۲۶۵
۱۹:۱۶
۲۶۷
۱۹:۱۶
۲۶۶
۱۹:۱۶
۲۶۸
۱۹:۱۶
۲۶۸
۱۹:۱۶
۲۶۸
۱۹:۱۶
و حالا بشنویم از خادمانِ راهِ عشق…
آنهایی که بهجایِ کلمات، با دستهایشان حرف زدند...
مراسم وداع با رهبر شهید انقلاب
@alzahrabasij
آنهایی که بهجایِ کلمات، با دستهایشان حرف زدند...
۲۸۷
۰:۲۰
بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا (س)
- در کنار "یمن"، هستیم و خواهیم ماند!
@alzahrabasij
۳۰۹
۹:۱۸
بازارسال شده از "نشریه ایما"
((بغضی که با من هست تا روز قیامت))
آذرماه سال ۱۴۰۱ بود که این عکس را خریدم.میخواستم روزی که عشق قلبم را فتح کرد، دیوار خانهای را که بر محبت جد شما بنا شده را به عکس مردترین مردانی که معاصرشان نفس کشیدهام، آویزان کنم؛ اما دلم طاقت نیاورد تا آن روز صبر کنم. این عکس را روی میزم گذاشتم تا نور، همنشین لحظههایی که در اتاقم هستم شود. خوب یادم هست که هربار میخواستم گرد و غباری که روی این قاب نشسته را پاک کنم با چه وسواسی دست به کار میشدم و نگاهتان میکردم و لبخند میزدم و غصههایم از خاطرم میرفت و با خودم میگفتم: ((الهی من فدای شما بشم؛ چقدر جای حاجی خالیه))و خوبتر یادم هست وقت اثاثکشی چقدر سفارش کردم این قاب را محکم با ضربهگیر ببندید و چقدر ذوق داشتم برای دیدن دوباره این عکس، گوشه میزم؛ اما این ذوق، تبدیل به اشک شد.ضربهگیرها که باز شد، شما دوباره کنار هم بودید. اینبار در بهشت و برای همیشه... روزی که این عکس را خریدم، پر بودم از شور و رویا و فکرش را هم نمیکردم روزی بیاید که باه هم به خیابان بیاییم تا برای آخرینبار روی پنجههای پا بلند شویم؛ بلکه ببینیمتان.حالا این قاب دوباره گوشه میزم نشسته هربار نگاهش میکنم، بغض چنبره میزند به فضای اتاق و میگویم:((حالا جای جفتتون خالیه و جای خالیتون از همه دنیا قشنگتره. دلتنگتونم.))من بعد حاجی، آدم ترسویی شدم. ترس از دست دادن، سایه انداخت بر زندگیام. هنوز هم میترسم؛ اما اینبار از اینکه بعد شما زیاد زنده بمانم میترسم.حالا من ماندهام و این قاب که شاهد عشقیست که در سینهام پروریدهام و یادگار آخرین روزیست که با هم در این شهر بودیم...
- صبا تکبیری
@alzahrabasij
@nashryeima
آذرماه سال ۱۴۰۱ بود که این عکس را خریدم.میخواستم روزی که عشق قلبم را فتح کرد، دیوار خانهای را که بر محبت جد شما بنا شده را به عکس مردترین مردانی که معاصرشان نفس کشیدهام، آویزان کنم؛ اما دلم طاقت نیاورد تا آن روز صبر کنم. این عکس را روی میزم گذاشتم تا نور، همنشین لحظههایی که در اتاقم هستم شود. خوب یادم هست که هربار میخواستم گرد و غباری که روی این قاب نشسته را پاک کنم با چه وسواسی دست به کار میشدم و نگاهتان میکردم و لبخند میزدم و غصههایم از خاطرم میرفت و با خودم میگفتم: ((الهی من فدای شما بشم؛ چقدر جای حاجی خالیه))و خوبتر یادم هست وقت اثاثکشی چقدر سفارش کردم این قاب را محکم با ضربهگیر ببندید و چقدر ذوق داشتم برای دیدن دوباره این عکس، گوشه میزم؛ اما این ذوق، تبدیل به اشک شد.ضربهگیرها که باز شد، شما دوباره کنار هم بودید. اینبار در بهشت و برای همیشه... روزی که این عکس را خریدم، پر بودم از شور و رویا و فکرش را هم نمیکردم روزی بیاید که باه هم به خیابان بیاییم تا برای آخرینبار روی پنجههای پا بلند شویم؛ بلکه ببینیمتان.حالا این قاب دوباره گوشه میزم نشسته هربار نگاهش میکنم، بغض چنبره میزند به فضای اتاق و میگویم:((حالا جای جفتتون خالیه و جای خالیتون از همه دنیا قشنگتره. دلتنگتونم.))من بعد حاجی، آدم ترسویی شدم. ترس از دست دادن، سایه انداخت بر زندگیام. هنوز هم میترسم؛ اما اینبار از اینکه بعد شما زیاد زنده بمانم میترسم.حالا من ماندهام و این قاب که شاهد عشقیست که در سینهام پروریدهام و یادگار آخرین روزیست که با هم در این شهر بودیم...
- صبا تکبیری
۲۲
۲۱:۲۳