بله | کانال شهید خامنه‌ای به روایت خودش
عکس پروفایل شهید خامنه‌ای به روایت خودشش

شهید خامنه‌ای به روایت خودش

۶ هزار عضو
بنام خدا و سلام
شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛اینجا روایت‌های آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند.
به علاقمندان تاریخ و سیاست معرفی کنید@Ayatollaah_ir@Ayatollaah_ir@Ayatollaah_ir

۶:۱۸

thumbnail
یک. علی‌آقا
من، سید علی حسینی خامنئی، در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیه‌السلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است. تیر ماه ۱۳۱۸. البته این در شناسنامه است. ظاهرا تاریخ صحیح باید فروردین‌ماه باشد.
ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنی پدرم از خانمی، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچه‌های این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومی بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمی میشوم؛ اما چون واسطه‌ها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهای بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلی بزرگتر بودند.
اوّلین فرزند خانم (مادرم)، آقارضا و دوّمی محمّدآقا است. آقارضا حدوداً دوساله بوده که فوت میکند، بعد بچّه‌ی سوّمی دنیا می‌آید که پدرم به‌ خاطر علاقه‌ی به حضرت رضا علیه‌السلام اسم او را هم «آقارضا» میگذارند. ایشان واقعاً عاشق امام رضا علیه‌السلام بودند. این بچّه هم بعد از یک‌ هفته یا ده‌ روز فوت میکند. بعد من به دنیا می‌آیم که اسم من را میگذارند علی‌آقا. با همین قید «آقا». ما که به دنیا آمدیم از اوّل اسم ما را با «آقا» گذاشتند.‌ ولادت پسر در نظر پدرم که همسر قبلی‌اش چهار دختر پیاپی آورده بود و یکی از آنها در کودکی از دنیا رفته بود موهبت بزرگی محسوب میشد و چون دو تا از پسرها از دست رفته بودند، باقیمانده‌ها در چشمش بسیار عزیز بودند. شاید از جمله به این خاطر بود که برادران بزرگ‌ترم و من از اوان ولادت بر خلاف معمول آقا نامیده شدیم: آقارضا، محمّدآقا و علی‌آقا.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | بله

۶:۱۹

thumbnail
دو. کوچه‌ حوض نصرت‌الملک
خانه‌ی ما در خیابان خسروی‌نو بود؛ حوالی بازار سرشور، کوچه‌ی حوض نصرت‌الملک، که کوچک بود و شلوغ، الان هم هست. این خانه تا چهار‌پنج‌سالگی ما، شصت هفتاد متر بیشتر مساحت نداشت. یک اتاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفه. هر وقت که برای پدر مهمان می‌آمد، همه به زیرزمین می‌رفتیم تا مهمان برود. پدرم از روحانیّون سرشناس بود و غالباً مهمان داشت. خیلی کوچک بودم، چهار یا پنج سالم بود، با سیّدمحمّد به مکتب سلیمان‌خان می‌رفتیم. او سه سال از من بزرگ‌تر بود و من کوچک‌ترین شاگرد مکتب بودم؛ یعنی کوچک‌ترین مرد مکتب.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | بله

۸:۵۲

thumbnail
سه. خانه‌ی پدری
درباره‌ی جزئیّات وضع منزل آقا -پدرم- چیزهای ریزی وجود دارد که شاید انسان نتواند تصویر و ترسیم کند؛ امّا ‌‌هر چه از منزل پدری‌ یادم بیاید میگویم.
پدرم از زمانی که ما به صحنه آمدیم هیچ منزلی عوض نکردند. قبل از آن، یک خانه‌ی اجاره‌ای داشتند که اتّفاقاً آن هم نزدیک همان منزلی بود که تا آخر در آن بودیم. آقا محلّ آن خانه را هم که در یکی از کوچه‌های باریکِ کوچه‌ی ارک بود به ما نشان داده بود. کوچه‌ی ارک کوچه‌ی وسیعی بود که چون به ارک مشهد منتهی میشد، اسمش ارک بود. بعد از آن پدرم یک خانه خریدند؛ همین خانه‌ای که ‌‌‌بعدها بیرونی ایشان شد. خانه‌ی خیلی کوچکی بود: حیاط کوچکی داشت ، یک اتاقِ بالا که از حیاط به آن ‌‌پلّه میخورد و یک زیرزمین؛ همین. زمینِ ‌‌‌این بخش مجموعاً حدود شصت‌ هفتاد متر بود. اتاق طبقه‌ی بالا بیرونی پدرم بود؛ یعنی اتاق سکونت خانواده نبود. زیر آن، اتاق تاریک خفه‌‏ای بود که خانواده آنجا زندگی میکردند. هنگامی که برای پدرم میهمان می آمد و معمولاً پدر بنا بر این که روحانی و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت همه ما باید به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود. الان که آنجا حسینیه شده آن چیزی که از آنجا دیده میشود و ابعاد آن خانه را ضمنا نشان میدهد راهروی حسینیه است؛یعنی آن حیاط و اتاق و همه‌ی آن تفاصیل شده یک راهرو و پله‌ها و چایخانه‌ی کوچک حسینیه؛ همه‌ی آن خانه به همین تبدیل شده است.آغاز کودکی من در همین خانه‌ی پدری که مختصراً توصیف کردم واقع شده؛ البتّه تا اوایل دهه‌ی ۲۰، یعنی تا سالهای آخر کشف حجاب. در آن سالها این خانه هفت نفر جمعیّت داشته است؛ پدر و مادرم، سه دختر‌ از همسر قبلی پدرم، برادرم محمّدآقا و من.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۲۱:۰۳

thumbnail
چهار. اینجا خانه پدر و مادر آقای رئیس‌جمهور است
آقا و خانم -پدر و مادرم- تا آخر عمر در همین خانه -در بازارچه سرشور- بودند.‌ در دوره‌ی ریاست‌ جمهوری من هم‌ ‌‌زندگی‌شان متعارف و معمولی بود. بنده رئیس جمهور بودم و امکانات این کشور تا حدودى که در اختیار رئیس جمهور بود، در اختیار بنده بود؛ اما این پیر مرد و پیر زن کوچکترین توقعى نداشتند که چون پسرشان رئیس جمهور شده، این خانه را تبدیل به احسن کنند یا دستى به سر و صورتش بکشند. پدرم تا سال ۶۵ و مادرم تا انتهاى دوران ریاست جمهورى در همین خانه زندگى مى‌کردند؛ اما این خانه کمترین تغییرى در جهت کامل شدن پیدا نکرد. مثلاً هیچ وقت نه به ذهن آنها و نه به ذهن ما خطور نمیکرد که این خانه را تعمیر کنیم و یا دستی به سر و روی آن بکشیم. ‌اگر آنها میخواستند ‌‌‌که خانه را عوض کنیم، شاید میتوانستم‌ ‌‌یک جوری وسیله‌اش را فراهم کنم، لکن به هیچ وجه آنها نه میخواستند، نه اظهار میکردند، نه اصلاً به ذهنشان خطور میکرد. یا مثلاً نمیشد بحث خطر را با آنها مطرح کرد و به این عنوان برایشان محافظ گذاشت. هرگز رغبت نداشتند و حاضر نبودند که قبول کنند. در واقع اصلاً اهلِ اینکه بشود با آنها راجع به حفاظت صحبت کرد، نبودند. نه آقا، نه خانم؛ هیچ‌ کدام. حتّی در همان زمان یکی از همسایه‌های‌ ‌‌آقا ساختمان بلندی درست کرده بود که به این خانه مشرف بود و مادرم نمیتوانست بدون چادر به حیاط برود. به ما گفتند خوب است شما بگویید این کار را نکنند؛ ما هم پیغام دادیم، ولی گوش نکردند! کار آنها خلاف بود، امّا بالاخره ما راه قانونی نداشتیم و آن‌قدر داعی و انگیزه پیدا نشد که به این همسایه فشار بیاورند تا ساختمانش را یک متر کوتاه‌تر درست کند. مدّتی بعد از فوت والده،‌ آقای شمقدری و رفقای قدیمی مشهدی گفتند ما این خانه را میخریم که نگه داریم و آن را تبدیل به حسینیّه کنیم. برای همین منظور برادر بزرگ آقای شمقدری از طرف ورّاث وکیل شد و هر دو حیاط را از ورثه خریدند و سهم هر کسی را دادند و خانه شد مالِ آنها. بعد، خانه را به ‌عنوان حسینیّه و به اسم مرحوم پدر ما، «حسینیّه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای» وقف‌ کردند. بعد از مدّتی خانه‌ی همسایه را هم خریدند و به حسینیّه متّصل کردند که سالن بزرگی شده و الان در آن روضه‌خوانی میکنند.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۲۱:۰۰

thumbnail
پنج. به خانه‌ی نو رفتیم
خانواده‌ی ما در حدود یک ‌سالگی من یا زودتر، به منزل پدربزرگم منتقل شدند. در زمان قضیّه‌ی رضاخان پدربزرگم جزو زندانی‌ها و تبعیدی‌ها بود؛ لذا خانه‌شان خالی بود و گفتند شما به منزل ما بیایید. برای همین مدّتی رفتیم در آن خانه نشستیم.
منزل پدربزرگم نسبت به خانه‌ی ما بزرگ بود. حتّی از هر دو حیاط ما که یکی هم بعداً اضافه شد ‌روی‌هم‌رفته، خیلی بزرگ‌تر بود و اتاقهای متعدّدی داشت.‌ ‌‌‌‌ما تا‌ ‌‌بعد از رفتن رضاخان و بازگشت تبعیدی‌ها، در آن خانه اقامت داشتیم. خاطرات متعدّدی از خانه‌ی پدربزرگم دارم که کاملاً یادم هست؛ مثلاً به دنیا آمدن خواهرم. زمانی به مادرم گفتم که من تولّد بدری را به ‌خاطر دارم و ایشان هم تعجّب کرد. بعد که توضیح دادم، گفت: «بله، درست است.» آمدن پدربزرگم از تبعید را هم یادم هست که در عالم بچّگی اتاقها را به او نشان میدادم و درباره‌ی هر اتاق حرفهایی میزدم.
پس از بازگشت پدربزرگم، به همان خانه‌ی کوچکی که خودمان‌ ‌‌داشتیم_ در خیابان سرشور_  برگشتیم. چسبیده به آن خانه، زمین‌ ‌‌افتاده‌ای بود.‌ حوالی سال ۱۳۲۱ دوستان و مریدان پدرم و بعضی از مؤمنین و کسبه‏‌ی بازار دیده بودند که وضع این آقاسیّد خیلی بد است و در این خانه به سختی زندگی میکند، لذا آن زمین را برای پدرم خریدند و آنجا را گودبرداری کردند و خاک ریختند و ساختند. آن منظره بخوبی یادم هست که با برادرم در آن زمین بازی میکردیم و در آن خاکها بالا میرفتیم و پایین می‌آمدیم. هنوز چهار ‌سالم نشده بود که آنجا ساخته میشد.‌ خانه‌ی نو نسبت به منزل قبلی ‌‌موسّع و بزرگ‌تر بود و مساحتش حدود صد‌ متر میشد. یعنی مجموع مساحت زمین این دو خانه که شد بیرونی و اندرونی با یکدیگر حدود ۱۷۰ متر میشد که ‌حدود ۷۰ متر آن، خانه‌ی بیرونی بود و بقیّه‌اش این خانه‌ی بعدی که الان هم عیناً با همان ساختمان و با همان وضع باقی است. با اینکه هر دو خانه (یعنی یک بیرونی و اندرونی و حیاط) کوچک بود، امّا درِ بیرونی از درِ ورودیِ اندرونی خیلی دور بود و در کوچه‌ی دیگری قرار داشت. خیلی اوقات میشد کسی می‌آمد درِ بیرونی را میزد، ما در این حیاط اصلاً نمی‌شنیدیم. آن موقع زنگ هم نبود که بشنویم. داستانها داریم از مسئله‌ی در زدن و نشنیدن؛ گاهی پدرم میگفت فلان شخص می‌آید، بروید در بیرونی بنشینید که اگر آمد و در زد، برنگردد. ‌‌زندگی ما در این خانه بود و خاطرات من مربوط به این خانه‌ی جدید و وضع جدید است.
خانه‌ی جدید دو اتاق روبه‌روی هم در طبقه‌ی بالا داشت و یک اتاقِ پایین که مسکونی نبود. یعنی مجموعاً این دو خانه، سه اتاق مسکونی داشت. ما به شوخی میگفتیم از این سه اتاق، دو تا در اختیار آقا است؛ یکی اتاق منزل قدیمی که بیرونی او بود و ما به آن «اتاق‌بزرگه» میگفتیم. این اتاق نَسَر بود. ما مشهدی‌ها به اتاق پشت به آفتاب نَسَر میگوییم. اتاق‌بزرگه خیلی سرد بود؛ طوری که وقتی پدرم مهمان داشت باید سه‌ چهار ساعت قبل از آمدن مهمان، میرفتیم بخاری هیزمی را روشن میکردیم تا اتاق کمی هوا بگیرد و بشود داخلش نشست. بعدها در سال ۱۳۵۵ وقتی اخوی، حسن‌آقا،‌ ‌‌میخواست داماد شود، آن را خراب و به دو اتاق تبدیل کردند. زیرزمین هم یک حمّام درست کردند و خانه حمّام‌دار شد؛ چون تا آن موقع معمولاً داخل خانه‌ها حمّام نبود. البتّه در این زمان، ما فرزندان، دیگر آنجا نبودیم.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۲۰:۵۰

thumbnail
#ماجرای_روز؛ #عشایرمن از نزدیک دیدم که عشایر ایران مثل کوه جلوی دشمن ایستادند
بنده در سال اوّلْ بلکه ماه‌هاى اوّلِ جنگ تحمیلى، از نزدیک نقش عشایر را در جبهه مشاهده کردم.روزهاى غربت جبهه بود؛عشایر با همان تفنگهاى خودشان یا سلاحى که به آنها داده میشد ‌-که خیلى هم ساده و ابتدائى بود- آمدند یک بخش مهمّى از جبهه‌ی جنگ را پوشاندند، پُر کردند، به همه روحیه دادند...در همین مناطق مرزى، ما #عشایر بومی‌اى را مشاهده کردیم که مثل کوه ایستادند در مقابل دشمن و کوه و زمین و رودخانه‌اى را هم که دشمن گرفته بود، رفتند پس گرفتند، یا مانع شدند که دشمن از اینها بگیرد. ۱۳۶۸/۰۴/۰۹
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۱۵:۳۲

thumbnail
شش. رختخوابهای ما در اتاق مهمانی و روضه‌ی خانم!
از دو اتاق بالای خانه‌ی ما، یکی اتاقِ خانم بود؛ یعنی اتاقِ زندگی ما بود و همین‌طور اتاق پذیرایی و محلّ روضه‏‌ی ماهانه‌ی مادرم.هر وقت از مدرسه می‌‏آمدیم و مادرم روضه یا مهمانی داشت، عزای ما بود؛ باید خودمان را گوشه‌‏ای در راهرو یا روی پلّه‌‏ها سرگرم میکردیم تا روضه و مهمانی تمام شود و ما به اتاق برویم.چقدر مادرم از این وضعیّت رنج میکشید.هیچ وقت فراموش نمیکنم که مثلاً وقتی مهمان می‏‌آمد و هنوز رختخوابهای ما در اتاق پهن بود، مادرم باید با زحمتِ زیاد و تندتند رختخوابها را جمع میکرد تا مهمان به این اتاق بیاید.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۲۱:۵۶

thumbnail
#ماجرای_روز؛ #تکرار_طبسوقتی فیل‌های فولادی آمریکا را در طبس دیدم یاد آیات سوره فیل در قرآن افتادم
«و کم قصمنا من قریة» یعنى اى مردم نومید نباشید از این‌که بتوانید یک قدرت و یک امپراطورى عظیم را به زانو در بیاورید. نگوئید امریکا یک قدرت جهانى است و چگونه یک ملت مى‌تواند این قدرت را به خاک بنشاند، این کار در تاریخ بارها و بارها تکرار شده است...چه کسى تصور مى‌کرد که دستگاه نظامى مجهز مرتب امریکا در بیابانهاى طبس و در کویر مرکزى ایران آنچنان دچار فضاحت و شرمندگى بشود؟ که ما رفتیم از نزدیک آن فیلهاى فولادى را دیدیم و آیه‌ى کریمه‌ى قرآن بى‌اختیار به یاد انسان مى‌آید. «ألم تر کیف فعل ربّک باصحاب الفیل. ألم یجعل کیدهم فى تضلیل» آن حیله‌اى و کیدى که آنها براى مردم ترتیب داده بودند دیدید چگونه خنثى شد؟ در دو طرف جاده‌ى یزد و طبس لاشه‌هاى هواپیماها و هلى‌کوپترها، آن پیلهاى فولادى را مى‌بینید که تلّى از خاکستر شده‌اند؟ اجساد مردگانى در زیر آن تلّ خاکستر بوده است و شاید همین حالا هم باشد که اینها به قصد تجاوز آمده بودند، دزدانى که آمده بودند شبیخون بزنند بروند مزد بگیرند. واى از بدبختى بشر، اُف بر این مستمندى رژیمهایى که بر یک چنین عناصرى حکومت مى‌کنند و یک چنین از عناصرى عصاى دست و وسیله‌ى اتکاى آنها هستند. ۱۳۵۹/۰۲/۱۲
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۱۲:۲۵

thumbnail
هفت. زغال‌دان آشپزخانه‌ی ما، محل مخفی‌کردن اعلامیه‌ها بود
در خانه‌ی ما، زیر اتاق خانم آشپزخانه قرار داشت. ‌‌در گوشه‌ی آشپزخانه‌ یک زغال‌دان بود؛ محفظه‌ای که‌ ‌‌قسمت جلوی آن یکسره تا بالا دیوار بود. قبل از زمستان از ‌‌‌بالا زغال و خاکه را میریختند درون آن و در طول زمستان ‌‌‌ذرّه‌ذرّه ‌‌‌زغال و خاکه را از پایین درمی‌آوردند‌ و ‌‌‌استفاده میکردند.بعد که مبارزات شروع شد، چون نفت دایر شده بود و‌ ‌‌زغال مصرف نمیشد، این زغال‌دان هم دیگر خیلی مصرفی نداشت و به محلّ مخفی کردن اعلامیّه‌ و این چیزها تبدیل شده بود. هر وقت‌ ‌‌ما یا بچّه‌های دیگر‌ میخواستیم اعلامیّه را مخفی بکنیم، می‌آمدیم ‌‌‌از بالا آن را داخل زغال‌دان می‌انداختیم ‌‌‌و خاطرجمع بودیم که کسی سراغ آنها نمیرود.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۲۱:۰۸

thumbnail
هشت. پدرم میگفت «علی‌آقا» زیادی به خودش فشار می‌آورد...
سال ۴۳ از قم به مشهد برگشتم. مدرسه نمی‌رفتم و جایی برای مطالعه نداشتم.منزل پدرم هم خیلی جا کم بود؛فقط یک اتاق داشتیم که در زمستان، خالی میماند. روبه‌روی آشپزخانه‌ی و زیر اتاق خانم. چون خیلی سرد بود و رطوبت داشت و گرم نمیشد و وسایل گرمازا هم مثل امروز نبود. من اینجا را برای اتاق مطالعه آماده کردم. فرش نداشت؛ یک گلیم و یک تشک در گوشه‌ی آن انداختم و یک میز کوچک و یک والور هم بردم و آنجا را مثل اتاقِ طلبگی درست کردم و خلاصه، شدم طلبه‌ی آنجا.زیر اتاق آقا هم بود. آقا بالا بود و من پایین. کتابهای مورد نیاز خودم را که عمده فقه و اصول بود، بردم آنجا و هنوز هم یادم هست که کجای اتاق، آنها را ردیف گذاشتم. در همان ایّام مرحوم ربّانی شیرازی یک سفر آمد مشهد. وقتی میخواست با من ملاقات کند، او را بردم همان ‌جا. اتاق را که دید، گفت: «عجب! اینجا حجره‌ی خوبی است.»چون اتاق سرد بود، شبها میرفتم زیر عبا تا بتوانم با نهایت سختی مطالعه کنم؛ البتّه آن هم نمیشد؛ برای اینکه تا می‌آمدم گرم مطالعه شوم، از بالا صدایی می‌آمد و خانواده حرفی میزدند. پدر و مادرم کم‌کم نگران شدند؛ چون هم اتاق مرطوب بود و هم من تا دیروقت، آنجا مطالعه میکردم. دلم هم میخواست همان‌ جا بخوابم و برای خواب بالا نروم، ولی آنها به ‌خاطر همان ملاحظات عاطفی رایج مخالفت میکردند و نمیگذاشتند و میگفتند اینجا مرطوب و سرد است. پدر و مادر، فرزندان را بچّه میدانند؛ یعنی هر سنّی هم که باشد، بچّه است! فکر میکردند که اگر از ما مراقبت نکنند، طوری میشود. آقا گفته بود: «علی‌آقا زیادی به خودش فشار می‌آورد و خودش را اذیّت میکند. زائد است اینها، این‌جوری لازم نیست.»
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۲۰:۴۲

thumbnail
نه. دیوار و حیاط خانه را آب‌پاشی میکردیم و فرش‌ ‌‌می‌انداختیم و دور آقا می‌نشستیم
در خانه‌ی پدرم، فصل سرما که می‌رسید فقط اتاق بالای خانه بودیم‌. تابستان که هوا گرم میشد، فرش و همه‌ی بساطمان را جمع میکردیم و می‌آمدیم پایین. ‌‌اتاق پایین چون زیرزمین و خنک‌تر بود، جایگزین اتاق بالا میشد. هنوز پنکه هم نبود یا اگر بود به زندگی ما راه پیدا نکرده بود. فقط همین بادبزن‌های حصیری و دستی بود. ‌در طول روز‌ ‌‌داخل اتاق بودیم، از طرف عصر، یک ساعت به غروب یا بیشتر‌ که کمی هوا خنک میشد، ‌‌کنار دیوار و حیاط را آب‌پاشی میکردیم و فرش‌ ‌‌می‌انداختیم و می‌آمدیم در حیاط می‌نشستیم.‌ ‌‌آقا روزهای تابستان هم اتاق بالا بودند. منتها عصرها وقتی از خواب بلند میشدند، میخواستند کمی ‌کنار ما بنشینند. در تابستان زیادتر اتّفاق می‌افتاد.‌ می‌آمدند پایین و ما هم همان‌ جا پای سایه‌ی دیوار،‌ ‌‌کنار آقا مى‌نشستیم و تا وقت رفتن آقا‌ ‌‌به نماز صحبت میکردیم‌‌‌. شب که میشد و آقا از نماز برمیگشتند، بسته به اینکه اوقات آقا شیرین باشد یا تلخ، حرفى داشته باشیم یا نداشته باشیم، دوباره می‌آمدند همان ‌جا و ما هم دُوروبَر ایشان مى‌نشستیم. گاهی هم به ندرت، پیش از ظهر این اتّفاق می‌افتاد.چلّه‌ى تابستان که میشد،‌ ‌‌قاب حوض را برمیداشتند. در حیاط حوضِ معمولىِ توزمینى‌اى بود که زمستانها روى آن قاب میگذاشتند و روی حوض را میپوشاندند كه یخ نزند. درِ كوچکی هم داشت كه از طریق آن، از آب حوض استفاده میكردند. تابستان که قاب مصرفی نداشت، آن را ‌کنار حیاط میگذاشتند و به عنوان تخت از آن استفاده میکردند. رختخواب آقا را روی آن مى‌انداختند و ما هم همین‌طور روى زمین تا انتهای حیاط میخوابیدیم. ‌‌‌
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش

۲۱:۲۴

thumbnail
ده‌. اتاق‌بزرگه‌ی تاریخی و پرماجرای پدرم
درخانه ما، محلّ مهمانها‌ و مباحثات آقا و این امور، همه در اتاق‌بزرگه_اتاق طبقه پائین_ ‌‌‌بود. جلوس عید آقا هم در این اتاق بود. آقا در دو عید جلوس داشتند؛ یکی عید غدیر و یکی عید نوروز که مردم از صبح تا ظهر رفت ‌و آمد میکردند. تنها چیزی از عید نوروز که در منزل ما واضح بود، جلوس آقا بود.اتاق‌بزرگه هم سه تا طاقچه داشت که قفسه خورده و هر سه پُر از کتاب بود‌‌‌.‌ ‌‌از آن اتاق،‌ ‌‌‌دو ‌سه تا ‌‌عکس هم داریم. یکی از دفعاتی که مرحوم آقای طباطبایی آمده بودند، ظاهراً آقازاده‌ی ایشان، آقا عبدالباقی، دوربین آورده بود که عکس بگیرد‌‌‌.‌ ‌‌‌‌‌در آن عکسها، آقا هستند و مرحوم آقای طباطبایی‌ و مرحوم قُدّوسی و من و یکی از اخوی‌ها.در ‌‌‌یکی از دو اتاق بالا‌ هم، کتابخانه‏‌ی پدرم بود که هیچ کس حق نداشت به آن وارد شود، مگر با اجازه‌‏ی پدرم. این اتاق‌ هم‌ چند طاقچه داشت که ایشان عمده‌ی کتابهایش را در همین طاقچه‌ها چیده بود و دقیقاً هم میدانست جای هر کتاب کجا است؛ چون با همه‌ی کتابها سروکار‌ داشت ‌‌و مکرّر مراجعه میکرد. بعدها که ما بزرگ شده بودیم، میرفتیم کتابها را کمی مرتّب میکردیم و لذا گاهی آقا دنبال کتاب میگشت؛ امّا قبل از آن جای هر کتاب را میدانست. تمام دور و اطراف خود آقا هم همیشه کتاب بود و ایشان دائماً مطالعه میکرد؛ مگر وقتی که مهمان داشت، یا مثلاً بیرون میرفت، یا خوابیده بود. هر وقت در خانه می‌نشست کتاب مطالعه میکرد. آقا در این اتاق یک چراغ خوراک‌پزی هم داشت که همیشه کتری و قوری روی آن بود. تقریباً هر ساعت از شبانه‌روز‌ ‌‌که چای میخواستید میتوانستید بروید از آن چای بخورید. ایشان دائم‌الچای بود و از پیش از اذان صبح که برای نماز شب بلند میشد تا شب که میخوابید با استکانهای کوچک، مرتّب چای میخورد.‌‌‌‌طبعاً خوی آقا خوی یک طلبه‌ی تنها بود و با تنهایی انس داشت.‌ ما کمتر ایشان را در اتاق خودمان میدیدیم. ‌‌کتابخانه و غذا و همه چیز آقا آنجا بود؛ مثل حجره‌ی طلبه. جای خواب آقا هم همان‌ جا بود و ما همه‌ در ‌‌‌اتاق دیگر میخوابیدیم. در واقع ایشان‌ ‌‌در محیط خانواده هم مثل طلبه‌ای که حجره‌ای گرفته، زندگی میکرد. در آن خانه ده نفر بودیم که وقت ناهار برای ما نُه نفر یک سفره می‌انداختند و همگی‌مان دور سفره می‌نشستیم و غذا میخوردیم. البتّه اتّفاق می‌افتاد که آقا هم سر سفره‌ی ما باشد، امّا این یک امر مستمر و عادت جاری نبود. گاهی هم آقا می‌آمد پیش ما می‌نشست یا ما میرفتیم آنجا. در اتاق مخصوص پدر، میزی به درازا و پهنای ۸۰ در ۴۰ بود. (که در زمستان با گذاشتن ذغال کرسی در زیر آن، برای گرمایش هم مورد استفاده واقع میشد.) پدر در سمت طول میز چهارزانو می‌نشست، ما هم هر دو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن می‌نشستیم. یک چنین تقسیم ناعادلانه‌ای هم آنجا صورت گرفته بود! من و برادرم بر سر این که کدام دورتر از پدر بنشینیم، با هم کشمکش داشتیم؛ چون میخواستیم در اثنای درس و مذاکره وقتی عصبانی میشود، ضربه‌اش به ما نخورد!
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش | روبیکا

۲۱:۲۵

thumbnail
یازده. خصوصیت عجیب پدر و مادرم
از جمله خصوصیاتی که هم مرحوم والد و هم مرحوم مادر ما داشتند و واقعاً از چیزهای عجیب بود و هر وقت فکر میکنم، در کمتر کسی نظیر این را میبینم، بیرغبتی آنها به افزایش زخارف دنیایی بود. همه‌ی ما واقعاً باید این خصوصیت را تمرین کنیم.
مرحوم شهید قاضی طباطبایی، امام جمعه‌ی تبریز، سال ۵۱ این‌جا آمده بود؛ رو کرد به ما و گفت من چهل سال قبل با پدرم از تبریز به مشهد آمدم و برای دیدن آقا سری به ایشان زدیم. آقا در چهل سال پیش همان جایی نشسته بود که الان نشسته، و من همان جایی نشسته‌ام که پدرم نشسته بود، و این اتاق و این خانه کمترین تغییری نکرده است.
یک نسل عوض شده بود، اما ایشان مثل همان چهل سال پیش بود. وقتی اخوی -حسن آقا- میخواست داماد شود، چون جایی نداشتیم، آن اتاق را خراب کردند و از آن، دو اتاق کوچکتر ساختند. زیرزمین پایین یک در داشت. در آن‌جا حمامی درست کردند و خانه شد حمام‌دار. البته آن موقع، دیگر ماها نبودیم. آن وقت جای میهمان‌ها در اتاق بزرگ بود.
شهید خامنه‌ای به روایت خودش@Ayatollaah_ir | ایتا | سروش | روبیکا

۲۱:۲۴