Pasokhe moazzamon lah.mp3
۲۰:۰۶-۱۸.۸۳ مگابایت
۴۲.۷K
۲۲:۰۶
۲.۹K
۸:۰۹
بازارسال شده از سایِگی | هادی عبدالوهاب
ما عادت داشتیمبرای دیدنتروی پا بایستیم یا روی پنجه بنشینیمتو هیچوقت اینقدر بالا نمینشستیکه بشود از همه جای شهر تو را دید@sayegi
۵۳
۱۷:۵۹
هیچ چیزِ «شیرین» غیرعادی نبود. او فقط صداهای توی سرش را زیادی جدی میگرفت. «شیرین! رهبر نیومد پیشِت؟»@AjireGhermez
۳.۳K
۵:۱۲
Sahebe In Angoshtar.mp3
۱۷:۴۰-۱۶.۷۹ مگابایت
اینستاگرام شنوتو کستباکس تلگرام@Ajireghermez
۳.۸K
۵:۱۵
۳.۵K
۱۲:۵۴
من از صفر شروع کردم. هیچ فکر نمیکردم کار اینقدر بالا بگیرد که مجبور باشم برای ملاقات با شاطر مجتبی تا ملایر بروم. برگشتنه سوار ماشین ممول شدم و چندتا فحش جدید یاد گرفتم. و برای جدا کردن آقای بهتری از یقهی میکائیل، دوتا چک خوردم و دست آخر به موشک متوسل شدم. داشتم خودم را میتکاندم که با دیدن بغض یونس، بغضم گرفت. میخواستند خانهشان را در نظامآباد تخلیه کنند. خسته و خاکی برگشتم خانه ولی مگر نور چراغ اتاق پریسا میگذاشت بخوابم؟ میگفتند عاشق پسر بسیجی همسایه شده. پریسا؟ جنگ چه بلاهایی که سر آدم نمیآورد! قصه حسابی عشقی شد و آن وقتِ شب مهران زنگ زد که پسر بهروز و عطیه تو انزلی با باباش دعوا راه انداخته سر یک دختر جنگزده تهرانی. سحر انداختیم جاده شمال که تماس آقای قادری برمان گرداند. ای وای! این هم دیوانه شده و میگوید عزرائیل را توی تونل دیده که با لهجه ترکی حرف میزند. داشت مغزم میترکید. به مهران گفتم فقط بتاز که از تهران فرار کنیم. نرسیده به قزوین، حس جا گذاشتن یک چیزی برم گرداند. اسنپ گرفتم و برگشتنه فهمیدم محیا به دنیا آمده. بالأخره یک خبر خوب! که پروانه زد زیر گریه. راننده اسنپ را میگویم. چرا؟ روم نشد ازش بپرسم اما چند روز بعد صوت درد دلش با اپراتور رایتل منتشر شد. بالأخره رسیدم خانه و آنقدر خوابیدم که یک انفجار بیدارم کرد. کسی فریاد میزد «بیت رو زدند». یعنی آقا؟ همان که یک معتاد کارتنخواب هم آنقدر دوستش داشت که پول ضایعاتفروشی را خرج تتوی عکسش کرده بود روی سینه؟ فرهاد مرتب از کانادا توی بله زنگ میزد و جوابش را نمیدادم. میخواست آمار چی را بگیرد؟ چند روز بعد فهمیدم مرده. مرده؟ حالم بدتر شد. چرا جوابش را ندادم؟ باید با علی درد دل میکردم. مدتهاست که گوشیش خاموش است. جنوب بودند. نکند تو بمباران مدرسه میناب... زبانم را گاز گرفتم. سراغش را از مهدی گرفتم. تو کافهاش بود و بیخبر. نشستم به نوشیدن قهوهای که نگاه خیره مرد پنجاه شصت ساله ای به خودم آورد. مهدی گفت پیرمرد اهل سوریه است. پناه آورده به اینجا و میخواهم براش توی ساختمانی شغلی دست و پا کنم. من حاضر بودم هر روز زیر بمب و موشک، ناطور خیابان بمانم تا عاقبت مثل این مرد، از وطن فرار نکنم. مثل مراد بدکینه که تاکتیکهای ناشناختهاش و تیر انداختنش به پهپاد با برنو، این روزها سر زبانها بود. چه کم داشتم از او؟ مگر چشمهای زهرا سادات میگذاشت خواب به این چشمها بیاید؟ روز تشییعش، چه توی تابوت بود؟ شاید همان پستانکش با نشان خرگوش قهوهای. او و پدربزرگش، دلیل بیخوابی ما داشتند به خوابگاه ابدی میرفتند. تو حال خودم بودم که جوان دیلاقی با حال غیرعادی، تنهای زد و به هوشم آورد. انگشتری با نگین سرخ انداخته بود گردنش. پوستر مشتِ گرهکردهی آقا را توی دست مردم نشان میداد و توی جمعیت گم میشد.و حالا این ایستگاه آخر است. قصه من و پادکست آژیر قرمز حالا به سر رسیده. و دوست دارم در اپیزود آخر، شما باشید که خیال من را با خود به هرجا میبرید. اپیزود آخر فصل دوم، با مشارکت تمام هممسیران یک سالهی آژیر قرمز.@AjireGhermez
۲.۱K
۷:۵۶
و حالا این ایستگاه آخر است. قصه من و پادکست آژیر قرمز حالا به سر رسیده. و دوست دارم در اپیزود پایانی شما باشید که خیال من را با خود به هرجا میبرید. قسمت آخر فصل دوم، با مشارکت تمام هممسیران یک سالهی آژیر قرمز.خاطرات خود را از سه جنگ یک سال اخیر، اشکها و لبخندهایتان را در صوتی کوتاه و حداکثر دو دقیقهای به این لینک ناشناس ارسال کنید.اپیزود بیست با صدای شما ساخته خواهد شد.این پیام را برای مخاطبان پادکست ارسال کنید تا قصه بهتری بشنوید!@AjireGhermez
۲.۴K
۸:۱۹
انگار چیزی را دیده بود که نباید میدید. چرا همه چیزِ صحنه مثل رمانهای روسی داشت میپیچید به هم؟این شما و این آخرین قصه پادکست آژیر قرمز@AjireGhermez
۱.۹K
۱۲:۳۷
Ghaedeye Tasadof.mp3
۲۵:۵۷-۳۰.۱۸ مگابایت
۲.۱K
۱۲:۴۰