لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل سوزستانس
۱۸۶ عضو

سوزستان

می‌نویسم آنچه را باید نوشت...
مشاهده در وب بله
۱۸ مهر
thumbnail
ای خدااا این گوگولیا رو! undefinedundefinedدعای فرج امشبم قاطی دعاهای دستای کوچولوی این نی نی خوشکله شد، خدایا خودت یه جوری قبولش کن!undefined
#سبزقبا
undefined #زهرا_آراسته‌نیا
undefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۶
undefined۲

۲۱۲

۲۰:۳۵

۱۹ مهر
thumbnail
زبون ظریفت مو درنیاورد؟!!
واقعا چرا همینکه ترامپ کم میاره یه عده این ور شروع میکنن فیلمای قبل و بعدشونو منتشر کردن تا یه جوری ما رو بدبخت و دشمن رو پیروز نشون بدن؟!
undefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۴
undefined۲
undefined۱

۱۸۰

۷:۴۹

۲۱ مهر
ولی ۹۹ درصد اینایی که با نظام مشکل دارن و میندازن گردن اقتصاد، ناراحتیشون بالارفتن قیمت دلاره، نه پایین اومدن ارزش پول ملی! یعنی دلشون برا کشورشون نسوخته فقط ناراحتن اون چیز خارجیه رو نمیتونن راحت بخرن.#وطن‌پرستی_ادایی
undefined #زهرا_آراسته‌نیا
undefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۶
undefined۱

۱۵۸

۳:۴۱

۲۲ مهر
ایستاده ام در دامنه ی سلسله جبال تنتدست را به سنگلاخ احساست چنگ می زنممانده ام در دوراهی ابروهایت که شیهه ی اسبی وحشی تو را از حواسم می ربایدو گاومیش ها آب تنی شان را از میان موج گیسوان من شروع می کنندتا شیرینی شیرشانبر گلوی معشوقی بنشیندچشم‌هایم دروغ صورت سرخاب مالیده ام را می نمایانند و کرکس ها بر منطق غریزه سرم را طواف می کنندخدای بدبنده ای هستم و تودر قله ی نزدیک به آسمانتزمینی بودنم را به سخره نشسته ای
undefined #زهرا_آراسته‌نیا
#شعر #عاشقانهundefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۳

۱۴۳

۴:۱۲

ظریف طبق افاضاتش گفته یکی که مرض قند داره، دست و پاش رو قطع می کنن که بقیه بدنش سالم بمونه فلذا اگه یه جای کشورمون رو دشمن زد یا گرفت بدیم بره که بقیه ش سالم بمونه!undefinedundefinedundefined
طبق این نظریه ی دست و پام فدای مذاکره، رو ویلچر نشستن خودش وقت امضای برجام و الان عصای طبی دست گرفتن خاتمی به نظرتون معنای کد دادن نمی گیره؟!
(البته خاتمی با دست و پاش هماهنگ نکرده بود و اونا به طور غریزی با دیدن صندلی به تنظیمات کارخونه برگشتن و شفا گرفت و بی عصا راه رفت!undefined)
undefined #زهرا_آراسته‌نیا
undefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۴
undefined۳

۱۶۳

۸:۲۲

۲۳ مهر
میگن ایران میانجیگری کرده عربستان و یمن آتش بس کنن، یمن نپذیرفته
ممنون از مامانای یمنی که  به بچه هاشون مهارت نه گفتن یاد دادن!undefinedundefined
undefined #زهرا_آراسته‌نیا
undefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۶
undefined۵
undefined۱

۱۵۶

۸:۳۵

۲۷ مهر
وقت الک شدن است
آن شب مهمانی بودم و نشد به تجمع اصلی شهر برسم. یعنی به نیت تجمع، مهمانی را زودتر ترک کردم اما دیدم دیر است و تا به سبزقبا برسم تجمع تمام شده. راه کج کردم و رفتم دم قدمگاه. پرچمگردانی آنجا طرفهای ساعت یازده شروع می شد و هنوز نیم ساعتی به آغازش مانده بود. با دخترهایم شروع کردیم پرچم گردانی. حس خوبی داشت. هرچند بدون بلندگو و در سکوت اما همان چرخش آرام پرچم ها در آسمان برایم بسیار دلنشین بود، بخصوص که هیچ کس نبود تا زیرچشمی مراقبمان باشد و بیاید تذکر بدهد «خانم جدا از جمعیت نایست! برید تو صف مردم! اینجا تاریکه، اونور وایستا...» دقیق سر ساعت یازده، پراید سفید همیشگی آمد و سر جای همیشگی، پارک کرد. پراید سفید همیشگی، مرکبی بود که چند ماه است برای پرچمگردانان و رهگذران دم قدمگاه دزفول آشناست. هر شب سر پیچ خیابان فرعی آنجا پارک می کند و مردی که پرچم بلندی در دست دارد و سرش توی گوشی ست، کنارش ایستاده و یک پایش را به بدنه ماشین تکیه داده است. عین این هشت ماه در چهره اش نه شادی دیده ام و نه غم. به نظرم با این حجم از بی تفاوتی چهره گزینه مناسبی برای وزارت امور خارجه باشد. انگار که وظیفه اش است بدون توجه به اطراف، هرشب سر ساعت بیاید و مداحی اش را پخش کند و پرچمش را بگرداند و برود. شاید همین چهره ی سردش بود که باعث شده بود با اینکه تقریبا هر شب میدیدمش اما رغبتی برای مصاحبه با او نداشته باشم. آن شب اما فرق می کرد. ساعت، ماجرا را تغییر داد. نگاهم به ساعت گوشی بود. همین که از 10:59 به 11:00 رسید، پراید سفید هم رسید و این همزمانی بی اختیار لبخند روی لبم آورد. شاید صورت آن آقای مالک پراید تغییری نکرده بود اما من به بهانه ی تغییر صورت خودم هم که شده رفتم سراغش.خانمش کنارش ایستاده بود. صحبت را با او شروع کردم. رازهای جالبی را برایم برملادکرد؛ اینکه همان 10 اسفند کذایی سر به خیابان گذاشته بودند. هر شب بعد از تجمع سبزقبا به پرچمگردانی خودرویی می رفتند تا شاید کمی آتش دلشان فروکش کند اما نه! خبری از آرامش نبود. از شبی گفت که اقوام را خبر کردند و آمدند سر همین پیچ ایستادند برای پرچم گردانی آن هم وقتی که هیچ کس هنوز آنجا نمی ایستاد. گفت: «بعد چند روز رفتیم باند خریدیم که بتونیم مداحی پخش کنیم» باند را شش میلیون تومان خریده بودند. باند خوبی بود. صدایش از چند باند خود قدمگاه بیشتر نباشد کمتر نیست! هر شب روی سقف پراید می گذارندش و آقا با گوشی مداحی هایش را هدایت میکند. انصافا هم مداحی های پرشور و بروزی انتخاب می کند، یعنی ظهر یک اتفاق جدید در هر گوشه ی جبهه مقاومت بیافتد، همان شب مداحی دسته اولش را از باند روی سقف پراید سفید می توانی بشنوی. من که فکر می کنم خودشان شاعر و مداح اختصاصی دارند وگرنه چرا اینترنت ما انقدر مداحی باحال ندارد؟؟تازه این به کنار، از همان مدل باند برای برنامه های پخش فیلم گروهمان خریده ایم و صدایش با سلام و صلوات فقط یک متری خودش را جوابگو می شود ولی باند این آقا ماشاءالله، بزنم به تخته خودش یک پا سیستم صوتی تمام عیار است. خانم گفت تازگی ها مسئولین موکب قدمگاه بهشان پیشنهاد داده اند کلا همین باند بشود سیستم اصلی موکب پرچم گردانی و آنها دیگر باند کرایه نکنند! و این اگر برکت الهی نیست من نام دیگری برایش سراغ ندارم.از خاطراتشان پرسیدم و یکی یکی گره های زندگیشان را که هر بار به نیت یکی شان پرچم گردانده بودند و زود باز شده بودند برایم گفت. معلوم بود خیلی بیشتر از آن هایی هستند که دارد برای من می گوید چون چند لحظه یک بار سکوت میکرد و چشمش برقی می زد و اشکی از گوشه ی چشمش می غلتید و پیدا بود دارد برای معجزه ای کوچک که خودش و خدایش می دانندش ذوق می کند. از خانمی گفت پس از سالها اجاق کوری، یک شب به نیت فرزنددار کنارشان پرچم زد و دو هفته بعد خبر بارداری اش را تلفنی بهشان داد. از مادرشوهری گفت که ازدواج پسر برایش آرزو شده بود و همانجا خدا برایش تقدیر عروسی پسرش را رقم زد. از مادرانی گفت که هدایت فرزندهای از مسیر برگشته شان را با همان پرچم گردانی سر خیابان و همنوا با باند کوچک روی سقف پراید از خدا طلب‌کرده بودند و امضا شده بود. گفت: «دروغ چرا گاهی خسته می‌شم اما همسرم میگه الان وقت الک شدنه، از یارای امام زمان جا میمونی ها! اینو که میگه منم پا میشم میام.»دختر نوجوانم آمد وسط مصاحبه و گفت: «عمو میشه پرچم بزرگه رو بدید بچرخونم؟» برگشتم طرف پرچم. خودش به تنهایی میتوانست سوژه یک روایت مستقل شود.پرچمی بزرگ با چوب بلند و سنگین. خانم که متوجه تعجب من شده بود گفت: «پرچم را برای خونخواهی آقا دست گرفتیم. مدتی که گذشت یکی از نوجوان های همین جا آمد و چوب پرچم را بهمان هدیه داد» باید همین باشد، خونخواهی رهبر شهید پرچمی ست که باید با حضور تک تک همین مردم کف خیابان بالا نگه داشته شود.
undefined #زهرا_آراسته‌نیا #روایت@arastehnia
undefined۲۰
undefined۱

۱۹۹

۱۶:۱۷

سوزستان
وقت الک شدن است آن شب مهمانی بودم و نشد به تجمع اصلی شهر برسم. یعنی به نیت تجمع، مهمانی را زودتر ترک کردم اما دیدم دیر است و تا به سبزقبا برسم تجمع تمام شده. راه کج کردم و رفتم دم قدمگاه. پرچمگردانی آنجا طرفهای ساعت یازده شروع می شد و هنوز نیم ساعتی به آغازش مانده بود. با دخترهایم شروع کردیم پرچم گردانی. حس خوبی داشت. هرچند بدون بلندگو و در سکوت اما همان چرخش آرام پرچم ها در آسمان برایم بسیار دلنشین بود، بخصوص که هیچ کس نبود تا زیرچشمی مراقبمان باشد و بیاید تذکر بدهد «خانم جدا از جمعیت نایست! برید تو صف مردم! اینجا تاریکه، اونور وایستا...» دقیق سر ساعت یازده، پراید سفید همیشگی آمد و سر جای همیشگی، پارک کرد. پراید سفید همیشگی، مرکبی بود که چند ماه است برای پرچمگردانان و رهگذران دم قدمگاه دزفول آشناست. هر شب سر پیچ خیابان فرعی آنجا پارک می کند و مردی که پرچم بلندی در دست دارد و سرش توی گوشی ست، کنارش ایستاده و یک پایش را به بدنه ماشین تکیه داده است. عین این هشت ماه در چهره اش نه شادی دیده ام و نه غم. به نظرم با این حجم از بی تفاوتی چهره گزینه مناسبی برای وزارت امور خارجه باشد. انگار که وظیفه اش است بدون توجه به اطراف، هرشب سر ساعت بیاید و مداحی اش را پخش کند و پرچمش را بگرداند و برود. شاید همین چهره ی سردش بود که باعث شده بود با اینکه تقریبا هر شب میدیدمش اما رغبتی برای مصاحبه با او نداشته باشم. آن شب اما فرق می کرد. ساعت، ماجرا را تغییر داد. نگاهم به ساعت گوشی بود. همین که از 10:59 به 11:00 رسید، پراید سفید هم رسید و این همزمانی بی اختیار لبخند روی لبم آورد. شاید صورت آن آقای مالک پراید تغییری نکرده بود اما من به بهانه ی تغییر صورت خودم هم که شده رفتم سراغش. خانمش کنارش ایستاده بود. صحبت را با او شروع کردم. رازهای جالبی را برایم برملادکرد؛ اینکه همان 10 اسفند کذایی سر به خیابان گذاشته بودند. هر شب بعد از تجمع سبزقبا به پرچمگردانی خودرویی می رفتند تا شاید کمی آتش دلشان فروکش کند اما نه! خبری از آرامش نبود. از شبی گفت که اقوام را خبر کردند و آمدند سر همین پیچ ایستادند برای پرچم گردانی آن هم وقتی که هیچ کس هنوز آنجا نمی ایستاد. گفت: «بعد چند روز رفتیم باند خریدیم که بتونیم مداحی پخش کنیم» باند را شش میلیون تومان خریده بودند. باند خوبی بود. صدایش از چند باند خود قدمگاه بیشتر نباشد کمتر نیست! هر شب روی سقف پراید می گذارندش و آقا با گوشی مداحی هایش را هدایت میکند. انصافا هم مداحی های پرشور و بروزی انتخاب می کند، یعنی ظهر یک اتفاق جدید در هر گوشه ی جبهه مقاومت بیافتد، همان شب مداحی دسته اولش را از باند روی سقف پراید سفید می توانی بشنوی. من که فکر می کنم خودشان شاعر و مداح اختصاصی دارند وگرنه چرا اینترنت ما انقدر مداحی باحال ندارد؟؟ تازه این به کنار، از همان مدل باند برای برنامه های پخش فیلم گروهمان خریده ایم و صدایش با سلام و صلوات فقط یک متری خودش را جوابگو می شود ولی باند این آقا ماشاءالله، بزنم به تخته خودش یک پا سیستم صوتی تمام عیار است. خانم گفت تازگی ها مسئولین موکب قدمگاه بهشان پیشنهاد داده اند کلا همین باند بشود سیستم اصلی موکب پرچم گردانی و آنها دیگر باند کرایه نکنند! و این اگر برکت الهی نیست من نام دیگری برایش سراغ ندارم. از خاطراتشان پرسیدم و یکی یکی گره های زندگیشان را که هر بار به نیت یکی شان پرچم گردانده بودند و زود باز شده بودند برایم گفت. معلوم بود خیلی بیشتر از آن هایی هستند که دارد برای من می گوید چون چند لحظه یک بار سکوت میکرد و چشمش برقی می زد و اشکی از گوشه ی چشمش می غلتید و پیدا بود دارد برای معجزه ای کوچک که خودش و خدایش می دانندش ذوق می کند. از خانمی گفت پس از سالها اجاق کوری، یک شب به نیت فرزنددار کنارشان پرچم زد و دو هفته بعد خبر بارداری اش را تلفنی بهشان داد. از مادرشوهری گفت که ازدواج پسر برایش آرزو شده بود و همانجا خدا برایش تقدیر عروسی پسرش را رقم زد. از مادرانی گفت که هدایت فرزندهای از مسیر برگشته شان را با همان پرچم گردانی سر خیابان و همنوا با باند کوچک روی سقف پراید از خدا طلب‌کرده بودند و امضا شده بود. گفت: «دروغ چرا گاهی خسته می‌شم اما همسرم میگه الان وقت الک شدنه، از یارای امام زمان جا میمونی ها! اینو که میگه منم پا میشم میام.» دختر نوجوانم آمد وسط مصاحبه و گفت: «عمو میشه پرچم بزرگه رو بدید بچرخونم؟» برگشتم طرف پرچم. خودش به تنهایی میتوانست سوژه یک روایت مستقل شود. پرچمی بزرگ با چوب بلند و سنگین. خانم که متوجه تعجب من شده بود گفت: «پرچم را برای خونخواهی آقا دست گرفتیم. مدتی که گذشت یکی از نوجوان های همین جا آمد و چوب پرچم را بهمان هدیه داد» باید همین باشد، خونخواهی رهبر شهید پرچمی ست که باید با حضور تک تک همین مردم کف خیابان بالا نگه داشته شود. undefined #زهرا_آراسته‌نیا #روایت @arastehnia
اگه خوشتون اومد پیشنهاد مجله بدید دیده بشه undefined
undefined۳

۸۰

۲۰:۰۴

۲۸ مهر
thumbnail
مگه توی سیستان بلوچستان همه قاچاقچی نبودن؟!مگه دخترای سیستان بلوچستان رو به زور تو بچگی شوهر نمیدادن و از تحصیل محروم نبودن؟مگه فرزند داشتن مانع پیشرفت زن نبود؟!مگه تو سیستان بلوچستان تو کپر زندگی نمیکردن و هیچ تاسیسات پیشرفته ای نبود؟!مگه سیستان و بلوچستان غیر از محرومیت چیزی هم داشت؟!
غلط بودن تمام این گزاره ها که سال هاست سلبریتی های اینستایی باهاشون حس عقب افتادگی و ظلم رو به ذهنمون منتقل می کردن، با یک خبر اثبات شد: خبر شهادت خانم نصرت افتخاری.زنی که در سیستان و بلوچستان، پلیس بود. اون هم نه یک پلیس معمولی! معاون فرهنگی نیروی انتظامی استان. مادر بود و پنج فرزند داشت. تحصیل کرده بود و دکترای آی تی داشت.
چه برکتی داره خون شهید، که یک کشور رو از گمراهی نجات میده...
undefined #زهرا_آراسته‌نیا
undefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۵
undefined۳

۷۲

۷:۱۴

۲۹ مهر
اگر حادثه ۱۹ دی ۱۳۵۶ قم نمی­بود آن حوادث گوناگون شهرستان­ها و اربعین­ها که مردم را به میدان مبارزه کشاند به وجود نمی­ آمد، اگر آن تحوّلات و آن حوادث نبود ۲۲ بهمن ۵۷ به­ وجود نمی آمد و انقلاب به پیروزی نمی ­رسید. (مقدمه ی کتاب اولین های انقلاب و دفاع مقدس در دزفول، غلامحسین سخاوت)
خوندن این جملات ذهنم رو قلقلک داد: 19 دی مقدمهی پیروزی انقلاب اسلامی ایران. حالا برامون روشن تر میشه که اون بی خاصیت پهلوی چرا 18 و 19 دی رو برای فراخوان دادن و به خون کشیدن خیابونهای ایران انتخاب کرد. این خانواده ی پر از شر از این تاریخ زخم خوردن!حالا بماند که انقدر ضریب هوشی پایینی داره که احتمالا فکر کرده اگه دقیق روی همون تاریخای امام خمینی یه حرکتی بزنه شاید بتونه موفق بشه! undefined
#زهرا_آراسته‌نیا
undefinedسوزستانundefined@arastehnia
undefined۱
undefined۱

۲۳

۸:۵۸