سناریو با شوتو : یه شب بارونی حالت خوب نبود و داشتی بیرون خوابگاه قدم میزدی که تودوروکی میاد پیشتو میگه : هی الان سرما میخوری) و بعد کتش رو روی شونت میندازه دستتو میگیرو (تو از خجالت سرخ میشی) اون میگه: فکر کنم سرما خوردی صورتت قرمز شده ) تو با لکنت میگی: ن..نه حالم خوبه تودوروکی میگه : بیا بریم تو خوابگاه تا حالت بد نشده وقتی دم در خوابگاه میرسید تو به تودوروکی میگی: ام... راستش خب این چندوقته میخواستم بهت یه چیزی بگم.. خب راستش م...من دوستت دارم🥺)(هر دوتون از خجالت سرخ میشید) تودوروکی: منم دوستت دارم
)و بغلت میکنه🫂باکوگو اون پشت : این دوتا چه غلطی میکنن
#todoroki
۲۴
۱۲:۱۳
برای نوشتن سناریوی خیلی خوب، این ۴ نکته طلایی را رعایت کن:
۱ .شخصیتها را با «خواسته» و «ترس» بساز (هر شخصیت یک هدف مشخص و یک مانع بزرگ داشته باشد)
. ۲ .کشمکش را در هر صحنه بگنجان (هیچ صحنهای بدون تنش یا سؤال پیش نرود) . ۳ .از «نشان بده، نگو» استفاده کن (احساسات را با عمل و جزئیات بصری منتقل کن، نه دیالوگ مستقیم) . ۴ .پایان را قبل از شروع بدان (نقطه اوج و تغییر شخصیت را از اول طراحی کن) . اگر این چهار اصل را رعایت کنی، سناریویت هم مخاطب را میخکوب میکند و هم شخصیتها را باورپذیر میسازد 
۲۲
۱۲:۴۲
سناریو با دازای : یه روز که داری از روی پل قدم میزدی میبینی که دازای میخواد خودشو از پل پرت کنه (یه تلاش دیگه برای خودکشی
) تو بدو بدو میریو و از پشت نگهش میداری که نیوفته 
سه روز بعد از اون اتفاق دازای میاد و بهت یه نامه میده و میگه که : بعدا بخونش
وقتی که نامه رو باز میکنی از خجالت سرخ میشی
تو نامه : سلام خوبی؟ میخواستم بهت بگم که من ازت خوشم میاد
🥺 اگه دوست داشتی فردا بیا باهم بریم کافه
فردا که میری کافه پیش دازای میشینی
تو بهش میگی : خب...راستش...منم ازت خوشم میاد
🥺(هر دوتون سرخ میشید)بعد که از کافه بیرون میری دازای میاد و از پشت بغلت میکنه
🫂(تو از خجالت سرخ میشی) وقتی میری خونه تا صبح خوابت نمی بره ولی خوشحال شدی که بالاخره احساستو گفتی🥺#dazai
۲۲
۱۳:۰۲
سناریو با گنیا : تو داری برای خودت قدم میزنی که گنیا رو میبینی،تو :سلام شینازوگاوا سان
گنیا :او..اوه سلام ا/ت چان خوبید؟🫠تو :بله مرسی شما چطور؟
گنیا : خوبم ممنون🥺و فقط یه چیزی (صورتش سرخ میشه)می...میشه امشب ساعت هشت شما رو روی پل ببینم؟🥺
تو : اوه بله حتما
از هم که خداحافظی میکنید تو هی فکر میکنی چی کارت داره؟
وقتی میری روی پل گنیا رو میبینی که داره به ماه نگاه میکنه و کمی صورتش سرخه 
تو: سلام شینازوگاوا سان🫠گنیا: او..اوه سلام خو...خوبی؟
تو :مرسی🫠
گنیا: خب راستش.... میخواستم یه چ...چیزی بهت بگم
(صورتش سرخ میشه) من خب را..راستش دوستت دارم

(صورتت سرخ میشه) تو میری جلو و گنیا رو بغل میکنی و میگی :منم دوستت دارم🫂🫠🥺هوا بارونی شد
گنیا:میگم میخوای....تا یه جای مسیرو...باهم بریم؟🥺تو : باشه🫂
تو طول راه باهم حرف نزنید چون هردوتون نمیدونستید چی بگید🥺🫂آخر راه که مسیرتون از هم جدا میشد گنیا تورو بغل کرد و باهات خداخافظی کرد🫂🥺
یه حسی تو درون هردوتون میگه که قراره رابطه ی خوبی باهم داشته باشید🥺🫂#genya
🥳۱
۱۲
۱۴:۴۳
سناریو با باکوگو: ...نیمهشب بود، توی خیابون خلوت، باد سردی میاومد .یهو از پشت سرت، صدای قدمهای سنگین اومد .برگشتی، باکوگو با دستای توی جیبش، کلاه کاپشن رو روی سرش کشیده بود و با اخم بهت نگاه میکرد
. باکوگو: «مگه نگفتم منتظر بمون دم در خونه ؟!داری یخ میزنی، احمق !» تو : «دلم برات تنگ شده بود، برای همین اومدم دم در
.» باکوگو (با صورت قرمز و نگاه به اطراف): «خ ...خفه شو !چرا انقدر راحت حرف میزنی ؟!» بعد کاپشنش رو درآورد و محکم انداخت دور شونههای تو .«بپوشش !داری از سرما میلرزی، میخوای مریض بشی که من مجبور شم پرستاریت کنم
؟!» دستت رو گرفت و کشوندت کنار بدن خودش، طوری که شونههات به سینهش بخوره .صداش آرومتر شد، ولی باز با غرغر: « ...دیگه هیچوقت این کارو نکن
.من نمیتونم ...تمرکزم رو از دست بدم وقتی فکر میکنم تنها توی خیابونی
.» سرتو بلند کردی، دیدی نگاهش رو ازت دزدید و داره به یه نقطه دور خیره میشه، ولی دستش محکمتر مچ تو رو گرفته بود، انگار میخواست ثابت کنه که «مال خودميه، نذار جایی بره» . --- بعدش تو میگی: «پس چرا هنوز داری دستمو ول نمیکنی
؟» باکوگو (با لکنت و عصبانیت از خجالت): «ب ...برای اینکه اگه ولت کنم دوباره میپری جلو یه ماشین یا چیزی !حالا ساکت باش و بیا خونه، قراره برات املت درست کنم 🥺
#bakugou
۱۳
۱۵:۴۲
Sevdaliza-Pabllo-Vittar-&-Yseult-Alibi.mp3
۰۲:۴۱-۶.۲۹ مگابایت
۱۳
۱۵:۴۵
Sabrina Carpenter - Tears (SPOTISAVER).mp3
۰۲:۴۰-۶.۳۴ مگابایت
۹
۱۷:۰۰
lilithzplug cleared remix 128.mp3
۰۲:۰۷-۳.۲۸ مگابایت
۸
۱۷:۱۰
کانال آجیم🥺🫠
:https://ble.ir/SAKURATANAKO
۵
۱۸:۵۳