لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل بسیج دانشکده ادبیات و علوم‌انسانیب
۶۸ عضو

بسیج دانشکده ادبیات و علوم‌انسانی

undefined کانال رسمی بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی (ره)undefined پایگاه شهید محمدعلی صیادی
Faculty of Languages, Literatures and Humanities' Basij
تلگرام: https://t.me/basijsbuFLLH
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۵ فروردین
thumbnail
undefinedکانال «بسیج دانشجویی دانشکده ادبیات و علوم انسانی»به علت محدودیت های اینترنتی، در پیامرسان بله به منظور اطلاع رسانی و فعالیت های فرهنگی و سیاسی خود تاسیس می گردد.هدف ما این است که بتوانیم در این لحظات سخت، چراغ فعالیت و دغدغه مندی و اصالت دانشجویی را روشن نگه داریم.باشد که تا حد توان خود مؤثر و در کنار مردم ایران باشیم.undefined┏━━━━━━●undefinedپایگاه شهید محمدعلی صیادیundefined بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانیundefined @BASIJSBUFLLH┗━━━━━━━━━━━━━━●

۲۴۴

۱۸:۵۴

Vahe magazine 1.pdf

۸.۹۷ مگابایت

undefined ویژه‌نامۀ نشریۀ علمی‌-فرهنگی «واحه» منتشر شد.
undefined منطق خشم و شیوۀ کنشگری سوژۀ ایرانی در میانۀ بحرانundefined نوبت انتشار: فروردین‌ماه ۱۴۰۵
undefined صاحب‌امتیاز: بسیج دانشجویی دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانیundefined مدیرمسئول و سردبیر: سجاد سالاریundefinedویراستار: فاطمه‌سادات کریمیundefined طراح جلد و صفحه‌آرا: مهدی سالاری
undefined آنچه در این ویژه‌نامه خواهید خواند:
undefined هستی‌شناسی انهدامundefined سجاد سالاری، کارشناسی فلسفه
undefined نقادی اخلاقی در زیر بمبارانundefined فاطمه رحیمی، کارشناسی الهیات
undefined ملّی‌گرایی: عنصر دفاعی ایرانیان در میانهٔ بحرانundefined محمد‌مهدی نیکفال، کارشناسی تاریخ
undefined یادآوری، نجات‌بخشی یا مکانیزم خشونت؟undefined ساجده حسینی، کارشناسی جامعه‌شناسی
undefined ما سوگوار چه چیزی هستیم؟undefined امیر‌مهدی فریدونی، کارشناسی زبان و ادبیات فارسی
undefined دانشجو یا داعشجو؟undefinedعلیرضا گرجی، کارشناسی ارشد حقوق بین‌الملل
undefined امکان تجربۀ حقیقی به‌مثابۀ عبور از فرافکنیundefinedعاطفه محمودی، کارشناسی زبان و ادبیات آلمانی#نشریه#واحه┏━━━━━━●undefinedپایگاه شهید محمدعلی صیادیundefined بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانیundefined @BASIJSBUFLLH┗━━━━━━━━━━━━━━●

۶۳۸

۱۹:۲۴

۸ اردیبهشت
undefined<img style=" />undefinedدر مزمت حقوق طبقاتی!
در روز های گذشته که دیگر اصوات خونین موشک و جنگنده، حال و جان مردمان این سرزمین را تهدید نمی‌کند، و در سایه‌ی آتش‌بسی که نشانی نه از پایان جنگ بلکه تعلیق آن است، در نبود صدای انفجار باید بیش از پیش گوش ها را برای اصوات شوم و باطلی تیز کرد که نمایانگر این است که مقاومت و مبارزه هنوز پایان نیافته!یکی از این اصوات شوم، صدای طبقاتی شدن بهره‌مندی از حقوقی است که از طبیعی‌ترین حقوق تمام آحاد این ملت است!یکی از بنیادی‌ترین حقوق شهروندان در هر حاکمیت سیاسی، مساوات و برابری در بهره‌وری از شبکه‌ی ارتباطات بین الملل است.مسئولیت دانشجوی آگاه و دغدغه‌مند در این شرایط چیزی جز انتقاد از سازوکار‌های معیوب و تلاش برای بهبود اوضاع و شاید حتی یادآوری برخی مسائل بر آحاد جامعه است.هر انسانی به فراخور حیاتش حقی برابر با دیگر افراد برای زندگی و رفاه در جامعه مدنی دارد و هر عامل عرضی که به این حق زیست و حیات حد بزند عنصری شوم یا سازو کاری برده وارانه است که به خود این حق را می دهد تا آن سوژه ی انسانی را به واسطه ی آن عرض ها از حق زیست یکسان و برابرش محروم نماید.این ساز و کارهای شوم و شیطانی به واسطه ی جدایی شان از راه حقیقیت و آزادگی که ما را ارث از واقعه‌ی خونین کربلا رسیده است، به ما این حق را می دهد تا در کنار دیگر دغدغه‌مندان و آزادگان این مسیر، حق خواه و عدالت طلب این امر منافی با عدالت و حقیقت باشیم.ایران امروز ما، مملوء از زخم‌هایی است که هم از جانب خباثت و دریوزگی دشمنان پلیدش و هم از رذالت و حماقت خائنین به وطن داخلی است...مسئله‌ی اینترنت طبقاتی جدای از ضربه‌ای که بر عدالت و آزادی طبیعی شهروندان این سرزمین وارد می کند ضربه‌ای مهلک بر پیکره اتحاد مقدس تکه پاره‌ای است که معلوم نیست اگر این بار به واسطه ی دشمنان داخلی و خارجی شکسته شود حوادثی خونین‌تر و غم‌انگیز‌تر از دی‌ماه‌ها برایمان به ارمغان آورد.جدای از اشتباه بودن این طرح اینترنت پرو و طبقاتی برای اقشار خاص با قیمت های گزاف، قطعی و عدم دسترسی به اینترنت بین الملل با همه‌ی مصلحت سنجی های امنیتی محدود کننده حاکم بر فضای جنگی، مشتمل بر ضررهایی غیر قابل انکار است و ادامه دادن آن رضایت بر ضربه‌های اقتصادی افزون‌تر کسب‌و کار‌های اینترنتی و تحقیقات و پروژه های علمی است.اساساً در این نقطه باید پرسید، این اقشار خاص که امکان یا توانایی طبقاتی بهرمندی از این حق طبیعی را دارند، دقیقا به چه حقی از امکانی که از پیش پا افتاده ترین حقوق ملت ایران است برخوردارند؟هر پاسخی برای این پرسش همان حدی است که منافی با عدالت اجتماعی و حقوق طبیعی هر انسانی است...شاید در این نقطه باید به یادآوریم که هیچ عامل و حدی نمی تواند بر حق برابر و طبیعی هر انسان تحت قیمومیت هر حاکمیتی عارض شود تا عده ای از حقوق بیشتر و رفاه و امکانات بیشتری برخوردار باشد.در این نقطه شاید مسئولیت هر متفکر آگاهی نقد این ساز و کار های فاشیستی انحصار طلب و استعماری باشد که برای طبقه ی فکری یا اقتصادی خود چنین بهره مندی از حقوق را بخواهد.
undefinedمعاونت سیاسی بسیج دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی#یاداشت‌ـــ‌تحلیلی┏━━━━━━●undefinedپایگاه شهید محمدعلی صیادیundefined بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانیundefined @BASIJSBUFLLH┗━━━━━━━━━━━━━━●

۱۶۳

۱۹:۵۰

۹ اردیبهشت
undefined<img style=" />undefinedاز کارآمدی نظامی تا چالش در حکمرانی: مسئله ی مرجعیت در مدیریت افکار عمومی
در شرایط جنگی، سازوکار شکل‌گیری و اقناع افکار عمومی دچار نوعی فشردگی و ساده‌سازی می‌شود. هنگامی که جامعه با تهدیدی بیرونی و ملموس مواجه است، بسیاری از اختلافات و مطالبات روزمره موقتاً به حاشیه رانده می‌شوند و یک مسئله مرکزی در کانون توجه قرار می‌گیرد: امنیت و بقا. در چنین وضعیتی، افکار عمومی به‌طور طبیعی منابع اعتماد و مرجعیت خود را در نهادهایی جست‌وجو می‌کند که مستقیماً با مدیریت این تهدید مرتبط هستند. به همین دلیل، در میانه جنگ نهاد نظامی به‌صورت طبیعی در مرکز توجه اجتماعی قرار می‌گیرد. کارکرد این نهاد به‌طور مستقیم با حفظ امنیت جامعه پیوند دارد و هر نشانه‌ای از کارآمدی آن می‌تواند به سرعت به سرمایه‌ای نمادین در افکار عمومی تبدیل شود.برخلاف بسیاری از حوزه‌های حکمرانی که نتایج سیاست‌ها در آن‌ها با تأخیر و پیچیدگی ظاهر می‌شود، عملکرد نظامی در میدان جنگ اغلب برای جامعه قابل مشاهده و قابل فهم است. موفقیت در عملیات، حفظ خطوط دفاعی یا ایجاد بازدارندگی در برابر دشمن نشانه‌هایی عینی از کارآمدی محسوب می‌شوند که می‌توانند به سرعت در حافظه جمعی ثبت شوند. در چنین شرایطی، رسانه‌ها بیشتر نقش تقویت‌کننده این تجربه اجتماعی را ایفا می‌کنند تا سازنده اصلی آن. به بیان دیگر، مرجعیت نهاد نظامی در میانه جنگ پیش از آنکه صرفاً محصول روایت رسانه‌ای باشد، بر ادراک عمومی از عملکرد واقعی آن استوار است. همین پیوند میان کارکرد عملی و ادراک اجتماعی باعث می‌شود نوعی مرجعیت عملیاتی برای این نهاد شکل بگیرد که حتی فراتر از رسانه‌های رسمی نیز بازتولید می‌شود.با گذار از وضعیت جنگی و رسیدن به مرحله آتش‌بس، منطق ارزیابی افکار عمومی به‌تدریج تغییر می‌کند. تهدید فوری که پیش‌تر عامل اصلی انسجام اجتماعی بود، جای خود را به مسائل روزمره زندگی می‌دهد و جامعه دوباره توجه خود را به کیفیت حکمرانی معطوف می‌کند. در این مرحله، معیارهای قضاوت عمومی از امنیت به حوزه‌هایی مانند اقتصاد، رفاه، کارآمدی اداری و چشم‌انداز آینده اقتصادی منتقل می‌شود. این تغییر میدان ارزیابی می‌تواند شکافی میان مرجعیت تثبیت‌شده در حوزه امنیتی و مرجعیت متزلزل در حوزه سیاسی و اقتصادی ایجاد کند.در حوزه نظامی، کارآمدی معمولاً در قالب نتایج نسبتاً روشن و کوتاه‌مدت قابل مشاهده است و روایت آن نیز ساده و قابل فهم باقی می‌ماند. اما در حوزه سیاست و اقتصاد، کارآمدی ماهیتی پیچیده‌تر و بلندمدت‌تر دارد. سیاست‌های اقتصادی اغلب تحت تأثیر عوامل متعدد داخلی و خارجی قرار دارند و نتایج آن‌ها نیز با تأخیر آشکار می‌شود. در عین حال، تجربه روزمره شهروندان از وضعیت معیشت و آینده اقتصادی به مهم‌ترین مبنای قضاوت درباره کارآمدی حکومت تبدیل می‌شود. اگر این تجربه زیسته با روایت‌های رسمی درباره موفقیت یا پیشرفت همخوانی نداشته باشد، شکاف میان روایت رسمی و ادراک اجتماعی افزایش پیدا می‌کند.در چنین شرایطی، سرمایه نمادینی که در میدان جنگ تولید شده است الزاماً قابلیت انتقال کامل به حوزه حکمرانی سیاسی و اقتصادی را ندارد. جامعه ممکن است به توانایی یک ساختار نظامی در حفظ امنیت اعتماد داشته باشد، اما همان سطح اعتماد را به مدیریت اقتصادی یا سیاسی تعمیم ندهد. این وضعیت نوعی دوگانگی در ساختار مرجعیت ایجاد می‌کند: از یک سو نهادی که در حوزه مأموریت خود توانسته کارآمدی و اعتبار قابل توجهی به دست آورد، و از سوی دیگر حوزه‌هایی از حکمرانی که به دلیل انباشت مشکلات ساختاری یا ناکارآمدی‌های مدیریتی نتوانسته‌اند مرجعیت مشابهی در افکار عمومی تثبیت کنند.پیامد چنین شکافی، دشوارتر شدن فرایند اقناع افکار عمومی در دوره پس از جنگ است. در حالی که در میانه جنگ روایت‌های امنیتی می‌توانند به‌سادگی حول یک تجربه مشترک اجتماعی شکل بگیرند، در دوره آتش‌بس افکار عمومی بیشتر بر اساس تجربه‌های فردی و روزمره قضاوت می‌کند. از این رو، ارجاع مداوم به دستاوردهای امنیتی نمی‌تواند به‌تنهایی شکاف ادراکی موجود را جبران کند. در نهایت، تفاوت اقناع در میانه جنگ و پس از آتش‌بس را باید در تغییر معیارهای مشروعیت جست‌وجو کرد: جایی که امنیت می‌تواند مرجعیت ایجاد کند، اما تنها کارآمدی پایدار در حکمرانی است که قادر است آن مرجعیت را در بلندمدت حفظ کند.
undefinedمعاونت رسانه بسیج دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی#یاداشت‌ــــ‌تحلیلی┏━━━━━━●undefinedپایگاه شهید محمدعلی صیادیundefined بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانیundefined @BASIJSBUFLLH┗━━━━━━━━━━━━━━●

۱۵۴

۸:۵۴

۱۱ اردیبهشت
thumbnail
undefined<img style=" />undefinedنفی فرهنگ سلطه در جوامع اسلامیاگر به تاریخ معاصر جوامع اسلامی بنگریم با دو نوع سلطه مواجه خواهیم شد.نخست استکبار خارجی و دوم استبداد داخلی؛نحوه برخورد این جوامع با هر دو نوع سلطه یکسان بود و ابزار مبارزه با آنها را فرهنگ قرار دادند.از آنجایی که دال مرکزی فرهنگ این جوامع اسلام است، شیوه مبارزه بر اساس آموزه‌ها و مفاهیم اسلامی صورت می‌گیرد.مسئله استکبار خارجی را می‌توان با حمله شوروی به افغانستان بررسی کرد و در همان مواجهه نخست افغان‌ها به مبارزه با شوروی برخاستند اما این یک دفاع ملی_میهنی در برابر حمله خارجی نبود بلکه یک جهاد اسلامی برابر کفار تلقی شد.اگر همین موضوع را با مسئله صهیونیسم به مثابه استکبار خارجی قیاس کنیم متوجه خواهیم شد که در مسئله فلسطین با یک دفاع عربی مواجه هستیم تا جهاد اسلامی زیرا مهمترین مبارزان عرب علیه اسرائیل مانند جمال عبدالناصر خود را پایبند به آرمان‌های پان‌عربیسم می‌دانستند و نه تحقق اهداف اسلامی. هرچند این موضوع عدم دخالت فرهنگ اسلامی را در مبارزه با صهیونیسم ثابت نمی‌کند چون در نهایت جنگ با غیرمسلمانان در حافظه جمعی مسلمانان جهاد تلقی می‌شود و مسلمانان در هرجایی خود را موظف به کنش‌گری در راستا دفاع از اسلام می‌دانستند.چه صرب‌های مسیحی علیه مسلمانان بوسنی، چه صهیونیست‌های یهودی در برابر اعراب مسلمان و چه کمونیست‌های بی‌دین در مقابل افغان‌های مسلمان.اما مسئله استبداد داخلی پیچیده‌تر از مسئله استکبار است زیرا اینجا به روشنی با یک بیگانه یا غیرمسلمان سر و کار نداریم. حاکمان سکولار در کشورهای مسلمان با وجود اینکه ممکن بود تقید جدی به دین نداشته باشند سعی در ساختن چهره‌ای پایبند به شئونات دینی از خود داشتند و دلیل آن نیز جلوگیری از سرنوشتی بود که عمدتاً به آن دچار شدند.نفی استبداد داخلی از طرف اسلامگرایان شبیه چیزی نبود که در فرانسه یا انگلستان رخ داد زیرا در جوامع غیر اسلامی مسئله تحقق آرمان‌هایی چون قانون، عدالت و دموکراسی بود و نه یک تئوکراسی که اصالت را به دین می‌بخشید و آرمان آن بازگشت به ارزش‌های دینی بود.اسلامگرایان با استفاده از مفهومی مثل طاغوت، حمایت از حاکمان سکولار را سرپیچی از دستورات خدا می‌دانستند بنابراین با توجه به ارزش‌های اسلامی به مبارزه با آنان با استفاده از مبانی اسلامی پرداختند.پیچیدگی مسئله استبداد داخلی رابطه آن با همان استکبار خارجی است زیرا برخی از همین حاکمان سکولار ارتباط دوستانه‌ای با غرب و اسرائیل برقرار کرده بودند و همین موضوع خشم جامعه را برانگیخته بود و راه حل را اسلامی شدن می‌دیدند.یکی از مهمترین نقش‌ها در این مسیر را اخوان‌المسلمین ایفا کرد که توانست با استفاده از پایگاه اجتماعی خود حسنی مبارک را در مصر کنار بزند و حاکمیت را تحت نفوذ خود قرار دهد و همینطور در سوریه با حکومت بشار اسد مبارزه کند. همچنین اخوان‌المسلمین با برافراشتن پرچم حرکت مقاومت اسلامی در فلسطین مبارزه با اسرائیل را تداوم بخشید.اگر روی سوریه بیشتر تمرکز کنیم نقش اسلام و سلفیسم را به وضوح در مبارزه با حاکمیت حزب بعث به عنوان حکومت سکولار مشاهده می‌کنیم.همین فرمول در یمن و بحرین با مبارزه شیعیان علیه حکومت همراه بود که رنگ و بوی مبارزه با استکبار خارجی در آن بیشتر بود زیرا حکومتی مثل آل خلیفه در بحرین مشخصاً دست‌نشانده انگلستان است و مبارزه با این حکومت علاوه بر مبارزه با استبداد داخلی مبارزه با استکبار خارجی تلقی می‌شد.در لیبی و تونس هم نوع دیگری از مبارزه با حاکمیت‌های سکولار پدیدار شد.در ایران نیز تبلور مبارزه با استبداد برپایه فرهنگ اسلامی بود. با وجود اینکه گروه‌های مختلف از بی‌دین تا تئوکرات در پیروزی انقلاب نقش داشتند اما در نهایت رهبری انقلاب به عهده اسلامگرایان بود. با وجود اینکه فضای جامعه ایران و جوامع عرب تفاوت دارد و به تبع اسلام ایران با اسلام اعراب متفاوت است اما اسلام به عنوان یکی از مهمترین ارکان هویت ملی ایرانی در این رویداد مهم نقش مهمی داشت درحدی که انقلاب ایران، انقلاب اسلامی نامیده شد.از سمتی این انقلاب علاوه بر اینکه مبارزه با دیکتاتوری و سلطنت بود در دل خود مبارزه با حکومتی دست‌نشانده را داشت که حمایت استکبار خارجی را چه در لحظه ابتدایی و چه در دوران تضعیف از او صورت می‌گرفت.همین انقلاب ایران هم توانست بر سایر جوامع مسلمان نیز تأثیر بگذارد و قطعاً پیچیده‌تر و مهم‌تر از سایر رویدادهای ذکر شده بود.به هر ترتیب مواجهه جوامع اسلامی با سلطه بیش از اینکه مانند دیگر جوامع سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی باشد، فرهنگی است و فرهنگ این جوامع چنان بر ارزش‌های دینی استوار است که مفاهیم اسلامی مبارزه جوامع اسلامی علیه سلطه‌گر را هدایت می‌کند.undefined معاونت فرهنگی بسیج دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی#یاداشت‌ــــ‌تحلیلی

۱۲۵

۱۹:۴۴

۱۲ اردیبهشت
thumbnail
undefined<img style=" />undefinedتکنو‌فئودالیسم و افول سیاست: تأملی ژیژکی بر آینده‌ی نظم جهانیاسلاوی ژیژک، فیلسوف نامدار اسلوونیایی، در یادداشت اخیر خود بر نکته‌ای دست می‌گذارد که در هیاهوی تحلیل‌های صرفاً ژئوپلیتیکی معمولاً نادیده می‌ماند: آنچه میان ایران و ایالات متحده در جریان است، صرفاً نزاعی بر سر منافع اقتصادی یا موازنه‌های قدرت نیست، بلکه نوعی گسست عمیق‌تر را آشکار می‌کند؛ گسستی که می‌توان آن را به تعبیر او «مواجهه دو هستی‌شناسی و دو صورت‌بندی متفاوت از افق تمدنی» دانست.در خوانش ژیژک، مسئله ایران را نمی‌توان صرفاً در چارچوب عقلانیت ابزارین سیاست بین‌الملل توضیح داد. آنچه ایران را در برابر فشار امپریالیستی آمریکا به ایستادگی وامی‌دارد، نه لجاجت ایدئولوژیک، بلکه مطالبه مجموعه‌ای از دال‌های بنیادین است: کرامت، استقلال و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن. این مفاهیم صرفاً شعارهای سیاسی نیستند، بلکه به سطحی عمیق‌تر از خودآگاهی تاریخی یک ملت تعلق دارند؛ همان سطحی که در آن، سوژه سیاسی حاضر نیست جایگاه نمادین خود در نظم جهانی را به‌عنوان «دیگریِ فرودست» بپذیرد. از این منظر، مسئله دقیقاً در همین نقطه رخ می‌دهد: ایالات متحده حاضر نیست این جایگاه نمادین را برای ایران به رسمیت بشناسد، و ایران نیز از پذیرش نظمی که در آن باید به‌عنوان استثنای قابل مهار تعریف شود، سر باز می‌زند.ژیژک در همین چارچوب می‌نویسد: «... اکنون ما باید از ایران حمایت کنیم. ایران اکنون عملاً نه تنها برای حاکمیت خود، بلکه برای اصل جهانی حاکمیت می‌جنگد. ایالات متحده، که خود مستعمره بالفعل اسرائیل است، به طور سریالی حاکمیت سایر کشورها، حتی اسپانیا را نقض می‌کند.»در ادامه، ژیژک برای گسستن از کلیشه دیرپای «عقب‌ماندگی اسلامی» که در تخیل سیاسی غرب تثبیت شده، به چهره‌ای اشاره می‌کند که در خودِ غرب نیز چندان در چارچوب این کلیشه نمی‌گنجد: علی لاریجانی؛ سیاستمداری که سه کتاب درباره فلسفه کانت نوشته و مقالاتی درباره سال کریپکی و دیوید لوئیس ـ دو چهره برجسته فلسفه تحلیلی قرن بیستم ـ منتشر کرده است. آنچه برای ژیژک در این مثال جالب توجه است، صرفاً یک زندگی‌نامه شخصی نیست، بلکه نوعی شکاف در تصور رایج غربی از «دیگری مسلمان» است. در اینجا با سیاستمداری روبه‌رو هستیم که در سطحی جدی با سنت فلسفی مدرن درگیر است؛ سطحی که به تعبیر او «تقریباً هیچ گروهی از سیاستمداران غربی قادر به هم‌آوردی با آن نیست». این همان نقطه‌ای است که کلیشه استعماری «مسلمانان عقب‌مانده» ناگهان فرو می‌ریزد و نشان می‌دهد تا چه اندازه تخیل ایدئولوژیک غرب بر ساده‌سازی‌های خام استوار است.در مقابل، ژیژک با طنزی تلخ به این تقابل اشاره می‌کند و می‌نویسد قاتل علی لاریجانی کسی بود که «نهایتا ۳۰۰ کلمه بیشتر بلد نیست». اگر این دو با یکدیگر روبه‌رو می‌شدند، لاریجانی می‌توانست ساعت‌ها ـ و شاید روزها ـ درباره فلسفه و سیاست سخن بگوید، در حالی که طرف مقابل حتی قادر به درک ابتدایی‌ترین مفاهیم مطرح‌شده نبود. از نظر ژیژک، این صرفاً تقابل دو فرد نیست، بلکه نشانه‌ای از شکاف عمیق میان دو جهان است: جهانی که هنوز خود را در امتداد سنتی طولانی از تفکر فلسفی تعریف می‌کند، و جهانی که بیش از پیش در نمایش پوپولیستی «MAGA» فرو رفته است؛ جهانی متشکل از نظریه‌پردازان توطئه و نوعی اعتمادبه‌نفس عجیب که دقیقاً از دل نادانی برمی‌خیزد.اما آنچه برای ژیژک نگران‌کننده‌تر است، نه فقط این انحطاط فرهنگی، بلکه شکل تازه‌ای از عقلانیت تکنولوژیک است که در حال جایگزین شدن با تصمیم سیاسی است. او با لحنی کنایه‌آمیز می‌نویسد: «ارتش آمریکا توسط ترامپ اداره نمی‌شود، بلکه توسط «کلود» – برنامه هوش مصنوعی شرکت آنتروپیک – اداره می‌شود.» به گفته او، عملیات «خشم حماسی» نخستین عملیات تاریخ بود که در آن از هوش مصنوعی برای پیش‌بینی آینده و محاسبه حرکات دشمن استفاده شد؛ گویی تصمیم سیاسی به تدریج جای خود را به پیش‌بینی الگوریتمی داده است.اما شاید تکان‌دهنده‌تر از این، آزمایشی است که کنت پین، پژوهشگر مطالعات راهبردی در کالج کینگز لندن، انجام داده است. در این آزمایش، چندین سامانه هوش مصنوعی موظف شدند بدون دخالت انسان و صرفاً بر اساس منطق محاسباتی خود، سناریوهای مختلف جنگی را حل‌وفصل کنند. نتیجه حیرت‌آور بود: در ۹۵ درصد موارد، هوش مصنوعی به گزینه جنگ هسته‌ای رسید. این نتیجه برای ژیژک تنها یک داده تجربی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از آن است که عقلانیت تکنیکی، هنگامی که از هرگونه افق اخلاقی یا سیاسی تهی شود، به‌طور درونی به سوی حداکثرسازی تخریب میل می‌کند.متن۱

۱۱۵

۱۵:۰۶

بسیج دانشکده ادبیات و علوم‌انسانی
undefined undefined<img style=" />undefinedتکنو‌فئودالیسم و افول سیاست: تأملی ژیژکی بر آینده‌ی نظم جهانی اسلاوی ژیژک، فیلسوف نامدار اسلوونیایی، در یادداشت اخیر خود بر نکته‌ای دست می‌گذارد که در هیاهوی تحلیل‌های صرفاً ژئوپلیتیکی معمولاً نادیده می‌ماند: آنچه میان ایران و ایالات متحده در جریان است، صرفاً نزاعی بر سر منافع اقتصادی یا موازنه‌های قدرت نیست، بلکه نوعی گسست عمیق‌تر را آشکار می‌کند؛ گسستی که می‌توان آن را به تعبیر او «مواجهه دو هستی‌شناسی و دو صورت‌بندی متفاوت از افق تمدنی» دانست. در خوانش ژیژک، مسئله ایران را نمی‌توان صرفاً در چارچوب عقلانیت ابزارین سیاست بین‌الملل توضیح داد. آنچه ایران را در برابر فشار امپریالیستی آمریکا به ایستادگی وامی‌دارد، نه لجاجت ایدئولوژیک، بلکه مطالبه مجموعه‌ای از دال‌های بنیادین است: کرامت، استقلال و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن. این مفاهیم صرفاً شعارهای سیاسی نیستند، بلکه به سطحی عمیق‌تر از خودآگاهی تاریخی یک ملت تعلق دارند؛ همان سطحی که در آن، سوژه سیاسی حاضر نیست جایگاه نمادین خود در نظم جهانی را به‌عنوان «دیگریِ فرودست» بپذیرد. از این منظر، مسئله دقیقاً در همین نقطه رخ می‌دهد: ایالات متحده حاضر نیست این جایگاه نمادین را برای ایران به رسمیت بشناسد، و ایران نیز از پذیرش نظمی که در آن باید به‌عنوان استثنای قابل مهار تعریف شود، سر باز می‌زند. ژیژک در همین چارچوب می‌نویسد: «... اکنون ما باید از ایران حمایت کنیم. ایران اکنون عملاً نه تنها برای حاکمیت خود، بلکه برای اصل جهانی حاکمیت می‌جنگد. ایالات متحده، که خود مستعمره بالفعل اسرائیل است، به طور سریالی حاکمیت سایر کشورها، حتی اسپانیا را نقض می‌کند.» در ادامه، ژیژک برای گسستن از کلیشه دیرپای «عقب‌ماندگی اسلامی» که در تخیل سیاسی غرب تثبیت شده، به چهره‌ای اشاره می‌کند که در خودِ غرب نیز چندان در چارچوب این کلیشه نمی‌گنجد: علی لاریجانی؛ سیاستمداری که سه کتاب درباره فلسفه کانت نوشته و مقالاتی درباره سال کریپکی و دیوید لوئیس ـ دو چهره برجسته فلسفه تحلیلی قرن بیستم ـ منتشر کرده است. آنچه برای ژیژک در این مثال جالب توجه است، صرفاً یک زندگی‌نامه شخصی نیست، بلکه نوعی شکاف در تصور رایج غربی از «دیگری مسلمان» است. در اینجا با سیاستمداری روبه‌رو هستیم که در سطحی جدی با سنت فلسفی مدرن درگیر است؛ سطحی که به تعبیر او «تقریباً هیچ گروهی از سیاستمداران غربی قادر به هم‌آوردی با آن نیست». این همان نقطه‌ای است که کلیشه استعماری «مسلمانان عقب‌مانده» ناگهان فرو می‌ریزد و نشان می‌دهد تا چه اندازه تخیل ایدئولوژیک غرب بر ساده‌سازی‌های خام استوار است. در مقابل، ژیژک با طنزی تلخ به این تقابل اشاره می‌کند و می‌نویسد قاتل علی لاریجانی کسی بود که «نهایتا ۳۰۰ کلمه بیشتر بلد نیست». اگر این دو با یکدیگر روبه‌رو می‌شدند، لاریجانی می‌توانست ساعت‌ها ـ و شاید روزها ـ درباره فلسفه و سیاست سخن بگوید، در حالی که طرف مقابل حتی قادر به درک ابتدایی‌ترین مفاهیم مطرح‌شده نبود. از نظر ژیژک، این صرفاً تقابل دو فرد نیست، بلکه نشانه‌ای از شکاف عمیق میان دو جهان است: جهانی که هنوز خود را در امتداد سنتی طولانی از تفکر فلسفی تعریف می‌کند، و جهانی که بیش از پیش در نمایش پوپولیستی «MAGA» فرو رفته است؛ جهانی متشکل از نظریه‌پردازان توطئه و نوعی اعتمادبه‌نفس عجیب که دقیقاً از دل نادانی برمی‌خیزد. اما آنچه برای ژیژک نگران‌کننده‌تر است، نه فقط این انحطاط فرهنگی، بلکه شکل تازه‌ای از عقلانیت تکنولوژیک است که در حال جایگزین شدن با تصمیم سیاسی است. او با لحنی کنایه‌آمیز می‌نویسد: «ارتش آمریکا توسط ترامپ اداره نمی‌شود، بلکه توسط «کلود» – برنامه هوش مصنوعی شرکت آنتروپیک – اداره می‌شود.» به گفته او، عملیات «خشم حماسی» نخستین عملیات تاریخ بود که در آن از هوش مصنوعی برای پیش‌بینی آینده و محاسبه حرکات دشمن استفاده شد؛ گویی تصمیم سیاسی به تدریج جای خود را به پیش‌بینی الگوریتمی داده است. اما شاید تکان‌دهنده‌تر از این، آزمایشی است که کنت پین، پژوهشگر مطالعات راهبردی در کالج کینگز لندن، انجام داده است. در این آزمایش، چندین سامانه هوش مصنوعی موظف شدند بدون دخالت انسان و صرفاً بر اساس منطق محاسباتی خود، سناریوهای مختلف جنگی را حل‌وفصل کنند. نتیجه حیرت‌آور بود: در ۹۵ درصد موارد، هوش مصنوعی به گزینه جنگ هسته‌ای رسید. این نتیجه برای ژیژک تنها یک داده تجربی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از آن است که عقلانیت تکنیکی، هنگامی که از هرگونه افق اخلاقی یا سیاسی تهی شود، به‌طور درونی به سوی حداکثرسازی تخریب میل می‌کند. متن۱
ادامه متن قبل:در اینجا ژیژک به نوعی وارونگی تاریخی اشاره می‌کند: «سرنوشت ما دقیقاً برعکس است: به جای اینکه فلسفه الهیات را به خدمت بگیرد، نادانی فناوری را به خدمت گرفته است؛ به جای یک ماشین قلابی که توسط انسان کنترل می‌شود، این جهان توسط انسان‌های قلابی کنترل شده توسط ماشین‌ها اداره می‌شود. ما این مسیر را تنها در یک قرن پیموده‌ایم.»در جمع‌بندی، او تصویری به‌شدت بدبینانه از وضعیت معاصر ترسیم می‌کند: «ما در سوسیالیسم به دنیا آمدیم، در سرمایه‌داری زندگی کردیم، فقط برای اینکه در تکنوفئودالیسم بمیریم. ما تاریک‌ترین نسل همه اعصار هستیم، چون نسلی هستیم که بدترین جهان ممکن را برای فرزندانمان به جا می‌گذاریم؛ جهانی که در آن زندگی‌شان، در کامل‌ترین شکل بندگی سپری می‌شود، و مرگشان – تنها آزادی که هرگز نخواهند شناخت – توسط ماشین‌ها تعیین خواهد شد.»از خلال این ملاحظات می‌توان چنین دریافت که مسئله برای ژیژک صرفاً یک درگیری منطقه‌ای نیست. در یک سوی این تقابل، تمدنی قرار دارد که هنوز میان سیاست و سنت فلسفی نوعی نسبت زنده برقرار است؛ تمدنی که در آن، رهبران سیاسی می‌توانند با کانت یا هایدگر وارد گفت‌وگو شوند و سیاست را همچنان در افق عقل نظری بفهمند. در سوی دیگر، نظمی قرار دارد که به‌تدریج تصمیم سیاسی را به محاسبات الگوریتمی واگذار کرده است؛ نظمی که در آن ماشین‌ها نه ابزار تصمیم، بلکه خودِ افق تصمیم‌گیری شده‌اند.در چنین چشم‌اندازی، مسئله دیگر صرفاً مذاکره یا دیپلماسی نیست؛ بلکه پرسشی بنیادی‌تر مطرح می‌شود: مسئله بقا. نه فقط بقای دولت‌ها، بلکه بقای نوع خاصی از فهم انسان.از این رو شاید پرسش اصلی این نباشد که «آیا جنگی رخ خواهد داد یا نه»، بلکه این باشد: کدام صورت از تمدن سرانجام تعریف انسان را برای نسل آینده به ارث خواهد گذاشت؟ تمدنی که هنوز فلسفه را بخشی از حیات سیاسی خود می‌داند، یا تمدنی که آن را به آرشیوهای دیجیتال و حافظه‌های مصنوعی واگذار کرده است؟در عین حال، باید توجه داشت که ژیژک در این تحلیل، به مدح بی‌چون‌وچرای حکومت یا جامعه ایرانی نمی‌پردازد و انتقادات جدی خود را نیز مطرح می‌کند؛ با این حال، آنچه در نهایت بر آن تأکید دارد، نشانه‌هایی است از نوعی فرسایش تدریجی سیاست در مقیاس جهانی—فرسایشی که در آن، جای تفکر و تصمیم انسانی بیش از پیش به منطق سرد ماشین‌ها واگذار می‌شود.undefined معاونت سیاسی بسیج دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی#یاداشت‌ــــ‌تحلیلی┏━━━━━━●undefinedپایگاه شهید محمدعلی صیادیundefined بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانیundefined @BASIJSBUFLLH┗━━━━━━━━━━━━━━●

۱۲۸

۱۵:۰۶

۱۴ اردیبهشت
undefined<img style=" />undefinedنقادی اخلاقِ میدان: نجات اخلاق از میانه تهاجمات جنگی
انقلاب فرانسه، با تمامی شکوهمندی و عظمتش در ساحت ایده و نظر، بالاترین مرتبه ی تحقق عقلانیت در ساحت حکومت و شاید بی بدیل ترین واقعه ی تاریخی در جهت استیلا و هم آوردی عقلانیت در عرصه سیاست و عمل باشد.انقلابی که نتنها عام ترین و کلی ترین مسائل را به دست تیغ تیز و گداخته عقلانیت می سپرد بلکه حتی نظر به خرد ترین و جزئی ترین مسائل هم داشت؛ انقلابی که حتی سربازان در میدان هم حتی حق زیر سوال بردن و نقد فرماندهان خود در ساحت عمل و نظر را داشتند.اما در زمانه امروز، وقتی به چنین وقایع بزرگی به مثابه ورق های زرین کتاب تاریخ مان می نگیریم، در زمانی که جهان ما ساخته و معلول ان اوراق تاریخ است، شاید باید به این سخن از آدورنو باز گردیم:«شعر سرودن پس از آشویتس بربریت است.»نتیجه ی آن اسطوره ی عقلانیت و روشنگری که انقلاب فرانسه ما را نوید اتوپیایی در حکومت کامل عقلانیت می داد، امروز در قرن بیست و یک ما را به چنین وضعیتی گرفتار کرده که حتی نیچه در وحشتناک ترین کابوس های شبانه اش هم چنین سیطره و احاطه ای از نهیلیسم را نمی دید.در وضعیتی که چشمان خونبار متفکرین آگاه، هر روز شاهد رقم خوردن آشویتس هایی به مراتب خونبار تر و وحشیانه تر در ایران و لبنان و فلسطین و... شاهد صحنه ای از تاریخ اند که ظالم ترین و مسکتبر ترین انسان هایی که نسل بشر به خود دیده مدعی اخلاقیات و حقوق بشرند!ما امروز نیازمند دادگاهی هستیم که حتی برای ممیز حق از باطل (یعنی عقلانیت) بر پا کنیم!ما در این پیکره و صفحه از تاریخ باید به راستی از خود بپرسیم که چگونه انقلاب فرانسه و حکومت عقلانیت بر تمام امور، منتج به نتایجی چون کشتار های وحشانه ی امپریالیسم که امروزه غبای تکنوفئودالیسم بر تن کرده شده است.ما باید در نسبت با تاریخ و انطباق سنجی آن با شرایط امروز دائما در رفت و آمد باشیم تا چنین عوامل منحرف کننده و توجیه کننده ی توحشی را که پوستین اخلاق مداری و حقوق بشر بر تن کرده را بهتر بازشناسیم.یکی از رهبران و مؤثران جدی انقلاب فرانسه در این نحو از بازشناسی تاریخ برای ما ارزشمند می شود.ماکسیمیلیان روبسپیر، از رهبران و مؤثرین جدی انقلاب فرانسه که بعد ها با شادی و نشاط مردمی مواجهه شد که از سپردن گردن او به تیغ تیز جلاد هورا می کشیدند و شاید این از آخرین تصاویری بود که دید...روبسپیر تحت تأثیر پیامبر گونه ژان ژاک روسو، در پی سیاستی بود که هیچ تفاوتی با اخلاق ندارد، تا بتوان کنش سیاسی را تبدیل به کنشی اخلاقی کند به نحوی که سیاست را کاملا اخلاقی بتوان دید.او که معروف به مرد فساد ناپذیر انقلاب فرانسه بود، راه حلی برای تحقق این اتوپیا ندید جز ترور و اقدام سریع!سیاستی که دوران حکومت او را مبدل به حکومت گیوتین و ترور کرد.او در مقابل اندک سو ظن ها و مخالفین، دست به اقدام سریع در حذف و ترور آنان می زد و معتقد بود تمامی موانع را برای تحقق اتوپیا باید به سرعت حذف کرد.روبسپیر، مرد فولادین و فساد ناپذیر انقلاب فرانسه در نهایت به دست مردمی که چند سال پیش او را بخاطر اراده و پشتکارش در تحقق انقلاب میستودند اعدام شد، اما هیچ گاه کاملاً از میان ما نرفت!اشباحی از او دائما در سطور مختلف تاریخ در قالب های متفاوت جان می گرفتند و ما امروز او را نمادی پارادوکسیکال از اخلاق و انقلاب های مدرن می نامیم.اصالت ساحت اخلاق، نه به فراخور موقعیت و شرایط کنشگر اخلاقی و نه در توجیه تمام ابزار برای رسیدن به هدفی حتی متعالی و الوهی است! بلکه به بازشناسی اخلاقی وضعیت اینجا و اکنونی و ایجاد پیوند و نسبتی موجه و معنادار در نسبت با جهان امروز است.توسل به ساحت اخلاقیات روبسپیری(ضد اخلاق)، نتنها که چیزی جز یک ژست ضربه زننده نیست بلکه یک سازوکار استعماری و مهلک است، که این اصوات شوم از هر سو، چه خارج از مرز های این سرزمین و چه درون آن و حتی از زبان ها و دهان های آشنا شنیده شد، نیازمند شدید ترین و اخلاقی ترین نقد ها است!باید کوشید تا در این لحظه ی حقیقتا حساس و تاریخ ساز صفحات تاریخ جهان و اندیشه، که نتنها نگاه تمام جبهه ی مقاومت و مردم آزادی خواه جهان به سوی ماست، بلکه نگاه تمام آینگان و گذشتگان نیز به کنش های ما دوخته شده است، شرمندگان و مأیوسان تاریخ نباشیم.undefinedمعاونت سیاسی بسیج دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی#یاداشت‌ــــ‌تحلیلی┏━━━━━━●undefinedپایگاه شهید محمدعلی صیادیundefined بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانیundefined @BASIJSBUFLLH┗━━━━━━━━━━━━━━●

۱۱۹

۱۸:۴۸

۱۶ اردیبهشت
thumbnail
undefined<img style=" />undefinedتحلیلی از وضعیت افکار عمومی اسرائیل در جنگ با ایران
در نظرسنجی تازه مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (INSS) شکاف معناداری میان انتظارات اولیه جامعه اسرائیل از جنگ با ایران و ارزیابی کنونی آنها از نتایج آن دیده می‌شود؛ شکافی که هم بر نگرش به آتش‌بس و هم بر برداشت از آینده این تقابل سایه انداخته است. نخستین نشانه این وضعیت، مخالفت گسترده با آتش‌بسی است که گفته می‌شود با میانجی‌گری آمریکا میان ایران و اسرائیل شکل گرفته است. بر اساس این نظرسنجی، ۶۱ درصد از پاسخ‌دهندگان با چنین توافقی مخالفند و تنها ۲۹ درصد از آن حمایت می‌کنند. این مخالفت را نمی‌توان صرفاً به روحیه جنگ‌طلبانه نسبت داد؛ بلکه بخش مهمی از آن به احساس «ناتمام ماندن اهداف جنگ» بازمی‌گردد. در آغاز کارزار نظامی، افکار عمومی اسرائیل انتظار داشت ضربه‌ای جدی به توانمندی‌های راهبردی ایران وارد شود. برای مثال، در ابتدای جنگ ۶۹ درصد تصور می‌کردند ایران به طور قابل توجهی آسیب خواهد دید، اما اکنون تنها ۳۱ درصد چنین ارزیابی‌ای دارند. همین روند در حوزه‌های مشخص‌تر نیز دیده می‌شود: در مورد برنامه هسته‌ای ایران، میزان کسانی که تصور می‌کردند این برنامه آسیب جدی خواهد دید از ۶۲.۵ درصد به ۳۰.۵ درصد کاهش یافته است. درباره زرادخانه موشک‌های بالستیک نیز برآورد اولیه ۷۳ درصد بود، در حالی که اکنون تنها ۴۲ درصد معتقدند این توانمندی به شکل جدی آسیب دیده است. این کاهش محسوس در برداشت از میزان موفقیت نظامی، به طور طبیعی به سطح رضایت عمومی نیز سرایت کرده است. طبق نتایج نظرسنجی، تنها ۳۷ درصد از دستاوردهای نظامی رضایت دارند و رضایت از دستاوردهای سیاسی حتی پایین‌تر و در حدود ۲۳ درصد است. چنین ارقامی نشان می‌دهد بخش بزرگی از جامعه اسرائیل احساس می‌کند هزینه‌های جنگ با نتایج ملموس و قانع‌کننده همراه نبوده است. در نتیجه، چشم‌انداز آینده در افکار عمومی اسرائیل نیز بیشتر با تداوم تنش تعریف می‌شود تا پایان آن. ۷۳ درصد معتقدند اسرائیل ظرف یک سال آینده ناچار به ازسرگیری کارزار علیه ایران خواهد شد و ۷۶ درصد نیز بر این باورند که اهداف جنگ در مذاکرات احتمالی محقق نخواهد شد. به بیان دیگر، حتی در صورت توقف موقت درگیری‌ها، بسیاری از اسرائیلی‌ها آن را یک وقفه تاکتیکی می‌دانند نه پایان راهبردی تقابل. این نگاه در سایر جبهه‌ها نیز دیده می‌شود. در جبهه شمالی، ۶۹ درصد از پاسخ‌دهندگان خواستار ادامه عملیات علیه حزب‌الله هستند، هرچند همزمان ۶۲ درصد معتقدند کارزار فعلی در لبنان نیز لزوماً امنیت بلندمدت را تضمین نخواهد کرد. این تناقض نشان می‌دهد جامعه اسرائیل در وضعیتی قرار گرفته که از یک سو ادامه فشار نظامی را ضروری می‌داند و از سوی دیگر نسبت به کارآمدی آن نیز تردید دارد. در سطح اعتماد عمومی نیز شکاف قابل توجهی وجود دارد. اعتماد به ارتش اسرائیل همچنان بالا و در حدود ۷۸ درصد است، اما اعتماد به دولت تنها ۳۰ درصد گزارش شده و همچنان شدیداً قطبی باقی مانده است. این تفاوت نشان می‌دهد که بخش قابل توجهی از جامعه اسرائیل ناکامی یا ناکفایتی در تحقق اهداف جنگ را بیشتر متوجه مدیریت سیاسی می‌داند تا نهاد نظامی. در مجموع، این نظرسنجی تصویری از جامعه‌ای ارائه می‌دهد که با ترکیبی از ناامیدی از دستاوردهای جنگ، بی‌اعتمادی به رهبری سیاسی و نگرانی از تداوم درگیری‌ها مواجه است. مخالفت با آتش‌بس در چنین فضایی بیش از آنکه نشانه رضایت از جنگ باشد، بازتاب این برداشت است که اهداف اعلام‌شده هنوز تحقق نیافته و توقف درگیری بدون دستاورد محسوس می‌تواند به معنای پذیرش یک وضعیت ناتمام تلقی شود.undefinedمعاونت رسانه بسیج دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی#یاداشت‌ـــ‌تحلیلی┏━━━━━━●undefinedپایگاه شهید محمدعلی صیادیundefined بسیج دانشکده ادبیات و علوم انسانیundefined @BASIJSBUFLLH┗━━━━━━━━━━━━━━●

۱۳۰

۳:۴۴

۲۰ اردیبهشت
thumbnail
undefined<img style=" />undefined تجمعات مردمی، شبح و منطق خودایمنی: خوانشی دریدایی از بدن جمعیاگر از منظر دریدایی به پدیده‌ی تجمعات ایران بنگریم، نخستین نکته این است که تجمع صرفاً رخدادی در فضای فیزیکی نیست؛ بلکه نوعی پیکربندی موقتی از زمان، معنا و بدن‌های اجتماعی است. آنچه در سطح ظاهر به‌صورت تجمیع بدن‌ها، صداها و شعارها دیده می‌شود، در سطح عمیق‌تر شبکه‌ای از ارجاعات، حافظه‌ها و انتظارهاست. تجمع همواره درون افقی از گذشته‌های ناتمام و آینده‌های وعده‌داده‌شده شکل می‌گیرد. به همین دلیل است که دریدا با مفهوم شبح وارگی نشان می‌دهد هیچ کنش جمعی‌ای در اکنونِ رخ نمی‌دهد؛ هر اکنونی همواره توسط آنچه دیگر نیست و آنچه هنوز نیامده، احاطه شده است.در این چارچوب، تجمع را می‌توان به‌منزله‌ی نوعی بدن جمعی فهم کرد؛ بدنی که از طریق هم‌زمانی حرکات، هم‌آوایی صداها و اشتراک در نشانه‌ها شکل می‌گیرد. اما این بدن برای آن‌که بتواند به‌عنوان یک کلیت عمل کند، ناگزیر باید نوعی انسجام تولید کند: مرزهایی میان درون و بیرون ترسیم کند، برخی صداها را برجسته سازد و برخی دیگر را به حاشیه براند. این لحظه‌ی تولید انسجام، همان نقطه‌ای است که منطق خودایمنی دریدایی وارد عمل می‌شود.دریدا در تحلیل‌هایش از سیاست و نهادها نشان می‌دهد که هر نظامی برای حفظ خود، سازوکارهایی دفاعی ایجاد می‌کند؛ اما همین سازوکارها می‌توانند به‌گونه‌ای عمل کنند که به تدریج بنیان همان نظام را فرسایش دهند. خودایمنی دقیقاً به این وضعیت اشاره دارد: جایی که سیستم دفاعی یک ساختار، ناخواسته علیه خود آن ساختار فعال می‌شود. اگر این منطق را به تجمع تعمیم دهیم، می‌توان گفت بدن جمعی برای تثبیت هویت خود ناچار است نوعی یکپارچگی ایجاد کند؛ اما این یکپارچگی معمولاً با حذف یا خاموش‌کردن تفاوت‌های درونی همراه است. در نتیجه، همان فرایندی که قرار است قدرت جمعی را افزایش دهد، می‌تواند به محدودشدن امکان‌های درونی آن نیز بینجامد.با این حال، حذف هرگز کامل نیست. دریدا بر این نکته تأکید می‌کند که آنچه از یک نظام طرد می‌شود، کاملاً ناپدید نمی‌شود؛ بلکه به شکلی دیگر بازمی‌گردد. این بازگشت همان چیزی است که او با مفهوم شبح توصیف می‌کند. شبح نه حضور کامل است و نه غیاب کامل؛ نوعی وضعیت میانی است که در آن امر طردشده همچنان در ساختار اثر می‌گذارد. در سطح تجمع، این شبحیت را می‌توان در بازگشت مداوم تفاوت‌ها، نارضایتی‌های پنهان یا امکان‌های تحقق‌نیافته مشاهده کرد. آنچه در لحظه‌ی شکل‌گیری انسجام به حاشیه رانده شده، به صورت نوعی تنش پنهان در بدن جمعی باقی می‌ماند.از این منظر، وحدت جمعی را نمی‌توان یک وضعیت پایدار دانست؛ بلکه باید آن را فرایندی ناپایدار و دائماً در معرض بازگشت امر طردشده فهمید. هر مای جمعی در واقع نتیجه‌ی نوعی فرایند انتخاب و حذف است. اما دقیقاً به همین دلیل، این ما همواره با ردّ آنچه حذف کرده، تعریف می‌شود. اشباح در اینجا نقش یادآوری‌کننده دارند: یادآور اینکه هیچ انسجامی بدون باقی‌ماندن بقایای حذف‌شده شکل نمی‌گیرد.پیامد این وضعیت آن است که تجمع همواره در تنشی میان تثبیت و گشودگی قرار دارد. از یک سو، برای آن‌که بتواند به‌عنوان یک کنش جمعی عمل کند، نیازمند حدی از انسجام و جهت‌مندی است. از سوی دیگر، هرچه این انسجام سخت‌تر و بسته‌تر شود، احتمال فعال‌شدن منطق خودایمنی و خود ویرانگری بیشتر می‌شود؛ زیرا تفاوت‌های درونی که سرکوب شده‌اند، به‌صورت شبح‌وار به درون ساختار بازمی‌گردند و آن را از درون دچار فرسایش می‌کنند.بنابراین، در خوانش دریدایی این وضعیت، مسئله‌ی تجمعات نه صرفاً قدرت یا ضعف آن، بلکه نحوه‌ی مواجهه‌ی آن با تفاوت‌های درونی و اشباح خود است. تجمعی که تفاوت‌ها را صرفاً به‌عنوان تهدیدی برای وحدت تلقی کند، در معرض فعال‌شدن شدیدتر منطق خودایمنی قرار می‌گیرد. در مقابل، تجمعی که بتواند نوعی گشودگی نسبت به ناهمگونی درونی خود حفظ کند، امکان بیشتری برای مهار این چرخه‌ی خودویرانگر خواهد داشت.از این منظر، شبح نه صرفاً نشانه‌ی بحران، بلکه یادآور محدودیت هر شکل از وحدت جمعی است. اشباح‌ نشان می‌دهند که هیچ بدنی هرگز کاملاً یکپارچه نیست. هر انسجامی همواره با ردّ چیزی دیگر ساخته شده و آن ردّ، هرچند پنهان، همچنان در ساختار حضور دارد. درست در همین نقطه است که منطق خودایمنی و شبح وارگی به یکدیگر گره می‌خورند: آنچه برای حفظ انسجام حذف شده، در قالب شبح بازمی‌گردد و از درون همان انسجام را به چالش می‌کشد.در نتیجه، تجمع را باید نه به‌عنوان یک کلیت همگن، بلکه به‌عنوان ساختاری ناپایدار فهمید که دائماً میان تولید وحدت و بازگشت تفاوت در نوسان است. این نوسان، به‌جای آنکه صرفاً نشانه‌ی ضعف باشد، بخشی از شرط امکان هر کنش جمعی است؛ زیرا دقیقاً همین تنش است که نشان می‌دهد بدن جمعی هرگز کاملاً بسته و نهایی نمی شود.#یاداشت‌‌ـــ‌تحلیلیundefined معاونت سیاسی و علمی

۱۱۱

۱۳:۳۸