#حسینیAbshar
۲۱
۲:۳۹
سلام به ممبر های عزیز
از فردا داستان ها گذاشته میشه
از فردا داستان ها گذاشته میشه
۲۱
۱۸:۱۴
مببر های عزیز به دلیل محرم آبشار تا دوشنبه فعالیتی ندارد:)
۲۱
۱۳:۳۹
جادوی پنهان۲
پارت دوم
صبا گفت: ببین ، تو نمیخوای گنج مامانت رو پیدا کنی؟ چند دقیقه سکوت کردم... . امادگی نداشتم تا بفهمم مادرم چی رو از دید همه پنهان گذاشته... ، اما چاره ای نداشتم... . نمیخواستم صبا رو ناراحت کنم و حال خودم بد شه پس گفتم: ام... من دوس دارم سرنخ اول رو پیدا کنم ، جادو یاد بگیرم و با تو و هلیا باشم . حق با توعه . صبا گفت: اووو ، خب من.... ناگهان کسی در زد... . به طبقه پایین رفتم... . بابا داشت با کسی جلوی در حرف میزد... ، صدایش را می شنیدم که می گفت: مطمئنی که باید ببرمش دانشگاه؟ ممکنه دزدیده بشه!!! . فردی که جلوی در بود گفت : چاره دیگه ای نداریم!!! . بابا در را بست... به طرف بابا رفتم ، گفتم: کی بود بابا؟ گفت: ام.. یه فروشنده دوره گرد... ازش یه چیزی خریدم... گفتم: اهان... باشه . به طرف اتاقم رفتم... صبا هنوز انجا بود... گفتم: خیلی عجیبه.. گفت : اینکه تو اینقدر ضد حال شدی؟ خب اره عجیبه!!! گفتم: منظورت از ضدحال چیه؟ گفتم که ، میریم گنج رو پیدا می کنیم دیگه!!! گفت: من از اینکه ذوق نداری که دوباره میخوایم بریم به دنیای جادو؟! گفتم: به نظرت ذوق میخواد که دوباره ممکنه دشمن هات دو ببینی؟ حالا بگذریم... ، بابام داشت با یه نفر دم در صحبت میکرد و بهش یه چیزی داد . اما وقتی پرسیدم بابام دروغ گفت که یه فروشنده بوده... صبا گفت: به نظرت کی میتونه باشه؟ گفتم: نمیدونم ، فکر کنم بتونیم با استفاده از جادو اون فرد رو پیدا کنیم و بریم پیشش؟ . صبا گفت: من ردیفش میکنم . صبا رفت به خانه ی خودش و ۳۰ دقیقه بعد پیداش شد و گوی مادربزرگش را اورده بود... . صبا گفت : فقط کافیه وردش رو بخونم و توی ذهنم بیارم که کی رو میخوام پیدا کنم . گفتم: این خیلی باحاله!!! . صبا ورد رو خواند و تصویری نمایان شد...






#کپی.نشود
#sabz
صبا گفت: ببین ، تو نمیخوای گنج مامانت رو پیدا کنی؟ چند دقیقه سکوت کردم... . امادگی نداشتم تا بفهمم مادرم چی رو از دید همه پنهان گذاشته... ، اما چاره ای نداشتم... . نمیخواستم صبا رو ناراحت کنم و حال خودم بد شه پس گفتم: ام... من دوس دارم سرنخ اول رو پیدا کنم ، جادو یاد بگیرم و با تو و هلیا باشم . حق با توعه . صبا گفت: اووو ، خب من.... ناگهان کسی در زد... . به طبقه پایین رفتم... . بابا داشت با کسی جلوی در حرف میزد... ، صدایش را می شنیدم که می گفت: مطمئنی که باید ببرمش دانشگاه؟ ممکنه دزدیده بشه!!! . فردی که جلوی در بود گفت : چاره دیگه ای نداریم!!! . بابا در را بست... به طرف بابا رفتم ، گفتم: کی بود بابا؟ گفت: ام.. یه فروشنده دوره گرد... ازش یه چیزی خریدم... گفتم: اهان... باشه . به طرف اتاقم رفتم... صبا هنوز انجا بود... گفتم: خیلی عجیبه.. گفت : اینکه تو اینقدر ضد حال شدی؟ خب اره عجیبه!!! گفتم: منظورت از ضدحال چیه؟ گفتم که ، میریم گنج رو پیدا می کنیم دیگه!!! گفت: من از اینکه ذوق نداری که دوباره میخوایم بریم به دنیای جادو؟! گفتم: به نظرت ذوق میخواد که دوباره ممکنه دشمن هات دو ببینی؟ حالا بگذریم... ، بابام داشت با یه نفر دم در صحبت میکرد و بهش یه چیزی داد . اما وقتی پرسیدم بابام دروغ گفت که یه فروشنده بوده... صبا گفت: به نظرت کی میتونه باشه؟ گفتم: نمیدونم ، فکر کنم بتونیم با استفاده از جادو اون فرد رو پیدا کنیم و بریم پیشش؟ . صبا گفت: من ردیفش میکنم . صبا رفت به خانه ی خودش و ۳۰ دقیقه بعد پیداش شد و گوی مادربزرگش را اورده بود... . صبا گفت : فقط کافیه وردش رو بخونم و توی ذهنم بیارم که کی رو میخوام پیدا کنم . گفتم: این خیلی باحاله!!! . صبا ورد رو خواند و تصویری نمایان شد...
#کپی.نشود
#sabz
۲۳
۱۶:۲۳
#Abshat 

۲۷
۹:۳۱
مگه میشه این کارای گوگولی دل ادمو نبره


قیمت های کاراشو هیچ جای دیگه نمی تونی پیدا کنی
بیا توش با تخفیفاش خرید کن
ble.ir/join/ODg2YzI0OD
قیمت های کاراشو هیچ جای دیگه نمی تونی پیدا کنی
بیا توش با تخفیفاش خرید کن
ble.ir/join/ODg2YzI0OD
۲۵۱
۱۴:۴۶
سلام منو یادتونه آبشوریم میدونم خیلی وقت بود آبشارسبز توی سکوت بود اما این کارای دوستمه
ممنون میشم حمایتشون کنین رفقا:)
ممنون میشم حمایتشون کنین رفقا:)
۲۵۸
۱۴:۴۷
چ قشنگ
۱۹۶
۱۸:۳۴