۱۴۸
۸:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
به نام خدا
گوش تیز میکنم تا بهتر بفهمم چه میگوید. بالشت زیر سرم را جابهجا میکنم. هوا دم دارد. عرق پشت لبم را با آستین لباسم میپاکم. دوباره گوشم را به صدای جیرجیرک و پرندۀ روی درخت میسپارم. نوچ! فایده ندارد. صدای امشب میخام مست بشم مممسست بشم ضبط ماشین چند قدم آنورتر نمیگذارد. تازه فقط مستی جمعیت آزادی شناس نیست که. صدای قیژ و قوژ و گوّه موتور و ماشین بزرگواران هم هست. چند دقیقهای یکبار از این سر خیابان با آخرین سرعت تا ته خیابان میروند. طبیعت را با پیست موتورسواری و رالی اشتباه گرفتند. دوست دارم بروم جلویشان و بگویم براوووو! توجهمان جلب شد. هیس! آزادیست. دوست دارند آزادانه زندگی کنند. گور بابای بقیه. خیلی دوست دارم ازشان بپرسم بزرگواران شما که میخواهید لخت و عور بیاید طبیعت و با صدای بلند آهنگ گوش بدهید بعد هم جیغی دستهجمعی بکشید و بگوید وای من چقدر آکیوپایینم، ببینید چقدررر آزاد زندگی میکنم و فلان؛ خب بمانید منزلتان؟!طبیعت چرا میآیید؟ ببینید بزرگواران! فکر میکنم یادتان رفته. طبیعت برای سکوت و صدای پرنده و چرنده و درخت و وزیدن نسیم و خلوت و یکی شدن باهاش است نه جای جنگولکبازی. کاش حداقل یکبار گوگل سرچ میکردید و کلمۀ آزادی را پیدا میکردید. چرا آزادی شما عین اسارت شماست؟ شما که اگر قسمت مشاع ساختمان را یکی از واحدها به دلخواه هرکاری دوست داشته باشد انجام بدهد به دو نصف تقسیمش میکنید، چطور مشاع اجتماع را نمیبینید؟ چطور هرکار دوست دارید به اسم آزادی میکنید؟ لامصب جنگل هم قانون دارد چه برسد به اجتماع آدمها.کم کن اون موسیقی مزخرف را. مگر آمدیم برقصیم؟ خونهت میرقصیدی خب. یا تالار بگیر برو عروسی توش برقص.
#برونریزیهاییکطبیعتبیرونآمدهموردآزارآزادیخواهانقرارگرفته#بشینخونهلامصب#هرچیزیجاییدارهخب#خستهنمیشیدهمهشقرتوکمرتونه
@baharezahraa
گوش تیز میکنم تا بهتر بفهمم چه میگوید. بالشت زیر سرم را جابهجا میکنم. هوا دم دارد. عرق پشت لبم را با آستین لباسم میپاکم. دوباره گوشم را به صدای جیرجیرک و پرندۀ روی درخت میسپارم. نوچ! فایده ندارد. صدای امشب میخام مست بشم مممسست بشم ضبط ماشین چند قدم آنورتر نمیگذارد. تازه فقط مستی جمعیت آزادی شناس نیست که. صدای قیژ و قوژ و گوّه موتور و ماشین بزرگواران هم هست. چند دقیقهای یکبار از این سر خیابان با آخرین سرعت تا ته خیابان میروند. طبیعت را با پیست موتورسواری و رالی اشتباه گرفتند. دوست دارم بروم جلویشان و بگویم براوووو! توجهمان جلب شد. هیس! آزادیست. دوست دارند آزادانه زندگی کنند. گور بابای بقیه. خیلی دوست دارم ازشان بپرسم بزرگواران شما که میخواهید لخت و عور بیاید طبیعت و با صدای بلند آهنگ گوش بدهید بعد هم جیغی دستهجمعی بکشید و بگوید وای من چقدر آکیوپایینم، ببینید چقدررر آزاد زندگی میکنم و فلان؛ خب بمانید منزلتان؟!طبیعت چرا میآیید؟ ببینید بزرگواران! فکر میکنم یادتان رفته. طبیعت برای سکوت و صدای پرنده و چرنده و درخت و وزیدن نسیم و خلوت و یکی شدن باهاش است نه جای جنگولکبازی. کاش حداقل یکبار گوگل سرچ میکردید و کلمۀ آزادی را پیدا میکردید. چرا آزادی شما عین اسارت شماست؟ شما که اگر قسمت مشاع ساختمان را یکی از واحدها به دلخواه هرکاری دوست داشته باشد انجام بدهد به دو نصف تقسیمش میکنید، چطور مشاع اجتماع را نمیبینید؟ چطور هرکار دوست دارید به اسم آزادی میکنید؟ لامصب جنگل هم قانون دارد چه برسد به اجتماع آدمها.کم کن اون موسیقی مزخرف را. مگر آمدیم برقصیم؟ خونهت میرقصیدی خب. یا تالار بگیر برو عروسی توش برقص.
#برونریزیهاییکطبیعتبیرونآمدهموردآزارآزادیخواهانقرارگرفته#بشینخونهلامصب#هرچیزیجاییدارهخب#خستهنمیشیدهمهشقرتوکمرتونه
@baharezahraa
۹۶
۱۲:۴۷
مست بوی نعنای جنگلی شدم. فقط نمیدانم چرا عمیق که بویش میکردم حس آشپزی را داشتم که میگفت: « مواد لازم برای یک خیار خوشمزه. نعنای جنگلی خشک شده مقداری. خیار حلقهحلقه شده هفتهشتایی. نمک مقداری. نعنا را به همراه نمک و توک قاشق آبلیمو روی خیار بریزید و میل کنید.»
واقعا بوش سر و صداها را شست.
#طبیعت#نعنایجنگلیقانونمند#بویزندگی
@baharezahraa
#طبیعت#نعنایجنگلیقانونمند#بویزندگی
@baharezahraa
۱۰۸
۱۵:۴۲
بازارسال شده از نشریه "عین"
قسمت4؛ تنفس در آکواریوم.mp3
۱۰:۱۲-۲۴.۵۷ مگابایت
#پادکست
پرونده #خون روایت سوگ و حماسه
قسمت چهارم:تنفس در آکواریوم
همین حالا بشنوید: پیوند شنیدن در کستباکس
نشریه عین سایت | بله | ایتا | بهخوان | طاقچه | تلگرام | اینستاگرام
۱
۱۹:۴۲
بهارِ زهرا | زهرا نوری
#پادکست
پرونده #خون روایت سوگ و حماسه
قسمت چهارم: تنفس در آکواریوم
همین حالا بشنوید: پیوند شنیدن در کستباکس
نشریه عین سایت | بله | ایتا | بهخوان | طاقچه | تلگرام | اینستاگرام
پادکست متنم توی مجلۀ عین.نمیدونم چرا الان حس کردم بچهمه! شنیدن متنم برام حس خوبی داشت.🥺
۱۶۴
۱۹:۴۳
به نام خدا
نگاهم روی صورت گردش خیره مانده بود. هنوز هفده سالش نشده بود. نوجوان عزیز دلم توی دیماه سیاه غوطهور بود. از کشته شدن مردمش دلگیر بود. انگشتش را توی هوا تکان میداد و میگفت حکومت مردم را کشته. سه ساعتی باهم حرف زدیم. خودش گاهی جواب سوالات و طلبهایش را میداد. پاک بود و نور درونش وادارش میکرد در مقابل بعضی از استدلالهایم سکوت کند. دلم برای نوجوان و جوانان ایرانم تکهتکه شد. از مجازی بیدر و پیکر تا والدینی که با الگوی غلط شدن سرمایههای وجودی خانوادهشان را میسوزانند. گلویم از بغض خفه شد وقتی مادرش برای دفاع از نیروهای اربااربا شده از نزدیکانش حرف شنیده بود. با بغض و اشک توی چشم داد میزد: « به من میگن خوبشون شد. میگن من خفه بشم حرف نزنم ولی اونا هرچقدر میخان حق دارن حرف بزنن. آزادیشون این شکلیه. میگم من واسه دو طرف ناراحتم میگن تو حرف نزن.»سخت است زندگی بین آدمهایی که نمیفهمندت. آنقدر از حق دور شدهاند که حنجرههایشان کمپلت در اختیار شیطانست.مامان و دخترش را بغل کردم. گفتم خون شهید را خدا خریده و حرمت دارد و از قاتلین و حامیانشان نمیگذرد. هنوز هم دلم گیر صورت معصوم نوجوانیست که شال به سر نداشت اما از وضع حجاب اجتماع شاکی بود. خدا جانم! لطفا ما را محکمتر در آغوشت بفشار. ما یتیمهای سید علی مظلومترین مردمان همۀ اعصاریم.
#وطنم#دیماهسیاه
@baharezahraa
نگاهم روی صورت گردش خیره مانده بود. هنوز هفده سالش نشده بود. نوجوان عزیز دلم توی دیماه سیاه غوطهور بود. از کشته شدن مردمش دلگیر بود. انگشتش را توی هوا تکان میداد و میگفت حکومت مردم را کشته. سه ساعتی باهم حرف زدیم. خودش گاهی جواب سوالات و طلبهایش را میداد. پاک بود و نور درونش وادارش میکرد در مقابل بعضی از استدلالهایم سکوت کند. دلم برای نوجوان و جوانان ایرانم تکهتکه شد. از مجازی بیدر و پیکر تا والدینی که با الگوی غلط شدن سرمایههای وجودی خانوادهشان را میسوزانند. گلویم از بغض خفه شد وقتی مادرش برای دفاع از نیروهای اربااربا شده از نزدیکانش حرف شنیده بود. با بغض و اشک توی چشم داد میزد: « به من میگن خوبشون شد. میگن من خفه بشم حرف نزنم ولی اونا هرچقدر میخان حق دارن حرف بزنن. آزادیشون این شکلیه. میگم من واسه دو طرف ناراحتم میگن تو حرف نزن.»سخت است زندگی بین آدمهایی که نمیفهمندت. آنقدر از حق دور شدهاند که حنجرههایشان کمپلت در اختیار شیطانست.مامان و دخترش را بغل کردم. گفتم خون شهید را خدا خریده و حرمت دارد و از قاتلین و حامیانشان نمیگذرد. هنوز هم دلم گیر صورت معصوم نوجوانیست که شال به سر نداشت اما از وضع حجاب اجتماع شاکی بود. خدا جانم! لطفا ما را محکمتر در آغوشت بفشار. ما یتیمهای سید علی مظلومترین مردمان همۀ اعصاریم.
#وطنم#دیماهسیاه
@baharezahraa
۱۰۳
۱۸:۵۵
به نام خدا
هر که عاشق شود حیات پیدا میکند
«همه چیز از کنج حرم مولا علی شروع شد. اصل دلدادگی!»این را مامان یوسف شیری گفت. مادرش غرق در خاطرات یوسفش حرف میزد: «مامان خیلی با مولا حال کردم. یه گوشه نشستم اونقدر گریه کردم که نگو.» شبیه اموهب کلمهها را خرج حق میکرد: «همه چیزش از همان برگشت روی ریل افتاد. نمازخواندنش، بکگراند و رمز گوشی و پروفایلش.» مادرش بالای سن رو به جمعیت رجز میخواند: «مردم! من از یوسفم سیر نشده بودم. از وقتی کوچیک بود تا وقتی نوجوون شد لحظهای ازش غفلت نکردم. با مشاوره آقای تراشیون بزرگش کردم.» نم باران روی سر و صورت مردم مینشست. صدای بلند و محکم مادر یوسف سکوت را شبیه چادر شب روی مردم پهن کرده بود: «سال یازدهم بود با معدل ۱۹/۹۶ رشته ریاضی فیزیک. میگفت مامان قول میدم رو سفیدت کنم. مردم! کودتای دی گفت مامان میرم تو مسجد میخوابم ببینم کی جرأت میکنه مسجد آتیش بزنه.» من مات زنی مشکیپوش مانده بودم. منِ مضطرب و ترسیده! رویم نشد مثل هرشب با نگاهم پی عباس، پسرکم، بگردم و هرجایی که فکر میکردم ممکن است بزنند را بهش بگویم نرود! مادر یوسف از خوابی که شب قبل از شهادت دیدند گفت: «هر دوتامون خواب شهادتش رو دیدیم. صبح گفت مامان برم؟گفتم برو مامان خدا به همرات!» تصویر یوسفی که میخندید و پشت مادر روی بنر بود تار شد...
صدای مادرش قلبهامان را میلرزاند: «مردم! دشمن خبیث گراشون رو دادن. اشتباه کردند. من هرشب توی خیابانم. پسرم توی ایست بازرسی که بود برام ویس میداد. الان هنوز بهش پیام میدم. یه شب اومد خوابم.» نفس تازه کرد: «گفتم مامان پیامام رو میخونی؟ گفت آره مامان. فقط زیاد پیام نده. اینجا سرم شلوغه. سرباز امام زمان شدم!»مادر یوسف گفت پسرم عاشق مولا علی(ع) بود و شب نوزدهم به شهادت رسید. فرقش با ترکش شکافت و شب بیست و سوم ماه رمضان توی مسجد باهاش شب قدرم را گذراندم. موبایلش را نزدیک میکروفن کرد. مثلث صدای شهیدش را لمس کرد. صدای خندان و پر از انرژی یوسف توی آسمان طنین انداخت: « مردم بیاید ببینید چه خبره! موشکامون به سمتشون میره و اونا چارتا ترقه میندازن. ما پیروزیم مردم! الله اکبر! خامنهای رهبر! مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسراییل!»
پ.ن: تا این خاک مقدس عمار و یاسر دارد شکست برایش معنا ندارد.
زهرا نوری
#تا_فتح_خیبر
@baharezahraa
هر که عاشق شود حیات پیدا میکند
«همه چیز از کنج حرم مولا علی شروع شد. اصل دلدادگی!»این را مامان یوسف شیری گفت. مادرش غرق در خاطرات یوسفش حرف میزد: «مامان خیلی با مولا حال کردم. یه گوشه نشستم اونقدر گریه کردم که نگو.» شبیه اموهب کلمهها را خرج حق میکرد: «همه چیزش از همان برگشت روی ریل افتاد. نمازخواندنش، بکگراند و رمز گوشی و پروفایلش.» مادرش بالای سن رو به جمعیت رجز میخواند: «مردم! من از یوسفم سیر نشده بودم. از وقتی کوچیک بود تا وقتی نوجوون شد لحظهای ازش غفلت نکردم. با مشاوره آقای تراشیون بزرگش کردم.» نم باران روی سر و صورت مردم مینشست. صدای بلند و محکم مادر یوسف سکوت را شبیه چادر شب روی مردم پهن کرده بود: «سال یازدهم بود با معدل ۱۹/۹۶ رشته ریاضی فیزیک. میگفت مامان قول میدم رو سفیدت کنم. مردم! کودتای دی گفت مامان میرم تو مسجد میخوابم ببینم کی جرأت میکنه مسجد آتیش بزنه.» من مات زنی مشکیپوش مانده بودم. منِ مضطرب و ترسیده! رویم نشد مثل هرشب با نگاهم پی عباس، پسرکم، بگردم و هرجایی که فکر میکردم ممکن است بزنند را بهش بگویم نرود! مادر یوسف از خوابی که شب قبل از شهادت دیدند گفت: «هر دوتامون خواب شهادتش رو دیدیم. صبح گفت مامان برم؟گفتم برو مامان خدا به همرات!» تصویر یوسفی که میخندید و پشت مادر روی بنر بود تار شد...
صدای مادرش قلبهامان را میلرزاند: «مردم! دشمن خبیث گراشون رو دادن. اشتباه کردند. من هرشب توی خیابانم. پسرم توی ایست بازرسی که بود برام ویس میداد. الان هنوز بهش پیام میدم. یه شب اومد خوابم.» نفس تازه کرد: «گفتم مامان پیامام رو میخونی؟ گفت آره مامان. فقط زیاد پیام نده. اینجا سرم شلوغه. سرباز امام زمان شدم!»مادر یوسف گفت پسرم عاشق مولا علی(ع) بود و شب نوزدهم به شهادت رسید. فرقش با ترکش شکافت و شب بیست و سوم ماه رمضان توی مسجد باهاش شب قدرم را گذراندم. موبایلش را نزدیک میکروفن کرد. مثلث صدای شهیدش را لمس کرد. صدای خندان و پر از انرژی یوسف توی آسمان طنین انداخت: « مردم بیاید ببینید چه خبره! موشکامون به سمتشون میره و اونا چارتا ترقه میندازن. ما پیروزیم مردم! الله اکبر! خامنهای رهبر! مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسراییل!»
پ.ن: تا این خاک مقدس عمار و یاسر دارد شکست برایش معنا ندارد.
#تا_فتح_خیبر
@baharezahraa
۸۱
۱۸:۵۶
ممنون میشم این متن رو پیشنهاد بدید مجله.
۸۸
۱۸:۵۸
نگاه قاطعاش!کلام با صلابش!لبخند از سر اعتماد به خدایش!صحبت بدون تپقاش!همگی نشان از یقینش به وعدهٔ خدا در پیروزی حق دارد و در خدمت تحقیر و شکست روانی دشمنست.چقدر کم داریمت!چقدر جایت خالیست.رهبر شهید ما دعا کن برای ما!
#رهبرشهیدم#پیروزیازانماست
@baharezahraa
#رهبرشهیدم#پیروزیازانماست
@baharezahraa
۴۵
۷:۳۰