۲K
۱۰:۵۶
علیرضا نصر اصفهانی
لحظه ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و ۹ اسفند ۱۴۰۴ ، ما را به درون واقعیت جدیدی پرتاب کرد که در آن، الگوهای سنتی و رویکردهای متعارف حکمرانی، دپیلماسی و بازدارندگی کارایی خود را از دست دادهاند. هرگونه تلاش برای بازگشت به تعادلهای گذشته یا تقلیلِ این دگرگونی به بحرانهایی گذرا، نشانهای از «نابینایی استراتژیک» است. مواجهه با این آرایش جدید، مستلزم فهم «عصر آشوب» و درک این «نظم نوظهور در حال شکل گیری» است. بهاقتضای این واقعیت جدید باید تاکید کنیم:
۵.۶K
۱۹:۵۱
۲.۲K
۲۰:۲۵
۱) خروج از تله اجرا و تمرکز بر ذینفعی پیشرفت، نخستین مختصه راهبردی است. سازمان تکاوران پیشرفت ایران نباید به یک دستگاه اجرایی رقیب در بوروکراسی متورم فعلی تبدیل شود. رسالت این سازمان، طراحی، تعریف و هدایت مأموریتهای جهشزا است؛ نه اجرای روزمره پروژهها. این سازمان باید صراحتاً نقش ذینفع پیشرفت را ایفا کند، نه مجری پروژه. در ادبیات سیاست نوآوری مأموریتگرا، دولت مأموریتگرا، مسئله مشخص و قابلسنجش را تعریف میکند؛ جهتگیری ایجاد میکند، بازارها را شکل میدهد و میان بخشها هماهنگی برقرار میکند؛ اما اجرای جزئیات را به شبکهای از بازیگران – شرکتها، دانشگاهها، صندوقها و نهادهای محلی – واگذار میکند. در تجربه ژاپن، وزارت صنعت و تجارت بینالملل رشد متوسط سالانه حدود ۷.۶ درصد در دوره ۱۹۴۵–۱۹۷۳ را در بستر مجموعهای از مداخلات خرد و هماهنگیهای صنعتی تسهیل کرد، اما خود این وزارتخانه کارخانه و خط تولید اداره نمیکرد؛ بلکه طراح قواعد بازی، تخصیص اعتبار و تنظیمگر جهت صنعتی بود. همین الگو در کرهجنوبی با هیئت برنامهریزی اقتصادی و در چین با کمیسیون ملی توسعه و اصلاحات نیز به شکلهای متفاوت تکرار شد. بنابراین، در معماری سازمان تکاوران پیشرفت، مدیریت پیشرفت از مدیریت اجرا تفکیک میشود؛ شاخصهای موفقیت، نه تعداد پروژههای اجراشده، بلکه میزان تحقق مأموریتهای ملی خواهد بود؛ سازمان، بهجای رقابت با وزارتخانهها در اجرای پروژه، بر شکلدهی مأموریت، طراحی سازوکارهای انگیزشی، و حکمرانی هماهنگکننده تمرکز میکند.
۱.۶K
۱۸:۲۴
۲) هستههای چابک مأموریتگرا و انضباط عملکردی، دومین رکن است. در این سازمان، اهداف کلان به مأموریتهای محدود، مشخص و حیاتی شکسته میشوند: امنیت و گذار انرژی؛ امنیت غذایی و زنجیرههای ارزش کشاورزی–صنعتی؛ کریدورها و لجستیک؛ اقتصاد دیجیتال و هوش مصنوعی؛ ایمنسازی و تابآورسازی زیرساختهای حیاتی و آب. ادبیات سیاست نوآوری مأموریتگرا تأکید میکند که مأموریتها باید جهتدار، مسئلهمحور و قابلسنجش باشند؛ چندبخشی و فرابخشی باشند؛ و افق زمانی مشخص و قابلپایش داشته باشند. تکاوران پیشرفت در قالب هستههای کوچک، مقتدر و چندرشتهای، این مأموریتها را تا سطح سبد پروژههای خرد میشکنند و زنجیره اقدام را از ایده تا قرارداد و اجرا، به صورت شبکهای مدیریت میکنند. ابزار اعمال قدرت این نهاد، تبدیل شدن به ماشین توزیع بودجه نیست؛ بلکه قدرت اقناع فنی و طراحی نظریه اقدام برای هر مأموریت؛ طراحی مشوقهای هوشمند؛ و مجابسازی ساختارهای دولتی و خصوصی برای همراستایی با مأموریتهای ملی است.
۳) نوسازی نیروی انسانی و گشودگی خردمندانه، سومین پیششرط است. هیچ بازنوآوری نهادی بدون نیروی انسانی تازهنفس و چندرشتهای ممکن نیست. سازمان تکاوران پیشرفت، باید بستر جذب و پرورش نخبگانی باشد که فارغ از مرزبندیهای کاذب سیاسی و جناحی؛ دارای روحیه پیگیری، خستگیناپذیری و توان کار در محیطهای پیچیده و غیرخطی؛ و مسلط بر دانش روز در حوزههای اقتصاد، فناوری، حکمرانی، طراحی سیاست و ارزیابی هستند. این گشودگی خردمندانه با روح دوره جدید رهبری جوان کشور همراستا است و در ادبیات دولت توسعهگرا، همان چیزی است که در تجربه کرهجنوبی و سنگاپور به شکل کادر تکنوکرات برنامهریز و در چین به صورت کادرهای متخصص در کمیسیون ملی توسعه و اصلاحات و کمیسیونهای راهبردی مشاهده میشود.
۴) مصونیت از رقابتهای سیاسی و خلق اتوریته توسعهای، چهارمین الزام است. برای آنکه این نهاد از گزند تغییر دولتها، چرخههای کوتاهمدت انتخاباتی و رقابتهای جناحی در امان بماند، نیازمند اتصال به سطوح عالی حاکمیت و معماری فراقوهای یا اختیارات ویژه ذیل عالیترین سطح اجرایی؛ تعریف مأموریتهای ملی و غیرقابلتقلیل به منافع بخشی یا جناحی؛ و کسب مشروعیت از طریق تحقق گامبهگام پروژههای ملی و ایجاد سرمایه اعتماد نزد بازیگران دولتی و خصوصی است. اتوریته این سازمان، نه با ساختمانهای بزرگ و ستادهای حجیم، بلکه با اشراف بر اهداف و مأموریتها؛ قدرت طراحی و اقناع فنی؛ و توان ایجاد ائتلافهای مأموریتمحور میان وزارتخانهها، استانها، بخش خصوصی و نهادهای مالی شکل میگیرد. در تجربه بانک توسعه آلمان، اتوریته توسعهای از کیفیت طراحی مأموریتهای سرمایهگذاری، ثبات منابع و حکمرانی قوی ناشی میشود؛ نه از اندازه تشکیلات اداری. مطالعات نشان میدهد که بانکهای توسعهای مأموریتگرا با همین اتوریته نهادی، حجم عظیمی از دارایی را با جهتگیری توسعهای و سبز مدیریت میکنند.
۵) تأمین مالی مأموریتگرا و اهرمی، پنجمین اصل است. سازمان باید از تله توزیع بودجه و رانت مصون بماند. مدل تأمین مالی مأموریتها نباید متکی بر تخصیصهای سنتی، کوتاهمدت و غیرهدفمند دولتی باشد؛ بلکه نیازمند طراحی سازوکارهای اهرمی و چندلایه برای تجهیز منابع است، مشابه تجربیات موفق جهانی: بانک توسعه آلمان که اعتبار بلندمدت را به مأموریتهای سبز، صادرات، بنگاههای کوچک و متوسط و زیرساخت تخصیص میدهد؛ کمیسیون ملی توسعه و اصلاحات چین که نقش محوری در برنامهریزی سرمایهگذاریهای عظیم دارد. در نسخه ایرانی، نقش سازمان تکاوران پیشرفت، نه توزیعکننده بودجه عمرانی، بلکه طراح چارچوب مأموریتهای سرمایهگذاری و تعیین معیارهای فنی، تابآوری؛ تضمین ریسک پیشرفت برای پروژههای پرریسک اما استراتژیک؛ و هدایت اعتبارات بانکی، سرمایههای بخش خصوصی، و صندوق توسعه ملی و منابع غیردولتی به سمت مگاپروژههای انرژی، کریدورها، اقتصاد دیجیتال، آب و زیرساختهای داده است.
۶) الگوی عملیاتی شبکهای و پرهیز از تورم اداری، ششمین ویژگی است. بدنه سازمان تکاوران پیشرفت نباید به یک ساختار متورم اداری تبدیل شود. این سازمان باید بهصورت شبکهای از هستههای چابک مأموریتگرا عمل کند؛ بهجای استخدام گسترده و ایجاد صفوف اداری، از مدل شبکه نخبگان استفاده کند؛ و نخبگان، شرکتهای پیشرو، دانشگاهها، صندوقها و بازیگران کلیدی بخش خصوصی را در هر مأموریت، بهمثابه اکوسیستم مأموریت دور هم جمع کند.
۱.۷K
۱۸:۲۵
بخش اول
۱.۴K
۲۰:۰۹
بخش دوم
متن کامل را در سرمقاله روزنامه فرهیختگان بخوانید.
۱.۵K
۲۰:۱۲
۱.۸K
۲۱:۱۲
✦ ایران ما، همانند گل سرخِ مغرور و بیهمتای سیّارک ب-۶۱۲، امروز بیش از هر زمان دیگری به حباب شیشهای مراقبت و دستانی صبور نیاز دارد. دستانی که هر صبح خاکش را نرم کنند و آن را از بادهای تند در امان نگه دارند.
✦ شازده کوچولو به ما آموخت که اگر نهالهای بائوباب را در همان کودکی از خاک برنکنیم، ریشههای ضخیم و تنومندش روزی سیّارک را از هم میدرد.
✦ در ایران پساجنگ، بائوبابها همان بذرهای خاموش ناامیدی، انشقاق و ناکارآمدیاند. بذرهایی که اگر هر روز با ارادهای جمعی وجین نشوند، رویاهای فردا را میبلعند.
۵۵۷
۲۱:۰۹
✦ مفهوم «رخداد» از منظر بدیو، شکافی در وضعیت است که چیزی را پدیدار میکند که در منطق پیشینِ آن وضعیت قابل محاسبه نبوده است. جنگ رمضان را میتوان از این منظر نه صرفاً یک واقعه نظامی، بلکه لحظهای دانست که در آن، بخشی از نظم پیشینِ امکان، دچار گسست شد و آنچه نا اندیشیدنی مینمود، به امری بالفعل و قابل تجربه بدل شد.
✦ اما اهمیت رخداد فقط در آن چیزی نیست که اتفاق افتاده است؛ اهمیت بنیادیتر آن در تغییری است که در نسبت انسان با امکان ایجاد میکند. رخداد، سوژهای را از پیش در اختیار ندارد؛ بلکه سوژه در نسبت با رخداد شکل میگیرد. در دستگاه بدیو، سوژه نه یک فردِ از پیش موجود و نه محصول کامل ساختارهاست، بلکه فرایندی است که از خلالِ انتخاب و وفاداری به رخداد پدید میآید. از همین رو، جنگ را نباید صرفاً با معیارِ نتیجه مادی آن سنجید؛ باید پرسید چه نوع سوژهای را آشکار یا تولید کرد و چه جهانی را پس از خود قابل تصور ساخت.
✦ در اینجا مفهوم میدان اهمیت پیدا میکند. میدان جایی است که امکانهای انتزاعی، به آزمونِ وجودی گذاشته میشوند. در میدان، سوژه ناگزیر است میان ایستادگی و انصراف، میان پذیرشِ وضعیت و گشودنِ امکان جدید، انتخاب کند. از این حیث، میدان صرفاً محل برخورد نیروها نیست؛ محل آشکارشدنِ نسبت انسان با امکان است. آنچه در وضعیت عادی صرفاً یک ادعا یا روایت سیاسی به نظر میرسد، در میدان میتواند به کنشی عینی تبدیل شود و از این طریق، حدود پیشینِ امکان را جابهجا کند.
✦ از دل چنین تجربهای، مقاومت را نیز باید فراتر از یک تاکتیک سیاسی فهم کرد. مقاومت هنگامی اهمیت نظری پیدا میکند که به صورتِ یک تصمیم درباره نحوه بودن در جهان ظاهر شود. در این معنا، مقاومت صرفاً نفی دیگری نیست؛ حفظِ امکانِ ادامهدادنِ یک جهان است. به همین دلیل، نسبت «صفر و یک» در اینجا فقط یک دوگانهسازی سیاسی نیست، بلکه بیان یک انتخاب وجودی است: پذیرش وضعیت بهعنوان تنها جهان ممکن، یا پذیرفتنِ هزینهی گشودن جهانی دیگر. ارزش فلسفی این دوگانه دقیقاً در شکستن انحصارِ وضعیت بر تعریفِ امر ممکن است.
✦ در این نقطه، سوژه ایرانی را میتوان در نسبت با همان فرآیندی فهم کرد که بدیو از آن با عنوان سوژه وفادار به رخداد یاد میکند. سوژه در اینجا نه حاصلِ انفعال در برابر ساختار است و نه برساختهای کاملاً سیال در میان گفتمانها؛ بلکه موجودیتی است که از لحظهای آغاز میشود که فرد یا جمع، امکانِ تازهای را تشخیص میدهد و تصمیم میگیرد پیامدهای آن را دنبال کند. نمونههایی چون شهید محسن حججی یا نوجوان مدرسه میناب، فارغ از ارزشگذاریهای سیاسی درباره آنان، از این منظر اهمیت دارند که نشان میدهند چگونه کنش فردی میتواند از مرزِ موقعیت شخصی عبور کند و به حاملِ معنایی جمعی تبدیل شود.
✦ بنابراین، دستاورد اصلی جنگ را نباید صرفاً در سطحِ پیروزی یا شکست نظامی جستوجو کرد. اهمیت آن در تغییری است که میتواند در افقِ امکانِ یک جامعه ایجاد کند: آنچه پیش از رخداد غیرممکن یا ناندیشیدنی مینمود، پس از آن در شمار گزینههای واقعی قرار میگیرد. این همان لحظهای است که رخداد، آینده را نه بهعنوان امتداد خطیِ وضعیت موجود، بلکه بهعنوان میدانِ انتخاب و آفرینش پیش روی سوژه قرار میدهد.
✦ از این منظر، مسئله پساجنگ بیش از آنکه «حفظ خاطره» باشد، وفاداری به پیامدهای رخداد است. وفاداری یعنی آنچه در میدان آشکار شد، دوباره به وضعیت پیشین فروکاسته نشود. اگر جنگ عاملیت را آشکار کرده باشد، صلح نمیتواند بازگشت به مناسباتی باشد که انسان را صرفاً موضوعِ اداره و سیاستگذاری میدید. پرسش اصلی این است که چگونه میتوان آن عاملیتِ آشکارشده را به ظرفیتهای پایدارِ کنش، مسئولیت و تصمیم تبدیل کرد.
✦ از همینجاست که مسئله حکمرانی پساجنگ صورتِ دیگری پیدا میکند. مسئله صرفاً کارآمدترکردن ساختار موجود نیست؛ مسئله، تبدیلِ تجربهی رخداد به یک منطق تازه برای ادارهی زندگی جمعی است. اگر در میدان، سوژه توانست مرزهای امر ممکن را جابهجا کند، در صلح نیز باید بتواند در ساختنِ آینده سهم داشته باشد. معنای عمیق «وفاداری» در اینجا همین است: اینکه رخداد به خاطره تقلیل نیابد، بلکه به منبعی برای بازتعریفِ نسبتِ انسان، قدرت و آینده بدل شود.
✦ جنگ، در این معنا، پایان یک وضعیت نیست؛ لحظهای است که آینده از انحصارِ محاسبات پیشین خارج میشود. مسئله اکنون این است که آیا میتوان این گشودگی را حفظ کرد و از دلِ آن، سوژهای ساخت که نه فقط از موجودیتِ خود دفاع میکند، بلکه توانِ ساختنِ جهانی متفاوت را نیز در خود مییابد.
۱K
۲۰:۱۳