۳۰.۵K
۲۰:۰۷
پایان ۶۹ سال فراق
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۱۵.۹K
۱۸:۵۷
پایان ۶۹ سال فراق
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز هم مرز ایران، هم مرز عراق گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۲۰۴.۵K
۱۸:۵۷
پدرم متولد نجف است
پدرم قطعاً و دقیقاً متولّد ۱۳۱۳ هجری قمری است؛ سال مرگ ناصرالدّینشاه. متولّد ماه جمادیالثّانی و متولّد نجف. پدرم تا سه سالگی در نجف بودند و در سه سالگی همراه خانواده به تبریز آمدند. ایشان در ظاهر مردی لاغر، کشیده، قدبلند و استخوانی بود و بیماری نداشت؛ سالم بود. خود ایشان هم میگفت من قوی هستم. البتّه ما چنین حسّی نداشتیم؛ چون از بچّگی، آقا را مسن دیده بودیم. من ۴۵ سال از آقا کوچکتر هستم؛ یعنی آن وقتی که توانستم ایشان را درک کنم تقریباً مرد پنجاهسالهای بود، ولی خود ایشان، احساس پیری نمیکرد. زمانی که آقا حدود هشتاد سال داشت، یکی از دوستانش از ملّاهای تهران فوت شد. وقتی به ایشان خبر دادم، گفت: «عجب، جوان بود!» گفتم: «آقا، هفتاد سالش بود، جوان بود؟!» ایشان گفت: «خب، هفتاد سال جوان است دیگر!» یک بار هم به همراه پدرم با یکی از دوستان قدیمی ایشان به نام آقاسیّدناصر از علمای اردبیل برخورد کردیم. همدیگر را شناختند و بغل کردند و بوسیدند. او هم مثل پدر من پیرمردی بود و شاید هر کدام هفتاد سال داشتند. پدرم به محاسن او اشاره کرد و گفت: «آقاسیّدناصر گوجالبسان!» آقاسیّدناصر پیر شدهای. او پاسخ داد: «آقاسیّدجوادآقا اوزون خبرون یخدی!» آقاسیّدجوادآقا از خودت خبر نداری!
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
پدرم قطعاً و دقیقاً متولّد ۱۳۱۳ هجری قمری است؛ سال مرگ ناصرالدّینشاه. متولّد ماه جمادیالثّانی و متولّد نجف. پدرم تا سه سالگی در نجف بودند و در سه سالگی همراه خانواده به تبریز آمدند. ایشان در ظاهر مردی لاغر، کشیده، قدبلند و استخوانی بود و بیماری نداشت؛ سالم بود. خود ایشان هم میگفت من قوی هستم. البتّه ما چنین حسّی نداشتیم؛ چون از بچّگی، آقا را مسن دیده بودیم. من ۴۵ سال از آقا کوچکتر هستم؛ یعنی آن وقتی که توانستم ایشان را درک کنم تقریباً مرد پنجاهسالهای بود، ولی خود ایشان، احساس پیری نمیکرد. زمانی که آقا حدود هشتاد سال داشت، یکی از دوستانش از ملّاهای تهران فوت شد. وقتی به ایشان خبر دادم، گفت: «عجب، جوان بود!» گفتم: «آقا، هفتاد سالش بود، جوان بود؟!» ایشان گفت: «خب، هفتاد سال جوان است دیگر!» یک بار هم به همراه پدرم با یکی از دوستان قدیمی ایشان به نام آقاسیّدناصر از علمای اردبیل برخورد کردیم. همدیگر را شناختند و بغل کردند و بوسیدند. او هم مثل پدر من پیرمردی بود و شاید هر کدام هفتاد سال داشتند. پدرم به محاسن او اشاره کرد و گفت: «آقاسیّدناصر گوجالبسان!» آقاسیّدناصر پیر شدهای. او پاسخ داد: «آقاسیّدجوادآقا اوزون خبرون یخدی!» آقاسیّدجوادآقا از خودت خبر نداری!
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۷۰.۲K
۲۳:۰۱
#روضه_خانگی پدرم آسیدجواد
آقا سالی یک بار در خانه روضه داشت. البته که یادم نیست در کدام مناسبت بود. این مربوط به اوایل دورهی نوجوانی ما است. برای ما پدیدهای بود؛ در اتاقبزرگه سماور میگذاشتیم و فعّالیّت میکردیم. آن سالها روضهی آقا برقرار بود، ولی بعداً تعطیل شد. از آن به بعد روضهی عمومی نداشتند ولی مکرّر دیده بودم ایشان ایّام عاشورا و تاسوعا، لهوف یا نَفَس المهموم را خودش میخواند و گریه میکرد. روز عاشورا بیرون شلوغ و مجالس و محافل زیاد بود و ایشان هم حال بیرون رفتن را نداشت، لذا همان جا در اتاق، آن کتابها را میخواند و گریه میکرد.
زمزمه هم داشت، نه فقط برای روضه، بلکه گاهی همینجوری برای خودش شعری را زمزمه میکرد؛ مثلاً مشغول کاری بود و چیزی برای خودش میخواند. البتّه من شعرهایش را یادم نیست؛ گاهی ترکی و بیشتر، عربی.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
آقا سالی یک بار در خانه روضه داشت. البته که یادم نیست در کدام مناسبت بود. این مربوط به اوایل دورهی نوجوانی ما است. برای ما پدیدهای بود؛ در اتاقبزرگه سماور میگذاشتیم و فعّالیّت میکردیم. آن سالها روضهی آقا برقرار بود، ولی بعداً تعطیل شد. از آن به بعد روضهی عمومی نداشتند ولی مکرّر دیده بودم ایشان ایّام عاشورا و تاسوعا، لهوف یا نَفَس المهموم را خودش میخواند و گریه میکرد. روز عاشورا بیرون شلوغ و مجالس و محافل زیاد بود و ایشان هم حال بیرون رفتن را نداشت، لذا همان جا در اتاق، آن کتابها را میخواند و گریه میکرد.
زمزمه هم داشت، نه فقط برای روضه، بلکه گاهی همینجوری برای خودش شعری را زمزمه میکرد؛ مثلاً مشغول کاری بود و چیزی برای خودش میخواند. البتّه من شعرهایش را یادم نیست؛ گاهی ترکی و بیشتر، عربی.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۴۱.۱K
۱۹:۲۳
#ماجرای_روز؛ سالروز صدور فرمان #مشروطه
پدرم در زمان نهضت مشروطه از نزدیک شاهد قضایای تبریز بود/ باقرخان بخاطر ارادتی که به پدربزرگم داشت به آقاسیدجواد احترام میگذاشت
پدرم در زمان نهضت مشروطه دوازدهسال داشته و از نزدیک شاهد قضایای تبریز بوده است. برای همین خیلی مسائل را دیده بود و نقل میکرد. روزهایی را دیده بود که باقرخان با دستهی تفنگدار خود از محلّهی خیابان بخشی از تبریز را سازماندهی و بسیج میکرد تا به کمک دوست و همرزمش ستّارخان که در بخشهای دیگری وظایف مشابهی را انجام میداد، یازده محلّهی تبریز را در برابر محلّهی شتربان که سنگر مخالفان مشروطه بود به جنگ و مقاومت وادار سازد. پدرم که آن روزها هنوز به دوران بلوغ نرسیده بود، بارها باقرخان را که در مدخل کوچهی قرهباغیها بر روی سکّویی نشسته و جوانان تفنگدار محلّه گرد او را گرفته بودند، در سر راه خود به مدرسهی طالبیّه میدیده است.
پدرم نقل میکرد: «باقرخان هممحلّهای ما بود. خانهاش در محلّهی خیابان و در همان کوچهی قرهباغیها قرار داشت. مرد قدبلند و شجاعی بود. ابتدای کوچه درگاهی بود که باقرخان مثل داشهای محلّه و بزنبهادرها آنجا مینشست و بقیّهی داشها هم دوروبَرش را میگرفتند. وقتی من رد میشدم، احترام میگذاشت و به اطرافیانش میگفت پسر آقا است.» البتّه آن زمان پدربزرگم فوت شده بوده و پدرم هم نوجوان بوده است. باقرخان به خاطر همین که در آن محلّه زندگی میکرده، به پدربزرگم ارادت داشته است.
پدرم علمای آن محل را اسم میآورد و تعریف میکرد که گاهی باقرخان شخصاً به آنها مراجعه میکرد و میپرسید «آقا! شما به این قضیّه، یعنی مشروطه، راضی هستید؟ امضای شما از روی طوع و رغبت بوده؟»
در جایی عکس دستهجمعی فعّالان نهضت مشروطیّت در تبریز به چاپ رسیده بود. پدرم یکایک آنان را میشناخت و به نام، معرّفی میکرد. در زمان جوانی ما، عکس حادثهی اعدام ثقةالاسلام را هم که برای پدرم آوردیم، یادش آمد و گفت: «این شیخ سلیم است، این فلانی است و…».
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
پدرم در زمان نهضت مشروطه از نزدیک شاهد قضایای تبریز بود/ باقرخان بخاطر ارادتی که به پدربزرگم داشت به آقاسیدجواد احترام میگذاشت
پدرم در زمان نهضت مشروطه دوازدهسال داشته و از نزدیک شاهد قضایای تبریز بوده است. برای همین خیلی مسائل را دیده بود و نقل میکرد. روزهایی را دیده بود که باقرخان با دستهی تفنگدار خود از محلّهی خیابان بخشی از تبریز را سازماندهی و بسیج میکرد تا به کمک دوست و همرزمش ستّارخان که در بخشهای دیگری وظایف مشابهی را انجام میداد، یازده محلّهی تبریز را در برابر محلّهی شتربان که سنگر مخالفان مشروطه بود به جنگ و مقاومت وادار سازد. پدرم که آن روزها هنوز به دوران بلوغ نرسیده بود، بارها باقرخان را که در مدخل کوچهی قرهباغیها بر روی سکّویی نشسته و جوانان تفنگدار محلّه گرد او را گرفته بودند، در سر راه خود به مدرسهی طالبیّه میدیده است.
پدرم نقل میکرد: «باقرخان هممحلّهای ما بود. خانهاش در محلّهی خیابان و در همان کوچهی قرهباغیها قرار داشت. مرد قدبلند و شجاعی بود. ابتدای کوچه درگاهی بود که باقرخان مثل داشهای محلّه و بزنبهادرها آنجا مینشست و بقیّهی داشها هم دوروبَرش را میگرفتند. وقتی من رد میشدم، احترام میگذاشت و به اطرافیانش میگفت پسر آقا است.» البتّه آن زمان پدربزرگم فوت شده بوده و پدرم هم نوجوان بوده است. باقرخان به خاطر همین که در آن محلّه زندگی میکرده، به پدربزرگم ارادت داشته است.
پدرم علمای آن محل را اسم میآورد و تعریف میکرد که گاهی باقرخان شخصاً به آنها مراجعه میکرد و میپرسید «آقا! شما به این قضیّه، یعنی مشروطه، راضی هستید؟ امضای شما از روی طوع و رغبت بوده؟»
در جایی عکس دستهجمعی فعّالان نهضت مشروطیّت در تبریز به چاپ رسیده بود. پدرم یکایک آنان را میشناخت و به نام، معرّفی میکرد. در زمان جوانی ما، عکس حادثهی اعدام ثقةالاسلام را هم که برای پدرم آوردیم، یادش آمد و گفت: «این شیخ سلیم است، این فلانی است و…».
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۳۲.۶K
۰:۰۷
ماجرای خرید مخفیانه چراغ گردسوز توسط مادرم برای #روضه_خانگی
یکی از خصوصیّات بارز زندگی پدرم آقاسیدجواد، زهد بود؛ یعنی آقا از اینکه زندگی را توسعه بدهد و حتّی یک ذرّه بوی تجمّل در زندگیشان پیدا شود، گریزان بود. خیلی از این کارهایی هم که گاهی مخالفت میکرد، مثل خرید چراغ گردسوز یا برق کشیدن برای خانه، به خاطر همین بود؛ میگفت: «اینها زیادیهای زندگی است.»در کل، این خصوصیّت بیقیدی و بیاعتنائی به امور دنیا در همهی برخوردهای آقا معلوم بود.
مادرم برای روضه، مخفیانه از پدرم و با زحمت فراوان دو چراغ گردسوز خرید؛ چراغ گردسوز هم آن زمان تازه آمده بود. با اینکه مادرم ذرّهذرّه پول روی هم گذاشته بود تا گردسوز بخرد، ولی ما نگران بودیم که آقا بگوید چرا خریدهای، خانهی ما گردسوز نمیخواهد. بالاخره هم آقا فهمید و همانطور شد. مادرم گفت: «روضه داریم؛ زنها میآیند، بدون روشنایی نمیشود.»
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
یکی از خصوصیّات بارز زندگی پدرم آقاسیدجواد، زهد بود؛ یعنی آقا از اینکه زندگی را توسعه بدهد و حتّی یک ذرّه بوی تجمّل در زندگیشان پیدا شود، گریزان بود. خیلی از این کارهایی هم که گاهی مخالفت میکرد، مثل خرید چراغ گردسوز یا برق کشیدن برای خانه، به خاطر همین بود؛ میگفت: «اینها زیادیهای زندگی است.»در کل، این خصوصیّت بیقیدی و بیاعتنائی به امور دنیا در همهی برخوردهای آقا معلوم بود.
مادرم برای روضه، مخفیانه از پدرم و با زحمت فراوان دو چراغ گردسوز خرید؛ چراغ گردسوز هم آن زمان تازه آمده بود. با اینکه مادرم ذرّهذرّه پول روی هم گذاشته بود تا گردسوز بخرد، ولی ما نگران بودیم که آقا بگوید چرا خریدهای، خانهی ما گردسوز نمیخواهد. بالاخره هم آقا فهمید و همانطور شد. مادرم گفت: «روضه داریم؛ زنها میآیند، بدون روشنایی نمیشود.»
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۳۸.۶K
۲۰:۴۹
#ماجرای_روز؛ سالگرد ارتحال مرحومه میردامادی مادرگرامی رهبر شهید انقلاب
حق مادرم بر من پایانناپذیر است/ ارادت من به حضرت موسی(ع) متاثر از مادرم است
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مأنوس و با قرآن و حدیث کاملاً آشنا بود. ایشان زنی بامعرفت و آدمی بود پر از اطّلاعات. آیات و احادیث زیادی حفظ بود و متن قرآن و روایت را هم خیلی خوب میفهمید؛ یعنی کمتر آیه و حدیثی بود که خوانده شود و ایشان نفهمد. مادرم به خاطر اینکه کودکیاش را در نجف گذرانده بود و با محیط عربی خو داشت، عربی را بلد بود. اصلاً تهلهجهی عربی داشت؛ در جوانی بیشتر و بعدها کمتر. مقداری هم درس عربی پیش پدرم خوانده بود. خود من اَمثله و مقداری از شرح اَمثله را پیش مادرم خواندم و البتّه بعداً بخشهایی از جامع المقدّمات را به مادرم درس دادم. ایشان با اینکه خیلی درس رسمی عربی نخوانده بود، امّا متون عربی را میفهمید. هرچند گاهی به خاطر اینکه یک لغت را نمیدانست، ممکن بود جایی را اشتباه بخواند، امّا با یک تذکّر مختصر، فوراً میفهمید. ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی میخواند و بعضی از آیهها را برای ما ترجمه میکرد. ما بچّهها از صدایش خوشمان میآمد و دورش جمع میشدیم؛ من، خواهرِ بعد از خودم و یک مدّتی برادر بزرگم. حالا یا جاذبهی صدایش بود یا اینکه خودش میگفت که بچّهها بیایند و بنشینند. مادرم برای خودش قرآنی داشت که از بچّگی آن را دیده بودیم. حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است؛ من اوّلین نغمههای خوش قرآن را از حنجرهی او شنیدم. داستانهای گوناگون قرآن و بخصوص داستانهای پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلاً پایه و مایهی معلومات من از زندگی پیغمبران، همانهایی است که مادرم برایمان میگفت؛ مثلاً مادرم حضرت موسی را خیلی دوست میداشت و میگفت کارهایش جالب است و مثلاً با خدا جور خاصّی صحبت میکند. من هم همینطور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تأثیر ایشان است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
حق مادرم بر من پایانناپذیر است/ ارادت من به حضرت موسی(ع) متاثر از مادرم است
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مأنوس و با قرآن و حدیث کاملاً آشنا بود. ایشان زنی بامعرفت و آدمی بود پر از اطّلاعات. آیات و احادیث زیادی حفظ بود و متن قرآن و روایت را هم خیلی خوب میفهمید؛ یعنی کمتر آیه و حدیثی بود که خوانده شود و ایشان نفهمد. مادرم به خاطر اینکه کودکیاش را در نجف گذرانده بود و با محیط عربی خو داشت، عربی را بلد بود. اصلاً تهلهجهی عربی داشت؛ در جوانی بیشتر و بعدها کمتر. مقداری هم درس عربی پیش پدرم خوانده بود. خود من اَمثله و مقداری از شرح اَمثله را پیش مادرم خواندم و البتّه بعداً بخشهایی از جامع المقدّمات را به مادرم درس دادم. ایشان با اینکه خیلی درس رسمی عربی نخوانده بود، امّا متون عربی را میفهمید. هرچند گاهی به خاطر اینکه یک لغت را نمیدانست، ممکن بود جایی را اشتباه بخواند، امّا با یک تذکّر مختصر، فوراً میفهمید. ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی میخواند و بعضی از آیهها را برای ما ترجمه میکرد. ما بچّهها از صدایش خوشمان میآمد و دورش جمع میشدیم؛ من، خواهرِ بعد از خودم و یک مدّتی برادر بزرگم. حالا یا جاذبهی صدایش بود یا اینکه خودش میگفت که بچّهها بیایند و بنشینند. مادرم برای خودش قرآنی داشت که از بچّگی آن را دیده بودیم. حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است؛ من اوّلین نغمههای خوش قرآن را از حنجرهی او شنیدم. داستانهای گوناگون قرآن و بخصوص داستانهای پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلاً پایه و مایهی معلومات من از زندگی پیغمبران، همانهایی است که مادرم برایمان میگفت؛ مثلاً مادرم حضرت موسی را خیلی دوست میداشت و میگفت کارهایش جالب است و مثلاً با خدا جور خاصّی صحبت میکند. من هم همینطور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تأثیر ایشان است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۸۹.۹K
۲۰:۲۹
من بیست و هشتم ماه صفر به دنیا آمدم
من در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیهالسلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
من در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیهالسلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۸۴.۱K
۷:۰۵
نقشهی عملیِ هفته وحدت را در دوره تبعید ایرانشهر ترسیم کردم
در دوره پهلوی، محل تبعید من ایرانشهر بود. در آنجا رفتهرفته روابط خوبی با علمای اهل سنّت پیدا کردیم. من به یک نقشهی عملی برای رفع موانع روانی میان سنّی و شیعهی شهر، از طریق یک همکاری دینی مشترک، میاندیشیدم.
باب گفتوگو را با یکی از علمای اهل سنّت ایرانشهر به نام «مولوی قمرالدّین» گشودم که امام جماعت مسجد نور بود.
به او گفتم: مسئولیّت اسلامی بر ما واجب میسازد تا به آیندهی اسلام و خطراتی که آن را تهدید میکند و موانعی که در برابر آن است، نظر داشته باشیم؛ و همهی مسلمانها ـ صرفنظر از وابستگی مذهبی خود ـ در این نگاهِ آیندهنگرانه، مسئولیّتهای خطیری بر عهده دارند. امّا اگر به نبش قبر گذشتهها بپردازیم و در کتابهای پیشینیان دنبال موارد اختلاف باشیم، این امر نتیجهای جز تشدید کینه و نفرت و تحریک احساسات نخواهد داشت و این مسئله به هیچ وجه به مصلحت اسلام و مسلمین نیست.
همچنین به او گفتم: این بدان معنی نیست که ما پیوندمان را با گذشته قطع کنیم، زیرا موجودیّت فکری و عقیدتی ما به این گذشته وابسته است؛ امّا همکاری ما باید بر پایهی آینده و نگاه آیندهنگر باشد.
در واقع این محور گفتوگوی من با همهی برادران اهل سنّت بود که با آنها برخورد و دیدار داشتم. و دیدم افراد مخلص آنها پاسخ مساعد خوبی به این اندیشه دادند.
در چارچوب این دیدگاه، نقشهی عملیِ متواضعانهای ترسیم کردم مبتنی بر برپایی یک مراسم مشترک سنّی و شیعه در طیّ روزهای ۱۲ ربیعالاوّل ( که به روایت اهل سنّت سالروز میلاد پیامبر اکرم «صلّی الله علیه و آله» است) تا ۱۷ ربیعالاوّل (که به روایت شیعه سالروز میلاد شریف آن حضرت است).و ما بر سر این امر توافق کردیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
در دوره پهلوی، محل تبعید من ایرانشهر بود. در آنجا رفتهرفته روابط خوبی با علمای اهل سنّت پیدا کردیم. من به یک نقشهی عملی برای رفع موانع روانی میان سنّی و شیعهی شهر، از طریق یک همکاری دینی مشترک، میاندیشیدم.
باب گفتوگو را با یکی از علمای اهل سنّت ایرانشهر به نام «مولوی قمرالدّین» گشودم که امام جماعت مسجد نور بود.
به او گفتم: مسئولیّت اسلامی بر ما واجب میسازد تا به آیندهی اسلام و خطراتی که آن را تهدید میکند و موانعی که در برابر آن است، نظر داشته باشیم؛ و همهی مسلمانها ـ صرفنظر از وابستگی مذهبی خود ـ در این نگاهِ آیندهنگرانه، مسئولیّتهای خطیری بر عهده دارند. امّا اگر به نبش قبر گذشتهها بپردازیم و در کتابهای پیشینیان دنبال موارد اختلاف باشیم، این امر نتیجهای جز تشدید کینه و نفرت و تحریک احساسات نخواهد داشت و این مسئله به هیچ وجه به مصلحت اسلام و مسلمین نیست.
همچنین به او گفتم: این بدان معنی نیست که ما پیوندمان را با گذشته قطع کنیم، زیرا موجودیّت فکری و عقیدتی ما به این گذشته وابسته است؛ امّا همکاری ما باید بر پایهی آینده و نگاه آیندهنگر باشد.
در واقع این محور گفتوگوی من با همهی برادران اهل سنّت بود که با آنها برخورد و دیدار داشتم. و دیدم افراد مخلص آنها پاسخ مساعد خوبی به این اندیشه دادند.
در چارچوب این دیدگاه، نقشهی عملیِ متواضعانهای ترسیم کردم مبتنی بر برپایی یک مراسم مشترک سنّی و شیعه در طیّ روزهای ۱۲ ربیعالاوّل ( که به روایت اهل سنّت سالروز میلاد پیامبر اکرم «صلّی الله علیه و آله» است) تا ۱۷ ربیعالاوّل (که به روایت شیعه سالروز میلاد شریف آن حضرت است).و ما بر سر این امر توافق کردیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۳.۵K
۲۰:۲۶