لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل انبار باروتا
۱۴۰ عضو

انبار باروت

قصه ایرانی های همیشه در صحنه...ایرانی‌هایی که هر کدامشان برای نابودی اسرائیل مثل انبار باروت هستند.روایت‌های خود را به این آیدی بفرستید.@m_alizadeh69
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۲ آبان ۱۴۰۴
چشم‌به‌راه
زن روی صندلی می‌نشیند. برآمدگی شکمش را با چادر می‌پوشاند. نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: «حسین‌آقا ۲۷ سال داشت. عمرِ زندگی من و حسین‌آقا فقط چهارسال بود. از همان نوجوانی عضو بسیج شده بود. از ۱۸سالگی مسئول تربیت نوجوانان هیئت اکبریه شد. علاقه شدیدی به روضه و هیئت داشت. یک شب قبل از شهادتش تا صبح، هئیت را برای محرم سیاه‌پوش کرد. یا هیئت بود و بسیج یا اردوی جهادی. در زمان کرونا کارگاهی اجاره کردند و با کمک دوستانش ماسک می‌دوختند و صلواتی بین مردم پخش می‌کردند. زن روی صندلی جابه‌جا می‌شود. نم چشمانش را می‌گیرد. جرعه‌ای آب می‌نوشد و می‌گوید: «حسین‌آقا خیلی شهادت را دوست داشت. تعریف می‌کرد وقتی چهارده سالش بوده کاغذی به برادر دوستش که خطاط بوده می‌دهد تا برایش بنویسد شهید حسین کریمی. بعد کاغذ را نشان مادرش می‌دهد و می‌گوید دوست دارم شهید بشوم و این‌طوری اسمم را بنویسند.»زن آه عمیقی می‌کشد: «خوشحالم که حسین‌آقا به آرزویش رسید و کوچه پر از پلاکاردهایی شده که روی آن‌ها نوشته‌اند شهید حسین کریمی.»
#فرزندِ‌ـ‌ایران
undefined شهید حسین کرمی
undefined سیده اعظم‌الشریعه موسوی
https://ble.ir/anbare_barot
undefined۹
undefined۱
undefined۱

۴۹۳

۱۲:۵۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۱۳ آبان ۱۴۰۴
فرشته‌ای آسمانی
ساعت‌ها پشت در اتاق آقای مسئول ایستاده بود. دست‌هایش را آرام در هم گره کرده و نگاهش به در دوخته شده بود. نور کم راهرو روی صورتش می‌تابید. وقتی همکارش به شوخی گفت: «به او بگو دختر سرلشکر باقری هستی، مطمئناً فوری برای مصاحبه حاضر می‌شود.» سرش را بالا آورد و با آرامشی محکم پاسخ داد: «حتی اگر شبانه‌روز پشت در اتاقش منتظر بمانم، این حرف را نمی‌زنم.» لبخندی کوچک روی لب داشت و نگاهش پر از صبر و سکوت بود، همان صبری که در تمام سال‌های خبرنگاری‌اش با خود به همراه داشت.فرشته سال‌ها از شهدا نوشت و زندگی آنان را روایت کرد؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست در دلش چه عطشی موج می‌زند. سحرگاه بیست‌وسوم خرداد با اصابت سه پرتابه ی رژیم صهیونیستی به منزلشان به آرزویش رسید. او همراه با پدر و مادر به عموی شهیدش پیوست. فرشته باقری‌ به روشنایی کاروانی که از عاشورا آغاز شده و هنوز ادامه دارد، پیوست. نامش در میان خاطره‌ها و قصه‌های شهیدان برای همیشه زنده خواهد ماند.
#فرزندِـ‌‌ایران
undefinedفرشته باقری
undefinedسمانه اعتمادی جم
https://ble.ir/anbare_barot
undefined۹
undefined۲

۴۳۶

۱۳:۴۰

۱۴ آبان ۱۴۰۴
رانندهٔ جرثقیلبا وعدهٔ دستمزد بیست میلیونی جرثقیلش را آورده بود پای کار‌ جنگ. وقتی از بچه‌های سپاه آب خواست و برایش آب معمولی آوردند؛ گفت: «یعنی شما یه آب خنک هم دم دست ندارین؟»گفتند: «نه. الان فکر آب‌خنک نیستیم آخه. خودمونم از همین می‌خوریم.»توی فکر رفت. با خودش گفت یعنی این‌هایی که مملکت را نگه داشته‌اند؛ برای خودشان یک آب خنک هم نخواستند؟!لاشهٔ آهن سوخته‌ها را که جابه‌جا کرد؛ دستمزدی نگرفت و رفت. اما این راضی‌اش نکرد. هنوز بی‌قرار بود. با مادر تماس گرفت و ماجرای این بی‌توقعی بچه‌های سپاه را گفت. جواب مادر یک حرف بود.- محمد! به روح پدرت قسم اگه سپاه کاری داشت و مجانی براشون انجام ندی شیرمو حلالت نمی‌کنم.تلفن را قطع کرد. دلش مطمئن شد. شماره سپاه را گرفت و گفت: «نه فقط امروز، که هروقت مشکلی بود به خودم بگید.»فردا باز انفجار بود و خسارت. سپاه از محمد خواست بیاید کمک. رفت. بالابر جرثقیلش را راه انداخت. هنوز قلاب، به آهن‌های مچاله گیر نکرده بود که دوباره به همان نقطه حمله شد. شیر حلال مادر، دستمزد محمد را در آسمان‌ها حساب کرد.
#فرزند_ایران
undefinedشهید محمد دالوند
undefined طیبه مهدی زاده
https://ble.ir/anbare_barot
undefined۲۱
undefined۳
undefined۱

۴۴۶

۱۳:۳۴

۱۵ آبان ۱۴۰۴
به دنبال شهادت
تازه مسواکش را زده و چراغ‌ها را یکی یکی خاموش می‌کرد که تلفنش زنگ خورد. روی مبل نشست و تماس را جواب داد .صدای گرفته و پر از بغض همکارش پشت گوشی پیچید:«فاطمه جان! مریضی پسرم عود کرده. باید ببرمش دکتر. می‌تونی جای من وایسی؟»فاطمه مکث کرد. او تازه برای مرخصی به روستایشان رفته بود. تا تهران هم که فاصله زیاد بود. شاید هر کس دیگری جای او بود بدون تعارف درخواست همکارش را قبول نمی‌کرد اما فاطمه محکم و جدی گفت:«این پرسیدن داره! اصلأ هزار بار نگفتم من شهید هم بشم مجردم جات می‌مونم تو برو سر خونه زندگی و بچه‌‌هات!»انگار که خوشحالی همکار و سلامت بچه او را بیشتر از نفس‌تازه‌کردن و دیدار خانواده و حتی جان خودش دوست داشت. برای همین بی‌خیال مرخصی‌اش شد. فردای همان شب خودش را از دلیجان اراک به تهران رساند. شیفت همان همکارش در زندان اوین را تحویل گرفت.‌ اما اصابت موشک‌های اسرائیل به آنجا اسم او را هم با نام شهیده "فاطمه قنبری " جاودانه کرد.
#فرزندِ‌ـ‌ایران
undefinedشهیده فاطمه قنبری
undefinedاکرم جعفرآبادی
https://ble.ir/anbare_barot
undefined۲۰
undefined۳

۴۲۱

۱۵:۲۰

۱۹ آبان ۱۴۰۴
حلقهٔ بی‌وصل
مادرش به غایت صبور است و با طمأنینه حرف می‌زند: «علیرضا به فعالیت‌های نظامی علاقه داشت و برای ورود به «دانشگاه افسری امام حسین(ع)» خودش را آماده کرده بود؛ اما به دلیل عدم تطبیق قد و وزنش از پذیرفته شدن باز ماند‌. رتبه ۳‌ رقمی کنکور به نام پسرم «علیرضا قنبری» ثبت و در رشته «مهندسی عمران- دانشگاه شهید بهشتی» مشغول به تحصیل شد‌‌.»انگیزه‌های متعالی برای تربیت نسل آگاه، متدین و انقلابی داشت؛ تا جایی که از ادامه تحصیل در رشته عمران منصرف شد و قصد کرد در رشته «مدیریت فرهنگی» ادامه تحصیل دهد. از نوجوانی اشتیاق و عشق به خدمت در نهاد مقدس «سپاه پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامی» در گوشه‌ای از قلبش شعله‌ور بود و علاقه‌مند که رخت پاسداری به تن کند. پس از یک سال تلاش توانست در گزینش پذیرفته شود و به خدمت سپاه درآمد.صدای اذان را که می‌شنید، کار را رها می‌کرد تا نمازش را اول‌ وقت اقامه کند‌‌. اگر بین بچه‌های مسجد یا مدرسه کوچک‌ترین تنشی پیش می‌آمد، سریع ماجرا را فیصله می‌داد و اجازه نمی‌داد آن دلخوری ادامه پیدا کند.می‌خواستیم دامادش کنیم که آسمانی شد و حلقه ازدواج هیچ‌ وقت به دست پسرم نرسید.
#فرزندِ‌ـ‌ایران
undefinedشهید علیرضا قنبری
undefined فخری حاجی
https://ble.ir/anbare_barot
undefined۹
undefined۱

۳۸۶

۱۳:۵۵

۲۰ آبان ۱۴۰۴
امیرِ امین
پانزده روز گذشت. خانه در سکوتی پرانتظار، نفس می‌کشید. علیرضا پس از دفاع از حرم در سوریه، با کوله ای خاک گرفته به خانه بازگشت. آرام وارد اتاق شد: «سلام باباجان، برگشتم.»سردار با دیدن پسرش لبخندی زد و چشمانش از مهر تابناک شد. پس از احوالپرسی کوتاه، گفت: «بنشین پسرم. هزینه‌های سفرت را بنویس.»علیرضا جا خورد: «هزینه‌ها؟ من برای دفاع رفته بودم.»سردار برگه‌ای سفید جلو کشید: «بلیط، غذا، اقامت... همه را. بیت‌المالِ بابا ، باید برگرده.»علیرضا که به حساسیت‌های پدر واقف بود، هزینه‌ها را یکی یکی نوشت. می‌دانست مردی که او را پرورش داده، نه تنها در نام، که در امانتداری نیز علی‌وار زیسته است.سال‌ها بعد، سحرگاه غدیر سال ۱۴۰۴، هنگامی که رژیم متجاوز صهیونیستی ساختمان فرماندهی را هدف گرفت، فرقش چون مقتدایش شکافته شد. با خون بر پیشانی و زمزمۀ «یا امیرالمؤمنین» آرام پر کشید. این، گواهی روشن بود که امیرعلی حاجی‌زاده در مسیر ولایت زیست و در راه ولایت، با دلی مطمئن به دیدار معبود شتافت.
#فرزندِ‌ـ‌ایران
undefined شهید امیر علی حاجی زاده
undefinedسمانه اعتمادی جم
https://ble.ir/anbare_barot
undefined۱۴
undefined۴

۳۸۷

۱۴:۳۶

۲۱ آبان ۱۴۰۴
آقازاده
بعد سالها، همکلاسی‌اش او را در کوچه می‌بیند. حالا طلبه‌ی بیست‌وهشت ساله است اما با همان تواضع و احترام و مهربانی همیشگی. هنوز هم رفتار و کردارش بیشتر از سنش است و انگارنه‌انگار پسر یکی از سرداران نامدار این کشور است. همیشه نام کاملش را فاکتور می‌گرفت تا نکند شناخته شود؛ چه در یازده سالی که در کاروان راهیان نور خدمت می‌کرد، چه در اردوهای جهادی و حتی در دانشگاه و حوزه و حتی بین دوستان، که مبادا مخاطبش رفتارش برای احترام به منصب او باشد نه خود او. با وجود شش سال درس خواندن در دانشگاه به خاطر یک هفته اعلام دیرکرد برای پایان‌نامه، زحماتش هدر رفت اما حاضر نشد از منصب پدر کوچکترین حرفی بزند. مثل پدر بود. ساده‌زیست، و باوجود خرج زیاد برای درس و سفر، از پدر تقاضای پول نمی‌کرد. بااینکه می‌توانست در بهترین ماشین بنشیند و بهترین هتل‌ها را در سفرهای زیارتی‌اش رزرو کند ولی همیشه دنبال پیدا کردن حسینیه یا حوزه بود برای اقامت. سرانجام در سحر بیست‌وسوم خرداد ماه امین عباس رشید، پسر سردار غلامعلی رشید همراه پدر در حمله رژیم صهیونسیتی به خانه، آسمانی شد.
#فرزند_ایران
undefined شهید امین‌ عباس رشید

undefined محیا عبدلی

https://ble.ir/anbare_barot
undefined۲۴
undefined۳
undefined۱

۶۳۴

۱۶:۴۵

۹ اسفند ۱۴۰۴
بازارسال شده از مائده علیزاده
از وقتی صدای جنگده و موشک‌ها را شنیده‌ام، صدای بازی و‌ خنده‌های پسر‌هایم برایم شیرین‌تر شده است. عمیق تر نگاهشان می‌کنم. بیشتر دوست دارم ببوسمشان و بغلشان کنم. اصلا امشب جای همه را توی اتاقی که مخصوص مهمان هست انداختم تا کنار هم باشیم. به یاد مادران فلسطینی که نام‌های کودکانشان را روی دست می‌نوشتند تا اگر از زیر آوارها بیرون بیایند بی نام و نشان نباشند افتادم. شاید بعدها هم من همین کار را بکنم. هر چه باشد تا آخرش هستیم. وقتی حرف از خاک وطن باشد، هر چه داریم را فدا میکنیم حتی همان نگاه‌های عمیق به میوه‌های دلمان.
undefined۸

۱

۲۲:۴۹

۲۰ اسفند ۱۴۰۴
بازارسال شده از طنزیل
ترامپ انقدر گند زده که از این به بعد تو آمریکا هرکس بخواد کار اشتباهی انجام بده میگن ترامپ‌بازی در نیار!
undefinedطنزیلundefined
@tanzelbano

۱

۱۷:۲۳