ماه محرم که فرا میرسد، گویی تاریخ دوباره ورق میخورد تا بار دیگر از ما بپرسد: «در کدام سمتِ تاریخ ایستادهای؟» درست مانند روزهایی که اکنون در آن قدم برمیداریم ...
محرم برای ما، تنها موسمِ سیاه پوشیدن و سوگواری نیست؛ محرم، موسمِ «بیدارباش» است... ما دوباره به سوی ماهِ حسین علیهالسلام میرویم، نه تنها برای گریستن، که برای نگریستن به حقیقتِ خویش ... کربلا، نمایشگاهِ تضادهاست؛ جایی که ترس و شجاعت، مصلحت و حقیقت، و سکوت و فریاد در برابر هم قرار میگیرند ...
یا اباعبدالله...ما میدانیم که عاشورا، یک رویدادِ محدود در جغرافیایِ زمان نبود، بلکه جریانیست در امتدادِ هستی. هرگاه که باید میان «عزت» و «ذلت» یکی را برگزید، کربلا تکرار میشود. ما میآییم تا در این دو ماه، الفبایِ انسانیت را دوباره مرور کنیم... میآییم تا بیاموزیم چگونه «هزینهی حقطلبی» را با «آرامشِ قلب» بپردازیم.
ما به استقبالِ محرم میرویم تا شاید در هیاهوی این جهان، در میان هیاهویی که تشخیص حق و باطل دشوار است، درمیان تاریکی های دنیا، در میانِ غبارهای تردید، آن «ندایِ وجدان» را که در دشتِ نینوا طنینانداز شد، دوباره بشنویم. میخواهیم بیاموزیم که چگونه میشود در عینِ محاصره، «آزاد» بود؛بیاموزیم چگونه باید در برابر ظلم ایستادگی کرد، چگونه سکوت نکرد، چگونه با یزید و امثال آن صلح نکرد، چگونه عزت خود را حفظ کرد و در عینِ سختی، «امید» داشت؛ و در اوجِ تنهایی، «به عهدِ خویش با خدا» وفادار ماند.
آقا جان ...اجازه بده در این دو ماه، خانه دلمان را با اشکهایمان برای حضورِ تو غبارروبی کنیم ...چشم هایمان بهانه است، ما جانمان برای شما تنگ شده است، روحِمان بیتاب شماست؛ ما نمیخواهیم تنها تماشاگرِ تاریخ باشیم، میخواهیم شاگردِ مکتبِ تو باشیم. میآییم تا «خیمهگاهِ دل» را به نامِ تو برپا کنیم، که به قولِ اهلِ معنا:
«اگر حسین (ع) نباشد، زندگی چیزی جز زیستنِ نباتی نیست.»
ما برای آموختنِ رسمِ عاشقی، دوباره به روضههای تو پناه میآوریم ...
#ایران_کربلای_حسین#حرم_ایران#مثلی_لایبایع_مثله
@basijpsyedu
۳۲۵
۹:۳۰
بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحیم
عاشقی در امتدادِ زمان: از «*وهب*» تا «*مصطفی*»
تاریخ کربلا تنها روایتِ خون نیست؛ تجلیگاهِ «*انتخابهایِدشوار*» در لحظاتِ سرنوشتساز است. در این میان، نام وهب بن عبدالله کلبی، نصرانیِ تازهمسلمان، بسانِ درخششی کوتاه اما ابدی است. جوانی ۲۵ ساله که تنها ۱۷ روز از پیوندِ زناشوییاش میگذشت؛ اما هنگامی که حقیقت را در نگاهِ حسین(ع) یافت، از تمامِ «*تعلقاتِ زمینی*» گسست. او در میدان نبرد، نه برایِ نام، که برایِ اثباتِ بزرگیِ روحِ آدمی در برابرِ تاریکی، حماسهای آفرید که تلاقیِ عشقِ انسانی و ایمانِ الهی بود.
این معنا، در روزگارِ ما در سیمایِ شهید مصطفی علیخانی تکثیر شد. جوانی از نسلِ دهه هشتاد که او نیز در بهارِ زندگی و در حالی که تنها ۴ ماه از عقدش میگذشت، پایگاهِ جهاد را بر قرارِ خانه ترجیح داد. پیوندِ وهب و مصطفی، پیوندِ دو داماد است که حجلهیشان را در «*میدان*» برپا کردند. آنها به ما آموختند که «*عشق*»، بندِ پا نیست، بلکه بالِ پرواز است. شهید علیخانی با همان ایمانی به شهادت رسید که وهب در ظهرِ عاشورا؛ هر دو دریافتند که وصالِ حقیقت، بهایِ سنگینی دارد و آنان، بیدرنگ این بها را پرداختند.
انسان، مجموعهی آرزوهایش نیست، بلکه برآیندِ «*انتخابهایِ* بحرانیِ» اوست. وهب و مصطفی، نشان دادند که بزرگمنشی در این نیست که هرگز دلبسته نشوی، بلکه در این است که وقتی «حقیقت» فراخوانده میشود، بدانی چگونه از «دلبستگیهایت» بگذری تا به «*دلبستگیِ برتر*» برسی. آنها اثبات کردند که جوانی، نه فصلِ غفلت، که فصلِ «تشخیصِ لحظههایِ جاودانگی» است؛ لحظاتی که میتوان با یک تصمیم، از تاریخِ خویش فراتر رفت و به ابدیت رسید.
#وهب_نصرانی #شهید_مصطفی_علیخانی
@basijpsyedu
عاشقی در امتدادِ زمان: از «*وهب*» تا «*مصطفی*»
تاریخ کربلا تنها روایتِ خون نیست؛ تجلیگاهِ «*انتخابهایِدشوار*» در لحظاتِ سرنوشتساز است. در این میان، نام وهب بن عبدالله کلبی، نصرانیِ تازهمسلمان، بسانِ درخششی کوتاه اما ابدی است. جوانی ۲۵ ساله که تنها ۱۷ روز از پیوندِ زناشوییاش میگذشت؛ اما هنگامی که حقیقت را در نگاهِ حسین(ع) یافت، از تمامِ «*تعلقاتِ زمینی*» گسست. او در میدان نبرد، نه برایِ نام، که برایِ اثباتِ بزرگیِ روحِ آدمی در برابرِ تاریکی، حماسهای آفرید که تلاقیِ عشقِ انسانی و ایمانِ الهی بود.
این معنا، در روزگارِ ما در سیمایِ شهید مصطفی علیخانی تکثیر شد. جوانی از نسلِ دهه هشتاد که او نیز در بهارِ زندگی و در حالی که تنها ۴ ماه از عقدش میگذشت، پایگاهِ جهاد را بر قرارِ خانه ترجیح داد. پیوندِ وهب و مصطفی، پیوندِ دو داماد است که حجلهیشان را در «*میدان*» برپا کردند. آنها به ما آموختند که «*عشق*»، بندِ پا نیست، بلکه بالِ پرواز است. شهید علیخانی با همان ایمانی به شهادت رسید که وهب در ظهرِ عاشورا؛ هر دو دریافتند که وصالِ حقیقت، بهایِ سنگینی دارد و آنان، بیدرنگ این بها را پرداختند.
انسان، مجموعهی آرزوهایش نیست، بلکه برآیندِ «*انتخابهایِ* بحرانیِ» اوست. وهب و مصطفی، نشان دادند که بزرگمنشی در این نیست که هرگز دلبسته نشوی، بلکه در این است که وقتی «حقیقت» فراخوانده میشود، بدانی چگونه از «دلبستگیهایت» بگذری تا به «*دلبستگیِ برتر*» برسی. آنها اثبات کردند که جوانی، نه فصلِ غفلت، که فصلِ «تشخیصِ لحظههایِ جاودانگی» است؛ لحظاتی که میتوان با یک تصمیم، از تاریخِ خویش فراتر رفت و به ابدیت رسید.
#وهب_نصرانی #شهید_مصطفی_علیخانی
@basijpsyedu
۲۵۸
۱۷:۴۵
بازارسال شده از |طلیعه|
حماسه خون _ قسمت اول.mp3
۰۹:۲۷-۸.۶۶ مگابایت
منم حسن ختام باشکوه داستان تو؛
پس از این اسوه میسازند اساطیر کهن از من
حماسه خون | قسمت اول[ برگرفته از کتاب حماسه حسینی استاد شهید مطهری ]
|طلیعه| | @basijpsyedu
پس از این اسوه میسازند اساطیر کهن از من
|طلیعه| | @basijpsyedu
۲۸
۹:۴۳
بِسمِ الله الرَحمنِ الرَحیم
در سپهرِ تاریخ، نامهایی هستند که نه به شمارِ سالها، بلکه به عمقِ مظلومیتشان جاودانه میشوند؛ نامهایی که هرگاه بر زبان میآیند، دل را به تأملی تلخ و عمیق فرا میخوانند. عبدالله رضیع، کودکِ معصومِ کربلا، و محمدعلی کیالها، نوزادِ بیستروزهای که در روزگارِ ما به شهادت رسید، هر دو در یک حقیقتِ مشترک به هم میرسند: حقیقتِ مظلومیتِ مطلق در برابر چهرهی عریانِ ظلم.
عبدالله رضیع(ع)، در آغوشِ عطوفتِ پدر، آماجِ تیرِ ستم شد؛ کودکی که یا در همان روزِ عاشورا به دنیا آمد یا در واپسین ساعاتِ حیاتِ خویش، به نمادِ ابدیِ معصومیتِ پایمالشده بدل گشت. خونِ او، چنان بر افقِ کربلا تابید که گویی زمین توانِ نگهداشتنِ این همه غربت را نداشت و آسمان، تنها مأمنِ مظلومیتِ او شد. در آن لحظه، تاریخ فهمید که ستم، اگر از حدّ جنگ و نزاع فراتر رود و به گلوگاهِ کودکی بیدفاع برسد، دیگر تنها یک جنایت نیست؛ فروپاشیِ کاملِ وجدان انسانی است.
و محمدعلی کیالها، آن نوزادِ بیستروزه، با پیکری کوچک و دلی ناآشنا با جهان، در همان مسیرِ تلخِ مظلومان قدم نهاد؛ کودکی که باید در آغوشِ مهر رشد میکرد، اما در آغوشِ شهادت آرام گرفت. میانِ او و عبدالله رضیع، فاصلهای به وسعتِ قرنهاست؛ اما روحِ هر دو، در یک آسمان به هم میرسد: آسمانِ خونِ پاک، آسمانِ بیپناهی، و آسمانِ اعتراضِ ابدی به ستم.
این دو نوزاد، تنها قربانیانِ خشونت نیستند؛ آنان آینههاییاند که چهرهی بیرحمِ ظلم را در روشنترین و دردناکترین صورتِ ممکن نشان میدهند. در مظلومیتِ آنان، زمان فرو میریزد و فاصلهها بیمعنا میشود؛ زیرا هر دو، به یک زبان سخن میگویند: زبانِ خونِ بیگناه، زبانِ حقیقت، و زبانِ جاودانهی شهادت...
#شهید_عبدالله_رضیع#شهید_محمدعلی_کیالها
@basijpsyedu
در سپهرِ تاریخ، نامهایی هستند که نه به شمارِ سالها، بلکه به عمقِ مظلومیتشان جاودانه میشوند؛ نامهایی که هرگاه بر زبان میآیند، دل را به تأملی تلخ و عمیق فرا میخوانند. عبدالله رضیع، کودکِ معصومِ کربلا، و محمدعلی کیالها، نوزادِ بیستروزهای که در روزگارِ ما به شهادت رسید، هر دو در یک حقیقتِ مشترک به هم میرسند: حقیقتِ مظلومیتِ مطلق در برابر چهرهی عریانِ ظلم.
عبدالله رضیع(ع)، در آغوشِ عطوفتِ پدر، آماجِ تیرِ ستم شد؛ کودکی که یا در همان روزِ عاشورا به دنیا آمد یا در واپسین ساعاتِ حیاتِ خویش، به نمادِ ابدیِ معصومیتِ پایمالشده بدل گشت. خونِ او، چنان بر افقِ کربلا تابید که گویی زمین توانِ نگهداشتنِ این همه غربت را نداشت و آسمان، تنها مأمنِ مظلومیتِ او شد. در آن لحظه، تاریخ فهمید که ستم، اگر از حدّ جنگ و نزاع فراتر رود و به گلوگاهِ کودکی بیدفاع برسد، دیگر تنها یک جنایت نیست؛ فروپاشیِ کاملِ وجدان انسانی است.
و محمدعلی کیالها، آن نوزادِ بیستروزه، با پیکری کوچک و دلی ناآشنا با جهان، در همان مسیرِ تلخِ مظلومان قدم نهاد؛ کودکی که باید در آغوشِ مهر رشد میکرد، اما در آغوشِ شهادت آرام گرفت. میانِ او و عبدالله رضیع، فاصلهای به وسعتِ قرنهاست؛ اما روحِ هر دو، در یک آسمان به هم میرسد: آسمانِ خونِ پاک، آسمانِ بیپناهی، و آسمانِ اعتراضِ ابدی به ستم.
این دو نوزاد، تنها قربانیانِ خشونت نیستند؛ آنان آینههاییاند که چهرهی بیرحمِ ظلم را در روشنترین و دردناکترین صورتِ ممکن نشان میدهند. در مظلومیتِ آنان، زمان فرو میریزد و فاصلهها بیمعنا میشود؛ زیرا هر دو، به یک زبان سخن میگویند: زبانِ خونِ بیگناه، زبانِ حقیقت، و زبانِ جاودانهی شهادت...
#شهید_عبدالله_رضیع#شهید_محمدعلی_کیالها
@basijpsyedu
۲۲۸
۱۸:۴۱
بازارسال شده از |طلیعه|
حماسه خون؛ قسمت دوم.mp3
۰۴:۳۳-۴.۱۷ مگابایت
عجب پیراهنی از دست خواهد رفت در بازار
که از بوی حسین آکنده، از عطر حسن سرشار
حماسهخون | قسمت دوم[ برگرفته از کتاب حماسه حسینی استاد شهید مطهری ]
|طلیعه| | @basijpsyedu
که از بوی حسین آکنده، از عطر حسن سرشار
|طلیعه| | @basijpsyedu
۲۸
۱۳:۵۵
| بِسمِ الله الرَحمنِ الرَحیم |
حکایتی از پیوندِ خون و عطرِ بهشت
در تقارنِ تلخِ تاریخ، گویی زمان نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از ایثار است که در آن، خونِ سرخِ کربلا، بارها در کالبدِ جوانانِ حق جاری میشود. وقتی از «عمرو بن جناده» سخن میگوییم، از کودکی حرف نمیزنیم که در آغوشِ مادر پناه گرفته باشد؛ از ستارهای میگوییم که پیش از آنکه شکوفه دهد، در آتشِ عطشِ کربلا سوخت. او، آن خردسالِ سپیدرو که زرهِ جنگ، بر تنِ ظریفش سنگینی میکرد، نمادِ آن پیوندی است که میانِ «مادر» و «خدا» برقرار شد. مادری که به جایِ شیرِ گرم، لباسِ جهاد بر فرزندش پوشاند تا او را به ضیافتِ حسین(ع) بفرستد.
و در سویِ دیگرِ این سکهیِ نور، «محمدحسین عزیزی» ایستاده است؛ جوانی که به جایِ شمشیر، دوربین در دست داشت تا حقیقت را در قابِ زمان ثبت کند. او نیز در بهارِ جوانی، در میانهیِ آرامشِ خانوادگی، با حملهیِ کینهتوزان، از میانِ شعلهها عروج کرد. اما چه نکتهیِ تکاندهنده و در عین حال سوزناکی در این دو روایت نهفته است؟ آنکه در هر دو داستان، «مادر» و «فرزند» در یک همسوییِ قدسی، با هم به سویِ ابدیت پر کشیدند.
این دو، دو روحِ جدا از هم نیستند؛ آنها دو روایت از یک «حقیقت» هستند. اگر عمرو، مظهرِ آن خصلت بود که با فرمانِ مادر، جان به پایِ امام سپرد، محمدحسین مظهرِ آن حقیقتی بود که در عصرِ ما، با جانفشانی در کنارِ مادر، مأموریتِ ثبتِ مظلومیت را به پایان رساند. یکی در کربلا، «جان» داد تا حق زنده بماند، و دیگری در عصرِ حاضر، «نگاه» خود را با خون رنگ زد تا حق دیده شود.
پیوند میانِ این دو، پیوندِ «مادرانِ شهید» است؛ مادرانی که یا فرزندشان را به میدانِ مرگ فرستادند تا بهشتِ ابدی را بخرد، یا در کنارِ فرزندشان، در آغوشِ مرگ، به سویِ همنشینی با ایثارگرانِ تاریخ پرواز کردند. عمرو و محمدحسین، در تقابل با ظلم، دو جلوهیِ متفاوت از یک عشقِ واحدند. یکی با شجاعتِ طفولانه و دیگری با مسئولیتِ آگاهانه، نشان دادند که شهادت، نه یک مرگ، که یک «امضایِ خونین» بر لوحِ جاودانگی است. آنها امروز، در کنارِ هم، در شکوهِ بیکرانِ ملکوت، به ما میگویند که حقیقت، تنها با خونِ جوانان و با برکتِ دعایِ مادران، است که جاودانه میشود.
#عمرو_بن_جنادهی_انصاری#محمد_حسین_عزیزی
@basijpsyedu
حکایتی از پیوندِ خون و عطرِ بهشت
در تقارنِ تلخِ تاریخ، گویی زمان نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از ایثار است که در آن، خونِ سرخِ کربلا، بارها در کالبدِ جوانانِ حق جاری میشود. وقتی از «عمرو بن جناده» سخن میگوییم، از کودکی حرف نمیزنیم که در آغوشِ مادر پناه گرفته باشد؛ از ستارهای میگوییم که پیش از آنکه شکوفه دهد، در آتشِ عطشِ کربلا سوخت. او، آن خردسالِ سپیدرو که زرهِ جنگ، بر تنِ ظریفش سنگینی میکرد، نمادِ آن پیوندی است که میانِ «مادر» و «خدا» برقرار شد. مادری که به جایِ شیرِ گرم، لباسِ جهاد بر فرزندش پوشاند تا او را به ضیافتِ حسین(ع) بفرستد.
و در سویِ دیگرِ این سکهیِ نور، «محمدحسین عزیزی» ایستاده است؛ جوانی که به جایِ شمشیر، دوربین در دست داشت تا حقیقت را در قابِ زمان ثبت کند. او نیز در بهارِ جوانی، در میانهیِ آرامشِ خانوادگی، با حملهیِ کینهتوزان، از میانِ شعلهها عروج کرد. اما چه نکتهیِ تکاندهنده و در عین حال سوزناکی در این دو روایت نهفته است؟ آنکه در هر دو داستان، «مادر» و «فرزند» در یک همسوییِ قدسی، با هم به سویِ ابدیت پر کشیدند.
این دو، دو روحِ جدا از هم نیستند؛ آنها دو روایت از یک «حقیقت» هستند. اگر عمرو، مظهرِ آن خصلت بود که با فرمانِ مادر، جان به پایِ امام سپرد، محمدحسین مظهرِ آن حقیقتی بود که در عصرِ ما، با جانفشانی در کنارِ مادر، مأموریتِ ثبتِ مظلومیت را به پایان رساند. یکی در کربلا، «جان» داد تا حق زنده بماند، و دیگری در عصرِ حاضر، «نگاه» خود را با خون رنگ زد تا حق دیده شود.
پیوند میانِ این دو، پیوندِ «مادرانِ شهید» است؛ مادرانی که یا فرزندشان را به میدانِ مرگ فرستادند تا بهشتِ ابدی را بخرد، یا در کنارِ فرزندشان، در آغوشِ مرگ، به سویِ همنشینی با ایثارگرانِ تاریخ پرواز کردند. عمرو و محمدحسین، در تقابل با ظلم، دو جلوهیِ متفاوت از یک عشقِ واحدند. یکی با شجاعتِ طفولانه و دیگری با مسئولیتِ آگاهانه، نشان دادند که شهادت، نه یک مرگ، که یک «امضایِ خونین» بر لوحِ جاودانگی است. آنها امروز، در کنارِ هم، در شکوهِ بیکرانِ ملکوت، به ما میگویند که حقیقت، تنها با خونِ جوانان و با برکتِ دعایِ مادران، است که جاودانه میشود.
#عمرو_بن_جنادهی_انصاری#محمد_حسین_عزیزی
@basijpsyedu
۲۶۶
۱۸:۰۳
بازارسال شده از |طلیعه|
حماسهخون؛ قسمت سوم.mp3
۰۷:۱۳-۶.۶۱ مگابایت
اینک برو که در دل تنگت قرار نیست
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
حماسهخون | قسمت سوم[ برگرفته از کتاب حماسه حسینی استاد شهید مطهری ]
|طلیعه| | @basijpsyedu
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
|طلیعه| | @basijpsyedu
۲۵
۱۶:۰۰
بازارسال شده از |طلیعه|
حماسهخون؛ قسمت چهارم.mp3
۰۴:۲۳-۴.۰۲ مگابایت
که دیده این چنین گیسو چنین زخمی شود پهلو
و خاکآلودهتر از او به غیر از چادر زهرا
حماسهخون | قسمت چهارم[ برگرفته از کتاب حماسه حسینی استاد شهید مطهری ]
|طلیعه| | @basijpsyedu
و خاکآلودهتر از او به غیر از چادر زهرا
|طلیعه| | @basijpsyedu
۱۶
۱۴:۵۴
|بسم الله ...|
در تاریخ، گاه نامهایی میدرخشند که نه تنها بر صفحهی زمان، بلکه بر تار و پودِ دلها نقش میبندند؛ نامهایی که از خاک برنمیخیزند، بلکه از آسمان فرود میآیند. عثمان بن علی(ع)، جوانِ نوزدهسالهی کربلا، یکی از همان ستارگان خونینِ عاشوراست؛ فرزندی از تبارِ ولایت، که در دشت عطش، با قامتی استوار و دلی لبریز از وفاداری، به میدان رفت و در شکوفهبارانِ شمشیرها، به آسمان پیوست.....او یادآور آن حقیقت جاودانه است که جوانی، اگر در مسیر حق باشد، از هزاران عمرِ زیسته نیز پربرکتتر است.
و در روزگار ما، شهید مهدی حامدی نیز از همان قبیلهی نور بود؛جوانی مؤمن، پاکسرشت و عاشقِ اهلبیت(ع) که محبت به پدر و مادر را با جان خویش معنا میکرد و در سایهی ارادت به سیدالشهدا(ع)، راهی را برگزید که پایانش پرواز بود... او تنها فرزندِ خانه نبود؛ تکیهگاه مهر، احترام و دلسوزی برای پدر و مادرش بود و حضور خالصانهاش در عزاداریهای حسینی، نشان میداد که دلش سالها پیش در کربلا جا مانده است.
میان عثمانِ کربلا و مهدیِ مهدیشهر، فاصلهی قرنهاست؛ اما حقیقتی واحد، این دو را به هم پیوند میدهد: عشق به حسین(ع).... یکی در رکابِ امام خویش، خون داد و دیگری در راهِ آرمانهای همان مکتب، جان سپرد. هر دو جوان بودند، هر دو بیادعا، و هر دو شاهدی شدند بر این که کربلا تنها یک واقعهی تاریخی نیست؛ کربلا، همچنان ادامه دارد...
#مهدی_حامدی#عثمان_ابن_علی
@basijpsyedu
در تاریخ، گاه نامهایی میدرخشند که نه تنها بر صفحهی زمان، بلکه بر تار و پودِ دلها نقش میبندند؛ نامهایی که از خاک برنمیخیزند، بلکه از آسمان فرود میآیند. عثمان بن علی(ع)، جوانِ نوزدهسالهی کربلا، یکی از همان ستارگان خونینِ عاشوراست؛ فرزندی از تبارِ ولایت، که در دشت عطش، با قامتی استوار و دلی لبریز از وفاداری، به میدان رفت و در شکوفهبارانِ شمشیرها، به آسمان پیوست.....او یادآور آن حقیقت جاودانه است که جوانی، اگر در مسیر حق باشد، از هزاران عمرِ زیسته نیز پربرکتتر است.
و در روزگار ما، شهید مهدی حامدی نیز از همان قبیلهی نور بود؛جوانی مؤمن، پاکسرشت و عاشقِ اهلبیت(ع) که محبت به پدر و مادر را با جان خویش معنا میکرد و در سایهی ارادت به سیدالشهدا(ع)، راهی را برگزید که پایانش پرواز بود... او تنها فرزندِ خانه نبود؛ تکیهگاه مهر، احترام و دلسوزی برای پدر و مادرش بود و حضور خالصانهاش در عزاداریهای حسینی، نشان میداد که دلش سالها پیش در کربلا جا مانده است.
میان عثمانِ کربلا و مهدیِ مهدیشهر، فاصلهی قرنهاست؛ اما حقیقتی واحد، این دو را به هم پیوند میدهد: عشق به حسین(ع).... یکی در رکابِ امام خویش، خون داد و دیگری در راهِ آرمانهای همان مکتب، جان سپرد. هر دو جوان بودند، هر دو بیادعا، و هر دو شاهدی شدند بر این که کربلا تنها یک واقعهی تاریخی نیست؛ کربلا، همچنان ادامه دارد...
#مهدی_حامدی#عثمان_ابن_علی
@basijpsyedu
۱۲۴
۱۸:۲۴
بازارسال شده از |طلیعه|
حماسهخون؛ قسمت پنجم.mp3
۰۶:۵۰-۶.۲۶ مگابایت
ماه اگرچه همه علقمه را پیموده
غرقه گشتهست و نگشتهست به آب آلوده
حماسهخون | قسمت پنجم[ برگرفته از کتاب حماسه حسینی استاد شهید مطهری ]
|طلیعه| | @basijpsyedu
غرقه گشتهست و نگشتهست به آب آلوده
|طلیعه| | @basijpsyedu
۱۵
۱۰:۲۴