روی صندلی نشسته بودم و به برگه های توی دستم نگاه میکردم؛ روی میز کنار استکان های چایی برگه های نقد هایمان دست تکان میداند برای استاد که دیدی بالاخره یک کار را کامل انجام دادند؟ داستان قصه دختری که دنیا را ندیده بود اما شاید بیشتر از من و شما حس اش کرده بود را میگفت.در آن عصر لذت بخش در گروه نویسندگی امان دور هم جمع شده بودیم تا بگوییم دخترک داستان چه شد؟ و اگر چه میشد بهتر بود؟ از دختر داستان بگوییم و قلم نویسنده اش!از دختری که کور است اما رنگ هارا میشناسد.از مادری که از ترس دنیای بیرون دورش حصار کشیده.از پدری که هوای دخترکش را دارد.و از امام رضایی که دخترک را به آغوش میکشد.شروع کردیم به گفتن و بحث کردن.دخترک نابینا شخصیت اصلی داستان ما بود؛ دخترکی از خوزستان که برای چندروزی مهمان مشهد شده بود. کتاب از رنگ ها نمیگوید بلکه از صدا ها، بوها، جسم ها میگوید. از ظاهر دختر داستان هیچ چیز نمیدانیم ولی اخلاقش را چرا!.سرتق، لجباز و جسور مادرش دست به هر دارو و دوایی برای نجات دخترش میزند ولی ایا اخرش موفق میشه یا گره زندگی گل پری پیچیده تر میشه؟؟ داستان موفق شد منو همراه خودش کنه؟ اگر توصیفات دقیق و همدردی با مشکلات شخصیت و چشم انتظار شدن برای پیدا شدنش میشه همراهی؛ بله! کوری واقعی یعنی تاریکی چشم یا تاریکی نگاه ادم ها؟او درست در هیاهوی مسجد گوهر شاد گم شد.دوست پیدا کرد و شماتت شد.اما پیدا شد یا پیدا کرد؟ جلسه که تمام شد، هیچکس دلش نمیخواست از جایش بلند شود.پایان داستان مثل یک رایحه ماندگار از عود و گلاب، توی اتاق پیچیده بود. پایانی که شبیه هیچکدام از فیلم ها و کتاب ها نبود.حالا نوبت شماست! دخترک داستان را چگونه میبینید؟
جلسه نقد و بررسی داستان کوره ۴شهریور ۱۴۰۵
فاطمه زهرا شریف
#روایت_نوجوان#قرارگاه_بی_قرار_آرتین#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
@bashgahe_honare_arteen
جلسه نقد و بررسی داستان کوره ۴شهریور ۱۴۰۵
#روایت_نوجوان#قرارگاه_بی_قرار_آرتین#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
۹۹
۱۸:۰۸
۲۳ مهر ماه روز جهانی عصای سفید گرامی باد.
داستان کوره از خانم ازاده رباط جزی را از مجله مدام بخوانید.
«دوماهنامه مدام» https://taaghche.com/book/224637
داستان کوره از خانم ازاده رباط جزی را از مجله مدام بخوانید.
«دوماهنامه مدام» https://taaghche.com/book/224637
۱۹۸
۱۸:۰۹
بچه های دوربین (عکاسی) قراره ترم پاییز چیکارکنند؟
عکاسی فقط ثبت یک لحظه از زمان نیست، عکاسی دیدن و روایت کردن داستان های پشت تصاویر هست، عکاسی نگاهی متفاوت به رنگ ها و نور هاست، عکاسی ثبت جزئیاتیست که ادم های معمولی بهش دقت نمیکنند، عکاسی داشتن یک البوم با هزاران روایت است.
ارتیننوشت: اینجا اساتید باشگاه آرتین برای هرترم یک نقشه راه تخصصی برای نوهنرجویان طراحی میکنند و قدم به قدم در کنارشون هستند 

آرتین ماجراها داره...
با ماجرا های آرتین همرامون باشید ...
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#دوربین#پای_کار_انقلابیم #ماجراداره
@bashgahe_honare_arteen
عکاسی فقط ثبت یک لحظه از زمان نیست، عکاسی دیدن و روایت کردن داستان های پشت تصاویر هست، عکاسی نگاهی متفاوت به رنگ ها و نور هاست، عکاسی ثبت جزئیاتیست که ادم های معمولی بهش دقت نمیکنند، عکاسی داشتن یک البوم با هزاران روایت است.
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#دوربین#پای_کار_انقلابیم #ماجراداره
۹۴
۱۵:۱۳
دست دختری به من خورد، قل خوردم و نزدیک لبه میز شدم لحظه ای نگاه به پایین انداختم ارتفاع میز تا زمین زیاد بود منم که از ارتفاع می ترسیدم دعا می کردم یک نفری چشمش به من بیوفتد و من را بردارد و بخورد .به هر حال خورده شدن سعادتیه برای پفکی ها
در حد چند ثانیه همه پفکی ها خورده شدند ولی هنوز من کنار میز بودم؛ هیچکس حتی به من نگاه هم نمی کرد .یکدفعه سرو صدایی رو شنیدم و از خیال پردازی های خودم بیرون آمدم ، سرم را که به سمت در چرخاندم چند دختر دیدم که با خوشحالی و شوق وارد اتاق می شدند .هم پایشان را در اتاق گذاشتند شروع کردند به حرف زدن و شوخی کردن ،جمعیتشان زیاد شد ولی بازم هیچکس من رانجات نداد. ای بابا بخشکی ای شانس 
دقیقا همون موقع بود که یک دختر آرنجش به من خورد و من از بالای میز روی زمین افتادم همه بدنم درد می کرد
حالا که افتادم روی زمین دیگه هیچ کس من رو نمیخوره و آخر یا زیر پاها له میشم یا تو سطل آشغال می اندازنم .
صدای خانمی که انگار مسئول باشگاه هست و روسریه آبی خوش رنگی پوشیده بود می آمد که میگفت هر کس تا بعد از ظهر بمونه بهش خربزه می دیم.

بعد خربزه و یک پلاستیک میوه رو از کیفش در آورد و خربزه رو روی میز گذاشت و پلاستیک میوه رو برد تا میوه هارو بشوره،چه میوه های رنگارنگی تو پلاستیک بود .
🥭
خانمی که روی صندلی کنار چند تا از بچه ها نشسته بود گفت: ناهار چی آوردین؟؟ یکی گفت کوکو دو سه نفرم گفتند هیچییی ......بقیه هم که مشغول صحبت و شوخی و خنده بودند . گفت : عیبی نداره من الویه آوردم چند نفر دیگه هم که غذا آوردن باهم می خوریم
چقدر باهم صمیمی بودن . به دختر ها حسودیم شد کاش من به جای آنها بودم .🥺🥲 ما پفکی ها که باهم متولدمی شیم و زندگی می کنیم انقدر صمیمی و راحت نیستیم 
همان خانم مسئول آمد میوه های رنگی رنگی رو که شسته بود روی میز گذاشت و نشست روی صندلی بقیه دختر هایی که ایستاده بودند دور میز نشستند.آن خانم میوه ها رو پوست و تیکه میکرد و بچه ها هم تند تند حرف می زدند
در همین حین دختری خوشگل و ناز که روسریه زرشکی پوشیده بود.ازم عکس گرفت ،برایم خیلی جالب بود که هنرمند ها از پفک روی زمین هم عکس میگیرند و حتی به چیز های ریزی مثل من هم دقت می کنند 
یکدفعه یکی که چادر گل گلی انداخته بود رو سرش و یک کوله پشتش، و عینکی به روی صورتش گذاشته بود از در وارد اتاق شد ، همه بهش می گفتن روح ولی ما پفکی ها به آدمایی با این قیافه می گیم رومی.
راه رفت و شروع کرد به حرف زدن : یک روز بیلی فرو کردند در قبری و من ظاهر شدم ......همینجوری گفت و گفت و بعدش از اتاق خارج شد .خدا به هم رحم کرده که تا الان تو این شلوغی کسی زیر پاهاش لهم نکرده!!!
بوی میوه ها بلند شده بود هر کسی که می خواست به اونها ناخنک بزنه با همون خانم مواجه می شد
آخه این چه کاریه بعد از ظهر جلوی همه میوه پوست می کنین و نمیزارین بخورن و میگین بعدا 

تمام این مدت فکرم درگیر این بود که چرا بااینکه گوشه میز بودم کسی مرا بر نداشت تا بخوره .!؟
فهمیدم چون از بقیه دوستانم جدا شدم ، دیگر به من آنقدر توجهی نمیشد و انگار اصلا از پفکی ها نبودم ؛ما پفکی ها وقتی در کنار هم هستیم معنا پیدا میکنیم ،دقیقا مثل این جمع دخترای هنرمند که در کنار هم قشنگ اندو معنایی جدید پیدا میکنند.♡
روایتی متفاوت از دورهمی دورچین
به قلم نوجوان ارتینی معصومه عسگری
#روایت_نوجوان#قرارگاه_بی_قرار_آرتین#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
@bashgahe_honare_arteen
دقیقا همون موقع بود که یک دختر آرنجش به من خورد و من از بالای میز روی زمین افتادم همه بدنم درد می کرد
صدای خانمی که انگار مسئول باشگاه هست و روسریه آبی خوش رنگی پوشیده بود می آمد که میگفت هر کس تا بعد از ظهر بمونه بهش خربزه می دیم.
تمام این مدت فکرم درگیر این بود که چرا بااینکه گوشه میز بودم کسی مرا بر نداشت تا بخوره .!؟
#روایت_نوجوان#قرارگاه_بی_قرار_آرتین#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
۱۲۰
۱۶:۲۰
فلسطین نوری در تاریکی بیتفاوتی دنیاست، و این نور را کودکان فلسطینی روشن نگه میدارند.
اثر هانیه نجار
تولید شده در رویداد نقش طوفان _1404
انتشار به مناسبت روز جهانی کودک و مادر فلسطینی
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
@bashgahe_honare_arteen
اثر هانیه نجار
تولید شده در رویداد نقش طوفان _1404
انتشار به مناسبت روز جهانی کودک و مادر فلسطینی
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
۷۱
۱۷:۳۷
کودکانمان، با دنیای کودکانهشان به جنگ با توپ و تانک های شما میآیند.
اثر عارفه باباخانی
تولید شده در رویداد نقش طوفان _1404
انتشار به مناسبت روز جهانی کودک و مادر فلسطینی

#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
@bashgahe_honare_arteen
اثر عارفه باباخانی
تولید شده در رویداد نقش طوفان _1404
انتشار به مناسبت روز جهانی کودک و مادر فلسطینی
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
۷۰
۱۷:۳۸
فلسطین با تمام درد هایش اما در اغوش کودکانش زنده است.
اثر یگانه شاهیان
تولید شده در رویداد نقش طوفان _1404
انتشار به مناسبت روز جهانی کودک و مادر فلسطینی

#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
@bashgahe_honare_arteen
اثر یگانه شاهیان
تولید شده در رویداد نقش طوفان _1404
انتشار به مناسبت روز جهانی کودک و مادر فلسطینی
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#پای_کار_انقلابیم
۷۵
۱۷:۳۹
چین چین اسپانسر امروز پاتوق بچه های نویسندگی! 
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#نگارین#پای_کار_انقلابیم
@bashgahe_honare_arteen
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#نگارین#پای_کار_انقلابیم
۷۸
۱۸:۵۰
فکر میکردیم نمیشه،فکر میکردیم نمیتونیم،فکر میکردیم خطا میکنیم...اما فرصت تجربهی جذاب و بهیادموندنیِ فعالیت در پروژهی فیلم کوتاه استادعقیلی، تمام این «نشدن»ها رو از صفحهی ذهنمون پاک کرد.و وقتی خبر راهیابی این فیلم به جشنوارهی بینالمللی فیلم صد رسید، «فکر میکردیم نمیتونیم» به «بالاخره تونستیم» تبدیل شد و اولین تجربهی رسمی حضورمون در پشت صحنهی یک فیلم حرفهای، در اولین سطر از صفحهی تجربههای فیلمسازی مون نوشته شد.
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین #آوین#پای_کار_انقلابیم
@bashgahe_honare_arteen
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین #آوین#پای_کار_انقلابیم
۱۳۱
۱۱:۴۲
اعتراف استانبولی
چند وقت پیش مامانم استانبولی درست کرده بود. بعدش خواستن یه غذای دیگه هم درست کنن که منم بخورم.منم دلم به رحم اومد. گفتم خب، گناه دارن دیگه! سخته که آدم بخواد دو مدل غذا درست کنه. کاش لال میشدم و دهن باز نمیکردم جلو مامانم!
گفتم: مامان جان، اونقدرها هم حالا بدمزه نیست، میخورم! زحمت نکشین، غذای دیگه درست نکنین.مامانم که داشت لوبیاها رو تفت میداد، چشمهاش گرد شده بود.گفت: تو ببینی من دارم لوبیاها رو تفت میدم، داد و هوارت میره هوا که چرا استانبولی داریم؛ بعد الان میگی اونقدرها هم بدمزه نیست؟!گفتم: آخه تو باشگاه (آرتین) خوردم، خوب بود!یعنی قابلتحمل بود._همونه پس! میری جای دیگه استانبولی میخوری، به ما که میرسه نه، بدم میاد!حالا که اینجوری شد، از این به بعد هفتهای دو سه وعده استانبولی داریم!اول فکر کردم شوخی میکنه؛ میخواد دور هم بخندیم و تموم بشه بره پی کارش.اما الان فهمیدم که نهتنها شوخیای در کار نبوده، بلکه من با دست خودم، پای استانبولی رو بهصورت رسمی و دائمی به برنامهٔ غذایی خانواده باز کردم!خلاصه که واقعاً دارم شکل خودمو از دست میدم!
کل خاندان بهم میگن بدسلیقه. حالا چراش رو نمیدونم؛ولی فکر کنم دلیلش اینه که مامان من عاشق بازی با مزههاست. چنان ادویههایی از خودش اختراع میکنه و توی غذا میریزه که همه عاشق دستپختش میشن؛ مخصوصاً استانبولی!همین الان هم که غذا روی گازه، عطر زعفرون و گلابش آدمو قلقلک میده؛منم اینطرف نشستم و منتظرم دم بالا بده تا بتونم لوبیاهای سبزِ اندازهٔ بند انگشت رو ازش جدا کنم و برنج هل و گلابدار بریزم توی معدهام، بلکه از گرسنگی نمیرم!خلاصه که کاش یکی منو از دست این غذا نجات بده.
فاطمه زهرا طهوریان
آرتیننوشت: بچه های خودتون رو به ما بسپارید تضمین میدیدم هر غذایی رو بخورند و جیکشون در نیاد
آرتین ماجراها داره...
با ماجرا های آرتین همرامون باشید ...
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#نگارین#پای_کار_انقلابیم #ماجراداره
@bashgahe_honare_arteen
چند وقت پیش مامانم استانبولی درست کرده بود. بعدش خواستن یه غذای دیگه هم درست کنن که منم بخورم.منم دلم به رحم اومد. گفتم خب، گناه دارن دیگه! سخته که آدم بخواد دو مدل غذا درست کنه. کاش لال میشدم و دهن باز نمیکردم جلو مامانم!
آرتیننوشت: بچه های خودتون رو به ما بسپارید تضمین میدیدم هر غذایی رو بخورند و جیکشون در نیاد
#باشگاه_هنر_نوجوان_آرتین#نگارین#پای_کار_انقلابیم #ماجراداره
۶۳
۱۷:۰۵