پرکینز با استفاده از مثالهای ملموس، نشان میدهد که چگونه برنامههای توسعهای که بهظاهر به نفع مردم طراحی شدهاند، در واقع میتوانند به افزایش فقر، نابرابری و نقض حقوق بشر منجر شوند.
«اعترافات جدید یک قاتل اقتصادی» نه تنها یک نقد اجتماعی و اقتصادی است، بلکه دعوتی است برای بازنگری در ارزشها و اصول حاکم بر دنیای امروز.
اگرچه بسیاری از خوانندگان این کتاب، دیدگاهی تازه و البته ارزشمند را در فهم مناسبات دنیای جدید، تجربه میکنند، جای پرسشهایی از این قبیل نیز وجود دارد که: آیا راهحلهایی که پرکینز پیشنهاد میدهد، واقعاً میتوانند به بهبود وضعیت ارزشهای انسانی در نظامهای اقتصادی کمک کنند؟ آیا انتقادهای او، برای بهبود اوضاع، کافی است، یا نیاز به تغییرات اساسیتری داریم؟ همچنین، برخی منتقدان معتقدند که روایت پرکینز ممکن است بیش از حد سادهانگارانه باشد و نتواند پیچیدگیهای واقعی سیاستهای جهانی و تأثیرات آنها بر جوامع مختلف را بهخوبی منعکس کند.
چند بند از کتاب:
«کلودین (اولین مربی من در این کار) در توصیف وظایفی که بر عهدهام میگذاشت، صریح و بیپرده بود. او توضیح داد که نقش من «تشویق رهبران جهان برای پیوستن به شبکهای گسترده است که منافع تجاری ایالات متحده را ترویج میکند. در نهایت، این رهبران در دام بدهیهای سنگین گرفتار میشوند و وفاداریشان تضمین میگردد. ما هر زمان که بخواهیم میتوانیم از آنها استفاده کنیم، برای برآورده کردن اهداف سیاسی، اقتصادی، یا نظامیمان. در عوض، آنها با ساخت شهرکهای صنعتی، نیروگاهها، و فرودگاهها برای مردمشان، موقعیت سیاسی خود را مستحکمتر میکنند، و صاحبان شرکتهای مهندسی و ساختوساز آمریکایی به ثروتهای کلان میرسند.»
«هنگامی که این نوشته را میخوانید، رویدادهایی رخ داده است که من در زمان نگارش قادر به تصور آن نبودم. این کتاب را به عنوان دریچهای برای درک بهتر این حوادث و اتفاقات آینده ببینید.»
«این قصه، قصه شما و من است. دنیای ما را روایت میکند. همه ما در این میان سهیم هستیم. باید مسئولیت دنیای خود را بر عهده بگیریم. آدمکشهای اقتصادی موفق میشوند چون ما با آنها همکاری میکنیم. آنها ما را اغوا میکنند، وسوسه مینمایند و تهدید میکنند، اما فقط زمانی پیروز میشوند که ما چشمپوشی کنیم یا تسلیم تاکتیکهایشان شویم.»
«قصه این آدمکش اقتصادی (EHM) خاص، توضیح میدهد که چگونه به شرایط فعلی رسیدهایم و چرا اکنون با بحرانهایی مواجه هستیم که گاهی غیرقابل حل به نظر میرسند.»
۱۱۱
۹:۵۰
۱۱۵
۸:۰۳
برای انسان
تصویر
زبان، سیاست، انقلاب اسلامیمیرحامد حرّی
در سپهر اندیشهٔ بشری، کمتر پرسشی به اندازهٔ پرسش از زبان، بنیادین و دیرپا بوده است. زبان نه صرفاً ابزاری برای انتقال پیام، که افقی برای شکلگیریِ خودِ هستی و معناست. شاید به جرات بتوان گفت که مهمترین تحول فلسفی در قرن بیستم، کشف همین حقیقت بود که «هستی» نه در ورای زبان، که در درونِ آن رخ مینماید؛ و از همین روست که فلسفه در این سده، از متافیزیکِ جوهر به سوی تحلیلِ زبان و ساختارهایِ آن متمایل گشت.
این التفات به زبان، در هر دو شاخهٔ اصلی فلسفهٔ غرب -تحلیلی و قارهای- به چشم میخورد، هرچند با رویکردهایی متفاوت. ویتگنشتاین در سویِ تحلیلی، با تمایزِ «گفتن» و «نشان دادن» و تأکید بر بازیهای زبانی، مرزهای جهان را همسان با مرزهای زبان ترسیم کرد و هایدگر در سویِ قارهای، با وامگیری از شعر و ریشهشناسی، زبان را «خانهٔ هستی» خواند و آن را نه صفتِ انسان، که ذاتِ او انگاشت. هر دو، اگرچه از منظرگاهی متفاوت، در این سخن همداستان شدند که انسان، موجودی زبانی است و بیزبان، نه تنها به شناخت، که به خودِ وجودی خویش نیز راه نمییابد.
این نگاه اما پدیدهای مختص به دورانِ مدرن نیست؛ متونِ دینی و باستانی، قرنها پیش، با بیانی نمادین و عمیق، از تقدسِ کلمه سخن گفتهاند. در عهد جدید، «کلمه» نه یک مفهوم، که خودِ مسیح خوانده میشود و در قرآن، «الرحمنُ عَلَّمَ القُرآنَ، خَلَقَ الإِنسانَ، عَلَّمَهُ البَیانَ» انسان را با تعلیمِ بیان، به مرتبهای میرساند که شایستهٔ خلافت الهی میگردد. این تقارنِ شگفتانگیز در سنتهایِ دینی گوناگون، نشان از آن دارد که زبان همیشه چیزی بیش از قرارداد بوده است؛ بروزی از امرِ قدسی که در کالبدِ کلمات جاری میشود.
در قلمروِ روانکاوی نیز، این دلالتهایِ زبانی به شکلی بالینی و درمانی تداوم یافت. از فروید که با «تفسیرِ رویا» و لکان که با «بازگشت به فروید» و خوانشِ ساختارگرایانهاش، زبان را نه وجهی حاشیهای، که بسترِ اصلیِ ناخودآگاه و عرصهٔ کارزارِ سوژه دانست. لکان، با بصیرتی شگرف، یادآور شد که هرچند علومِ اعصاب و دانشهایِ تجربی تا عمقِ سلولهایِ عصبی پیش روند، سرنوشتِ نهاییِ سوژهٔ انسانی در گروِ کلمات است و رهایی از بندِ اختلالاتِ روانی، از مسیرِ گفتار و قرارگرفتنِ دوبارهٔ سوژه در زنجیرهٔ دالّها میگذرد؛ چه آنکه ناخودآگاه، خود چون زبانی ساختیافته است.
این التفاتِ بنیادین به زبان، هرگز در برجِ عاجِ فلسفه محبوس نماند و بهناچار، دامنِ عرصهٔ سیاست و کنشِ جمعی را نیز دربرگرفت. سیاست نیز، چون هر قلمرویِ انسانی، در بسترِ زبان شکل میگیرد و جز با واسطهٔ کلمات، نه تهدیدی قابل ادراک میشود و نه وعدهای. از این منظر، انقلابها نیز روایتهایی زبانیاند که با بازتعریفِ دالهایِ مسلط، افقِ تازهای از معنا را پیش رویِ جماعت میگشایند؛ و انقلابِ اسلامیِ ایران، در این زمینه، نمونهای شاخص و تأملبرانگیز است.
در این انقلاب، زبان از کارکردِ صرفاً ارتباطی فراتر رفت و به عرصهای برای بازآفرینیِ سوژهٔ سیاسی بدل شد. مردم، واژههایی را برمیگزیدند که نه فقط بیانگرِ خواستِ آنها، که هویتبخشِ وجودِ جمعیشان بود. این نحوهٔ حضورِ زبان در متنِ مبارزه، یادآور همان نسبتِ وجودشناختیِ انسان و زبان است که هایدگر از آن سخن میگفت؛ با این تفاوت که اینبار، «خانهٔ هستی» دیگر صرفاً سرایِ تفکر نبود، بلکه میدانِ عمل و ستیز نیز شد.
از جملهٔ این واژهها، «اللهاکبر» بود که از قلمرویِ عبادتِ فردی به افقِ کنشِ سیاسی رهسپار گشت. در تاریخِ معاصرِ ایران، این تکبیر، هم آهنگِ آغازِ طلوعِ انقلاب بود، هم فریادی که از بامها برمیخاست تا سکوتِ شبزدهدار را بشکافد و هم پژواکی که در گوشِ حاکمیتِ مستقر، وهمانگیز و تهدیدآمیز طنین میانداخت. به تعبیرِ بنیانگذارِ انقلاب، این کلمه چنان نیرویی داشت که میتوانست کاخهایِ ستم را در هم کوبد؛ سخنی که بهروشنی، کارکردِ اجراییِ زبان را در عرصهٔ سیاست به تصویر میکشد.
در کنارِ تکبیر، واژهٔ «مرگ بر» نیز، هرچند در نگاهِ نخست سلبی مینماید، در منطقِ درونیِ خود، تأکیدی ایجابی بر گسست از نظمِ کهنه و طلبِ افقی تازه داشت. این جفتواژهها (اللهاکبر و مرگ بر...) همچون دو رویِ یک سکه، زیستجهانِ انقلابی را سامان میدادند: یکی به سویِ امرِ قدسی و نامتناهی سر برمیافراشت و دیگری، مرزهایِ طرد و پذیرش را در نظمِ سیاسیِ نوین ترسیم میکرد. این همان ظرفیتِ زبانیای است که لکان، در روانکاوی، از آن با عنوانِ کارکردِ نمادینِ کلمه در رهاییِ سوژه یاد میکرد و اینجا، در مقیاسی جمعی، به منصهٔ ظهور نشست.
انقلابِ اسلامی، بهمثابهٔ رخدادی زبانی، نشان داد که کلمات در متنِ تاریخ، نه حکایتگرِ معانیِ ازپیشتعیینشده، که آفرینندهٔ خودِ معنا و خودِ واقعیتِ سیاسیاند. از این دریچه، آنچه در ابتدا، فریادی ساده در
در سپهر اندیشهٔ بشری، کمتر پرسشی به اندازهٔ پرسش از زبان، بنیادین و دیرپا بوده است. زبان نه صرفاً ابزاری برای انتقال پیام، که افقی برای شکلگیریِ خودِ هستی و معناست. شاید به جرات بتوان گفت که مهمترین تحول فلسفی در قرن بیستم، کشف همین حقیقت بود که «هستی» نه در ورای زبان، که در درونِ آن رخ مینماید؛ و از همین روست که فلسفه در این سده، از متافیزیکِ جوهر به سوی تحلیلِ زبان و ساختارهایِ آن متمایل گشت.
این التفات به زبان، در هر دو شاخهٔ اصلی فلسفهٔ غرب -تحلیلی و قارهای- به چشم میخورد، هرچند با رویکردهایی متفاوت. ویتگنشتاین در سویِ تحلیلی، با تمایزِ «گفتن» و «نشان دادن» و تأکید بر بازیهای زبانی، مرزهای جهان را همسان با مرزهای زبان ترسیم کرد و هایدگر در سویِ قارهای، با وامگیری از شعر و ریشهشناسی، زبان را «خانهٔ هستی» خواند و آن را نه صفتِ انسان، که ذاتِ او انگاشت. هر دو، اگرچه از منظرگاهی متفاوت، در این سخن همداستان شدند که انسان، موجودی زبانی است و بیزبان، نه تنها به شناخت، که به خودِ وجودی خویش نیز راه نمییابد.
این نگاه اما پدیدهای مختص به دورانِ مدرن نیست؛ متونِ دینی و باستانی، قرنها پیش، با بیانی نمادین و عمیق، از تقدسِ کلمه سخن گفتهاند. در عهد جدید، «کلمه» نه یک مفهوم، که خودِ مسیح خوانده میشود و در قرآن، «الرحمنُ عَلَّمَ القُرآنَ، خَلَقَ الإِنسانَ، عَلَّمَهُ البَیانَ» انسان را با تعلیمِ بیان، به مرتبهای میرساند که شایستهٔ خلافت الهی میگردد. این تقارنِ شگفتانگیز در سنتهایِ دینی گوناگون، نشان از آن دارد که زبان همیشه چیزی بیش از قرارداد بوده است؛ بروزی از امرِ قدسی که در کالبدِ کلمات جاری میشود.
در قلمروِ روانکاوی نیز، این دلالتهایِ زبانی به شکلی بالینی و درمانی تداوم یافت. از فروید که با «تفسیرِ رویا» و لکان که با «بازگشت به فروید» و خوانشِ ساختارگرایانهاش، زبان را نه وجهی حاشیهای، که بسترِ اصلیِ ناخودآگاه و عرصهٔ کارزارِ سوژه دانست. لکان، با بصیرتی شگرف، یادآور شد که هرچند علومِ اعصاب و دانشهایِ تجربی تا عمقِ سلولهایِ عصبی پیش روند، سرنوشتِ نهاییِ سوژهٔ انسانی در گروِ کلمات است و رهایی از بندِ اختلالاتِ روانی، از مسیرِ گفتار و قرارگرفتنِ دوبارهٔ سوژه در زنجیرهٔ دالّها میگذرد؛ چه آنکه ناخودآگاه، خود چون زبانی ساختیافته است.
این التفاتِ بنیادین به زبان، هرگز در برجِ عاجِ فلسفه محبوس نماند و بهناچار، دامنِ عرصهٔ سیاست و کنشِ جمعی را نیز دربرگرفت. سیاست نیز، چون هر قلمرویِ انسانی، در بسترِ زبان شکل میگیرد و جز با واسطهٔ کلمات، نه تهدیدی قابل ادراک میشود و نه وعدهای. از این منظر، انقلابها نیز روایتهایی زبانیاند که با بازتعریفِ دالهایِ مسلط، افقِ تازهای از معنا را پیش رویِ جماعت میگشایند؛ و انقلابِ اسلامیِ ایران، در این زمینه، نمونهای شاخص و تأملبرانگیز است.
در این انقلاب، زبان از کارکردِ صرفاً ارتباطی فراتر رفت و به عرصهای برای بازآفرینیِ سوژهٔ سیاسی بدل شد. مردم، واژههایی را برمیگزیدند که نه فقط بیانگرِ خواستِ آنها، که هویتبخشِ وجودِ جمعیشان بود. این نحوهٔ حضورِ زبان در متنِ مبارزه، یادآور همان نسبتِ وجودشناختیِ انسان و زبان است که هایدگر از آن سخن میگفت؛ با این تفاوت که اینبار، «خانهٔ هستی» دیگر صرفاً سرایِ تفکر نبود، بلکه میدانِ عمل و ستیز نیز شد.
از جملهٔ این واژهها، «اللهاکبر» بود که از قلمرویِ عبادتِ فردی به افقِ کنشِ سیاسی رهسپار گشت. در تاریخِ معاصرِ ایران، این تکبیر، هم آهنگِ آغازِ طلوعِ انقلاب بود، هم فریادی که از بامها برمیخاست تا سکوتِ شبزدهدار را بشکافد و هم پژواکی که در گوشِ حاکمیتِ مستقر، وهمانگیز و تهدیدآمیز طنین میانداخت. به تعبیرِ بنیانگذارِ انقلاب، این کلمه چنان نیرویی داشت که میتوانست کاخهایِ ستم را در هم کوبد؛ سخنی که بهروشنی، کارکردِ اجراییِ زبان را در عرصهٔ سیاست به تصویر میکشد.
در کنارِ تکبیر، واژهٔ «مرگ بر» نیز، هرچند در نگاهِ نخست سلبی مینماید، در منطقِ درونیِ خود، تأکیدی ایجابی بر گسست از نظمِ کهنه و طلبِ افقی تازه داشت. این جفتواژهها (اللهاکبر و مرگ بر...) همچون دو رویِ یک سکه، زیستجهانِ انقلابی را سامان میدادند: یکی به سویِ امرِ قدسی و نامتناهی سر برمیافراشت و دیگری، مرزهایِ طرد و پذیرش را در نظمِ سیاسیِ نوین ترسیم میکرد. این همان ظرفیتِ زبانیای است که لکان، در روانکاوی، از آن با عنوانِ کارکردِ نمادینِ کلمه در رهاییِ سوژه یاد میکرد و اینجا، در مقیاسی جمعی، به منصهٔ ظهور نشست.
انقلابِ اسلامی، بهمثابهٔ رخدادی زبانی، نشان داد که کلمات در متنِ تاریخ، نه حکایتگرِ معانیِ ازپیشتعیینشده، که آفرینندهٔ خودِ معنا و خودِ واقعیتِ سیاسیاند. از این دریچه، آنچه در ابتدا، فریادی ساده در
۷۲
۸:۰۴
برای انسان
تصویر
خیابانها یا نجوایی بر بامها مینمود، در ژرفای خود، بازآفرینیِ همان نسبتِ دیرپایِ انسان و زبان بود که در فلسفه، دین و روانکاوی پیگرفتهایم؛ با این تفاوت که اینبار، تاریخ، خود، چونان جملهای بزرگ، در حالِ نگارشِ تازهای بود.
برای انسان دربله | اینستاگرام | آپارات | یوتیوب
۸۹
۸:۰۴
قسمت اول گفتگوی برای انسان با دکتر علیرضا شفاه درباره انسان ایرانی و بحران معنوی انسان مدرن
در کانال یوتیوب برای انسان قرار گرفت.
برای انسان دربله | اینستاگرام | آپارات | یوتیوب
در کانال یوتیوب برای انسان قرار گرفت.
۶۰
۱۵:۲۶
دکتر سجاد صفارهرندی درباره استبداد در جمهوری اسلامی معتقد است چنین نشانهگذاریهایی، درست نیستند.
برای انسان دربله | اینستاگرام | آپارات | یوتیوب
۵۵
۵:۱۴
فراخوان یادداشت
«انسان ایرانی در مکتب شهید خامنهای؛ از تکوین تا تمدنسازی»
بیان مسئله:انسان ایرانی در دهههای اخیر، دستخوش تحولی عمیق و بیسابقه شده است. این تحول، نه یک تغییر سطحی در رفتارها یا سلیقهها، بلکه دگرگونی در هویت، جهانبینی و الگوهای زیستی است که ریشه در مکتب فکری و عملی شهید آیتالله خامنهای (رضواناللهتعالیعلیه) دارد. ایشان با نگاه تمدنی خود، انسان ایرانی را از قالب سنتی و منفعل به سوژهای فعال، تمدنساز و آرمانخواه تبدیل کردند.
این پویش در پی پاسخ به پرسشهای مطرح درباره چیستی این انسان جدید، ویژگیهای عمیق او، و نقش شهید خامنهای در شکلدهی به این تحول است. از نویسندگان انتظار میرود به جای تکرار کلیشههای رایج، با نگاهی تحلیلی و عمیق، ابعاد مغفولمانده این تحول را واکاوی کنند.
محورهای پیشنهادی:
الف) ویژگیهای انسان ایرانیِ تربیتشده در مکتب خامنهای· شاخصههای ظاهری و رفتاری (اعتمادبهنفس، استقلالطلبی، روحیه جهادی)· شاخصههای عمیق و بنیادین (معنایابی جدید از «تکلیف»، «عدالت» و «سعادت»)· بازتعریف رابطه «فرد» و «جامعه»؛ از فردگرایی به جمعگرایی تکلیفمحور· تمایز انسان ایرانی با الگوهای رقیب (انسان غربی، انسان سنتی)
ب) دلالتهای تمدنی این تحول· در علم: از مصرفکننده علم به تولیدکننده و نظریهپرداز· در سیاست: از انفعال راهبردی به طراحی نظم نوین منطقهای· در اقتصاد: از اقتصاد وابسته به اقتصاد مقاومتی و مبتنی بر توان داخلی· در فرهنگ: از تقلید فرهنگی به الگوسازی و صدور انقلاب· نسبت این تحول با «تمدن نوین اسلامی» و نظم جهانی آینده
ج) فرایند تحول انسان ایرانی در مکتب شهید خامنهای· مختصات مسیر تحول: از «انقلاب» تا «جهاد تبیین» تا «تمدنسازی»· نقش بیانات، آثار و سیره عملی ایشان در این فرایند· گامهای عملی: تربیت نیروی انسانی، الگوسازی، نهادسازی· چگونگی تبدیل «آرمان» به «فرهنگ عمومی»
د) عرصههای مواجهه و تجهیزات نبرد انسان ایرانی· میدانهای اصلی رویارویی: جنگ روایتها، جنگ اقتصادی، جنگ هویتی، جنگ علمی· تجهیزات فکری و عملی شهید خامنهای برای این نبرد: · بازخوانی تاریخ و هویت ایرانی-اسلامی · تقویت گفتمان مقاومت و استکبارستیزی · تربیت نخبگان و کادرسازی برای آینده· نقش انسان ایرانی در «جنگ تمدنی» کنونی
ه) نسبت تحول انسان ایرانی با آینده انقلاب· آیا این تحول، پایان یک دوره است یا آغاز مرحلهای جدید؟· مختصات «انسان انقلابیِ نسل آینده» چیست و چگونه باید تربیت شود؟· نقش نظام آموزش، رسانه و اقتصاد در تداوم و تعمیق این تحول
توضیح تکمیلی:نویسندگان گرامی، این پویش از شما دعوت میکند تا به تحلیل ساختاری و عمیق از انسان ایرانیِ متأثر از مکتب شهید خامنهای بپردازید. تأکید بر ارائه نگاههای نو، مستند و مبتنی بر شواهد عینی، و پرهیز از تکرار مطالب رایج، کلید موفقیت یادداشت شماست. همچنین توجه به دلالتهای عملی این تحول برای سیاستگذاریهای آینده، از امتیازات ویژه این پویش خواهد بود.
مشخصات فنی:حجم یادداشت: ۵۰۰ تا ۳۰۰۰ کلمهسبک: تحلیلی-تبیینی، مبتنی بر شواهد عینی
مهلت ارسال: جمعه ۲ مردادماه
آیدی ارسالدر ایتا: @ensane_falsafiدر بله: @hamo_1375
یادداشتهای پذیرفتهشده در فصلنامه مکتوب «برای انسان» و صفحات مجازی آن، منتشر خواهند شد.
شبکه نویسندگانفصلنامه برای انسان
این پویش در پی پاسخ به پرسشهای مطرح درباره چیستی این انسان جدید، ویژگیهای عمیق او، و نقش شهید خامنهای در شکلدهی به این تحول است. از نویسندگان انتظار میرود به جای تکرار کلیشههای رایج، با نگاهی تحلیلی و عمیق، ابعاد مغفولمانده این تحول را واکاوی کنند.
الف) ویژگیهای انسان ایرانیِ تربیتشده در مکتب خامنهای· شاخصههای ظاهری و رفتاری (اعتمادبهنفس، استقلالطلبی، روحیه جهادی)· شاخصههای عمیق و بنیادین (معنایابی جدید از «تکلیف»، «عدالت» و «سعادت»)· بازتعریف رابطه «فرد» و «جامعه»؛ از فردگرایی به جمعگرایی تکلیفمحور· تمایز انسان ایرانی با الگوهای رقیب (انسان غربی، انسان سنتی)
ب) دلالتهای تمدنی این تحول· در علم: از مصرفکننده علم به تولیدکننده و نظریهپرداز· در سیاست: از انفعال راهبردی به طراحی نظم نوین منطقهای· در اقتصاد: از اقتصاد وابسته به اقتصاد مقاومتی و مبتنی بر توان داخلی· در فرهنگ: از تقلید فرهنگی به الگوسازی و صدور انقلاب· نسبت این تحول با «تمدن نوین اسلامی» و نظم جهانی آینده
ج) فرایند تحول انسان ایرانی در مکتب شهید خامنهای· مختصات مسیر تحول: از «انقلاب» تا «جهاد تبیین» تا «تمدنسازی»· نقش بیانات، آثار و سیره عملی ایشان در این فرایند· گامهای عملی: تربیت نیروی انسانی، الگوسازی، نهادسازی· چگونگی تبدیل «آرمان» به «فرهنگ عمومی»
د) عرصههای مواجهه و تجهیزات نبرد انسان ایرانی· میدانهای اصلی رویارویی: جنگ روایتها، جنگ اقتصادی، جنگ هویتی، جنگ علمی· تجهیزات فکری و عملی شهید خامنهای برای این نبرد: · بازخوانی تاریخ و هویت ایرانی-اسلامی · تقویت گفتمان مقاومت و استکبارستیزی · تربیت نخبگان و کادرسازی برای آینده· نقش انسان ایرانی در «جنگ تمدنی» کنونی
ه) نسبت تحول انسان ایرانی با آینده انقلاب· آیا این تحول، پایان یک دوره است یا آغاز مرحلهای جدید؟· مختصات «انسان انقلابیِ نسل آینده» چیست و چگونه باید تربیت شود؟· نقش نظام آموزش، رسانه و اقتصاد در تداوم و تعمیق این تحول
۶۴
۱۲:۰۳
این یکی از پرچالشترین ارزشهای انقلاب است؛ چنان که میزان باور به آن (در نظر) یا تن دادن به آن (در عمل)، رویکردهای متفاوتی را در میان حامیان انقلاب اسلامی پدید آورده است.
قسمت مهم ماجرا این است که رهبران انقلاب اسلامی، در منتهای سَمتی قرار میگیرند که در آن، خواست مردم بر هر مصلحت دیگری ترجیح دارد.
بازگشت به انقلاب پنجاه و هفت، ص۱۱۵
۲۰
۱۶:۴۴