سلام سلامبخشش بابت نبودم توی این مدت
🥲از امروز دوباره از سر میگیرم با همراهی شما عزیزان🥰
۹۷۰
۵:۱۳
چنان گذشت پریشان دو روزِ عمرِ شریفکه هر که حالِ مرا دید یادِ زلف تو کرد.
#معنی_زنجانی🌱
🤍
#معنی_زنجانی🌱
🤍
۹۷۳
۶:۳۴
.
۹۳۳
۱۹:۱۵
.
۹۳۵
۱۹:۱۵
.
۹۳۶
۱۹:۱۵
⸙❦❧❦❧❦❧❦❧❦❧❦❦❧❦❦❧❦⸙⸙
#فصل_۳_هستم_ز_هست_تو_عشقم_برای_توست
#قسمت_۶۳
چشم هایش گرفتم گفتم: حالا میتونی چشماتو باز کنی. چشمش که به هدیه افتاد خیلی خوشحال شد. اصلا انتظارش را نداشت، همانجا داخل حیاط کادو را باز کرد.
برایش یک مقدار خاک مقتل یک شهید گمنام گذاشته بودم که کنارش تکه ای از کفن شهید بود، این تربت را از سفر جنوب به ما داده بودند. خیلی برایم عزیز بود، آرامش تکه کفن خاصی کنارش داشتم.
حمید کلی تشکر کرد و گفت: هیچ وقت اولین هدیه ای که به من دادی رو فراموش نمیکنم. بعد هم تربت را داخل جیب پیراهنش گذاشت گفت: دوست دارم این تربت مثل نشونه همیشه همراهم باشه قول میدم هیچ وقت از خودم جدا نکنم.
داخل حیاط کنار باغچه تازه چانه هر دوی ما گرم شده بود، از همه جا حرف زدیم مخصوصاً حمید روی مهمانی فردایشان حساس بود.
چون اولین باری بود که من به عنوان عروس به خانه عمه میرفتم، حمید گفت اونجا اومدی ی وقت نشینی ما رسم داریم عروس ها کمک میکنن پیش عروسهای دیگه خوب نیست شما بشینی»، جواب دادم: چشم شما نگران نباش من خودم حواسم هست، استاد این کارهام.
نم نم باران پاییزی باعث شد برای بیشتر خیس نشدن دل به خداحافظی بدهیم.
قطره های لطیف باران روی برگ گلها و درخت های داخل باغچه مینشست و صورت هر دوی ما را خیس کرده بود،
همین که از چارچوب در بیرون رفت قبل از اینکه در را ببندم برای اولین بار گفتم:
https://eitaa.com/aram_jaanammmm
⸙⸙❦❧❦❧❦❧❦❧❦❧❦❦❧❦❦❧❦⸙⸙
#فصل_۳_هستم_ز_هست_تو_عشقم_برای_توست
#قسمت_۶۳
چشم هایش گرفتم گفتم: حالا میتونی چشماتو باز کنی. چشمش که به هدیه افتاد خیلی خوشحال شد. اصلا انتظارش را نداشت، همانجا داخل حیاط کادو را باز کرد.
برایش یک مقدار خاک مقتل یک شهید گمنام گذاشته بودم که کنارش تکه ای از کفن شهید بود، این تربت را از سفر جنوب به ما داده بودند. خیلی برایم عزیز بود، آرامش تکه کفن خاصی کنارش داشتم.
حمید کلی تشکر کرد و گفت: هیچ وقت اولین هدیه ای که به من دادی رو فراموش نمیکنم. بعد هم تربت را داخل جیب پیراهنش گذاشت گفت: دوست دارم این تربت مثل نشونه همیشه همراهم باشه قول میدم هیچ وقت از خودم جدا نکنم.
داخل حیاط کنار باغچه تازه چانه هر دوی ما گرم شده بود، از همه جا حرف زدیم مخصوصاً حمید روی مهمانی فردایشان حساس بود.
چون اولین باری بود که من به عنوان عروس به خانه عمه میرفتم، حمید گفت اونجا اومدی ی وقت نشینی ما رسم داریم عروس ها کمک میکنن پیش عروسهای دیگه خوب نیست شما بشینی»، جواب دادم: چشم شما نگران نباش من خودم حواسم هست، استاد این کارهام.
نم نم باران پاییزی باعث شد برای بیشتر خیس نشدن دل به خداحافظی بدهیم.
قطره های لطیف باران روی برگ گلها و درخت های داخل باغچه مینشست و صورت هر دوی ما را خیس کرده بود،
همین که از چارچوب در بیرون رفت قبل از اینکه در را ببندم برای اولین بار گفتم:
https://eitaa.com/aram_jaanammmm
⸙⸙❦❧❦❧❦❧❦❧❦❧❦❦❧❦❦❧❦⸙⸙
۹۸۶
۱۹:۱۵
.
۹۸۲
۱۹:۱۵
.
۹۸۷
۱۹:۱۵
⸙❦❧❦❧❦❧❦❧❦❧❦❦❧❦❦❧❦⸙⸙
#فصل_۳_هستم_ز_هست_تو_عشقم_برای_توست
#قسمت_۶۴
......حمید دوستت دارم.
بعد هم در را محکم بستم و به در تکیه دادم.
قلبم تند تند میزد، چشمهایم را بسته بودم. از پشت در شنیدم که حمید گفت: «فرزانه من هم دوستت دارم.
از خجالت دویدم داخل خانه، این اولین باری بود که من به حمید و حمید به من گفتیم: «دوستت دارم!»
فردای آن روز با خانواده به خانه عمه رفتیم.
استرسی که از دیشب گرفته بودم با رفتار صمیمانه و شوخیهای دختر عمه ها و جاری هایم از بین رفت.
پدر حمید که از بعد صیغه محرمیت او را بابا صدا میکردم با مهربانی به من خوش آمد گفت و عمه هم مدام قربان صدقه ام می رفت.
بعد از ناهار حرف از زمان عقد شد.
قرار بود بیست و ششم مهرماه سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا(س) برای عقد دائم به محضر برویم. اما حمید گفت اگه اجازه میدین عقد رو کمی عقب بندازیم چون تقویم رو نگاه کردم دیدم اون روز قمر در عقربه و کراهت داره عقد کنیم.
بعد از مهمانی حمید من را به دانشگاه رساند و خودش برای گرفتن ها جواب آزمایش رفت. از شانس ما استادمان نیامد و کلاس هم تشکیل نشد. با دوستان مشغول صحبت بودیم که اسم همسر عزیزم تاج سرم حمید روی گوشی افتاد.
یکی از دوستانم که متوجه پیام شد با شوخی گفت: بچه ها بیاید گوشی فرزانه رو ببینید.
به جای اسم شوهرش انشاء نوشته. حمید شده بود مخاطب خاص من نه توی گوشی که توی قلبم و.....
https://ble.ir/aram_jaanammm
⸙⸙❦❧❦❧❦❧❦❧❦❧❦❦❧❦❦❧❦⸙
#فصل_۳_هستم_ز_هست_تو_عشقم_برای_توست
#قسمت_۶۴
......حمید دوستت دارم.
بعد هم در را محکم بستم و به در تکیه دادم.
قلبم تند تند میزد، چشمهایم را بسته بودم. از پشت در شنیدم که حمید گفت: «فرزانه من هم دوستت دارم.
از خجالت دویدم داخل خانه، این اولین باری بود که من به حمید و حمید به من گفتیم: «دوستت دارم!»
فردای آن روز با خانواده به خانه عمه رفتیم.
استرسی که از دیشب گرفته بودم با رفتار صمیمانه و شوخیهای دختر عمه ها و جاری هایم از بین رفت.
پدر حمید که از بعد صیغه محرمیت او را بابا صدا میکردم با مهربانی به من خوش آمد گفت و عمه هم مدام قربان صدقه ام می رفت.
بعد از ناهار حرف از زمان عقد شد.
قرار بود بیست و ششم مهرماه سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا(س) برای عقد دائم به محضر برویم. اما حمید گفت اگه اجازه میدین عقد رو کمی عقب بندازیم چون تقویم رو نگاه کردم دیدم اون روز قمر در عقربه و کراهت داره عقد کنیم.
بعد از مهمانی حمید من را به دانشگاه رساند و خودش برای گرفتن ها جواب آزمایش رفت. از شانس ما استادمان نیامد و کلاس هم تشکیل نشد. با دوستان مشغول صحبت بودیم که اسم همسر عزیزم تاج سرم حمید روی گوشی افتاد.
یکی از دوستانم که متوجه پیام شد با شوخی گفت: بچه ها بیاید گوشی فرزانه رو ببینید.
به جای اسم شوهرش انشاء نوشته. حمید شده بود مخاطب خاص من نه توی گوشی که توی قلبم و.....
https://ble.ir/aram_jaanammm
⸙⸙❦❧❦❧❦❧❦❧❦❧❦❦❧❦❦❧❦⸙
۱K
۱۹:۱۷
۱K
۱۹:۱۹