سرتان سلامت ....
۱۲۱
۹:۰۵
تو هم ای ناز مطلق از همان بالا ببین ما را#باید_برخاست
۱۲۴
۹:۰۸
با اینکه غم داشتیم،صاحب علم داشتیمآقامونو کشتنهمینو کم داشتیم...
#باید_برخاست
#باید_برخاست
۱۲۴
۱۱:۰۰
آقا جان ما اینجا با خانواده تشییع شدن چه عظمتی...اما دلها بسوزد برای آن آقایی که زن و بچه اش را با تازیانه به شام بردند... این تابوت کوچک کافی بود تا کربلا را به تنهایی هم بریزد...صدای شیون زن های کربلا را می شنوی ؟
#باید_برخاست
#باید_برخاست
۵۶۳
۱۴:۳۰
او می رود دامن کشان ...
ویدئویی از دویدن حاج محمود کریمی در پی خودرو حامل رهبر انقلاب
#باید_برخاست
ویدئویی از دویدن حاج محمود کریمی در پی خودرو حامل رهبر انقلاب
#باید_برخاست
۱۲۵
۱۸:۵۷
بازارسال شده از اداره کل پژوهش های اسلامی صدا و سیما
لینک متن کامل یادداشت در روزنامه جامجم:https://www.jamejamdaily.ir/Newspaper/item/287595
#سازمان_صداوسیما🇮🇷#اداره_کل_پژوهشهای_اسلامی#رسانه_ملی#جام_جم
۷
۹:۰۷
تولد یک قالیچه
به روایت حامد حجتیبر اساس خاطره ای از خواهر شهید مجید حجتی
زاده شدم در پاییز، در پاییزی که بادهای خراسان عطر زعفران را بر گرههای نازکم مینشاندند. باد میوزید، باد همیشه میوزد، اما آن روز باد عطر دیگری داشت، عطر تکبیر. میدانستم قالیچهام، نمیدانستم قرار است چه بر سر من بیاید، فقط حس میکردم چیزی در راه است، چیزی شبیه نور، چیزی شبیه خون، چیزی شبیه ماندن.
خانهای در تربت حیدریه، خانهای ساده که در آن، دار قالی من بیجان آویزان بود. مجید آمد، از راهپیمایی آمد، خسته بود ، چشمهایش پر بود از شوری که از عمق جانش میآمد، عمقی به نام یقین. گفت: «اگر در دار قالی جا داری، شعاری که امروز دادیم را بنویس بماند برای همیشه» خواهر گفت: « جا دارم میتوانم روی دار چیزی اضافه کنم.» کاغذ شطرنجی آورد، قلم برداشت، نوشت: «پیوند ما و رهبر هرگز شکستنی نیست پیوند ما و زهرا هرگز گسستنی نیست.» و من در همان حال که تارهایم بیجان بر دار آویزان بود، آن کلمات را در جان خویش حفره حفره کردم، حفرههایی از جنس عشق، عشق به زهرا، عشق به خمینی، عشق به مجید.
دستهای خواهر شروع به گره زدن کرد، هر گره یک «یا زهرا» بود، هر پود یک سلام بر روحالله، نخها را با اشک شوق میزد. مجید کنار من ایستاد، نزدیک، آنقدر نزدیک که گرمای نفسهایش را روی چلهام حس کردم. نگاه کرد، لبخند زد، لبخندی که نه از سر رضایت که از عمق اطمینان بود، اطمینان مردی که میدانست این دستها و این گرهها روزی تنها یادگار او خواهد بود. گفت: «این یادگاری از دست و هنر تو میماند.» و ماند.
مجید در آذر ۱۳۶۰ به بستان رفت، بستان، اسمش که میآید دلم میگیرد، بستان یعنی شهادت، بستان یعنی مجید. در بستان با خونش خبر فتح را نوشت. پیوند ما با رهبر و زهرا هرگز گسستنی نیست، نه در جان مجید که شهید شد، نه در گرههای من که ماندگار شدم، نه در دل آن خواهر نوجوان که حالا مادری شده با چشمانی بارانی. و من، قالیچهای کوچک از جنس پشم و رنگ، شاهد این ماندن هستم، شاهد این پیوند، شاهد این عشق.
به روایت حامد حجتیبر اساس خاطره ای از خواهر شهید مجید حجتی
زاده شدم در پاییز، در پاییزی که بادهای خراسان عطر زعفران را بر گرههای نازکم مینشاندند. باد میوزید، باد همیشه میوزد، اما آن روز باد عطر دیگری داشت، عطر تکبیر. میدانستم قالیچهام، نمیدانستم قرار است چه بر سر من بیاید، فقط حس میکردم چیزی در راه است، چیزی شبیه نور، چیزی شبیه خون، چیزی شبیه ماندن.
خانهای در تربت حیدریه، خانهای ساده که در آن، دار قالی من بیجان آویزان بود. مجید آمد، از راهپیمایی آمد، خسته بود ، چشمهایش پر بود از شوری که از عمق جانش میآمد، عمقی به نام یقین. گفت: «اگر در دار قالی جا داری، شعاری که امروز دادیم را بنویس بماند برای همیشه» خواهر گفت: « جا دارم میتوانم روی دار چیزی اضافه کنم.» کاغذ شطرنجی آورد، قلم برداشت، نوشت: «پیوند ما و رهبر هرگز شکستنی نیست پیوند ما و زهرا هرگز گسستنی نیست.» و من در همان حال که تارهایم بیجان بر دار آویزان بود، آن کلمات را در جان خویش حفره حفره کردم، حفرههایی از جنس عشق، عشق به زهرا، عشق به خمینی، عشق به مجید.
دستهای خواهر شروع به گره زدن کرد، هر گره یک «یا زهرا» بود، هر پود یک سلام بر روحالله، نخها را با اشک شوق میزد. مجید کنار من ایستاد، نزدیک، آنقدر نزدیک که گرمای نفسهایش را روی چلهام حس کردم. نگاه کرد، لبخند زد، لبخندی که نه از سر رضایت که از عمق اطمینان بود، اطمینان مردی که میدانست این دستها و این گرهها روزی تنها یادگار او خواهد بود. گفت: «این یادگاری از دست و هنر تو میماند.» و ماند.
مجید در آذر ۱۳۶۰ به بستان رفت، بستان، اسمش که میآید دلم میگیرد، بستان یعنی شهادت، بستان یعنی مجید. در بستان با خونش خبر فتح را نوشت. پیوند ما با رهبر و زهرا هرگز گسستنی نیست، نه در جان مجید که شهید شد، نه در گرههای من که ماندگار شدم، نه در دل آن خواهر نوجوان که حالا مادری شده با چشمانی بارانی. و من، قالیچهای کوچک از جنس پشم و رنگ، شاهد این ماندن هستم، شاهد این پیوند، شاهد این عشق.
۱۴۲
۱۶:۱۶
بازارسال شده از وتر | Vetr
@VetrMusic
۸
۴:۵۷
تب انگشتهایتسوگ سرودهای برای سید حسن نصرالله که عاشقانه دوستش دارم
آیههای فتح میخوانم به نام خندههایت تا ملاقات خدا رفته است هرم ربنایتبیقرارم، بیقرار جاء نصرالله والفتحآیهها و سورهها جاری است در اوج صدایتمیروی تا اوج، تا انا الیه راجعون، چونغرق حیرت ماندهام در پیشگاه چشمهایتسینه، مالامال درد است ایدریغا! سیداه!رفتهای جای تو خالی مانده در این روزهایتخون تو میجوشد از پژواک فریادی نهفتهبازهم پیچیده در تاریخ مظلومان ندایت در زمین پژواک درد توست جاری در زمانه مانده از اقلیم چشمان تو صدها جان بهجایتدردهای تو بلایی نیست، زیبایی است، زیباچونکه فرموده است مولا البَلاء الوُلایَتنیلهای آبی این سرزمینها بعد نامتسرختر میجوشد از دریای سرخ بینهایتسامریها رد اعجاز تو را در خون گرفتندسامریها را بتاران با تکانی از عبایت
سید مظلوم! ای قد قامت تکبیر در خونبا اذان عشق در گوش زمان جاری، صلایت راه تو راه حسین بن علی در بیکرانهاستنام تو لبریز از عشق است عشق دلربایتاربا اربای تنت را بادها در خود شکستنداشکها باران شدند انگار در کرب و بلایتشیعه حیدر شدن یعنی که با فرق پر از خون استخوانی در گلو باشی بهوقت ابتلایتدر نجف بیروت جاری میشود با ذوالفقارتکربلا لبنان به آغوشش کشیده با ردایت
عصر یک روز پر از باران نشستم رو به لبنانسیبها را هی تعارف میکنی جانم فدایت!سیبها را مثل زیتونهای غزه دوست دارمسیبهایی که رسیده در تب انگشتهایتعصر یک روز گرفته، چشمهایم خون و داغ استعطر یک پیراهن معصوم پیچید از قبایت عاشقانه دوستت دارند ایرانها، جهان¬هاعاشقانه داغ بر دل مانده از عطر هوایتنام تو سید حسن، نصر من الله است راهتنام تو پیوند دارد باشکوه ندبههایترفتنت انگار در خود آمدن دارد دوبارهرجعت سرخ شهیدان، انبیا و اولیایتصبح نزدیک است سید! خون تو این را گواهیمن.. خودم ... عطر سواری را تنفس میکنم در ماورایت
قم. حامد حجتی
آیههای فتح میخوانم به نام خندههایت تا ملاقات خدا رفته است هرم ربنایتبیقرارم، بیقرار جاء نصرالله والفتحآیهها و سورهها جاری است در اوج صدایتمیروی تا اوج، تا انا الیه راجعون، چونغرق حیرت ماندهام در پیشگاه چشمهایتسینه، مالامال درد است ایدریغا! سیداه!رفتهای جای تو خالی مانده در این روزهایتخون تو میجوشد از پژواک فریادی نهفتهبازهم پیچیده در تاریخ مظلومان ندایت در زمین پژواک درد توست جاری در زمانه مانده از اقلیم چشمان تو صدها جان بهجایتدردهای تو بلایی نیست، زیبایی است، زیباچونکه فرموده است مولا البَلاء الوُلایَتنیلهای آبی این سرزمینها بعد نامتسرختر میجوشد از دریای سرخ بینهایتسامریها رد اعجاز تو را در خون گرفتندسامریها را بتاران با تکانی از عبایت
سید مظلوم! ای قد قامت تکبیر در خونبا اذان عشق در گوش زمان جاری، صلایت راه تو راه حسین بن علی در بیکرانهاستنام تو لبریز از عشق است عشق دلربایتاربا اربای تنت را بادها در خود شکستنداشکها باران شدند انگار در کرب و بلایتشیعه حیدر شدن یعنی که با فرق پر از خون استخوانی در گلو باشی بهوقت ابتلایتدر نجف بیروت جاری میشود با ذوالفقارتکربلا لبنان به آغوشش کشیده با ردایت
عصر یک روز پر از باران نشستم رو به لبنانسیبها را هی تعارف میکنی جانم فدایت!سیبها را مثل زیتونهای غزه دوست دارمسیبهایی که رسیده در تب انگشتهایتعصر یک روز گرفته، چشمهایم خون و داغ استعطر یک پیراهن معصوم پیچید از قبایت عاشقانه دوستت دارند ایرانها، جهان¬هاعاشقانه داغ بر دل مانده از عطر هوایتنام تو سید حسن، نصر من الله است راهتنام تو پیوند دارد باشکوه ندبههایترفتنت انگار در خود آمدن دارد دوبارهرجعت سرخ شهیدان، انبیا و اولیایتصبح نزدیک است سید! خون تو این را گواهیمن.. خودم ... عطر سواری را تنفس میکنم در ماورایت
قم. حامد حجتی
۵۶
۲۰:۴۶