در این ویدئو توضیح دادم که چرا رزم رستم و اسفندیار رو از شاهنامه انتخاب کردم.
۳.۳K
۱۵:۳۸
۶۲.۳K
۱۲:۴۴
آمنه اسماعیلی/قلمه
تصویر
عزیزانیارانهمرهاناگرچه این دوره مناسب فهم نوجوانها طراحی شده ولی مخاطب اون میتونه تمامی انسانها در تمامی سنین باشه.لذا اگر در هر سن و سالی هستید و مایل به شرکت در این دوره هستید، پذیرای شما هستیم
راه ارتباطی:@amnesmaeeli
راه ارتباطی:@amnesmaeeli
۱.۹K
۸:۵۷
...صبح کسل شنبه در مورد مثنوی حرف زدم که برای سرودن داستانهای بلند مناسب است.از شاهنامه گفتم که آقای فردوسی برای سرودنش قالب مثنوی را انتخاب کرد...ناگهان کسی از وسط کلاس گفت: "بيچاره فردوسی که سی سال زحمت کشید زبان و تاریخ فارسی را زنده کند حالا میروند سر قبرش به عربی فاتحه میخوانند..."همه خندیدند و بعضی هم گفتند: "واااااااقعا"انگار ده مرد جنگی من را به قصد کشت زدهاند وقتی این حد از رسانهزدگی را با جزئیات در نوجوانها میبینم.لبخند زورکی روی صورتم کشیدم و گفتم: "تحلیل تو اشتباه است دخترم... فردوسی از همه ما مسلمانتر بود.زبان دینی و زبان فرهنگی دو هویت مستقل در زباناند.."زنگ خورد و حرفم ناتمام ماند و من ماندم و غم توهم آگاهی که فقط میتوانم گاهی اندازه درس خودم و کلاس خودم چارهاش کنم....#بیچاره_فردوسی#بلایی_به_اسم_توهم_آگاهی
۲.۳K
۷:۰۷
امروز ظهر وقتی مطمئن شدم آبگوشت روی گاز جا افتاده و جواب تمام پیامهام را دادهام، تا امیرحسین برسد، وضعیت سفید دیدم؛ آن قسمتی که مادربزرگ میخواند:جره بازی* بدم رفتم به نخجیرسبکدستی بزد بر بال مو تیربُره غافل مچر در کوهسارانهرآن غافل چره غافل خوره تیر
آنجا که از گردوها و برگهها و انجیرخشکهای باغ دارد پیمانه میکند برای بچههایش را و این دوبیتی باباطاهر را میخواند چند بار دیدم.نمیخواهم پسرها بفهمند مینشینم گاهی تکههای فیلمها و سریالهای مورد علاقهام را چندین بار میبینم؛ انگار به ژست مادرانهام بربخورد اگر بفهمند.چند بار که تکهی "جرهبازی بدم رفتم به نخجیر" را دیدم میروم به قسمتهای خیلی بعدتر آنجا که مادربزرگ روبروی دختر بزرگترش نشسته و تفنگ نقرهکوب را میخواند.تفنگ نقرهکوبم رو فروختمبرای یار قبای ترمه دوختمقبای ترمهام رو پس فرستادتفنگ نقرهکوبم داد و بیداد...فیلم را نگه میدارم... کجا نشستهام؟ و با این همه تفنگ نقرهکوب که فروختم و قبای ترمهای که خریدم و پس فرستادند یک جا باید کنار بیایم.آمنه!به نظرم باقی راه را با بخشش خودت ادامه بده....#مهر_سال_بیبهار#خودت_را_ببخش
آنجا که از گردوها و برگهها و انجیرخشکهای باغ دارد پیمانه میکند برای بچههایش را و این دوبیتی باباطاهر را میخواند چند بار دیدم.نمیخواهم پسرها بفهمند مینشینم گاهی تکههای فیلمها و سریالهای مورد علاقهام را چندین بار میبینم؛ انگار به ژست مادرانهام بربخورد اگر بفهمند.چند بار که تکهی "جرهبازی بدم رفتم به نخجیر" را دیدم میروم به قسمتهای خیلی بعدتر آنجا که مادربزرگ روبروی دختر بزرگترش نشسته و تفنگ نقرهکوب را میخواند.تفنگ نقرهکوبم رو فروختمبرای یار قبای ترمه دوختمقبای ترمهام رو پس فرستادتفنگ نقرهکوبم داد و بیداد...فیلم را نگه میدارم... کجا نشستهام؟ و با این همه تفنگ نقرهکوب که فروختم و قبای ترمهای که خریدم و پس فرستادند یک جا باید کنار بیایم.آمنه!به نظرم باقی راه را با بخشش خودت ادامه بده....#مهر_سال_بیبهار#خودت_را_ببخش
۱.۶K
۱۸:۲۰
...این دستان لطیف و قشنگ مائدهی روشندل من است؛ نخبهی حافظ قرآن که میتواند کنار بچههای عادی سر کلاس درس بنشیند.چشمان روشن و زیبایی دارد که نور ندارد و عجیب این زیبایی چشمانش با تاریکیاش پارادوکس است.چند روز پیش داشتم در مورد صفات خدا در مصرع: "خداوند روزیده رهنمای" حرف میزدم. مائده خواست تا از صفت رزاقبودن خدا برایمان بگوید و انواع رزق. انگار آن روز نیاز داشتم که مائده با صدای لطیفتر از دستانش از رزقها برایم بگوید؛ از دوستیها، موقعیتها، محبوبیتها و حتی کسانی که باعث رشد ما شدند حتی با غم.دلم نمیخواست حرفهای مائده تمام شود. احساس ته چاه ماندهای را داشتم که صدای کمکرساني را شنیده؛ نویدبخش و امیددهنده...ببشتر روزهای مهر من معلم نبودم؛ دانشآموز سیصد دختری بودم که با تمام وجودشان عشق نثارم کردند و دوستداشتنیترین معلمم بیشک مائده است..#مهر_سال_بیبهار#روشنضمیر_کلاسم
۱.۱K
۱۷:۵۰
...در مدرسه جدید باز هم رفتیم سراغ کتابخانه و من با یک غم بزرگ شروع به فعالیت کردم.خاطره تجهیز کتابخانه مدرسه قبلی و افتتاحیه یازدهم اسفندماه پارسال که به خاطرهها هم نپوست و نهم اسفند داغ شد بر دل ما و کتابخانه مجهزی که بهرهای از آن تلاش پنج ماهه در آن سال تحصیلی نبردیم.این هفته به بغضم غلبه کردم و بسمالله گفتیم و آغاز کردیم و به دخترانم گفتم حتی اگر استفادهای نکنیم، یک ردپای با عشق در این مدرسه به جا میگذاریم. یکی با صدای لرزانی گفت: مدرسه ما نزدیک منطقه نظامیست... اگر...دلم لرزید. گفتم: پیش خدا تلاشمان برای آگاهی را به امانت میگذاریم. چه چیزی بهتر از این؟
متعالم!امروز آمدم بيرون مدرسه و ساختمان را نگاه کردم و گفتم: "بِامانت موسی بن جعفر" و به خانه برگشتم.خودت به دلهای ما سکینه بده و کتابخانهمان را پر از آگاهی و حال خوب کن..#مهر_سال_بیبهار#ردپای_باعشق
متعالم!امروز آمدم بيرون مدرسه و ساختمان را نگاه کردم و گفتم: "بِامانت موسی بن جعفر" و به خانه برگشتم.خودت به دلهای ما سکینه بده و کتابخانهمان را پر از آگاهی و حال خوب کن..#مهر_سال_بیبهار#ردپای_باعشق
۱.۱K
۱۵:۱۸
۵۴۲
۱۶:۲۱