لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل گروه علمی فرهنگی نور گ
۱۴۲ عضو

گروه علمی فرهنگی نور

undefined بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک و مهندسی انرژی- دانشگاه صنعتی امیرکبیر (پلی تکنیک تهران)
undefined هرگونه دیدگاه، پرسش و همکاری با ماundefined @nouradmin
undefined کانال رسمی بسیج مرکزی دانشگاه امیرکبیرundefined @basijaut
undefined طبقه دوم دانشکده، جنب کلاس ۲۰۴- منتظرتون هستیم!
مشاهده در وب بله
۸ آبان
thumbnail
undefined۴۵

۵۰۴

۷:۵۰

thumbnail
undefined۴۵

۵۰۴

۷:۵۰

thumbnail
undefined۴۵

۵۰۴

۷:۵۰

thumbnail
undefined۴۵

۵۰۷

۷:۵۰

thumbnail
undefined۴۵

۵۰۸

۷:۵۰

thumbnail
undefined۴۶

۵۰۸

۷:۵۰

thumbnail
#گزارش_ویدیویی | دیدار دانشجویی با خانواده شهید سید امیرحسین فقهی
undefinedبسیج دانشجویی دانشکده فیزیک و مهندسی انرژی دانشگاه صنعتی امیرکبیرundefined@aut_nour
undefined۶۰
undefined۴

۸۶۱

۱۵:۴۰

۹ آبان
بازارسال شده از گروه‌ علمی فرهنگی آسمان
thumbnail
﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾ «آل‌عمران؛ آیه۱۶۹»
undefined شهدای نفس، ۴۰ تن از مردان مدافع وطن بودند که در حمله دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی به تونل موشکی کرج به شهادت رسیدند. تا آخرین نفس پای عهد و مسئولیت خود ایستادند و جانشان را در راه دفاع از میهن فدا کردند. از همین رو، یادواره آنان با عنوان « شهدای نفس» برگزار می‌شود؛
undefinedمکان: صحن دانشگاه صنعتی امیرکبیر
"رو به روی آمفی‌تئاتر"

undefined زمان: یکشنبه ۱۰ آبان "ساعت ۱۸:۳۰"
undefined به یاد آنان که نفسشان، نَفَسِ عزت و ایستادگی یک ملت شد...
تلگرام | بله | اینستاگرامundefined| گروه علمی فرهنگی آسمان |undefined

۷

۱۲:۰۴

روایتی از یک دیدار؛ خانه‌ای که هنوز بوی امیرحسین را می‌دهد...
در این دیدار، مادر شهید از کودکی او گفت و از قرآن شبانه‌اش؛ از دانشمندی که در اوج علم گفت: «هیچم».
وارد خانه که می‌شوی، انگار زمان ایستاده است. مادر شهید سید امیرحسین فقهی، دانشمند هسته‌ای که در حملات خرداد ۱۴۰۴ به شهادت رسید، با همان صبوری مادرانه‌ای که در گفتگوهای پیشین‌اش دیده بودیم پذیرایی می‌کند؛ اما در چشمانش چیزی موج می‌زند که هر از چند گاهی سرریز می‌کند.
بعضی دیدارها را نمی‌شود با چند جمله به پایان رساند؛ بعضی حرف‌ها را نمی‌شود شنید و به‌سادگی از کنارشان گذشت. دیدار با مادر شهید امیرحسین فقهی از همان دیدارها بود؛ دیداری که در آن، هر چند دقیقه یک‌بار، اشک‌های مادر مجال ادامه سخن را می‌گرفت و بغضی کهنه، دوباره در گلویش می‌نشست. گویی هر خاطره‌ای که از امیرحسین می‌گفت، دریچه‌ای بود به روزهایی که دیگر بازنمی‌گردند؛ روزهایی که پسرش در خانه بود، صدای قدم‌هایش می‌آمد و مادر هنوز می‌توانست او را ببیند، صدایش کند و برایش مادری کند.
مادر از امیرحسین گفت؛ از پسری که پیش از آنکه استاد دانشگاه باشد، پیش از آنکه فیزیکدان هسته‌ای باشد و پیش از آنکه نامش با پروژه‌های بزرگ علمی گره بخورد، فرزند مؤدب و مهربان خانه بود. پسری که هیچ‌وقت پایش را جلوی پدر و مادرش دراز نمی‌کرد؛ پسری که اهل بدخلقی نبود و حتی در شلوغ‌ترین روزهای زندگی‌اش، حرمت پدر و مادر را فراموش نمی‌کرد. انگار بزرگی آدم‌ها را باید پیش از هر جای دیگری، در رفتارشان با نزدیک‌ترین کسان‌شان جست‌وجو کرد. امیرحسین وقت زیادی نداشت، اما وقتی می‌رسید، همان پسر خانه بود.
از روزهای پرمشغله‌اش گفت؛ از مردی که مسئولیت‌های علمی و کاری فراوانی بر دوش داشت، اما هیچ‌کدام از این مشغله‌ها او را از خانه و خانواده دور نکرده بود. با آنکه استاد دانشگاه بود و در حوزه فیزیک هسته‌ای فعالیت می‌کرد، در خانه از شستن ظرف‌ها ابایی نداشت. برای او ظرف شستن و جارو کردن، کاری کوچک و کم‌ارزش نبود؛ همان‌قدر که برای علم و پژوهش ارزش قائل بود، برای کمک به خانواده و انجام کارهای ساده خانه هم احترام داشت.
مادر از کوه رفتن‌هایش هم گفت؛ از کوهنوردی‌هایی که بخشی از اوقات فراغتش را پر می‌کرد. امیرحسین در میان آن همه کار و مسئولیت، برای طبیعت و خلوت کوهستان هم جایی در زندگی‌اش باز می‌کرد. اما شاید عجیب‌ترین تصویری که مادر از او به یاد داشت، تصویر جارو به دست گرفتنش در کوچه بود.
شرایط امنیتی زندگی‌اش به‌گونه‌ای بود که حتی برای رفت‌وآمدهای عادی هم باید مراقبت‌های ویژه‌ای صورت می‌گرفت و نباید بدون بادیگارد جایی می‌رفت؛ اما همین مرد، گاهی از خانه بیرون می‌آمد و کوچه را جارو می‌کرد. مردی که باید محافظت می‌شد، خودش بی‌هیچ ادعایی به فکر تمیزی کوچه و آسایش دیگران بود. چه فاصله عجیبی است میان تصویری که از یک دانشمند هسته‌ای در ذهنمان ساخته‌ایم و تصویری که مادرش از او روایت می‌کند: مردی که روزی در پیچیده‌ترین مسائل علمی غرق بود و روزی دیگر، بی‌هیچ تشریفاتی، جارو به دست می‌گرفت تا کوچه تمیزتر باشد.
از فعالیت‌های علمی‌اش که گفت، به نکته دیگری اشاره کرد که شاید بیش از هر چیز، روحیه‌اش را نشان می‌داد. امیرحسین برای پروژه‌هایی که در سازمان انرژی اتمی انجام می‌داد، پولی دریافت نمی‌کرد. می‌گفت این کارها وظیفه است، نه شغل. گویی برای او، آنچه اهمیت داشت، صرفاً دستاورد شخصی یا منفعت مالی نبود؛ دغدغه‌اش پیشرفت علمی کشور بود. علم را فقط برای نام و نان نمی‌خواست؛ آن را راهی برای خدمت می‌دانست.
مادر درباره فروتنی‌اش می‌گوید. یک بار از او پرسیده بودم چرا هیچ‌وقت از موفقیت‌هایت به من نمی‌گویی؟ لبخند زد و گفت: «مادرجان، انسان اگر به نهایت علم دنیا هم برسد، باید بگوید هیچم.» او واقعاً همین‌طور بود؛ هیچ‌وقت دنبال دیده شدن نبود.
اما در کنار همه این مسئولیت‌ها، یک قرار همیشگی در زندگی‌اش وجود داشت؛ قرار با قرآن. مادر می‌گفت با وجود آنکه بسیار سرش شلوغ بود و وقت چندانی برای استراحت نداشت، شب‌ها اگر تفسیر قرآن نمی‌خواند، خوابش نمی‌برد. می‌گفت علم بدون معنویت، او را به جایی نمی‌رساند. روزش هرقدر هم طولانی و پرمشغله می‌شد، شب باید دقایقی را با کلام خدا می‌گذراند. قرآن برایش صرفاً کتابی برای خواندن نبود؛ پناهی بود که پایان روز به آن بازمی‌گشت. شاید همین انس و مأنوس بودن با قرآن بود که در رفتار روزمره‌اش نیز خودش را نشان می‌داد؛ در تواضعش، در مهربانی‌اش و در بی‌تکلفی‌اش.
#بخش_اول
undefinedبسیج دانشجویی دانشکده فیزیک و مهندسی انرژی دانشگاه صنعتی امیرکبیرundefined@aut_nour
undefined۱۷

۱۳۷

۱۴:۴۵

و بعد، مادر به روزی رسید که انگار هنوز هم از یادآوری آن، تمام وجودش می‌لرزد.خبر شهادت پسرش را نه از زبان کسی، نه با تماس تلفنی و نه با آمدن مهمانی که حامل خبر باشد؛ بلکه از زیرنویس تلویزیون فهمیده بود. چه تلخ است که مادری، خبر رفتن فرزندش را از چند کلمه که از پایین صفحه تلویزیون عبور می‌کنند، بفهمد؛ چند کلمه که برای دیگران شاید فقط یک خبر باشند، اما برای یک مادر، پایان تمام انتظارها و آغاز دلتنگی‌های بی‌پایان‌اند.مادر گفت پیکر پسرش را روی پشت‌بام چند خانه آن‌طرف‌تر پیدا کرده‌اند. همین چند کلمه کافی بود تا سنگینی آن لحظه را بتوان تصور کرد؛ مادری که فرزندش روزی از همین خانه بیرون رفته بود، حالا باید باور می‌کرد که پیکر بی‌جان او، چند خانه آن‌طرف‌تر پیدا شده است. فاصله‌ای کوتاه میان خانه‌ها و فاصله‌ای به اندازه تمام دنیا میان بودن و نبودن.
در پایان، مادر جمله‌ای می‌گوید که در گوش می‌ماند: «ایران برای من حرم است؛ تخصصم را به بیگانه نمی‌فروشم.» این جمله را امیرحسین بارها گفته بود. و حالا مادر مانده و یک قاصدک طلایی روی شانه‌ی خاطره‌ها.
در تمام طول دیدار، اشک‌های مادر قطع نمی‌شد. هر چند دقیقه یک‌بار، خاطره‌ای تازه بغضش را می‌شکست. ما آمده بودیم از شهید امیرحسین فقهی بشنویم، اما در حقیقت، پای صحبت مادری نشسته بودیم که هنوز با تمام وجود، پسرش را در لحظه‌لحظه زندگی‌اش احساس می‌کند؛ در ظرف‌هایی که شاید روزی خودش شسته بود، در کوچه‌ای که جارو می‌کرد، در شب‌هایی که با تفسیر قرآن به پایان می‌رساند و در کوه‌هایی که برایش مأمن خلوت و آرامش بودند.

آن روز بیشتر از آنکه با یک دانشمند هسته‌ای آشنا شویم، با انسانی آشنا شدیم که بزرگی‌اش فقط در دانش و تخصصش خلاصه نمی‌شد. امیرحسین فقهی را می‌شد در رفتار محترمانه‌اش با پدر و مادر، در دستانی که ظرف می‌شستند، در جارو کردن کوچه، در شب‌نشینی‌هایش با قرآن و در بی‌چشم‌داشت کار کردن برای پیشرفت کشور شناخت.
شاید شهادت، پایان زندگی یک انسان باشد، اما پایان روایت او نیست. بعضی آدم‌ها را باید از زبان مادرانشان شناخت؛ از لابه‌لای اشک‌هایی که با گذشت زمان هم خشک نمی‌شوند. و ما آن روز، از زبان مادر امیرحسین فهمیدیم که گاهی پشت نام یک دانشمند، پشت عنوان یک استاد دانشگاه و پشت عظمت یک شهید، پسری ایستاده است که هنوز برای مادرش همان امیرحسین است؛ پسری که جای خالی‌اش را هیچ دستاوردی، هیچ افتخاری و هیچ گذر زمانی پر نخواهد کرد.
روایت یکی از دانشجویان از دیدار خانواده شهید سید امیرحسین فقهی در روز پنجشنبه مورخ ۱۴۰۵٫۸٫۷
#بخش_دوم
undefinedبسیج دانشجویی دانشکده فیزیک و مهندسی انرژی دانشگاه صنعتی امیرکبیرundefined@aut_nour
undefined۲۴

۱۳۸

۱۴:۴۵