علم با انگشتانِ پیر اما استوارش نوشت، نه یک فرمان سیاسی بود و نه یک تحلیل روزمره. آخرین درس، «بعثت مردم» بود. بعثتی که زنده است و هرروز از نو تکرار میشود. آقا معلم در سالهای پایانیِ ایستادن در کلاس، آهسته و پیوسته به ما فهماند که کلاسِ درس ازاینپس در دست مردم است. او گفت وقتی من رفتم، نباید دستِ امت خالی بماند. او قیام لِله را از انحصار خارج کرد و به میلیونها قلبِ منتظر بخشید. بعثت مردم یعنی سواد خواندنِ خطِ خطر؛ یعنی زمانی که خیابانها پر از فریادهای متناقض است، تو بدانی کدام صدا، صدای حی علی خیرالعمل است و کدام صدا، نفیر شیطان. او به ما یاد داد که معلمیِ راستین، آن است که شاگرد را از خودش بینیاز کند. و امروز، نسل ما -همان چهاردهسالههای دیروز- در کوچههای غزه، در سنگرهای مقاومت، در پای صندوقهای رأی، و حتی در دل شبهای تنهاییِ خود، این بعثت را تمرین میکند. آخرین درس یعنی لحظهای که معلم لبخند میزند و میگوید: حالا دیگر شما معلمید. و نسل ما، با تمام کمتجربگیها و اماها، تلاش میکند که سربلند از این امتحان بیرون بیاید؛ چرا که آقا معلم، در بزرگترین کلاس درس تاریخ، چیزی جز مسئولیت به ما یاد نداد.نسل ما خیالش راحت است. چون معلم زنده است. معلم که تا امروز ما را بزرگ کرده، هنوز دارد درس میدهد. آخرین برگهای دفتر مشق، هنوز سفید است. نمیدانیم فردا چه بنویسد. اما میدانیم که آنچه بنویسد، تمامِ زنگهای مدرسه را در تاریخ برای همیشه به صدا درخواهد آورد.کلاس همچنان دایر است. ما هنوز مشق میکنیم. برای ایران. و سلام میکنیم به آقا معلم جوان!
قم/12 اردبیهشت 1405
قم/12 اردبیهشت 1405
۵۶۴
۸:۵۰
جانبازهای کوچکحامد حجتی
صبح شنبه، حیاط مدرسه تازهساز بود. تازهتر از نفسهایی که بچهها سر صبح میکشیدند. نفسهایی پر از اکسیژن، نشاط، خنده. سنگهای اضافه مانده از ساختوساز را جابهجا میکردند با همان دستهایی که هنوز طعم صبحانه میداد. کره و مربا زیر ناخنهایشان مانده بود.خانم قلیپور گفته بود: «بچهها، این سنگها را با فرغون ببرید کنار.» حنانه بود، آتنا بود، فاطمه بود، مهنا بود، اسرا بود... مهگل هفتساله بود و محمدجواد دوازدهساله. فرغونها سنگین بود برای دستها کوچک. هیچکس نمیدانست که بعدازظهر شنبه، این سنگها تبدیل میشوند به تنها چیزی که از همکلاسیهایشان باقی میماند.اول که صدا آمد، هیچکس نفهمید. نمیشود بگویم شبیه رعد بود، چون رعد از آسمان میآید. این صدا از زمین بلند شد. ساختمان کناری مدرسه آتش گرفت. دود سیاه مثل یک پرندهٔ زخمی از سقفش بلند شد.مهگل داشت سنگ جمع میکرد. چهار قدم آنطرفتر، محمدجواد فرغون را هل میداد.همه دویدند... بهطرف کلاس... بهطرف در... بهطرف هرجایی که به نظرشان امن میرسید. هیچکس نمیدانست که کجای این مدرسه، امن است.مهگل صبح موهایش را بسته بود با کشهای صورتی. کیفش را خودش مرتب کرده بود. برگههای مشق را طوری توی کیف گذاشته بود که لبههای دفترش در تراکم کتابها تا نخورد. با دقتهای دخترانه. بعد از صدای اول، همهچیز سیاه شد. حتی وقتی چشمانش را باز کرد.محمدجواد اما بزرگتر بود. صدایش تازه دورگه شده بود. موشک دوم که زد. آجرها مثل زندانیهای حبس ابد از دیوارها فرار کردند انگار یکدفعه آزاد شدند. پرواز کردند. درها از جا کنده شدند. گردوغبار آنقدر غلیظ بود که انگار یک نفر مُتکای هزارسالهای را پاره کرده باشد و پرهایش را توی هوا ریخته باشد. پرهایی که نفس را میبُرند. محمدجواد و دوستانش با همان دستهای کوچکی که تا چند دقیقه پیش سنگ جمع میکردند، آوار را کنار زدند.سومین موشک آمد. به مدرسه خورد. چند متر جلوتر از دستشوییها، آقای سنبالایی ایستاده بود. آقای سنبالایی گفت: بروید زیر صندلیها پناه بگیرید. چند تا صندلی فلزی. سرد. لبههای تیز. آقای سنبالا در همانجا فهمید که پسرش شهید شده است. همانجا. زیر همان آسمانی که سیاه شده بود.هنوز صدای انفجار بود که ترکشها به تنشان میخورد. مثل این بود که یک نفر با چاقوهای داغ پوست صورتشان را خط بکشد. وقتی صداها تمام شد، هنوز زیر صندلی بودند. موج انفجار گوشهایشان را کور کرده بود. نه میشنیدند، نه درست میتوانستند ببینند.بعد، صداها یکییکی برگشت. اولین چیزی که شنیدند، جیغ بود. جیغ بچهها. فریاد مادرها. و صدای قدمهایی که روی آوارها سراسیمه میدویدند.از مدرسه بچههای کشته را درمیآوردند. تکهتکه. بعضیها را توی یک کیسه سیاه جا میدادند. هنوز بچهٔ خونی افتاده بود توی راهرو. آتش هنوز از لابهلای آوار سر میکشید.مادر خودش را رساند. قبل از اینکه محمدجواد را ببیند، مهگل را از طبقه بالا برداشت. برد تا ماشین. مهگل توی ماشین نشسته بود و بچههای دیگر را میدید. همه جیغ میزدند. آنقدر جیغ که انگار صداها از دهان خودشان نبود. مادر برگشت دنبال محمدجواد. توی راهرویی که دیگر چیزی شبیه راهرو نبود، دوید. آجرها از زیر پایش سُر میخورد. درها از لولا درآمده بودند. سیمهای برق مثل مارهای مرده از سقف آویزان بودند. محمدجواد از زیر صندلی بلند شد و دوید. دوید مادر را بغل کرد.به بیمارستان که رسیدند، گفتند: «شما جزو بیماران جزئی هستید. آنهایی که دستوپا ازدستدادهاند واجبترند.» صورت محمدجواد پر از خاک و خون بود. یک چاک بزرگ افتاده بود روی گونهاش. مادر با دستهای لرزان، توی ماشین، کنار یک پارک، سر و روی پسرش را شست. بعد رفتند مطب. توی گوشش ترکشهای ریز و شیشه پیدا کردند. ترکشها را درآوردند اما هیچکس نمیداند که صدای انفجار تا کی توی گوشش پژواک خواهد داشت.مهگل هنوز حرف نمیزند. نفس عمیق میکشد. مادرش را بغل میکند. کلمات بهسختی از دهانش خارج میشوند، بریدهبریده، مثل خودش: خیـــــلی تررررسیــــدم. همین یک جمله. یک کلاس اولی، هفتساله. حرف تمام آدمبزرگهایی را میزند که بلد نیستند بگویند: ما هم ترسیدیم. ما هم هنوز میترسیم. همین جمله از جنگی میگوید که از مدرسه یک قبرستان ساخته.شهدای میناب الآن میهمان فرشتهها هستند. اما کوچولوهای جانباز میناب — مهگل، محمدجواد و صد تای دیگر— تا همیشه کنار ما باقی میمانند.برزگ می شوند. در سکوت. در بهت. در اضطراب. آنها جانبازهای کوچکی هستند دیگر هیچوقت نمیتوانند دردهایشان را پنهان کنند حتی اگر ما آنها را نادیده بگیریم. درست مثل همان حیاط تازهساز که هیچوقت دیگر تازه نمیشود.
بر اساس روایت تلخ مهگل و محمدجواد ملایی، خواهر و برادر جانباز ۷ و ۱۲ سالهٔ مینابی، از صبح شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴.
صبح شنبه، حیاط مدرسه تازهساز بود. تازهتر از نفسهایی که بچهها سر صبح میکشیدند. نفسهایی پر از اکسیژن، نشاط، خنده. سنگهای اضافه مانده از ساختوساز را جابهجا میکردند با همان دستهایی که هنوز طعم صبحانه میداد. کره و مربا زیر ناخنهایشان مانده بود.خانم قلیپور گفته بود: «بچهها، این سنگها را با فرغون ببرید کنار.» حنانه بود، آتنا بود، فاطمه بود، مهنا بود، اسرا بود... مهگل هفتساله بود و محمدجواد دوازدهساله. فرغونها سنگین بود برای دستها کوچک. هیچکس نمیدانست که بعدازظهر شنبه، این سنگها تبدیل میشوند به تنها چیزی که از همکلاسیهایشان باقی میماند.اول که صدا آمد، هیچکس نفهمید. نمیشود بگویم شبیه رعد بود، چون رعد از آسمان میآید. این صدا از زمین بلند شد. ساختمان کناری مدرسه آتش گرفت. دود سیاه مثل یک پرندهٔ زخمی از سقفش بلند شد.مهگل داشت سنگ جمع میکرد. چهار قدم آنطرفتر، محمدجواد فرغون را هل میداد.همه دویدند... بهطرف کلاس... بهطرف در... بهطرف هرجایی که به نظرشان امن میرسید. هیچکس نمیدانست که کجای این مدرسه، امن است.مهگل صبح موهایش را بسته بود با کشهای صورتی. کیفش را خودش مرتب کرده بود. برگههای مشق را طوری توی کیف گذاشته بود که لبههای دفترش در تراکم کتابها تا نخورد. با دقتهای دخترانه. بعد از صدای اول، همهچیز سیاه شد. حتی وقتی چشمانش را باز کرد.محمدجواد اما بزرگتر بود. صدایش تازه دورگه شده بود. موشک دوم که زد. آجرها مثل زندانیهای حبس ابد از دیوارها فرار کردند انگار یکدفعه آزاد شدند. پرواز کردند. درها از جا کنده شدند. گردوغبار آنقدر غلیظ بود که انگار یک نفر مُتکای هزارسالهای را پاره کرده باشد و پرهایش را توی هوا ریخته باشد. پرهایی که نفس را میبُرند. محمدجواد و دوستانش با همان دستهای کوچکی که تا چند دقیقه پیش سنگ جمع میکردند، آوار را کنار زدند.سومین موشک آمد. به مدرسه خورد. چند متر جلوتر از دستشوییها، آقای سنبالایی ایستاده بود. آقای سنبالایی گفت: بروید زیر صندلیها پناه بگیرید. چند تا صندلی فلزی. سرد. لبههای تیز. آقای سنبالا در همانجا فهمید که پسرش شهید شده است. همانجا. زیر همان آسمانی که سیاه شده بود.هنوز صدای انفجار بود که ترکشها به تنشان میخورد. مثل این بود که یک نفر با چاقوهای داغ پوست صورتشان را خط بکشد. وقتی صداها تمام شد، هنوز زیر صندلی بودند. موج انفجار گوشهایشان را کور کرده بود. نه میشنیدند، نه درست میتوانستند ببینند.بعد، صداها یکییکی برگشت. اولین چیزی که شنیدند، جیغ بود. جیغ بچهها. فریاد مادرها. و صدای قدمهایی که روی آوارها سراسیمه میدویدند.از مدرسه بچههای کشته را درمیآوردند. تکهتکه. بعضیها را توی یک کیسه سیاه جا میدادند. هنوز بچهٔ خونی افتاده بود توی راهرو. آتش هنوز از لابهلای آوار سر میکشید.مادر خودش را رساند. قبل از اینکه محمدجواد را ببیند، مهگل را از طبقه بالا برداشت. برد تا ماشین. مهگل توی ماشین نشسته بود و بچههای دیگر را میدید. همه جیغ میزدند. آنقدر جیغ که انگار صداها از دهان خودشان نبود. مادر برگشت دنبال محمدجواد. توی راهرویی که دیگر چیزی شبیه راهرو نبود، دوید. آجرها از زیر پایش سُر میخورد. درها از لولا درآمده بودند. سیمهای برق مثل مارهای مرده از سقف آویزان بودند. محمدجواد از زیر صندلی بلند شد و دوید. دوید مادر را بغل کرد.به بیمارستان که رسیدند، گفتند: «شما جزو بیماران جزئی هستید. آنهایی که دستوپا ازدستدادهاند واجبترند.» صورت محمدجواد پر از خاک و خون بود. یک چاک بزرگ افتاده بود روی گونهاش. مادر با دستهای لرزان، توی ماشین، کنار یک پارک، سر و روی پسرش را شست. بعد رفتند مطب. توی گوشش ترکشهای ریز و شیشه پیدا کردند. ترکشها را درآوردند اما هیچکس نمیداند که صدای انفجار تا کی توی گوشش پژواک خواهد داشت.مهگل هنوز حرف نمیزند. نفس عمیق میکشد. مادرش را بغل میکند. کلمات بهسختی از دهانش خارج میشوند، بریدهبریده، مثل خودش: خیـــــلی تررررسیــــدم. همین یک جمله. یک کلاس اولی، هفتساله. حرف تمام آدمبزرگهایی را میزند که بلد نیستند بگویند: ما هم ترسیدیم. ما هم هنوز میترسیم. همین جمله از جنگی میگوید که از مدرسه یک قبرستان ساخته.شهدای میناب الآن میهمان فرشتهها هستند. اما کوچولوهای جانباز میناب — مهگل، محمدجواد و صد تای دیگر— تا همیشه کنار ما باقی میمانند.برزگ می شوند. در سکوت. در بهت. در اضطراب. آنها جانبازهای کوچکی هستند دیگر هیچوقت نمیتوانند دردهایشان را پنهان کنند حتی اگر ما آنها را نادیده بگیریم. درست مثل همان حیاط تازهساز که هیچوقت دیگر تازه نمیشود.
بر اساس روایت تلخ مهگل و محمدجواد ملایی، خواهر و برادر جانباز ۷ و ۱۲ سالهٔ مینابی، از صبح شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴.
۳۶۷
۹:۳۶
ما کانبه روایت حامد حجتیبر اساس طرحی از کمیل احمدی
گوینده زن:ما کان... ما کان...یعنی آنچه بود.نه آنچه هست. نه آنچه خواهد بود.فقط. آنچه بود.اسم پسر من ماکان بود!پدرش میگفت معنی اسمش یعنی شجاع. میگفت این اسم یکی از فرمانروایان قدیم ایرانِ.من گفتم نه، ماکان یعنی زیبا. یعنی قشنگ یعنی پسندیده.مکثاما توی زبان عربی... ما کان یعنی آنچه بود.من که عربی بلد نبودم. کاش بلد بودم.کاش میدونستم دارم اسم نبودن رو میزارم روی پسر خودم.مکثنهم اسفند. صبح. ماکان دوید توی کوچه.گفتم: ماکانم!، زود برگرد. ناهار ماهی داریم.گفت: باشِ مامان. نگاهش کردم چقدر این پلیور آبی بهش میآمد. دلم برایش غنج رفت.پاشنه کفشش لِه شده بود. از بس کفشش را بخواب میپوشید .... توی سن رشد بود بچه م. هر چی گفتم این کفش رو ول کن، گوش نکرد.حالا... حالا همین کفشِ که مونده.مکث
ساعت یازده و ربع ... زمین لرزید. شهر لرزید. دلم لرزید.دویدم سمت مدرسه. پابرهنه. چادر را به کمر سفت گرفته بودم. روسری از سرم افتاده بود. نمیفهمیدم. رسیدم.دیگه مدرسه نبود. آوار بود. خاک بود. دستوپا بود. گریه بود.مکث
تا پنج صبح فرداش اونجا موندم. خاک به سرم میزدم. میگفتم:ماکان! بگو کجایی؟ من مادرتم! بیا پیش مامان!اما هیچکس جواب نداد.مکث
چهار روز بعد... تلفن زنگ خورد. گفتن بیا سردخانه. سالن دوم. سالن دوم سرد بود. خیلی سرد. کاورها ردیف بودن روی زمین سیمانی. اولین کاور نیمهباز بود. زیپش رو کشیدم پایین. پلیور آبی ماکان بود. همون پلیوری که صبح نهم اسفند به دست خودم تنش کردم. خوشحال شدم. گفتم بالاخره پیدا شد.اما...مکث
یه تکه گوشت چسبیده بود به پلیور. حدود صد گرم. انسان بوده؟ حیون؟ نون خشکیده؟ هیچکس نمیدونست. فرستادن برای DNA. چند روز بعد گفتن منفی. یعنی مال ماکان نبود. مال هیچکدوم از بچهها هم نبود. ندانستند چی بود. من هم ندانستم.مکث
سی و هشت روز بعد... برادرم حمزه با بیست نفر از فامیل رفت مدرسه. زیر درخت کُنار، نزدیک آبخوری، یک لنگه کفش پیدا کرد. کمرنگ بود. سایز پای کلاس اولی. پاشنهاش له شده بود. آورد خونه. گفت: آسیه، نگاه کن. این مال ماکانه؟ کفش را که دیدم... نفسام بند اومد. همون کفشی بود که ماکان باهاش فوتبال بازی میکرد. حمزه گفت: پیکر بچه نبود. هیچی نبود. فقط همین کفش. ببخشید آسیه.!! من دیگه هیچی نفهمیدم. از حال رفتم.مکث
وقتی چشام باز شد، فهمیدم. فهمیدم هر چی بگردم، جز همین پلیور و همین کفش، هیچی از ماکان نیست. نه یه تکه استخون، نه یه تکه مو. هیچی .... انگار زمین خوردم توی یه نبودن بزرگ.مکث
ماکان روی دستش یه چیزی داشت. شبیه پولک ماهی. توی زمستون پررنگتر میشد. هر جا یه تکه بدن پیدا میکردم، میرفتم نگاه میکردم. شاید اون پولک ماهی رو ببینم. شاید دستش باشِ. اما هیچ وقت ندیدم. یه دفه دکترا گفتن شاید اون تکه گوشت روی پلیور، همین پولکها بوده. شاید هم نه.مکث
می دونی حالا مهم آینه که یه جای دنیا، یه تکه از ماکان باشِ. حالا آگه نه روی زمین، پس توی دل من. یک صندوق شیشهای رو گذاشتن توی مسجد مهدیه. توش: پلیور آبی ماکان، لنگه کفش کرمرنگ، دفتر و کتابهایی که از زیر آوار درآوردن.
هر روز میرم اونجا. مینشینم کنار صندوق. کتابهاش رو ورق میزنم. پدرش هنوز گوشبهزنگ در خونهست. میگه: شاید ماکان ترسیده و فرار کرده. شاید زخمی شده و کسی خبر نداره. من چیزی نمیگم. بذار امید داشته باشِ. آدم بدون امید چجوری نفس میکشه؟مکثامروز قبر نمادین ماکان توی گلزار شهداست. سنگ قبرش رو گذاشتن. روش نوشته: شهید ماکان نصیری – مفقودالاثر.مفقودالاثر یعنی چی؟یعنی اثری ازش نیست. ما کان! نه رد پاش تو کوچه، نه صدای خندهاش تو حیاط، نه شلوارک کهنهاش روی بند رخت. ما کان! بنیاد شهید واست پرونده باز کرده. پروندهای که هیچ وقت بسته نمیشه. هیچی.... ما کان!مکث
هیچکس جواب نمیده. نه امروز. نه فردا. نه هیچ روز دیگه. میدونم چی … میدونم دیگه نمیای.میدونم تو شدی ما کان یعنی آنچه بود. شدی مفقود الاثر.!اما مادرم دیگه.مادر یعنی کسی که حتی وقتی میدونه نیست، بازم منتظره. من هر روز سرِ ظهر میرم جلوی در. به کوچه نگاه میکنم. بوی ماهی که میاد. با خودم حرف میزنم:ما کان... یعنی آنچه بود... بود و حالا نیست...ماکان زیبا بود.... مکان شجاع بود.... ماکان ...حالا نیست!
گوینده زن:ما کان... ما کان...یعنی آنچه بود.نه آنچه هست. نه آنچه خواهد بود.فقط. آنچه بود.اسم پسر من ماکان بود!پدرش میگفت معنی اسمش یعنی شجاع. میگفت این اسم یکی از فرمانروایان قدیم ایرانِ.من گفتم نه، ماکان یعنی زیبا. یعنی قشنگ یعنی پسندیده.مکثاما توی زبان عربی... ما کان یعنی آنچه بود.من که عربی بلد نبودم. کاش بلد بودم.کاش میدونستم دارم اسم نبودن رو میزارم روی پسر خودم.مکثنهم اسفند. صبح. ماکان دوید توی کوچه.گفتم: ماکانم!، زود برگرد. ناهار ماهی داریم.گفت: باشِ مامان. نگاهش کردم چقدر این پلیور آبی بهش میآمد. دلم برایش غنج رفت.پاشنه کفشش لِه شده بود. از بس کفشش را بخواب میپوشید .... توی سن رشد بود بچه م. هر چی گفتم این کفش رو ول کن، گوش نکرد.حالا... حالا همین کفشِ که مونده.مکث
ساعت یازده و ربع ... زمین لرزید. شهر لرزید. دلم لرزید.دویدم سمت مدرسه. پابرهنه. چادر را به کمر سفت گرفته بودم. روسری از سرم افتاده بود. نمیفهمیدم. رسیدم.دیگه مدرسه نبود. آوار بود. خاک بود. دستوپا بود. گریه بود.مکث
تا پنج صبح فرداش اونجا موندم. خاک به سرم میزدم. میگفتم:ماکان! بگو کجایی؟ من مادرتم! بیا پیش مامان!اما هیچکس جواب نداد.مکث
چهار روز بعد... تلفن زنگ خورد. گفتن بیا سردخانه. سالن دوم. سالن دوم سرد بود. خیلی سرد. کاورها ردیف بودن روی زمین سیمانی. اولین کاور نیمهباز بود. زیپش رو کشیدم پایین. پلیور آبی ماکان بود. همون پلیوری که صبح نهم اسفند به دست خودم تنش کردم. خوشحال شدم. گفتم بالاخره پیدا شد.اما...مکث
یه تکه گوشت چسبیده بود به پلیور. حدود صد گرم. انسان بوده؟ حیون؟ نون خشکیده؟ هیچکس نمیدونست. فرستادن برای DNA. چند روز بعد گفتن منفی. یعنی مال ماکان نبود. مال هیچکدوم از بچهها هم نبود. ندانستند چی بود. من هم ندانستم.مکث
سی و هشت روز بعد... برادرم حمزه با بیست نفر از فامیل رفت مدرسه. زیر درخت کُنار، نزدیک آبخوری، یک لنگه کفش پیدا کرد. کمرنگ بود. سایز پای کلاس اولی. پاشنهاش له شده بود. آورد خونه. گفت: آسیه، نگاه کن. این مال ماکانه؟ کفش را که دیدم... نفسام بند اومد. همون کفشی بود که ماکان باهاش فوتبال بازی میکرد. حمزه گفت: پیکر بچه نبود. هیچی نبود. فقط همین کفش. ببخشید آسیه.!! من دیگه هیچی نفهمیدم. از حال رفتم.مکث
وقتی چشام باز شد، فهمیدم. فهمیدم هر چی بگردم، جز همین پلیور و همین کفش، هیچی از ماکان نیست. نه یه تکه استخون، نه یه تکه مو. هیچی .... انگار زمین خوردم توی یه نبودن بزرگ.مکث
ماکان روی دستش یه چیزی داشت. شبیه پولک ماهی. توی زمستون پررنگتر میشد. هر جا یه تکه بدن پیدا میکردم، میرفتم نگاه میکردم. شاید اون پولک ماهی رو ببینم. شاید دستش باشِ. اما هیچ وقت ندیدم. یه دفه دکترا گفتن شاید اون تکه گوشت روی پلیور، همین پولکها بوده. شاید هم نه.مکث
می دونی حالا مهم آینه که یه جای دنیا، یه تکه از ماکان باشِ. حالا آگه نه روی زمین، پس توی دل من. یک صندوق شیشهای رو گذاشتن توی مسجد مهدیه. توش: پلیور آبی ماکان، لنگه کفش کرمرنگ، دفتر و کتابهایی که از زیر آوار درآوردن.
هر روز میرم اونجا. مینشینم کنار صندوق. کتابهاش رو ورق میزنم. پدرش هنوز گوشبهزنگ در خونهست. میگه: شاید ماکان ترسیده و فرار کرده. شاید زخمی شده و کسی خبر نداره. من چیزی نمیگم. بذار امید داشته باشِ. آدم بدون امید چجوری نفس میکشه؟مکثامروز قبر نمادین ماکان توی گلزار شهداست. سنگ قبرش رو گذاشتن. روش نوشته: شهید ماکان نصیری – مفقودالاثر.مفقودالاثر یعنی چی؟یعنی اثری ازش نیست. ما کان! نه رد پاش تو کوچه، نه صدای خندهاش تو حیاط، نه شلوارک کهنهاش روی بند رخت. ما کان! بنیاد شهید واست پرونده باز کرده. پروندهای که هیچ وقت بسته نمیشه. هیچی.... ما کان!مکث
هیچکس جواب نمیده. نه امروز. نه فردا. نه هیچ روز دیگه. میدونم چی … میدونم دیگه نمیای.میدونم تو شدی ما کان یعنی آنچه بود. شدی مفقود الاثر.!اما مادرم دیگه.مادر یعنی کسی که حتی وقتی میدونه نیست، بازم منتظره. من هر روز سرِ ظهر میرم جلوی در. به کوچه نگاه میکنم. بوی ماهی که میاد. با خودم حرف میزنم:ما کان... یعنی آنچه بود... بود و حالا نیست...ماکان زیبا بود.... مکان شجاع بود.... ماکان ...حالا نیست!
۱.۴K
۹:۳۷
بازارسال شده از Komiter
!آقا اجازه.mp3
۱۴:۴۸-۱۳.۶۵ مگابایت
پادکست | آقا اجازه!
به روایت حامد حجتیتولید شده در گروه فرهنگی هنری آوا یم
@Komiter
@Atashzar_ir
@Avayam
به روایت حامد حجتیتولید شده در گروه فرهنگی هنری آوا یم
۱
۱۴:۱۶
پادکست | آقا اجازه!https://ble.ir/atashzar_ir/7651584141226009890/1778595371442
به روایت حامد حجتیتولید شده در گروه فرهنگی هنری آوا یم
@Komiter
@Atashzar_ir
@Avayam
به روایت حامد حجتیتولید شده در گروه فرهنگی هنری آوا یم
۱K
۱۴:۱۷
۲۸۸
۲۰:۲۹
آسمان بارید بر چشمان ماعشق می خندید بر چشمان مااز تبسم تا تلاوت روز شد باز فصل بارش امروز شدباز شوقم تا خدا پرواز کرد با ترنم عشق را آغازکردعشق ناپیداست بی حد و عددیا علیِّ مرتضی مولا مددمن کبوتر می شوم تا گنبدت عشق بازی می کنم با گنبدتآسمان در دست هایم منجلی استعشق یک پلک تحیّر در علی استنام تو بر جان من گل می کند چشم ها میل توسل می کندبا علی دریا تبرّک می شود با علی لبها تبرّک می شودباز هم در جان من دف می زنندحلقه بر گیسوی رفرف می زنند
در هوا پیچیده بانگ «لاتخف ...»دف ددف دف دف ددف دف دف ددف«کیست این پنهان مرا در جان و تن »یا علی.... مولایِ مظلوم نجفدر کرامتخانه فیض حضور اشک های عاشقان دُرِّ صدف
تو رواق اندر رواق اندر رواقای نگاه ماهتابت در محاقچشم در چشم تو در اوج حرم می خروشد عشق با موج حرممی برد تا عرش اقیانوس رارنگ دریا می زند فانوس رابزم ما بزم امین اللهی استمحفل رندان اشک آگاهی استمحضر مولا علی جان می دهد بال پروازی به ایمان می دهدآدم اینجا سائل در گاه اوست این صراط مستقیم راه اوست
ساغر ما در غدیر تو خم است عکس چشمانت در عرش هشتم استبا کبوتر ها کبوتر می شوم سیب هایِ صحن تو چون گندم استصف به صف دربارگاهت حاضرندعطر تو در ازدحام مردم است مستی از لبها ی تو هشیار شداین شراب کوثر از آن خانم استبی خود از خود می شوم در این حرم صحن تو در آسمان چندم است؟عشق تو منظومه ای عرفانی است هم نی است و هم می است و هم خم استآیینه بارانی از بال ملکزیر پای زائران تو گم است
آسمان در دست هایم منجلی استعشق یک پلک تحیّر در علی است
در حریم تو پرستو می شومچون کبوتر ها به این سو می شومسهم من از چشم تو شیدایی استبی خود از خود می شوم او می شومدر کنار صحن تو جان می دهمروبه روی قبله خوشبو می شومذکر بر لبهای من گل می کندبا علی گویان... علی گو ...می شومدر تلاطم های مستی تا ابدمن از این کوچه به آن کو می شومدر زیارتنامه حق حق می کنممست از صهبای هو هو می شومهو علی ..هو مرتضی ...حق تا ابددست ما و لطف تو ...مولا مدد
#حامد_حجتی
#غدیر#امیرالمومنین
در هوا پیچیده بانگ «لاتخف ...»دف ددف دف دف ددف دف دف ددف«کیست این پنهان مرا در جان و تن »یا علی.... مولایِ مظلوم نجفدر کرامتخانه فیض حضور اشک های عاشقان دُرِّ صدف
تو رواق اندر رواق اندر رواقای نگاه ماهتابت در محاقچشم در چشم تو در اوج حرم می خروشد عشق با موج حرممی برد تا عرش اقیانوس رارنگ دریا می زند فانوس رابزم ما بزم امین اللهی استمحفل رندان اشک آگاهی استمحضر مولا علی جان می دهد بال پروازی به ایمان می دهدآدم اینجا سائل در گاه اوست این صراط مستقیم راه اوست
ساغر ما در غدیر تو خم است عکس چشمانت در عرش هشتم استبا کبوتر ها کبوتر می شوم سیب هایِ صحن تو چون گندم استصف به صف دربارگاهت حاضرندعطر تو در ازدحام مردم است مستی از لبها ی تو هشیار شداین شراب کوثر از آن خانم استبی خود از خود می شوم در این حرم صحن تو در آسمان چندم است؟عشق تو منظومه ای عرفانی است هم نی است و هم می است و هم خم استآیینه بارانی از بال ملکزیر پای زائران تو گم است
آسمان در دست هایم منجلی استعشق یک پلک تحیّر در علی است
در حریم تو پرستو می شومچون کبوتر ها به این سو می شومسهم من از چشم تو شیدایی استبی خود از خود می شوم او می شومدر کنار صحن تو جان می دهمروبه روی قبله خوشبو می شومذکر بر لبهای من گل می کندبا علی گویان... علی گو ...می شومدر تلاطم های مستی تا ابدمن از این کوچه به آن کو می شومدر زیارتنامه حق حق می کنممست از صهبای هو هو می شومهو علی ..هو مرتضی ...حق تا ابددست ما و لطف تو ...مولا مدد
#حامد_حجتی
#غدیر#امیرالمومنین
۱.۴K
۸:۲۷
بازارسال شده از 🎧آوایم | محتوای صوتی
پادکست | ما کان
در @Avayam بشنوید
شما میدانید ماکان یعنی چه؟
گوینده: فاطمه سلیمانیتهیه شده در آوایم
@Atashzar_ir
@Komiter
@amirreza_seyfi77
@Avayam
در @Avayam بشنوید
شما میدانید ماکان یعنی چه؟
گوینده: فاطمه سلیمانیتهیه شده در آوایم
۵
۱۰:۱۸
بازارسال شده از 🎧آوایم | محتوای صوتی
پادکست ما کان.mp3
۰۹:۳۸-۱۸.۲۷ مگابایت
پادکست | ما کان
شما میدانید ماکان یعنی چه؟
گوینده: فاطمه سلیمانیتهیه شده در آوایم
@Atashzar_ir
@Komiter
@amirreza_seyfi77
@Avayam
شما میدانید ماکان یعنی چه؟
گوینده: فاطمه سلیمانیتهیه شده در آوایم
۱
۱۰:۱۸