رفیقم در خواب دید که به سمت گلدسته حرم حضرت عبدالعظیم اوج گرفتم!
فکر کردم تعبیرش شهادت من است اما...
در روزهای ششمین مرتبه از زندانی شدنم در دوران مبارزات علیه رژیم شاهنشاهی، در سال ۱۳۵۳، رفیقم در زندان خوابی دیده بود. او از روحانیّون و کسانی بود که در زندان، همزندان من بود و تا حدودی هم به حکومت ستمگر گرایش داشت؛ ولی با این همه زندانی شد و کتک خورد، و شاید هم برای اینکه با روش خودش از من اطّلاعات کسب کند، به سلّول من فرستاده شده بود. البتّه من آزاد شدم و او در زندان ماند. من خواب او را از زبان خودش بیان میکنم.
گفت: در خواب دیدم که به همراه شما به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شهر ری رفتیم. شما در حالی که به گلدستهی بلند حرم نگاه میکردی، به من گفتی: من میخواهم به بالای این گلدسته بروم. من گفتم: این کار غیرممکن است. گفتی: خیر، ممکن است. ناگهان دیدم شما از زمین بلند شدی و به بالاترین نقطهی گلدسته رفتی. وقتی به بالای گلدسته رسیدی، در حالی که به عنوان خداحافظی دست تکان میدادی، از دور مرا صدا زدی و گفتی: دیدی من میتوانم این کار را بکنم؟! من هاج و واج مانده بودم و با شگفتی و حیرت به شما نگاه میکردم، که ناگهان شما از بالای گلدسته اوج گرفتی؛ چنان که گویی پرواز میکنی. سپس با من با اشارهی دست خداحافظی کردی و به سوی آسمان بالا رفتی!
وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، گفتم حتماً تعبیر آن، شهادت است! البتّه چنین نبود، بلکه تعبیرش آزادی بود؛ چون چند روزی نگذشت که از زندان آزاد شدم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
فکر کردم تعبیرش شهادت من است اما...
در روزهای ششمین مرتبه از زندانی شدنم در دوران مبارزات علیه رژیم شاهنشاهی، در سال ۱۳۵۳، رفیقم در زندان خوابی دیده بود. او از روحانیّون و کسانی بود که در زندان، همزندان من بود و تا حدودی هم به حکومت ستمگر گرایش داشت؛ ولی با این همه زندانی شد و کتک خورد، و شاید هم برای اینکه با روش خودش از من اطّلاعات کسب کند، به سلّول من فرستاده شده بود. البتّه من آزاد شدم و او در زندان ماند. من خواب او را از زبان خودش بیان میکنم.
گفت: در خواب دیدم که به همراه شما به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شهر ری رفتیم. شما در حالی که به گلدستهی بلند حرم نگاه میکردی، به من گفتی: من میخواهم به بالای این گلدسته بروم. من گفتم: این کار غیرممکن است. گفتی: خیر، ممکن است. ناگهان دیدم شما از زمین بلند شدی و به بالاترین نقطهی گلدسته رفتی. وقتی به بالای گلدسته رسیدی، در حالی که به عنوان خداحافظی دست تکان میدادی، از دور مرا صدا زدی و گفتی: دیدی من میتوانم این کار را بکنم؟! من هاج و واج مانده بودم و با شگفتی و حیرت به شما نگاه میکردم، که ناگهان شما از بالای گلدسته اوج گرفتی؛ چنان که گویی پرواز میکنی. سپس با من با اشارهی دست خداحافظی کردی و به سوی آسمان بالا رفتی!
وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، گفتم حتماً تعبیر آن، شهادت است! البتّه چنین نبود، بلکه تعبیرش آزادی بود؛ چون چند روزی نگذشت که از زندان آزاد شدم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۱۱۷.۶K
۲۰:۲۵
من از کجا با اسم و شعر شهریار آشنا شدم؟
من از کجا با اسم شهریار و با شعر شهریار آشنا شدم؟ از آنجا که یک خوانندهی مذهبی -یعنی یک روضهخوان- که صدای خیلی خوشی هم داشت، در یک جلسهای با آواز بسیار خوشی، شعر «علی ای همای رحمت» را خواند؛ در آن جلسه، گمانم هرکسی حضور داشت -که جلسهی بزرگی هم نبود- نسبت به شاعر این شعر حسّاس شد که این شعر مال کیست؟ ما در مدح امیرالمؤمنین و از زبان گویندگان شعر زیاد شنیده بودیم، امّا این شعر یک طعم دیگری، یک فضای دیگری و یک باب تازهای در این مقوله بود که قبل از آن، ما اینجور شعری دربارهی امیرالمؤمنین نشنیده بودیم؛ هم لفظ زیبا بود:علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همهی سایهی هما را
این لفظ یک لفظ شیرین و شیوا و پرکنندهی ذهن انسان است؛ هم مضامین مضامین جدیدی بود:بجز از علی که گوید به پسر که قاتل منچو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارابه خدا که در دو عالم اثر از فنا نماندچو علی گرفته باشد سرِ چشمهی بقا را
گفتند مال شاعری است به نام شهریار؛ یعنی بنده در سنین مثلاً چهارده پانزده سالگی، با اسم شهریار آشنا شدم و رفتم دنبال دیوان شهریار، که در کتابخانهی آستان قدس این دیوان بود؛ تازه چاپ شده بود؛ به نظرم یک دیوانِ سه یا چهار جلدی بود؛ گشتم این شعر را پیدا کردم، با اشعار دیگرِ او هم آشنا شدم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
من از کجا با اسم شهریار و با شعر شهریار آشنا شدم؟ از آنجا که یک خوانندهی مذهبی -یعنی یک روضهخوان- که صدای خیلی خوشی هم داشت، در یک جلسهای با آواز بسیار خوشی، شعر «علی ای همای رحمت» را خواند؛ در آن جلسه، گمانم هرکسی حضور داشت -که جلسهی بزرگی هم نبود- نسبت به شاعر این شعر حسّاس شد که این شعر مال کیست؟ ما در مدح امیرالمؤمنین و از زبان گویندگان شعر زیاد شنیده بودیم، امّا این شعر یک طعم دیگری، یک فضای دیگری و یک باب تازهای در این مقوله بود که قبل از آن، ما اینجور شعری دربارهی امیرالمؤمنین نشنیده بودیم؛ هم لفظ زیبا بود:علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همهی سایهی هما را
این لفظ یک لفظ شیرین و شیوا و پرکنندهی ذهن انسان است؛ هم مضامین مضامین جدیدی بود:بجز از علی که گوید به پسر که قاتل منچو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارابه خدا که در دو عالم اثر از فنا نماندچو علی گرفته باشد سرِ چشمهی بقا را
گفتند مال شاعری است به نام شهریار؛ یعنی بنده در سنین مثلاً چهارده پانزده سالگی، با اسم شهریار آشنا شدم و رفتم دنبال دیوان شهریار، که در کتابخانهی آستان قدس این دیوان بود؛ تازه چاپ شده بود؛ به نظرم یک دیوانِ سه یا چهار جلدی بود؛ گشتم این شعر را پیدا کردم، با اشعار دیگرِ او هم آشنا شدم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۸۵.۳K
۲۱:۲۱
در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعیدگاه خسته شد، چون این کار در شأن من نبود
شهریور سال ۱۳۵۷، عدم کنترل رژیم طاغوت براوضاع کشور، شامل تبعیدیها هم میشد. برخی از آنها بدون اجازه جیرفت را ترک کردند؛ که از این عدّه، برخی کاملاً نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند. ولی من در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعیدگاه خسته شد. نمیخواستم مرا مانند برخی برادران در حال فرار دستگیر کنند، چون این کار در شأن من نبود. لذا ماندم تا حکم پایان تبعیدم رسماً صادر شود، و میدانستم این امر دیری نخواهد پائید.
شبی رئیس پلیس آمد و به من گفت: شما آزاد هستی. من هیچگونه تعجّب یا خوشحالی از خود نشان ندادم و با این خبر با بیتفاوتی برخورد کردم. از این موضع من خیلی متعجّب شد. گفتم: میخواهم در جیرفت بمانم! تعجّبش بیشتر شد و به من اصرار کرد که فرصت را مغتنم بشمرم و شهر را ترک کنم. به او گفتم: نه، اینجا خواهم ماند. من از این حرف مقصودی داشتم، زیرا احتمال میدادم آزادی من توطئهای برای از بین بردن من در راه باشد. شنیده بودم که برخی از تبعیدیها را در مسیر بازگشتشان، با یک تصادف ساختگی از میان برداشتهاند. من این خبر را از رادیو تهران شنیدم که در آن ایّام وقایع مجلس شورا را پخش میکرد، و این خبر بر زبان یکی از اعضای مجلس جاری شد. مجلس در آن هنگام دستخوش هرج و مرج عجیبی بود. برخی نمایندگان از سر خودشیرینی میکوشیدند از انقلابیّون دفاع کنند. وانگهی، اصرار رئیس پلیس نیز احتمال چنان توطئهای را تقویت میکرد.
تصمیم گرفتم خروجم از جیرفت بدون اطّلاع رژیم حاکم باشد. کسی را نزد دوستم حاجی صدیقی که در بم رانندهی کامیون بود، و فرد دیگری در آن شهر یعنی یزدانپناه فرستادم تا آن دو را به جیرفت بیاورد. وقتی آمدند، به آنها گفتم: قصد دارم از جیرفت فرار کنم. و جریان را برایشان گفتم. گفتند: شما را شبانه میبریم، و لازم است اتومبیل و اثاثیّهی شما در جیرفت بماند تا رژیم متوجّه خروج شما از این شهر نشود. من در خانه اثاث و وسایل فراوانی داشتم که غالباً برادرانی که به دیدنم آمده بودند، با خود آورده بودند. وسایل ضروری را برداشتم و بقیّه را رها کردم. به برادران گفتم: این اثاث و وسایل، وقف تبعیدیهایی است که به جیرفت میآیند. امّا خوشبختانه دیگر کسی از آنها استفاده نکرد؛ چون انقلاب به یاری خدای تعالی شروع شد و با لطف و فضل او به پیروزی رسید.
سحرگاه از جیرفت بیرون آمدیم و به بم رفتیم. بعداً یکی از برادران اتومبیل مرا به بم آورد. دو روز در این شهر ماندم و با اهالی دیدار کردم. سپس به سوی شهر کرمان رهسپار شدیم، که سفری جالب و سرشار از خاطرات زیبا بود. در این سفر، شبانه راه پیمودیم. چند دلیل برای احساس یک شادیِ عمیق وجود داشت: آزادی ... اوجگیری جنبش اسلامی مردم ... تصاویر آیندهی روشن ... . اینها همه دوشادوش لذّتهای سفر شبانه در مسیری شاد و فرحبخش بود.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
شهریور سال ۱۳۵۷، عدم کنترل رژیم طاغوت براوضاع کشور، شامل تبعیدیها هم میشد. برخی از آنها بدون اجازه جیرفت را ترک کردند؛ که از این عدّه، برخی کاملاً نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند. ولی من در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعیدگاه خسته شد. نمیخواستم مرا مانند برخی برادران در حال فرار دستگیر کنند، چون این کار در شأن من نبود. لذا ماندم تا حکم پایان تبعیدم رسماً صادر شود، و میدانستم این امر دیری نخواهد پائید.
شبی رئیس پلیس آمد و به من گفت: شما آزاد هستی. من هیچگونه تعجّب یا خوشحالی از خود نشان ندادم و با این خبر با بیتفاوتی برخورد کردم. از این موضع من خیلی متعجّب شد. گفتم: میخواهم در جیرفت بمانم! تعجّبش بیشتر شد و به من اصرار کرد که فرصت را مغتنم بشمرم و شهر را ترک کنم. به او گفتم: نه، اینجا خواهم ماند. من از این حرف مقصودی داشتم، زیرا احتمال میدادم آزادی من توطئهای برای از بین بردن من در راه باشد. شنیده بودم که برخی از تبعیدیها را در مسیر بازگشتشان، با یک تصادف ساختگی از میان برداشتهاند. من این خبر را از رادیو تهران شنیدم که در آن ایّام وقایع مجلس شورا را پخش میکرد، و این خبر بر زبان یکی از اعضای مجلس جاری شد. مجلس در آن هنگام دستخوش هرج و مرج عجیبی بود. برخی نمایندگان از سر خودشیرینی میکوشیدند از انقلابیّون دفاع کنند. وانگهی، اصرار رئیس پلیس نیز احتمال چنان توطئهای را تقویت میکرد.
تصمیم گرفتم خروجم از جیرفت بدون اطّلاع رژیم حاکم باشد. کسی را نزد دوستم حاجی صدیقی که در بم رانندهی کامیون بود، و فرد دیگری در آن شهر یعنی یزدانپناه فرستادم تا آن دو را به جیرفت بیاورد. وقتی آمدند، به آنها گفتم: قصد دارم از جیرفت فرار کنم. و جریان را برایشان گفتم. گفتند: شما را شبانه میبریم، و لازم است اتومبیل و اثاثیّهی شما در جیرفت بماند تا رژیم متوجّه خروج شما از این شهر نشود. من در خانه اثاث و وسایل فراوانی داشتم که غالباً برادرانی که به دیدنم آمده بودند، با خود آورده بودند. وسایل ضروری را برداشتم و بقیّه را رها کردم. به برادران گفتم: این اثاث و وسایل، وقف تبعیدیهایی است که به جیرفت میآیند. امّا خوشبختانه دیگر کسی از آنها استفاده نکرد؛ چون انقلاب به یاری خدای تعالی شروع شد و با لطف و فضل او به پیروزی رسید.
سحرگاه از جیرفت بیرون آمدیم و به بم رفتیم. بعداً یکی از برادران اتومبیل مرا به بم آورد. دو روز در این شهر ماندم و با اهالی دیدار کردم. سپس به سوی شهر کرمان رهسپار شدیم، که سفری جالب و سرشار از خاطرات زیبا بود. در این سفر، شبانه راه پیمودیم. چند دلیل برای احساس یک شادیِ عمیق وجود داشت: آزادی ... اوجگیری جنبش اسلامی مردم ... تصاویر آیندهی روشن ... . اینها همه دوشادوش لذّتهای سفر شبانه در مسیری شاد و فرحبخش بود.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۹۶.۱K
۲۲:۱۵
پدر آقاسید موسی شبیری، اسم ایشان را به عنوان توسّل به حضرت موسیبنجعفر علیهالسلام، موسی گذاشته بود
آقای آقاسیّداحمد زنجانی طلبهی قم بود و پدرم طلبهی نجف؛ لذا با هم مساسی [ارتباطی] نداشتند. آقاسیّداحمد در همان اوایل جوانی به قم آمده و ساکن شده و از خداوند خواسته بود که بتواند در قم بماند. به همین خاطر اسم فرزند اوّلشان [آیتالله سید موسی شبیری زنجانی] را بهعنوان توسّل به حضرت موسیبنجعفر علیهالسلام که پدرِ حضرت معصومه(س) باشد موسی گذاشته بود.
بعدها به مناسبت رفاقت ما و حاجآقا جعفر زنجانی، پدرهایمان هم با هم دوست شدند؛ یعنی رفاقت ما موجب شد که پدرم و آقای زنجانی که قبل از آن با هم هیچ آشنایی نداشتند دوست و معاشر شوند و رفت و آمد پیدا کنند. مرحوم آقای زنجانی با همان لهجهی ترکی غلیظ، فارسی حرف میزد و کمتر به ترکی صحبت میکرد. با پدر ما هم فارسی حرف میزد. لهجهی ترکی زنجانیها با لهجهی تبریزیها خیلی فرق دارد.
من هم ایشان را مکرّر زیارت کرده بودم. آقاسیّداحمد مرد جالبی بود. مثلاً ایشان یک کتابچهی خاطرهی روزانه دارد که من وقتی ایشان را با همسنهایشان مثل پدر خودم مقایسه میکنم، میبینم ما اینجور شخصی نداریم که از همان دورهی جوانی و طلبگی به فکر خاطرهنویسی باشد و روزانه خاطراتش را بنویسد.
عکس: تصویری از مرحوم آیتالله العظمی آقا سید موسی شبیری زنجانی در کنار مرحوم آیتالله حاج سیدجواد حسینی خامنهای پدر رهبر شهید انقلاب اسلامی
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
آقای آقاسیّداحمد زنجانی طلبهی قم بود و پدرم طلبهی نجف؛ لذا با هم مساسی [ارتباطی] نداشتند. آقاسیّداحمد در همان اوایل جوانی به قم آمده و ساکن شده و از خداوند خواسته بود که بتواند در قم بماند. به همین خاطر اسم فرزند اوّلشان [آیتالله سید موسی شبیری زنجانی] را بهعنوان توسّل به حضرت موسیبنجعفر علیهالسلام که پدرِ حضرت معصومه(س) باشد موسی گذاشته بود.
بعدها به مناسبت رفاقت ما و حاجآقا جعفر زنجانی، پدرهایمان هم با هم دوست شدند؛ یعنی رفاقت ما موجب شد که پدرم و آقای زنجانی که قبل از آن با هم هیچ آشنایی نداشتند دوست و معاشر شوند و رفت و آمد پیدا کنند. مرحوم آقای زنجانی با همان لهجهی ترکی غلیظ، فارسی حرف میزد و کمتر به ترکی صحبت میکرد. با پدر ما هم فارسی حرف میزد. لهجهی ترکی زنجانیها با لهجهی تبریزیها خیلی فرق دارد.
من هم ایشان را مکرّر زیارت کرده بودم. آقاسیّداحمد مرد جالبی بود. مثلاً ایشان یک کتابچهی خاطرهی روزانه دارد که من وقتی ایشان را با همسنهایشان مثل پدر خودم مقایسه میکنم، میبینم ما اینجور شخصی نداریم که از همان دورهی جوانی و طلبگی به فکر خاطرهنویسی باشد و روزانه خاطراتش را بنویسد.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۸۶K
۲۰:۵۵
میخواهم خاطرهی اوّل جنگ را بگویم
اوّلی که جنگ شد، همان ساعت اوّل، بنده نزدیک فرودگاه بودم. در آن کارخانه سخنرانی داشتم. نشسته بودیم داخل اتاق منتظرِ وقتِ سخنرانی، و منظرهی فرودگاه دیده میشد از داخل اتاق -پنجره بود- که دیدم سروصدا است و یکوقتی دیدیم بله، هواپیماها آمدند. اوّل نفهمیدیم چیست؛ بعد گفتند که حمله است و خب فرودگاه مهرآباد را زدند. بنده رفتم در آن جلسهای که تشکیل شده بود و کارگرها منتظر بودند که من بروم سخنرانی کنم. یک چند دقیقهای بهقدرِ چهار پنج دقیقه صحبت کردم و گفتم من کار دارم و باید بروم؛ به ما حمله شده.
آمدم ستاد مشترک، آنجا همه جمع بودند؛ مرحوم شهید رجایی بود و شهید بهشتی بود، آقای بنیصدر بود، همه بودند دیگر. ما رفتیم آنجا و مشغول گفتگو شدیم که حالا چهکار باید بکنیم، گفتند که -شاید خود بنده پیشنهاد کردم- اوّل باید با مردم حرف بزنیم، [چون] مردم نمیدانند چه خبر شده. هنوز هم از ابعاد قضیّه درست مطّلع نبودیم که چند شهر را زدهاند؛ [فقط] میدانستیم غیر از تهران، جاهای دیگر را هم زدهاند. بنده پیشنهاد کردم که ما یک اعلامیّه بدهیم؛ این مال ساعت مثلاً دو و سهی بعدازظهر و قبل از پیام امام (رضوان الله علیه) است. به من گفتند خودت برو بنویس. من رفتم آن طرف و یک چیزی نوشتم و از رادیو آمدند [و آن پیام] با صدای من پخش شد -که البتّه قاعدتاً در آرشیو صداوسیما هست- بالاخره چند روز ما اینجا بودیم؛ چهار پنج روز، پنج شش روز -همان حولوحوش- بودیم. بنده غالباً خانه هم نمیرفتم؛ حالا گاهی یک ساعتی، دو ساعتی میرفتم منزل [امّا] غالباً شب و روز آنجا بودیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir
اوّلی که جنگ شد، همان ساعت اوّل، بنده نزدیک فرودگاه بودم. در آن کارخانه سخنرانی داشتم. نشسته بودیم داخل اتاق منتظرِ وقتِ سخنرانی، و منظرهی فرودگاه دیده میشد از داخل اتاق -پنجره بود- که دیدم سروصدا است و یکوقتی دیدیم بله، هواپیماها آمدند. اوّل نفهمیدیم چیست؛ بعد گفتند که حمله است و خب فرودگاه مهرآباد را زدند. بنده رفتم در آن جلسهای که تشکیل شده بود و کارگرها منتظر بودند که من بروم سخنرانی کنم. یک چند دقیقهای بهقدرِ چهار پنج دقیقه صحبت کردم و گفتم من کار دارم و باید بروم؛ به ما حمله شده.
آمدم ستاد مشترک، آنجا همه جمع بودند؛ مرحوم شهید رجایی بود و شهید بهشتی بود، آقای بنیصدر بود، همه بودند دیگر. ما رفتیم آنجا و مشغول گفتگو شدیم که حالا چهکار باید بکنیم، گفتند که -شاید خود بنده پیشنهاد کردم- اوّل باید با مردم حرف بزنیم، [چون] مردم نمیدانند چه خبر شده. هنوز هم از ابعاد قضیّه درست مطّلع نبودیم که چند شهر را زدهاند؛ [فقط] میدانستیم غیر از تهران، جاهای دیگر را هم زدهاند. بنده پیشنهاد کردم که ما یک اعلامیّه بدهیم؛ این مال ساعت مثلاً دو و سهی بعدازظهر و قبل از پیام امام (رضوان الله علیه) است. به من گفتند خودت برو بنویس. من رفتم آن طرف و یک چیزی نوشتم و از رادیو آمدند [و آن پیام] با صدای من پخش شد -که البتّه قاعدتاً در آرشیو صداوسیما هست- بالاخره چند روز ما اینجا بودیم؛ چهار پنج روز، پنج شش روز -همان حولوحوش- بودیم. بنده غالباً خانه هم نمیرفتم؛ حالا گاهی یک ساعتی، دو ساعتی میرفتم منزل [امّا] غالباً شب و روز آنجا بودیم.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir
۴۲.۲K
۲۲:۵۸
#ماجرای_روز؛ سالروز شکست حصر آبادان هر طور شده من باید بروم آبادان...
من دلم میخواست بروم آبادان؛ امّا نمیشد. تا این که یکوقت گفتم: «هر طور شده من باید بروم آبادان.» و این وقتی بود که حصر آبادان شروع شده بود. من از طریق هوا، با هلیکوپتر، از ماهشهر به جزیرهی آبادان رفتم. آن وقت، از سپاه، مرحوم شهید «جهان آرا» که بود، فرماندهی همین عملیات بود. از ارتش هم مرحوم شهید «اقارب پرست»، از همین شهدای اصفهان بود. افسر خیلی خوبی بود. از افسران زرهی بود که رفت آن جا ماند. یکی هم سرگرد «هاشمی» بود.
در جزیرهی آبادان، رفتیم یگان ژاندارمری سابق را سرکشی کردیم. بعد هم رفتیم از محلّ سپاه که حالا شما میگویید هتل بازدیدی کردیم. من نمیدانم آن جا هتل بوده یا نه. آن جایی که ما را بردند و ما دیدیم، یک ساختمان بود، که من خیال میکردم مثلاً انبار است.
خلاصه، یکی دو روز بیشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آبادان را قابل توجّه یافتم. یعنی دیدم در عین غربتی که بر همهی نیروهای رزمندهی ما در آن جا حاکم بود، شرایط رزمندگان از لحاظ امکانات هم شرایط نامساعدی بود. حقیقتاً وضعی بود که انسان غربت جمهوری اسلامی را در آن جا حس میکرد؛ چون نیروهای خیلی کمی در آن جا بودند و تهدید و فشار دشمن، بسیار زیاد و خیلی شدید بود. ما فقط شش تانک آن جا داشتیم که همین آقای اقارب پرست رفته بود از این جا و آن جا جمع کرده بود، تعمیر کرده بود و با چه زحمتی یک گروهان تانک در حقیقت یک گروهان ناقص تشکیل داده بود. بچههای سپاه، با کلاشینکف و نارنجک و خمپاره و با این چیزها میجنگیدند و اصلاً چیزی نداشتند.
این، شرایط واقعی ما بود؛ اما روحیهها، در حدّ اعلی. واقعاً چیز شگفتآوری بود! دیدن این مناظر، برای من خیلی جالب بود. یکی دو روز آنجا بودم و بازدیدی کردم و هدفم این بود که هم گزارش دقیقی از آن جا به اصطلاح برای کار خودمان داشته باشم و هم این که به رزمندگانی که آن جا بودند، خدا قوّتی بگوییم. رفتم به یکایک آنها، خدا قوّتی گفتم. سخنرانیهایی کردم و حرفی زدم. با بچههایی که جمع میشدند بچه های بسیجی عکسهای یادگاری گرفتم و برگشتم آمدم. این، خلاصهی حضور من در آبادان بود.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
من دلم میخواست بروم آبادان؛ امّا نمیشد. تا این که یکوقت گفتم: «هر طور شده من باید بروم آبادان.» و این وقتی بود که حصر آبادان شروع شده بود. من از طریق هوا، با هلیکوپتر، از ماهشهر به جزیرهی آبادان رفتم. آن وقت، از سپاه، مرحوم شهید «جهان آرا» که بود، فرماندهی همین عملیات بود. از ارتش هم مرحوم شهید «اقارب پرست»، از همین شهدای اصفهان بود. افسر خیلی خوبی بود. از افسران زرهی بود که رفت آن جا ماند. یکی هم سرگرد «هاشمی» بود.
در جزیرهی آبادان، رفتیم یگان ژاندارمری سابق را سرکشی کردیم. بعد هم رفتیم از محلّ سپاه که حالا شما میگویید هتل بازدیدی کردیم. من نمیدانم آن جا هتل بوده یا نه. آن جایی که ما را بردند و ما دیدیم، یک ساختمان بود، که من خیال میکردم مثلاً انبار است.
خلاصه، یکی دو روز بیشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آبادان را قابل توجّه یافتم. یعنی دیدم در عین غربتی که بر همهی نیروهای رزمندهی ما در آن جا حاکم بود، شرایط رزمندگان از لحاظ امکانات هم شرایط نامساعدی بود. حقیقتاً وضعی بود که انسان غربت جمهوری اسلامی را در آن جا حس میکرد؛ چون نیروهای خیلی کمی در آن جا بودند و تهدید و فشار دشمن، بسیار زیاد و خیلی شدید بود. ما فقط شش تانک آن جا داشتیم که همین آقای اقارب پرست رفته بود از این جا و آن جا جمع کرده بود، تعمیر کرده بود و با چه زحمتی یک گروهان تانک در حقیقت یک گروهان ناقص تشکیل داده بود. بچههای سپاه، با کلاشینکف و نارنجک و خمپاره و با این چیزها میجنگیدند و اصلاً چیزی نداشتند.
این، شرایط واقعی ما بود؛ اما روحیهها، در حدّ اعلی. واقعاً چیز شگفتآوری بود! دیدن این مناظر، برای من خیلی جالب بود. یکی دو روز آنجا بودم و بازدیدی کردم و هدفم این بود که هم گزارش دقیقی از آن جا به اصطلاح برای کار خودمان داشته باشم و هم این که به رزمندگانی که آن جا بودند، خدا قوّتی بگوییم. رفتم به یکایک آنها، خدا قوّتی گفتم. سخنرانیهایی کردم و حرفی زدم. با بچههایی که جمع میشدند بچه های بسیجی عکسهای یادگاری گرفتم و برگشتم آمدم. این، خلاصهی حضور من در آبادان بود.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۲۷.۹K
۲۰:۵۹
تیمسار فلاحی برایم تعریف کرد که از ۶ سالگی روزهاش ترک نشده!
تیمسار فلاحی آدم محترمی بود.یک سفر ما با هم میرفتیم چابهار، ماه رمضان بود، خوب در هواپیما، افراد مسافرند، غذا آوردند و همه خوردیم و فلاحی نخورد.گفتیم: آقای فلاحی شما چرا نمیخورید؟گفت: من روزه هستم.گفتیم: در سفر؟گفت: من شغلم این است، من دائمالسفرم و روزهام را نمیخورم.بعد به من گفت که من از شش سالگی تا حالا روزهام ترک نشده است!
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
تیمسار فلاحی آدم محترمی بود.یک سفر ما با هم میرفتیم چابهار، ماه رمضان بود، خوب در هواپیما، افراد مسافرند، غذا آوردند و همه خوردیم و فلاحی نخورد.گفتیم: آقای فلاحی شما چرا نمیخورید؟گفت: من روزه هستم.گفتیم: در سفر؟گفت: من شغلم این است، من دائمالسفرم و روزهام را نمیخورم.بعد به من گفت که من از شش سالگی تا حالا روزهام ترک نشده است!
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۳۵.۴K
۲۱:۳۷
نمیخواستم بیایم اما حضرت امام(ره) به من گفتند بر تو واجب عینی است که رئیسجمهور شوی!
من دو دوره انتخاب شدم به ریاست جمهوری، در هر دو دوره من قبول نمیکردم.
دورهی اوّل که من تازه هم از بیمارستان آمده بودم، دوستان گفتند اگر تو قبول نکنی، این بار بر زمین میماند، کسی نیست؛ ناچار شدم.
دورهی دوّم، خود امام(ره) به من فرمودند که بر تو متعیّن است.من رفتم خدمت ایشان گفتم آقا! من قبول نمیکنم، دیگر این دفعه من نمیآیم میدان؛ گفتند بر شما متعیّن است؛ یعنی واجب، واجب کفائی نیست، متعیّناً بر شما واجب است، واجب عینی است.
#ماجرای_روز: ۱۷ مهر سالگرد تنفیذ حکم دوره اول ریاستجمهوری دوره اول آیتالله خامنهای
شهید خامنهای به روایت خودش@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
من دو دوره انتخاب شدم به ریاست جمهوری، در هر دو دوره من قبول نمیکردم.
دورهی اوّل که من تازه هم از بیمارستان آمده بودم، دوستان گفتند اگر تو قبول نکنی، این بار بر زمین میماند، کسی نیست؛ ناچار شدم.
دورهی دوّم، خود امام(ره) به من فرمودند که بر تو متعیّن است.من رفتم خدمت ایشان گفتم آقا! من قبول نمیکنم، دیگر این دفعه من نمیآیم میدان؛ گفتند بر شما متعیّن است؛ یعنی واجب، واجب کفائی نیست، متعیّناً بر شما واجب است، واجب عینی است.
#ماجرای_روز: ۱۷ مهر سالگرد تنفیذ حکم دوره اول ریاستجمهوری دوره اول آیتالله خامنهای
شهید خامنهای به روایت خودش@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۲۴.۷K
۲۱:۵۲
شهید خامنهای به روایت خودش
نمیخواستم بیایم اما حضرت امام(ره) به من گفتند بر تو واجب عینی است که رئیسجمهور شوی! من دو دوره انتخاب شدم به ریاست جمهوری، در هر دو دوره من قبول نمیکردم. دورهی اوّل که من تازه هم از بیمارستان آمده بودم، دوستان گفتند اگر تو قبول نکنی، این بار بر زمین میماند، کسی نیست؛ ناچار شدم. دورهی دوّم، خود امام(ره) به من فرمودند که بر تو متعیّن است. من رفتم خدمت ایشان گفتم آقا! من قبول نمیکنم، دیگر این دفعه من نمیآیم میدان؛ گفتند بر شما متعیّن است؛ یعنی واجب، واجب کفائی نیست، متعیّناً بر شما واجب است، واجب عینی است. #ماجرای_روز: ۱۷ مهر سالگرد تنفیذ حکم دوره اول ریاستجمهوری دوره اول آیتالله خامنهای شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف میشوی!
سال ۱۳۴۶ یا ۱۳۴۷؛ خواب دیدم که حضرت امام خمینی وفات یافته و جنازهی ایشان در یکی از خانههای مشهد واقع در نزدیکی خانهی پدر من روی زمین است. مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را میفشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از آن خانه بیرون آوردیم و روی دوشها گرفتیم. بعد تشییعکنندگان که جمعیّت انبوهی بودند، در پی جنازه به حرکت درآمدند، که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت میکردم. طبق معمول، جنازه در برابر ما میرفت و تشییعکنندگان که بیشترشان علما بودند نیز به دنبال آن میرفتند. من با آنها میرفتم، با صدای بلند میگریستم و از شدّت تألّم و تأثّر، با دست روی زانوی خود میزدم. چیزی که بر غم و درد من میافزود، این بود که میدیدم برخی از علما ـ که هنوز چهرههایشان را در خاطر دارم ـ بدون آنکه توجّهی بکنند و عبرتی بگیرند، و بیآنکه احساس اندوهی در آنها مشاهده شود، با هم صحبت میکنند و میخندند! و من کاری از دستم برنمیآمد جز این که این درد و اندوه جانکاه را تحمّل کنم. جنازه به آخر شهر رسید، بیشتر تشییعکنندگان بازگشتند، امّا جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست سی تشییعکننده ـ که من هم جزء آنها بودم ـ همچنان در پی جنازه حرکت میکردند. سپس جنازه به تپّهای رسید. بیشتر تشییعکنندگان در پائین تپّه ماندند. جنازه به همراه چهار پنج تشییعکننده به سمت بالای تپّه رفت، که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم.
بالای تپّهها معمولاً از پائین کوچک به نظر میآید؛ امّا وقتی انسان بر بالای تپه قرار میگیرد، میبیند بزرگ و گسترده است. تپّهای که ما بر بالای آن رفتیم، همچنان که از پائین دیده میشد، قسمت بالای آن کوچک و شبیه یک تختخواب بود. و ما تابوت را آنجا قرار دادیم.
من به پائین پا نزدیک شدم تا در حالی که چهرهی امام خمینی را میبینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهرهی امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست امام که انگشت سبّابهی آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشارهاش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار به زبان فارسی گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی!
از خواب بیدار شدم، در حالی که تمام جزئیّات این خواب در ذهن من بود؛ همچنان که تا به اکنون نیز در ذهنم باقی مانده است. خوابم را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم؛ از جمله برای مادرم (رحمة الله علیها)، که فوراً این خواب را چنین تعبیر کرد: ـ بله، یوسف خواهی شد، به این معنی که همواره در زندان خواهی بود!
یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخ جواد حافظیان بود، که سال ۱۳۴۹ در زندان مشهد با هم در یک سلّول بودیم.پس از آنکه من به ریاست جمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاست جمهوری در مکّه بودم ـ چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود ـ وقتی به سوی صندوق رأیگیری بعثهی حج ایران رفتم، به یاد آن خواب و تفسیر مادر شما از آن افتادم و زدم زیر گریه؛ زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمیشده است.
#ماجرای_روز ؛ ۱۷ مهر تنفیذ حکم دوره اول ریاست جمهوری شهید خامنهای
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
سال ۱۳۴۶ یا ۱۳۴۷؛ خواب دیدم که حضرت امام خمینی وفات یافته و جنازهی ایشان در یکی از خانههای مشهد واقع در نزدیکی خانهی پدر من روی زمین است. مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را میفشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از آن خانه بیرون آوردیم و روی دوشها گرفتیم. بعد تشییعکنندگان که جمعیّت انبوهی بودند، در پی جنازه به حرکت درآمدند، که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت میکردم. طبق معمول، جنازه در برابر ما میرفت و تشییعکنندگان که بیشترشان علما بودند نیز به دنبال آن میرفتند. من با آنها میرفتم، با صدای بلند میگریستم و از شدّت تألّم و تأثّر، با دست روی زانوی خود میزدم. چیزی که بر غم و درد من میافزود، این بود که میدیدم برخی از علما ـ که هنوز چهرههایشان را در خاطر دارم ـ بدون آنکه توجّهی بکنند و عبرتی بگیرند، و بیآنکه احساس اندوهی در آنها مشاهده شود، با هم صحبت میکنند و میخندند! و من کاری از دستم برنمیآمد جز این که این درد و اندوه جانکاه را تحمّل کنم. جنازه به آخر شهر رسید، بیشتر تشییعکنندگان بازگشتند، امّا جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست سی تشییعکننده ـ که من هم جزء آنها بودم ـ همچنان در پی جنازه حرکت میکردند. سپس جنازه به تپّهای رسید. بیشتر تشییعکنندگان در پائین تپّه ماندند. جنازه به همراه چهار پنج تشییعکننده به سمت بالای تپّه رفت، که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم.
بالای تپّهها معمولاً از پائین کوچک به نظر میآید؛ امّا وقتی انسان بر بالای تپه قرار میگیرد، میبیند بزرگ و گسترده است. تپّهای که ما بر بالای آن رفتیم، همچنان که از پائین دیده میشد، قسمت بالای آن کوچک و شبیه یک تختخواب بود. و ما تابوت را آنجا قرار دادیم.
من به پائین پا نزدیک شدم تا در حالی که چهرهی امام خمینی را میبینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهرهی امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست امام که انگشت سبّابهی آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشارهاش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار به زبان فارسی گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی!
از خواب بیدار شدم، در حالی که تمام جزئیّات این خواب در ذهن من بود؛ همچنان که تا به اکنون نیز در ذهنم باقی مانده است. خوابم را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم؛ از جمله برای مادرم (رحمة الله علیها)، که فوراً این خواب را چنین تعبیر کرد: ـ بله، یوسف خواهی شد، به این معنی که همواره در زندان خواهی بود!
یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخ جواد حافظیان بود، که سال ۱۳۴۹ در زندان مشهد با هم در یک سلّول بودیم.پس از آنکه من به ریاست جمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاست جمهوری در مکّه بودم ـ چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود ـ وقتی به سوی صندوق رأیگیری بعثهی حج ایران رفتم، به یاد آن خواب و تفسیر مادر شما از آن افتادم و زدم زیر گریه؛ زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمیشده است.
#ماجرای_روز ؛ ۱۷ مهر تنفیذ حکم دوره اول ریاست جمهوری شهید خامنهای
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۴۳.۹K
۲۰:۳۵
پدربزرگم در سفر دریایی، روی کشتی و در راه مکه، غزل حافظ میخواند...
پدربزرگ [مادری] من [مرحوم آقاسیدهاشم نجف آبادی] از علمای معروف مشهد بود، مرد زاهدی هم بود. دیوان حافظ او در خانهی ما بود که آن را به مادر من داده بود ایشان. جزو جهیزیهی مادر من آمده بود، وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیهی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. از جملهی یکی از یادداشتها یکی این بود که: این غزل را در کشتی، ما بین کجا و کراچی در سفر مکّه میخواندم. در راه مکّه که میخواسته حالی بکند - یک عالم عابد زاهد سالک، از شعر حافظ استفاده میکرده!
#ماجرای_روز ؛ به مناسبت ۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ شیرازی
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
پدربزرگ [مادری] من [مرحوم آقاسیدهاشم نجف آبادی] از علمای معروف مشهد بود، مرد زاهدی هم بود. دیوان حافظ او در خانهی ما بود که آن را به مادر من داده بود ایشان. جزو جهیزیهی مادر من آمده بود، وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیهی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. از جملهی یکی از یادداشتها یکی این بود که: این غزل را در کشتی، ما بین کجا و کراچی در سفر مکّه میخواندم. در راه مکّه که میخواسته حالی بکند - یک عالم عابد زاهد سالک، از شعر حافظ استفاده میکرده!
#ماجرای_روز ؛ به مناسبت ۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ شیرازی
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا | اینستاگرام
۱۳.۱K
۱۳:۳۵