بیست. آقای بهجت درباره پدربزرگم میگفتند که آقاسیّدهاشم دعای ابوحمزه را در قنوت نماز شب میخواند!
مرحوم پدربزرگ مادریام -آقاسیدهاشم نجفی میردامادی- اهل دعا بود. این حال دعایی که مادرم داشت، قطعاً مقداری تحت تأثیر پدرشان بود. از آقای بهجت شنیدم نمیدانم از چه کسی نقل میکردند که: «آقاسیّدهاشم آن وقتهای جوانی که نجف بود دعای ابوحمزه را در قنوت نماز شب میخواند.»
یک بار در اواخر عمر پدربزرگم به منزلشان رفتم. شاید آن وقت بیش از هفتاد سال سنّشان بود. ایشان در اتاق نشسته بود. به من گفت: «بیا این مفاتیح را بگیر، ببین من این دعا را میخوانم چقدر حفظ هستم.» باز کردم؛ دعای ابوحمزه بود و شروع کرد از اوّل خواندن. طبعاً ایشان آن وقت که حفظ نکرده بود، میخواست ببیند حفظ مانده یا نه. ایشان اهل اینجور عبادتها و دعا خواندن بود.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
مرحوم پدربزرگ مادریام -آقاسیدهاشم نجفی میردامادی- اهل دعا بود. این حال دعایی که مادرم داشت، قطعاً مقداری تحت تأثیر پدرشان بود. از آقای بهجت شنیدم نمیدانم از چه کسی نقل میکردند که: «آقاسیّدهاشم آن وقتهای جوانی که نجف بود دعای ابوحمزه را در قنوت نماز شب میخواند.»
یک بار در اواخر عمر پدربزرگم به منزلشان رفتم. شاید آن وقت بیش از هفتاد سال سنّشان بود. ایشان در اتاق نشسته بود. به من گفت: «بیا این مفاتیح را بگیر، ببین من این دعا را میخوانم چقدر حفظ هستم.» باز کردم؛ دعای ابوحمزه بود و شروع کرد از اوّل خواندن. طبعاً ایشان آن وقت که حفظ نکرده بود، میخواست ببیند حفظ مانده یا نه. ایشان اهل اینجور عبادتها و دعا خواندن بود.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۶۵.۹K
۲۱:۰۷
بیست و یک. من در کودکی با دیوان حافظ پدربزرگم مأنوس بودم
مرحوم آقاسیّدهاشم -پدر بزرگ مادریام- اهل حال و اهل ذوق بود؛ یعنی اهل معنا و سلوک بود. طبعاً این معنا او را به شعر هم کشانده بود. دیوان حافظ او که آن را به مادر من داده بود، در خانهی ما بود. جزو جهیزیّهی مادرم وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیهی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. یکی از یادداشتها این بود که: «این غزل را در کشتی، مابین کجا و کراچی در سفر مکّه میخواندم.» یعنی یک عالِم عابد زاهد سالک، در راه مکّه که میخواسته حالی بکند، از شعر حافظ استفاده میکرده! این ناشی از حالت ارتباط با آن سلسلهی عرفای فقیه یا فقهای عارف بود؛ همین مجموعهی نجفیها که واقعاً خیلی معرکه بودند و آخرینشان مرحوم آقامیرزا علیآقای قاضی است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
مرحوم آقاسیّدهاشم -پدر بزرگ مادریام- اهل حال و اهل ذوق بود؛ یعنی اهل معنا و سلوک بود. طبعاً این معنا او را به شعر هم کشانده بود. دیوان حافظ او که آن را به مادر من داده بود، در خانهی ما بود. جزو جهیزیّهی مادرم وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیهی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. یکی از یادداشتها این بود که: «این غزل را در کشتی، مابین کجا و کراچی در سفر مکّه میخواندم.» یعنی یک عالِم عابد زاهد سالک، در راه مکّه که میخواسته حالی بکند، از شعر حافظ استفاده میکرده! این ناشی از حالت ارتباط با آن سلسلهی عرفای فقیه یا فقهای عارف بود؛ همین مجموعهی نجفیها که واقعاً خیلی معرکه بودند و آخرینشان مرحوم آقامیرزا علیآقای قاضی است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۵۵.۱K
۲۰:۱۹
#ماجرای_روز؛ #ارتحال_امام یتیم شدیم...
در همان روز تلخ که حال امام مساعد نبود، من جمعی از اعضای شورای بازنگری قانون اساسی را دعوت کردم و به آنها گفتم که حال امام خوب نیست؛ کار بازنگری را قدری تسریع کنیم و مژده اتمام آن را به ایشان در بیمارستان بدهیم تا دل امام شاد شود. واقعاً از تصور آن چیزی که ممکن بود پیش آید، قلب من میلرزید. صدایم شکست و نتوانستم حرفم را تمام کنم. شاید چند ساعت بعد از آن بود که اطلاع پیدا کردیم این ودیعه الهی و این گوهر ارزنده را از دست دادیم. سختترین کار این است که درباره فقدان امام عزیز و جان ملت سخن بگوییم. حقیقتا همه ما یتیم شدیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
در همان روز تلخ که حال امام مساعد نبود، من جمعی از اعضای شورای بازنگری قانون اساسی را دعوت کردم و به آنها گفتم که حال امام خوب نیست؛ کار بازنگری را قدری تسریع کنیم و مژده اتمام آن را به ایشان در بیمارستان بدهیم تا دل امام شاد شود. واقعاً از تصور آن چیزی که ممکن بود پیش آید، قلب من میلرزید. صدایم شکست و نتوانستم حرفم را تمام کنم. شاید چند ساعت بعد از آن بود که اطلاع پیدا کردیم این ودیعه الهی و این گوهر ارزنده را از دست دادیم. سختترین کار این است که درباره فقدان امام عزیز و جان ملت سخن بگوییم. حقیقتا همه ما یتیم شدیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۳۱۹.۸K
۱۱:۳۶
#ماجرای_روز؛ #سالگرد_آغاز_رهبری قبل از تشکیل مجلس خبرگان ۱۴ خرداد، با تضرع و التماس از خداوند خواستم اگر این کار برای دین و آخرت من زیان دارد، کاری کن این اتفاق نیفتد
آنچه که در خصوص تعیین رهبر واقع شد و بار این مسؤولیت بر دوش بندهی کوچک ضعیف حقیر گذاشته شد، برای خود من حتّی یک لحظه و یک آن از آنات گذشتهی زندگی، متوقع و منتظر نبود.
اگر کسی تصور کند که در طول دوران مبارزه و بعداً در طول دوران انقلاب و مسؤولیت ریاست قوّهی اجرایی، حتّی یک لحظه در ذهن خودم خطور میدادم که این مسؤولیت به من متوجه خواهد شد، قطعاً اشتباه کرده است.
من همیشه خودم را نه فقط از این منصب بسیار خطیر و مهم، بلکه حتّی از مناصبی که به مراتب پایینتر از این منصب بوده است - مثل ریاست جمهوری و دیگر مسؤولیتهایی که در طول انقلاب داشتم - کوچکتر میدانستم. یک وقتی خدمت امام(ره) این نکته را عرض کردم که گاهی نام من در ردیف بعضی از آقایان آورده میشود، در حالی که در ردیف آنها نیستم و من یک آدم کوچک و بسیار معمولی هستم. نه اینکه بخواهم تعارف کنم؛ الان هم همان اعتقاد را دارم.
بنابراین، چنین معنایی اصلاً متصور نبود. البته در آن ساعات بسیار حساسی که سختترین ساعات عمرمان را گذراندیم و خدا میداند که در آن شب شنبه و صبح شنبه چه بر ما گذشت، برادرها از روی مسؤولیت و احساس وظیفه، با فشردگی تمام، فکر و تلاش میکردند که چگونه قضایا را جمعوجور کنند. مکرر از من به عنوان عضو شورای رهبری اسم میآوردند، که البته در ذهن خودم آن را رد میکردم؛ اگرچه به نحو یک احتمال برایم مطرح میشد که شاید واقعاً این مسؤولیت را به من متوجه کنند.
در همان موقع به خدا پناه بردم و روز شنبه قبل از تشکیل مجلس خبرگان، با تضرع و توجه و التماس، به خدای متعال عرض کردم: پروردگارا! تو که مدبر و مقدر امور هستی، چون ممکن است به عنوان عضوی از مجموعهی شورای رهبری، این مسؤولیت متوجه من شود، خواهش میکنم اگر این کار ممکن است اندکی برای دین و آخرت من زیان داشته باشد، طوری ترتیب کار را بده که چنین وضعیتی پیش نیاید. واقعاً از ته دل میخواستم که این مسؤولیت متوجه من نشود.
بالاخره در مجلس خبرگان بحثهایی پیش آمد و حرفهایی زده شد که نهایتاً به این انتخاب منتهی شد. در همان مجلس، کوشش و تلاش و استدلال و بحث کردم، تا این کار انجام نگیرد؛ ولی انجام گرفت و این مرحله گذشت. من همین الان خودم را یک طلبهی معمولی و بدون برجستگی و امتیازی خاص میدانم؛ نه فقط برای این شغل باعظمت و مسؤولیت بزرگ، بلکه - همانطور که صادقانه گفتم - برای مسؤولیتهای به مراتب کوچکتر از آن، مثل ریاست جمهوری و کارهای دیگری که در طول این ده سال داشتم.
اما حالا که این بار را روی دوش من گذاشتند، با قوّت خواهم گرفت؛ آنچنان که خدای متعال به پیامبرانش توصیه فرمود: «خذها بقوّة». برای این مسؤولیت، از خدا استمداد کردم و باز هم استمداد میکنم و هر لحظه و هر آن، در حال استمداد از پروردگار هستم، تا بتوانم این مسؤولیت را در حد وسع خودم - که تکلیف هم بیش از وسع نیست - با قدرت و قوّت و حفظ شأن والای این مقام، حفظ کنم و انجام بدهم. این تکلیف من است، که امیدوارم انشاءاللَّه مشمول لطف و ترحم الهی و دعای ولیّعصر(عج) و مؤمنین صالح باشم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
آنچه که در خصوص تعیین رهبر واقع شد و بار این مسؤولیت بر دوش بندهی کوچک ضعیف حقیر گذاشته شد، برای خود من حتّی یک لحظه و یک آن از آنات گذشتهی زندگی، متوقع و منتظر نبود.
اگر کسی تصور کند که در طول دوران مبارزه و بعداً در طول دوران انقلاب و مسؤولیت ریاست قوّهی اجرایی، حتّی یک لحظه در ذهن خودم خطور میدادم که این مسؤولیت به من متوجه خواهد شد، قطعاً اشتباه کرده است.
من همیشه خودم را نه فقط از این منصب بسیار خطیر و مهم، بلکه حتّی از مناصبی که به مراتب پایینتر از این منصب بوده است - مثل ریاست جمهوری و دیگر مسؤولیتهایی که در طول انقلاب داشتم - کوچکتر میدانستم. یک وقتی خدمت امام(ره) این نکته را عرض کردم که گاهی نام من در ردیف بعضی از آقایان آورده میشود، در حالی که در ردیف آنها نیستم و من یک آدم کوچک و بسیار معمولی هستم. نه اینکه بخواهم تعارف کنم؛ الان هم همان اعتقاد را دارم.
بنابراین، چنین معنایی اصلاً متصور نبود. البته در آن ساعات بسیار حساسی که سختترین ساعات عمرمان را گذراندیم و خدا میداند که در آن شب شنبه و صبح شنبه چه بر ما گذشت، برادرها از روی مسؤولیت و احساس وظیفه، با فشردگی تمام، فکر و تلاش میکردند که چگونه قضایا را جمعوجور کنند. مکرر از من به عنوان عضو شورای رهبری اسم میآوردند، که البته در ذهن خودم آن را رد میکردم؛ اگرچه به نحو یک احتمال برایم مطرح میشد که شاید واقعاً این مسؤولیت را به من متوجه کنند.
در همان موقع به خدا پناه بردم و روز شنبه قبل از تشکیل مجلس خبرگان، با تضرع و توجه و التماس، به خدای متعال عرض کردم: پروردگارا! تو که مدبر و مقدر امور هستی، چون ممکن است به عنوان عضوی از مجموعهی شورای رهبری، این مسؤولیت متوجه من شود، خواهش میکنم اگر این کار ممکن است اندکی برای دین و آخرت من زیان داشته باشد، طوری ترتیب کار را بده که چنین وضعیتی پیش نیاید. واقعاً از ته دل میخواستم که این مسؤولیت متوجه من نشود.
بالاخره در مجلس خبرگان بحثهایی پیش آمد و حرفهایی زده شد که نهایتاً به این انتخاب منتهی شد. در همان مجلس، کوشش و تلاش و استدلال و بحث کردم، تا این کار انجام نگیرد؛ ولی انجام گرفت و این مرحله گذشت. من همین الان خودم را یک طلبهی معمولی و بدون برجستگی و امتیازی خاص میدانم؛ نه فقط برای این شغل باعظمت و مسؤولیت بزرگ، بلکه - همانطور که صادقانه گفتم - برای مسؤولیتهای به مراتب کوچکتر از آن، مثل ریاست جمهوری و کارهای دیگری که در طول این ده سال داشتم.
اما حالا که این بار را روی دوش من گذاشتند، با قوّت خواهم گرفت؛ آنچنان که خدای متعال به پیامبرانش توصیه فرمود: «خذها بقوّة». برای این مسؤولیت، از خدا استمداد کردم و باز هم استمداد میکنم و هر لحظه و هر آن، در حال استمداد از پروردگار هستم، تا بتوانم این مسؤولیت را در حد وسع خودم - که تکلیف هم بیش از وسع نیست - با قدرت و قوّت و حفظ شأن والای این مقام، حفظ کنم و انجام بدهم. این تکلیف من است، که امیدوارم انشاءاللَّه مشمول لطف و ترحم الهی و دعای ولیّعصر(عج) و مؤمنین صالح باشم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۵۵.۴K
۲۰:۳۸
شهید خامنهای به روایت خودش
بیست و یک. من در کودکی با دیوان حافظ پدربزرگم مأنوس بودم مرحوم آقاسیّدهاشم -پدر بزرگ مادریام- اهل حال و اهل ذوق بود؛ یعنی اهل معنا و سلوک بود. طبعاً این معنا او را به شعر هم کشانده بود. دیوان حافظ او که آن را به مادر من داده بود، در خانهی ما بود. جزو جهیزیّهی مادرم وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیهی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. یکی از یادداشتها این بود که: «این غزل را در کشتی، مابین کجا و کراچی در سفر مکّه میخواندم.» یعنی یک عالِم عابد زاهد سالک، در راه مکّه که میخواسته حالی بکند، از شعر حافظ استفاده میکرده! این ناشی از حالت ارتباط با آن سلسلهی عرفای فقیه یا فقهای عارف بود؛ همین مجموعهی نجفیها که واقعاً خیلی معرکه بودند و آخرینشان مرحوم آقامیرزا علیآقای قاضی است. شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
بیست و دو . بخاطر ارتباط با بزرگان عرفان در نجف، به پدربزرگم ارادت معنوی خاص داشتم
من به آقاسیدهاشم پدربزرگ مادریام، یک ارادت معنوی داشتم؛ به خاطر همین ارتباطِ ایشان با بعضی از بزرگانِ رشتهی معرفتی و عرفانی مخصوص نجف؛ مثل مرحوم آقاسیّداحمد کربلایی که اصلاً معروف به بکّاء بودهاند. آقاسیّداحمد بکّاء از شاگردان برجستهی مرحوم آخوند ملّاحسینقلی همدانی، معاصر آخوند و سیّدمحمّدکاظم یزدی و در حدّ مراجع است. بعد از فوت آخوند، افراد زیادی خدمت ایشان آمدند که رساله پخش کنید، امّا ایشان قبول نکرد. مرحوم پدربزرگم میگفتند: «وقتی که شبهای چهارشنبه دیروقت از سهله برمیگشتیم، صدای آقاسیّداحمد را از درون منزلش که سر راه بود میشنفتیم که بلندبلند گریه میکرد.» پدربزرگم، مرحوم آقاسیّدمرتضی کشمیری را هم دیده بود و با پسر او، آقاسیّدمحمّد کشمیری، رفیق و معاشر بودند و منزلش میرفتند و میآمدند؛ چیزهایی از او شنیده بود و حرفهایی از او داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
من به آقاسیدهاشم پدربزرگ مادریام، یک ارادت معنوی داشتم؛ به خاطر همین ارتباطِ ایشان با بعضی از بزرگانِ رشتهی معرفتی و عرفانی مخصوص نجف؛ مثل مرحوم آقاسیّداحمد کربلایی که اصلاً معروف به بکّاء بودهاند. آقاسیّداحمد بکّاء از شاگردان برجستهی مرحوم آخوند ملّاحسینقلی همدانی، معاصر آخوند و سیّدمحمّدکاظم یزدی و در حدّ مراجع است. بعد از فوت آخوند، افراد زیادی خدمت ایشان آمدند که رساله پخش کنید، امّا ایشان قبول نکرد. مرحوم پدربزرگم میگفتند: «وقتی که شبهای چهارشنبه دیروقت از سهله برمیگشتیم، صدای آقاسیّداحمد را از درون منزلش که سر راه بود میشنفتیم که بلندبلند گریه میکرد.» پدربزرگم، مرحوم آقاسیّدمرتضی کشمیری را هم دیده بود و با پسر او، آقاسیّدمحمّد کشمیری، رفیق و معاشر بودند و منزلش میرفتند و میآمدند؛ چیزهایی از او شنیده بود و حرفهایی از او داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۶۴.۸K
۲۰:۳۷
بیست و سه. بیبی ما یزدی بود و تاثیر از ایشان، هر کسی را ببینیم که یزدی باشد در نظر اول برای ما آدم خوبی است!
به مادربزرگ مادرم، بیبی میگفتیم. بیبی ما یزدی بود و برای مادر من، مثل مادر بود. مادر من فرزند اوّل و آخر مادر خودش بود. آقاسیّدهاشم یک سفر به مشهد میآیند که عیالشان در این سفر در جوانی دو سه سالگی مادرم بر اثر تب فوت میکند. بعد از فوت مادربزرگم، همهی امور و تربیت و اداره و حفظ مادرم با بیبی بوده و تا آخر هم روابط بینشان مثل مادر و دختر بود؛ یعنی کاملاً نزدیک. بیبی، خانم خیلی مهربان و یک یزدی کامل بود؛ همان تصویری که ما از یزدیها داریم. در خانهی ما علاقهی به یزد و یزدی زیاد و امری طبیعی بود؛ یعنی فرهنگ داخل منزل ما این بود که اصلاً یزدی در نظر اوّل، یعنی خوب. کأنّه یزدیها یک سیطرهی فرهنگی بر خانهی ما داشتند و تا حالا هم همینطور است و اثری از این حالت مانده؛ ما وقتی یک یزدی جلویمان ظاهر بشود و بفهمیم یزدی است، نظر اوّل این است که این آدم خوبی است، مگر خلافش ثابت شود. این حالت از وجود بیبی و از علاقهی مادرم به او ناشی میشد. مادرم تحت تأثیر یزدیگری این خانم همه چیز یزد را میپسندید. گاهی مقایسه میکرد و مثلاً با اینکه تبریزیها خیلی مرتّب قند میشکنند، میگفت: «تبریزیها قند را ریز میشکنند؛ امّا یزدیها…» یا مثلاً تبریزیها در باقلوا و در شیرینیجات خیلی خوشسلیقهاند و لوزهای باقلوا را ریز و قشنگ درست میکنند، امّا مادرم این را نمیپسندید و میگفت: «لوزهای باقلوای تبریزیها کوچک است، لوزهای یزدیها درشت.» ایشان آن را دوست میداشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
به مادربزرگ مادرم، بیبی میگفتیم. بیبی ما یزدی بود و برای مادر من، مثل مادر بود. مادر من فرزند اوّل و آخر مادر خودش بود. آقاسیّدهاشم یک سفر به مشهد میآیند که عیالشان در این سفر در جوانی دو سه سالگی مادرم بر اثر تب فوت میکند. بعد از فوت مادربزرگم، همهی امور و تربیت و اداره و حفظ مادرم با بیبی بوده و تا آخر هم روابط بینشان مثل مادر و دختر بود؛ یعنی کاملاً نزدیک. بیبی، خانم خیلی مهربان و یک یزدی کامل بود؛ همان تصویری که ما از یزدیها داریم. در خانهی ما علاقهی به یزد و یزدی زیاد و امری طبیعی بود؛ یعنی فرهنگ داخل منزل ما این بود که اصلاً یزدی در نظر اوّل، یعنی خوب. کأنّه یزدیها یک سیطرهی فرهنگی بر خانهی ما داشتند و تا حالا هم همینطور است و اثری از این حالت مانده؛ ما وقتی یک یزدی جلویمان ظاهر بشود و بفهمیم یزدی است، نظر اوّل این است که این آدم خوبی است، مگر خلافش ثابت شود. این حالت از وجود بیبی و از علاقهی مادرم به او ناشی میشد. مادرم تحت تأثیر یزدیگری این خانم همه چیز یزد را میپسندید. گاهی مقایسه میکرد و مثلاً با اینکه تبریزیها خیلی مرتّب قند میشکنند، میگفت: «تبریزیها قند را ریز میشکنند؛ امّا یزدیها…» یا مثلاً تبریزیها در باقلوا و در شیرینیجات خیلی خوشسلیقهاند و لوزهای باقلوا را ریز و قشنگ درست میکنند، امّا مادرم این را نمیپسندید و میگفت: «لوزهای باقلوای تبریزیها کوچک است، لوزهای یزدیها درشت.» ایشان آن را دوست میداشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۲۵۴K
۲۰:۳۴
#ماجرای_روز؛ #سالگردـترورـ۶تیر در ماجرای ترور بنده در سال ۶۰، احساس کردم که این لحظهی آخر است و به خدای متعال اینگونه گفتم...
در دعای شریف ابیحمزه، حضرت سجّاد علیهالسلام عرض میکند به خدای متعال: آنوقتی که تو از من سؤال میکنی، من جوابی ندارم به تو بدهم -تفحّص میکنند از اعمال انسان؛ انسان باید بتواند جواب بدهد دیگر- زبانم بند میآید، نمیتوانم جواب بدهم، وَ انقَطَعَت حُجَّتی، و استدلال من تمام میشود -انسان یک استدلالهایی پیش خودش دارد دیگر: «این کار را برای این کردم، برای آن کردم»؛ بعد وقتی هر یک از اینها را جواب میدهند، آدم دستش خالی میشود از استدلال- وَ طاشَ عِندَ سُؤالِکَ اِیّایَ لُبّی، و مغز من، دل من، روح من در مقابل این سؤالهای پیاپی که از من خواهد شد، حیران و سرگردان میمانَد؛ اینجوری میشود.
بنده این را خودم تجربه کردهام، این تجربهی بنده است، حالا نمیخواستم بگویم؛ دیگر حالا الان به ذهنم آمد، به زبانم آمد، عرض میکنم:در سال ۶۰ که آن حادثهی کذایی (ترور) برای بنده اتّفاق افتاد در مسجد ابوذر، خب بیهوش شدم. بعد من را بلند کرده بودند و در حینی که من را از داخل مسجد میبردند به طرف ماشین، دو بار سه بار به هوش آمدم و دوباره از هوش رفتم تا بعد بالاخره یکسره بیهوش شدم.
در این دو سه باری که به هوش آمدم، یک بار احساس کردم که این لحظهی آخر است، یعنی کاملاً احساس کردم که لحظهی مرگ است. ناگهان همهی زندگیِ گذشته در مقابل چشمم مجسّم شد. با خودم فکر کردم که خب، حالا چه دارم برای عرضه کردن؟ هرچه فکر کردم، دیدم همهاش قابل مناقشه است. خب مبارزه کردیم، زندان رفتیم، کتک خوردیم، درس دادیم، زحمت کشیدیم -این چیزهایی است که آدم به ذهنش میآید دیگر- در آن لحظه دیدم همهی اینها را میشود با من مناقشه کنند؛ و بگویند در فلان قضیّه ممکن است یک نیّت غیر الهی مخلوط این نیّت شما شده؛ هیچّی؛ از بین رفت!
ناگهان احساس کردم که بین زمین و آسمان معلّقم، مثل آدمی که اصلاً به هیچجا دستش بند نیست.
گفتم پروردگارا! وضع من اینجوری است، میبینی دیگر، من ظاهراً هیچچیز ندارم؛ آنطور که حساب میکنم میبینم هیچچیز دستم نیست، یکجوری مگر خودت رحم کنی. این حالت برای انسان پیش میآید. سعی کنیم از این موقعیّتها استفاده کنیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
در دعای شریف ابیحمزه، حضرت سجّاد علیهالسلام عرض میکند به خدای متعال: آنوقتی که تو از من سؤال میکنی، من جوابی ندارم به تو بدهم -تفحّص میکنند از اعمال انسان؛ انسان باید بتواند جواب بدهد دیگر- زبانم بند میآید، نمیتوانم جواب بدهم، وَ انقَطَعَت حُجَّتی، و استدلال من تمام میشود -انسان یک استدلالهایی پیش خودش دارد دیگر: «این کار را برای این کردم، برای آن کردم»؛ بعد وقتی هر یک از اینها را جواب میدهند، آدم دستش خالی میشود از استدلال- وَ طاشَ عِندَ سُؤالِکَ اِیّایَ لُبّی، و مغز من، دل من، روح من در مقابل این سؤالهای پیاپی که از من خواهد شد، حیران و سرگردان میمانَد؛ اینجوری میشود.
بنده این را خودم تجربه کردهام، این تجربهی بنده است، حالا نمیخواستم بگویم؛ دیگر حالا الان به ذهنم آمد، به زبانم آمد، عرض میکنم:در سال ۶۰ که آن حادثهی کذایی (ترور) برای بنده اتّفاق افتاد در مسجد ابوذر، خب بیهوش شدم. بعد من را بلند کرده بودند و در حینی که من را از داخل مسجد میبردند به طرف ماشین، دو بار سه بار به هوش آمدم و دوباره از هوش رفتم تا بعد بالاخره یکسره بیهوش شدم.
در این دو سه باری که به هوش آمدم، یک بار احساس کردم که این لحظهی آخر است، یعنی کاملاً احساس کردم که لحظهی مرگ است. ناگهان همهی زندگیِ گذشته در مقابل چشمم مجسّم شد. با خودم فکر کردم که خب، حالا چه دارم برای عرضه کردن؟ هرچه فکر کردم، دیدم همهاش قابل مناقشه است. خب مبارزه کردیم، زندان رفتیم، کتک خوردیم، درس دادیم، زحمت کشیدیم -این چیزهایی است که آدم به ذهنش میآید دیگر- در آن لحظه دیدم همهی اینها را میشود با من مناقشه کنند؛ و بگویند در فلان قضیّه ممکن است یک نیّت غیر الهی مخلوط این نیّت شما شده؛ هیچّی؛ از بین رفت!
ناگهان احساس کردم که بین زمین و آسمان معلّقم، مثل آدمی که اصلاً به هیچجا دستش بند نیست.
گفتم پروردگارا! وضع من اینجوری است، میبینی دیگر، من ظاهراً هیچچیز ندارم؛ آنطور که حساب میکنم میبینم هیچچیز دستم نیست، یکجوری مگر خودت رحم کنی. این حالت برای انسان پیش میآید. سعی کنیم از این موقعیّتها استفاده کنیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۱۶۱.۹K
۲۲:۰۰
۲۲.۶K
۲۰:۰۷
پایان ۶۹ سال فراق
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۸.۴K
۱۸:۵۷
پایان ۶۹ سال فراق
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۱۷۶.۴K
۱۸:۵۷