لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل عطش زار ع
۱۵۶ عضو

عطش زار

درنگی در روزها و روزگار حامد حجتی
مشاهده در وب بله
۱۷ تیر
thumbnail
undefinedلحظه ورود آیت‌الله سیدمصطفی خامنه‌ای، فرزند ارشد رهبر شهید انقلاب به حرم سیدالشهدا (علیه‌السلام)
undefined #باید_برخاست #یالثارات_الحسین (ع)
سرتان سلامت ....
undefined۵

۱۲۱

۹:۰۵

thumbnail
تو هم ای ناز مطلق از همان بالا ببین ما را#باید_برخاست
undefined۳

۱۲۴

۹:۰۸

با اینکه غم داشتیم،صاحب علم داشتیمآقامونو کشتنهمینو کم داشتیم...
#باید_برخاست
undefined۷

۱۲۴

۱۱:۰۰

thumbnail
آقا جان ما اینجا با خانواده تشییع شدن چه عظمتی...اما دل‌ها بسوزد برای آن آقایی که زن و بچه اش را با تازیانه به شام بردند... این تابوت کوچک کافی بود تا کربلا را به تنهایی هم بریزد...صدای شیون زن های کربلا را می شنوی ؟

#باید_برخاست
undefined۲
undefined۱

۵۶۳

۱۴:۳۰

thumbnail
او می رود دامن کشان ...
ویدئویی از دویدن حاج محمود کریمی در پی خودرو حامل رهبر انقلاب


#باید_برخاست
undefined۲

۱۲۵

۱۸:۵۷

۲۹ تیر
بازارسال شده از اداره کل پژوهش های اسلامی صدا و سیما
thumbnail
undefined#یادداشت/ نقشه ادامه راه رسانه در واپسین پیام فرماندهundefined#حامد_حجتی / مدیرکل پژوهش‌های اسلامی رسانه
undefinedبعضی متن‌ها را نباید فقط خواند. باید کنارشان نشست. باید گذاشت چند ساعت از آدم عبور کنند. چون بعضی نوشته‌ها خبر نیستند؛ حادثه‌اند. حادثه‌ای که وقتی گردوغبارش می‌خوابد، تازه می‌شود فهمید چه چیزی در آن نهفته بود. پیام اخیر رهبر انقلاب از همین جنس است. ظاهرش بدرقه یک حماسه است؛ اما باطنش، نقشه ادامه راه. سوگ، اگر راه را نشان ندهد، فقط اندوه است. اما این پیام، اندوه را به مسئولیت بدل می‌کند.رسانه، گزارشگر پایان ماجرا نیست. رسانه، آغازگر فصل بعدی ماجراست. اگر مردم در میدان، حماسه آفریده‌اند، رسانه نباید آن حماسه را در قاب چند عکس و چند گزارش دفن کند. حماسه، تا وقتی روایت می‌شود، زنده است. و وقتی زنده ماند، هویت می‌سازد. رسانه تراز، موزه‌دار خاطره‌ها نیست؛ کارگاه ساختن حافظه جمعی است. هر روز باید از متن زندگی مردم، روایتی تازه برای آینده استخراج کند.رسانه باید بتواند سرمایه وفاداری را با صدای بلند فریاد بزند. ملتی که قدردانی را بلد باشد، شکست‌دادنی نیست. دشمن، بیش از آن‌که از تجهیزات بترسد، از پیوند دل‌های مردم هراس دارد. آنجا که سپاس عمومی دیده می‌شود، امید نیز زاده می‌شود و امید، بزرگ‌ترین سرمایه یک ملت است. رسانه اگر بتواند این سرمایه عاطفی را درست روایت کند، کاری کرده که از هزار عملیات تبلیغاتی اثرگذارتر است. گاهی باید مخاطب اصلی رسانه آن‌سوی مرزها باشد. دشمن باید خودش را در آینه روایت ما ببیند؛ نه در آینه‌ای که برای خودش ساخته است. جنایت، اگر روایت نشود، زیر خاکستر فراموشی دفن می‌شود. رسانه مسئول، بایگانی تاریخ نیست؛ دادستان تاریخ است. پرونده را باز نگه می‌دارد، سند را زنده نگه می‌دارد و اجازه نمی‌دهد حافظه جهان، به‌آسانی پاک شود.
لینک متن کامل یادداشت در روزنامه جام‌جم:https://www.jamejamdaily.ir/Newspaper/item/287595
#سازمان_صداوسیما🇮🇷#اداره_کل_پژوهش‌های_اسلامی#رسانه_ملی#جام_جم
undefined آدرس کانال‌های ما ایتا | بله | ویراستی
undefined وبگاه undefined www.irc.ir

۷

۹:۰۷

۲۳ مرداد
thumbnail
تولد یک قالیچه
به روایت حامد حجتیبر اساس خاطره ای از خواهر شهید مجید حجتی

زاده شدم در پاییز، در پاییزی که بادهای خراسان عطر زعفران را بر گره‌های نازکم می‌نشاندند. باد می‌وزید، باد همیشه می‌وزد، اما آن روز باد عطر دیگری داشت، عطر تکبیر. می‌دانستم قالیچه‌ام، نمی‌دانستم قرار است چه بر سر من بیاید، فقط حس می‌کردم چیزی در راه است، چیزی شبیه نور، چیزی شبیه خون، چیزی شبیه ماندن.
خانه‌ای در تربت حیدریه، خانه‌ای ساده که در آن، دار قالی من بی‌جان آویزان بود. مجید آمد، از راهپیمایی آمد، خسته بود ، چشم‌هایش پر بود از شوری که از عمق جانش می‌آمد، عمقی به نام یقین. گفت: «اگر در دار قالی جا داری، شعاری که امروز دادیم را بنویس بماند برای همیشه» خواهر گفت: « جا دارم می‌توانم روی دار چیزی اضافه کنم.» کاغذ شطرنجی آورد، قلم برداشت، نوشت: «پیوند ما و رهبر هرگز شکستنی نیست پیوند ما و زهرا هرگز گسستنی نیست.» و من در همان حال که تارهایم بی‌جان بر دار آویزان بود، آن کلمات را در جان خویش حفره حفره کردم، حفره‌هایی از جنس عشق، عشق به زهرا، عشق به خمینی، عشق به مجید.
دست‌های خواهر شروع به گره زدن کرد، هر گره یک «یا زهرا» بود، هر پود یک سلام بر روح‌الله، نخ‌ها را با اشک شوق می‌زد. مجید کنار من ایستاد، نزدیک، آن‌قدر نزدیک که گرمای نفس‌هایش را روی چله‌ام حس کردم. نگاه کرد، لبخند زد، لبخندی که نه از سر رضایت که از عمق اطمینان بود، اطمینان مردی که می‌دانست این دست‌ها و این گره‌ها روزی تنها یادگار او خواهد بود. گفت: «این یادگاری از دست و هنر تو می‌ماند.» و ماند.
مجید در آذر ۱۳۶۰ به بستان رفت، بستان، اسمش که می‌آید دلم می‌گیرد، بستان یعنی شهادت، بستان یعنی مجید. در بستان با خونش خبر فتح را نوشت. پیوند ما با رهبر و زهرا هرگز گسستنی نیست، نه در جان مجید که شهید شد، نه در گره‌های من که ماندگار شدم، نه در دل آن خواهر نوجوان که حالا مادری شده با چشمانی بارانی. و من، قالیچه‌ای کوچک از جنس پشم و رنگ، شاهد این ماندن هستم، شاهد این پیوند، شاهد این عشق.
undefined۵

۱۴۲

۱۶:۱۶

۲۷ مرداد
بازارسال شده از وتر | Vetr
thumbnail
undefined‍undefinedموزیک ویدئو ?Who is Husayn (حسین کیست؟)
undefined سفری از سرمای جهان مدرن تا گرمای عشق حقیقی
undefined کاری از Vetr
undefined آپارات | یوتیوب
@VetrMusic

۸

۴:۵۷

۲۱ شهریور
thumbnail
https://rasanews.ir/fa/news/826166/
undefined۱

۵۰

۱۳:۱۵

۵ مهر
thumbnail
‍ تب انگشت‌هایتسوگ سروده‌ای برای سید حسن نصرالله که عاشقانه دوستش دارم
آیه‌های فتح می‌خوانم به نام خنده‌هایت تا ملاقات خدا رفته است هرم ربنایتبی‌قرارم، بی‌قرار جاء نصرالله والفتحآیه‌ها و سوره‌ها جاری است در اوج صدایتمی‌روی تا اوج، تا انا الیه راجعون، چونغرق حیرت مانده‌ام در پیشگاه چشم‌هایتسینه، مالامال درد است ای‌دریغا! سیداه!رفته‌ای جای تو خالی مانده در این روزهایتخون تو می‌جوشد از پژواک فریادی نهفتهبازهم پیچیده در تاریخ مظلومان ندایت در زمین پژواک درد توست جاری در زمانه مانده از اقلیم چشمان تو صدها جان به‌جایتدردهای تو بلایی نیست، زیبایی است، زیباچون‌که فرموده است مولا البَلاء الوُلایَتنیل‌های آبی این سرزمین‌ها بعد نامتسرخ‌تر می‌جوشد از دریای سرخ بی‌نهایتسامری‌ها رد اعجاز تو را در خون گرفتندسامری‌ها را بتاران با تکانی از عبایت
سید مظلوم! ای قد قامت تکبیر در خونبا اذان عشق در گوش زمان جاری، صلایت راه تو راه حسین بن علی در بی‌کران‌هاستنام تو لبریز از عشق است عشق دلربایتاربا اربای تنت را بادها در خود شکستنداشک‌ها باران شدند انگار در کرب و بلایتشیعه حیدر شدن یعنی که با فرق پر از خون استخوانی در گلو باشی به‌وقت ابتلایتدر نجف بیروت جاری می‌شود با ذوالفقارتکربلا لبنان به آغوشش کشیده با ردایت
عصر یک روز پر از باران نشستم رو به لبنانسیب‌ها را هی تعارف می‌کنی جانم فدایت!سیب‌ها را مثل زیتون‌های غزه دوست دارمسیب‌هایی که رسیده در تب انگشت‌هایتعصر یک روز گرفته، چشم‌هایم خون و داغ استعطر یک پیراهن معصوم پیچید از قبایت عاشقانه دوستت دارند ایران‌ها، جهان¬هاعاشقانه داغ بر دل مانده از عطر هوایتنام تو سید حسن، نصر من الله است راهتنام تو پیوند دارد باشکوه ندبه‌هایترفتنت انگار در خود آمدن دارد دوبارهرجعت سرخ شهیدان، انبیا و اولیایتصبح نزدیک است سید! خون تو این را گواهیمن.. خودم ... عطر سواری را تنفس می‌کنم در ماورایت
قم. حامد حجتی
undefined۴

۵۶

۲۰:۴۶