۱۵۲
۱۴:۴۱
🪴چند روز پیش جایی بودم. یکی میخواست شروع کنه به صحبت. گفت «سلام و مقاومت». میخواستم جواب بدم «سلام و مرگبرآمریکا». ولی خب نگفتم :/
#انجزانجزانجزوعده#نصرنصرنصرعبده :)
۲/شهریور/۱۴۰۵
@baahaarnaranj
#انجزانجزانجزوعده#نصرنصرنصرعبده :)
۲/شهریور/۱۴۰۵
۲۱۸
۶:۳۶
🪴«و ما همچنان همان مردمیم»
سه روز پشتهم پیام دادم چندتا از آن عکسهایی که قبل از انقلاب گرفتهاید را میخواهم. بهعلاوهٔ چندتا نامه و سند دیگر. جوابی نگرفتم. نمیشد بیشتر از این اصرار کرد؛ بیخیالش شدم. گفتم کار را همینطوری پیش میبرم. امروز هفتِ صبح پیام دادند فلانساعت فلانجا. ریحان را خوابوبیدار بغل کردم و رفتم سرقرار؛ سلامی و علیکی و اینها را بعدا به من بازگردانید و خداحافظ.توی راه برگشت طاقت نیاوردم. ترکیب عکاسی و تاریخ و روایت یعنی تمـــام من، یکجا! دکمه پوشه آبی را کشیدم و عکسها را تا برسیم نگاه کردم؛ همهٔ هشتادوششتایش را. ریحان هم آمد توی بازی؛ خیره شد بهشان. به بعضیهایش بیشتر؛ آنهایی که ارگ کریمخان تویش پیدا بود. هربار هم گفت «عههه مامان همونجایی که بستنی میخوریم!».از بین عکسها، چندتایش معرکه بود. یکیاش همین است. توی قاب، مردمی هستند که میدانند دقیقا چه میخواهند و برای رسیدن به آن هرکاری کردند.رسیدیم خانه. پوشه را گذاشتم آن تهوتوهای قفسه که دست هیچکس بهشان نرسد. رفتم سراغ گروهها و کانالها. آقای زادبر درباره سوم شهریور بیست نوشته بود؛ فروپاشی ارتش شاهنشــاهی، اشغال ایران و اخراج رضا خان از ایران؛ از وطنش!تقویم را نگاه کردم. امروز دقیقا سوم شهریور است و خوشحالم که آقای عکاس، سه روز جواب پیامم را نداد! هشتادوپنجسال از آن خفــّت گذشته، آن آقایی که پرترهاش را روی پلاکارد کشیدهاند آمد عزتمان داد. بعدش هم آقایی آمد قویمان کرد. حالا هم آمریکا آنقدر زورش به ما نمیرسد که دنیا را ریخته است به هم! و ما همچنان مردمی هستیم که میدانیم چه میخواهیم و برای رسیدن به آن هرکاری میکنیم.
۳/شهریور/۱۴۰۵
@baahaarnaranj
سه روز پشتهم پیام دادم چندتا از آن عکسهایی که قبل از انقلاب گرفتهاید را میخواهم. بهعلاوهٔ چندتا نامه و سند دیگر. جوابی نگرفتم. نمیشد بیشتر از این اصرار کرد؛ بیخیالش شدم. گفتم کار را همینطوری پیش میبرم. امروز هفتِ صبح پیام دادند فلانساعت فلانجا. ریحان را خوابوبیدار بغل کردم و رفتم سرقرار؛ سلامی و علیکی و اینها را بعدا به من بازگردانید و خداحافظ.توی راه برگشت طاقت نیاوردم. ترکیب عکاسی و تاریخ و روایت یعنی تمـــام من، یکجا! دکمه پوشه آبی را کشیدم و عکسها را تا برسیم نگاه کردم؛ همهٔ هشتادوششتایش را. ریحان هم آمد توی بازی؛ خیره شد بهشان. به بعضیهایش بیشتر؛ آنهایی که ارگ کریمخان تویش پیدا بود. هربار هم گفت «عههه مامان همونجایی که بستنی میخوریم!».از بین عکسها، چندتایش معرکه بود. یکیاش همین است. توی قاب، مردمی هستند که میدانند دقیقا چه میخواهند و برای رسیدن به آن هرکاری کردند.رسیدیم خانه. پوشه را گذاشتم آن تهوتوهای قفسه که دست هیچکس بهشان نرسد. رفتم سراغ گروهها و کانالها. آقای زادبر درباره سوم شهریور بیست نوشته بود؛ فروپاشی ارتش شاهنشــاهی، اشغال ایران و اخراج رضا خان از ایران؛ از وطنش!تقویم را نگاه کردم. امروز دقیقا سوم شهریور است و خوشحالم که آقای عکاس، سه روز جواب پیامم را نداد! هشتادوپنجسال از آن خفــّت گذشته، آن آقایی که پرترهاش را روی پلاکارد کشیدهاند آمد عزتمان داد. بعدش هم آقایی آمد قویمان کرد. حالا هم آمریکا آنقدر زورش به ما نمیرسد که دنیا را ریخته است به هم! و ما همچنان مردمی هستیم که میدانیم چه میخواهیم و برای رسیدن به آن هرکاری میکنیم.
۳/شهریور/۱۴۰۵
۲۲۰
۱۴:۵۰
🪴
#یه_لقمه_کتاب
#نزدیک_داستان
این منم؛ نوهٔ پنجاهسالهام داره توی کتابش توصیفم میکنه :)
@baahaarnaranj
این منم؛ نوهٔ پنجاهسالهام داره توی کتابش توصیفم میکنه :)
۷۲
۳:۴۹
۶۹
۴:۱۵
🪴این هفته #قرار_پنجشنبهها تقدیم به حضرتِ بابای مهربان مــــــا و به حضرتِ آقای راستگفتارِ راستکردار؛ تقدیم به پیامبر جان (ص) و حضرت صادق (ع).
۵/شهریور/۱۴۰۵
@baahaarnaranj
۵/شهریور/۱۴۰۵
۷۰
۹:۵۳
🪴#نزدیک_داستان#سه_ستاره
پایان
۰۵۰۶۰۵
ماجرای کتاب:مجموعه -به قول خود نویسنده- زندگینگارههایی از علی خدایی.
ماجرای من و کتاب:فرمش واقعا برام جدید بود. باید یکبار دیگه بخونم تا دقیق بفهممش. چیزی که بار اول دستم رو گرفت این بود که «نزدیک داستان» واقعا عنوان برازندهای براش هست. ادبیاتواقعگرایی که روی مرز داستانشدن راه میره. و این مرز، به نظرم میتونه یکجور جریال سیال ذهن باشه. علی خدایی خیلی نرم بین گذشته و حال در رفت و آمده -با غلبهٔ گذشته و حس نوستالژی- و خیلی ماهرانه دو زمان رو به هم دوخته.چیزی که برام جالب بود پاسکاری بین روزنگار، تکنگاری و خاطرهنگاری بود. یعنی نمیشه گفت -حداقل من بلدش نیستم- که این کتاب در فلان گونه ادبیات واقعگرا نوشته شده. و این لزوما بد نیست و به نظرم ناشی از ذهنِ داستاننویس علی خدایی هست.نکته بعدی عنصر مکان در این متنهاست. کتاب قبلی که از خدایی خوندم، #آدمهای_چهارباغ بود. اونجا هم اصفهان صرفا یک مکان نیست؛ هویت مستقلی برای خودش داره. زندهست. و این بهنظرم خیلی هیجانانگیزه.
پیشنهاد میکنم؟اگر مخاطب جدی ادبیات واقعگرا نیستید، شاید سخت باهاش ارتباط بگیرید. من که بدم نیومد.
#معرفی_کتاب
#چند_از_چند پانزدهمین کتاب صفر پنج۱۵ از ۵٠
@baahaarnaranj
پایان
ماجرای کتاب:مجموعه -به قول خود نویسنده- زندگینگارههایی از علی خدایی.
ماجرای من و کتاب:فرمش واقعا برام جدید بود. باید یکبار دیگه بخونم تا دقیق بفهممش. چیزی که بار اول دستم رو گرفت این بود که «نزدیک داستان» واقعا عنوان برازندهای براش هست. ادبیاتواقعگرایی که روی مرز داستانشدن راه میره. و این مرز، به نظرم میتونه یکجور جریال سیال ذهن باشه. علی خدایی خیلی نرم بین گذشته و حال در رفت و آمده -با غلبهٔ گذشته و حس نوستالژی- و خیلی ماهرانه دو زمان رو به هم دوخته.چیزی که برام جالب بود پاسکاری بین روزنگار، تکنگاری و خاطرهنگاری بود. یعنی نمیشه گفت -حداقل من بلدش نیستم- که این کتاب در فلان گونه ادبیات واقعگرا نوشته شده. و این لزوما بد نیست و به نظرم ناشی از ذهنِ داستاننویس علی خدایی هست.نکته بعدی عنصر مکان در این متنهاست. کتاب قبلی که از خدایی خوندم، #آدمهای_چهارباغ بود. اونجا هم اصفهان صرفا یک مکان نیست؛ هویت مستقلی برای خودش داره. زندهست. و این بهنظرم خیلی هیجانانگیزه.
پیشنهاد میکنم؟اگر مخاطب جدی ادبیات واقعگرا نیستید، شاید سخت باهاش ارتباط بگیرید. من که بدم نیومد.
#معرفی_کتاب
#چند_از_چند پانزدهمین کتاب صفر پنج۱۵ از ۵٠
۴۰
۱۹:۰۳