امواج | فاطمه بُسحاق
به سمت دریا تو میکشونی ... @amvvaj
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنوَ عَلی علیّ بْن الحُسَینوَ عَلی اَوْلادِ الحُسَینوَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین(ع)
@amvvaj
@amvvaj
۸۱
۱۶:۱۰
۷۷
۱۹:۳۹
۶۷
۲۲:۳۹
|مهمان از راه رسیده...|
یکبار، مادر بر بالینِ پسرش حاضر شده بود؛ فاطمه زهرا بر بالینِ حسین بن علی، میان شیبِ گودالِ کربلا؛ همانجا که سرِ پسرش را در آغوش گرفت و با خود زمزمه کرد: «آیا این همان پسرِ عزیزِ من است؟»حالا مادر، کنار ضریحِ پسرش، مهمان دارد. هفتاد سال از آخرین زیارتِ سیدعلی گذشته است و اینبار، او مهمانِ حسین شده؛ با پهلویی زخمخورده، یادآورِ زخمِ پهلوی مادر، و دخترکی را در آغوش گرفته است. مادر، آرام دست بر موهای دخترک میکشد؛ انگار گیسوانِ سوختهٔ دخترش، رقیه بنت حسین، را نوازش میکند.شاید رقیه هم به پیشوازِ مهمان آمده باشد؛ کنار همان دخترک بنشیند و برایش بگوید که تنها نبوده است؛ از سری که بر فرازِ نیزهها رفت، از دستِ عمو که از تن جدا افتاد، از گلوی خونینِ برادر، از موهای سوخته، از گوشِ خونینِ بیگوشواره و از کنجِ ویرانهٔ شام...
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
یکبار، مادر بر بالینِ پسرش حاضر شده بود؛ فاطمه زهرا بر بالینِ حسین بن علی، میان شیبِ گودالِ کربلا؛ همانجا که سرِ پسرش را در آغوش گرفت و با خود زمزمه کرد: «آیا این همان پسرِ عزیزِ من است؟»حالا مادر، کنار ضریحِ پسرش، مهمان دارد. هفتاد سال از آخرین زیارتِ سیدعلی گذشته است و اینبار، او مهمانِ حسین شده؛ با پهلویی زخمخورده، یادآورِ زخمِ پهلوی مادر، و دخترکی را در آغوش گرفته است. مادر، آرام دست بر موهای دخترک میکشد؛ انگار گیسوانِ سوختهٔ دخترش، رقیه بنت حسین، را نوازش میکند.شاید رقیه هم به پیشوازِ مهمان آمده باشد؛ کنار همان دخترک بنشیند و برایش بگوید که تنها نبوده است؛ از سری که بر فرازِ نیزهها رفت، از دستِ عمو که از تن جدا افتاد، از گلوی خونینِ برادر، از موهای سوخته، از گوشِ خونینِ بیگوشواره و از کنجِ ویرانهٔ شام...
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
۱۴۲
۲۲:۵۳
مهمانِ عراقیها بودهام؛ خوب میدانم برای مهمان کم نمیگذارند. هرچه در توان و دستشان باشد، بیدریغ پیشکش میکنند. هرکس را که محبتِ حسین بن علی در دل داشته باشد، بر سر و چشم مینشانند.حالا شما را هم بر سرِ دستهایشان گرفتهاند. انگار محبتِ علی بن ابیطالب و فرزندانش، شما را اینگونه در دلشان عزیز کرده است. شاید وقتی به شما نگاه میکنند، آیینهای از جدتان، حسین، پیشِ چشمشان میبینند. شاید همین است که مردمِ نینوا اینگونه دست از شما نمیکشند و دل کندن از شما برایشان اینهمه دشوار است.نمیدانم این مردم چه حسرتی را نسلبهنسل با خود حمل کردهاند که گویی قدرِ شما و قدرِ این روزها را از ما بیشتر میدانند. نمیدانم...فقط میدانم امروز دلم میخواست یک عراقی باشم؛ شاید آنوقت احساس میکردم توانستهام ذرهای از دِینی را که به شما دارم، ادا کنم.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
۷۴
۲۳:۰۴
بچه که بودم، هرکی حرفِ بدی میزد، نهایت چیزی که بهش میگفتم این بود: «آینه!»یعنی یکی نیست حداقل امروز، جواب این همه چرتوپرتِ ترامپ رو فقط با یه «آینه!» بده؟!
@amvvaj
@amvvaj
۷۸
۲۳:۵۰
*شما را به خاک بسپاریم یا خودمان را؟
۵۲
۱۹:۲۸
فراقُكَ ألمٌإدفنوا جسمي بالتراب…يقولون إنّ الترابَ برداً و سلاماً!نبودنَت؛داغ است!مرا دفن کنید...میگویند که خاک،سرد است.@amvvaj
۵۶
۱۹:۳۶
علی بن موسی الرضا به استقبالِ خادمش آمده است؛ او را در آغوش میگیرد، زیرِ گوشش نجوا میکند، خسته نباشید میگوید و به او خوشآمد میگوید.از سفری طولانی آمده است؛ با تنی زخمی، با سالهای سال مجاهدت، تلاش و ایستادگی. آمده است برای همیشه در آغوشِ یار آرام بگیرد. مگر کجا بهتر از گوشهای از حرم، همانجا که حالا نامش را «رواق دارالذکر» گذاشتهاند؟همهٔ دلبستگیهای این دنیای فانی را جا گذاشت و به جایش، گوشهای از قطعهای از بهشت را برای آرام گرفتن انتخاب کرد.خداقوت، آقا... خداقوت برای همهٔ این سالها؛ برای همهٔ رنجها، ایستادگیها و خستگیهایی که به جان خریدید.حالا هم همهٔ فرزندانِ ایران را کنار آقا امام رضا(ع) دعا کنید.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
۹۵
۲۲:۰۳