لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل بازی‌لایف BAZILIFEب
۲.۲ هزار عضو

بازی‌لایف BAZILIFE

undefinedپلتفرم تفریحی_آموزشیundefinedطراحی و برگزاری ایونت های تفریحی و اردوهای هیجانی در لوکیشن شما
ارتباط با ما :09386403099@mortezafard
09192392395@amir_shafeey
کمپین لبخند میناب :@bazilifeadmin
مشاهده در وب بله
۲۸ خرداد
بازارسال شده از روزنامه فرهیختگان
thumbnail
undefined ۱۱۰ روز بعد از فاجعه؛ از میناب چه خبر؟
گزارش «فرهیختگان» از فعالیت جوانان دغدغه‌مندی که می‌خواهند آسیب‌های روانی کودکان میناب را کاهش دهند
undefined وقتی جنگ تمام می‌شود، بحران اصلی تازه آغاز می‌‎‌شود؛ روز‌هایی که ترس و اضطراب شدید، خودش را در دست‌های لرزان، کابوس‌های شبانه و گوشه‌گیری کودکان بازمانده نشان می‌دهد. این گزارش، قصه یک تلاش جمعی و مستقل در دل همین بحران است؛ جوانانی دغدغه‌مند در مجموعه «بازی لایف» (گروه جهادی سپیدار) که وسایل یک شهربازی سیار را بار کامیون کردند تا وسط خاک و آوار، با قلعه‌های بادی رنگارنگ به جنگ ترس کودکان بروند. آن‌ها ابتدا کارشان را از هتل‌های محل اسکان خانواده‌های آسیب‌دیده در تهران آغاز کردند و سپس راهی جنوب شدند تا در دو رویداد «لبخند میناب ۱ و ۲»، شهربازی را درست در کنار مزار بچه‌های شهید علم کنند.
تناقض جیغ و خنده در همسایگی مزار بچه‌های پرپر‌شده
undefinedنیمه اردیبهشت‌ماه، اولین سفر رقم خورد: «لبخند میناب ۱». تیم بازی‌لایف با هماهنگی شهرداری، زمینی را دقیقاً در مجاورت قطعه شهدای دانش‌آموز میناب تحویل گرفت تا شهربازی سیار را دایر کند. اما یک ترس بزرگ در دل مربیان چنگ انداخته بود؛ تناقضی غریب و حتی ترسناک: این‌سو، مزار بچه‌هایی که تکه‌تکه شده بودند و آن سو، صدای جیغ و خنده و موسیقی شهربازی بادی! فائزه دادخواهی از اعضای تیم اجرایی «بازی لایف» اعتراف می‌کند: «خیلی برایمان سخت بود که آنجا برنامه اجرا کنیم. می‌ترسیدیم خانواده‌ها فکر کنند به سوگشان بی‌احترامی شده است.» از میان آن ۱۶۸ شهید، حدود ۶۰ نفر در گلزار مرکزی دفن بودند و مزار باقی در روستا‌های اطراف بود. مربیان می‌گویند وقتی با خانواده‌های این ۶۰ کودک برای احداث شهربازی موقت مشورت می‌کردند، آن‌ها نه‌تنها مخالفت نکردند، بلکه با آغوش باز استقبال کردند.
«از بهشت دیدم شهربازی آوردند»
undefinedبرنامه ۴ شبه «لبخند میناب ۱» آغاز شد. هر شب بین ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ کودک پایشان به این شهربازی باز می‌شد؛ خواهر و برادر‌های شهدا و بازماندگان مستقیم مدرسه که روز حادثه با تن‌های ترکش‌خورده فرار کرده بودند. یکی از آن‌ها یک دختربچه کلاس سومی بود که دست و کمرش در آتش موشک سوخته بود، از جای زخم‌هایش شرم داشت و در خانه پنهان می‌شد. تیم مربیان به خانه‌اش رفتند، با عروسک‌بازی جلبش کردند و او را به محوطه آوردند.فائزه لحظه ورود دخترک را این‌گونه بازگو می‌کند: «چون بازمانده‌ مستقیم بود، او را بدون صف فرستادم جلو. یک‌دفعه متوجه شدم دست‌های کوچکش با شدتی عجیب می‌لرزد و ناخن‌هایش را با استرس و خشم پنهانی می‌جود. سریع دویدم پیش روان‌شناس تیم و گفتم من الان باید چیکار کنم؟ روان‌شناس گفت خیلی مستقیم به این حالتش توجه نکن تا فکر نکند وضعیت غیرعادی است؛ فقط مراقب باش بچه‌ای مسخره‌اش نکند؛ بگذار در بازی حل بشود.» نتیجه، معجزه‌آسا بود. او کم‌کم در هیاهوی بالا و پایین پریدن‌ها، ترسش را فراموش کرد: «فیلمی از او دارم که یک ساعت بعد، با چنان آرامشی پای میز کارگاه نشسته بود و داشت گل‌بازی می‌کرد که انگار هیچ ترسی در جهان نیست؛ دیگر دست‌هایش نمی‌لرزید.»
undefinedاین استقبال فراتر از تصور بود. شب آخر، مادران و پدران شهدا با گل و هدیه به سراغ مربیان آمدند و با چشمانی اشک‌بار می‌گفتند: «ما وقتی نگاه می‌کردیم، حس می‌کردیم روح بچه شهیدمان دارد آن بالا روی قلعه‌بادی بازی می‌کند و خوشحال است.» حتی مادرانی که فرزند شهیدشان تک‌فرزند بود، گوشه‌ای می‌ایستادند و با تماشای شادی دیگر بچه‌ها دلخوش می‌شدند. یکی از این مادران بعد‌ها با گریه به تیم گفت: «یکی از اقوام، بچه شهیدم را خواب دیده؛ بچه در خواب گفته برو به مادرم بگو بی‌قراری نکنه، جای من خوبه؛ از بهشت دیدم که برامون شهربازی آوردن، من هم دارم بازی می‌کنم...»
عروسک‌های گِلی رو می‌برم برای مزار خواهرم
undefinedاما تروما لایه‌های عمیق‌تری داشت. در کارگاه سفالگری، بچه‌ها هر دست‌سازه‌ای که می‌ساختند را با خود می‌بردند. دختری خردسال، خواهر یکی از شهدای شجره طیبه، سازه‌های گلی ظریفی ساخته بود. مربی به او می‌گوید: «بیا این‌ها را ببریم بدهیم به مادرت.» مادر دخترک، آن‌سوی فنس‌ها بر سر مزار فرزندش زانو ‌زده بود و گریه می‌کرد. دخترک به مربی نگاه کرد و گفت: «نه خاله... این‌ها همه‌اش مال زهراست.» و بعد رفت و عروسک‌های گِلی را روی سنگ مزار خواهرش، زهرا، چید. این‌ها تصاویری بود که در خاطره خاک میناب حک شد.
undefinedمتن کامل گزارش فرگاه افشار، خبرنگار را در سایت بخوانید.
undefined FarhikhteganOnline.irundefined @FarhikhteganOnline

۹۶

۱۲:۲۵

بازارسال شده از روزنامه فرهیختگان
undefined مدیر مدرسه با وجود داغ همسرش در کنار مربیان ایستاد
این گروه جوان، بار دیگر شال‌وکلاه کرد تا «لبخند میناب ۲» را رقم بزند. این بار هم ۴ شب برنامه‌ریزی شد، اما شرایط لجستیکی دگرگون شده بود. در سفر دوم، آب گروه، با مسئولان محلی برای گرفتن زمین رایگان در یک جوب نرفت. مربیان اما پا پس نکشیدند؛ آن‌ها دست‌به‌جیب شدند و با هزینه خود، باغ‌تالاری خصوصی را در روستای «تم‌بلوچان» در ۵ کیلومتری گلزار شهدا اجاره کردند.
undefinedبا اینکه تم‌بلوچان خارج از شهر بود، اما استقبال باز هم بالا بود و بچه‌ها خاک روی زمین را با پایکوبی‌شان به هوا می‌فرستادند. این فرایند بدون پشتوانه‌ محلی غیرممکن بود. فائزه می‌گوید یکی از ارکان اصلی این موفقیت، آقای «دشتبان»، مدیر مدرسه شجره طیبه بود. او خود بزرگ‌ترین داغ‌دیده واقعه بود؛ همسرش مدیر بخش دخترانه همان مدرسه بود که در موشک‌باران شهید شده بود. دشتبان باوجوداین کوه غم، در تمام روز‌های برگزاری رویداد، سایه‌به‌سایه مربیان ایستاد. او و معلم‌های بازمانده هر روز می‌آمدند، راه‌های ارتباط با بافت بومی را به مربیان تهرانی می‌آموختند و در تعامل با کودکان آسیب‌دیده، کلیدی‌ترین مشاوره‌ها را می‌دادند.
معلمم پروانه شده خاله!
undefinedفاطمه نخعی، مجری برنامه‌های کودک رویداد «لبخند میناب ۲» روایت می‌کند: «یک شب درباره شغل آینده از بچه‌ها پرسیدم. دختری به نام نازنین‌زهرا که از بازماندگان مدرسه بود، با جدیت گفت می‌خواهد معلم قرآن شود. بعد از برنامه علت را پرسیدم. گفت: آخه معلم قرآنمون شهید شده و دلم می‌خواد جای اون باشم.دخترک تعریف می‌کرد که یک‌بار به معلمش گفته بود از مردن خیلی می‌ترسد و معلم دست روی سرش کشیده و گفته بود: نترس، مردن مثل پروانه شدنه، فکر کن یک کرمی و وقتی میری تبدیل به پروانه میشی چقدر قشنگ‌تر میشی... نازنین‌زهرا با همان لحن کودکانه‌اش به من گفت: الان معلممون پروانه شده، برای همین منم دلم می‌خواد یه معلم قرآن مهربون بشم تا مثل اون یک پروانه خوشگل بشم.»
undefinedدر شبی دیگر که مربیان از بچه‌ها خواستند نقاشی بکشند، پسربچه‌ای کوچک گفت می‌خواهد نقاشی امام‌زمان (عج) را بکشد تا واقعی شود. او گفت: «اگه امام‌زمان بیاد همه‌چیز خوب میشه، دیگه بچه‌ها شهید نمیشن، به مدرسه‌مون حمله نمیشه... دلم می‌خواد روزی بیاد که من شب‌ها وقتی می‌خوابم همش خواب نبینم که بمب می‌خوره و خونه‌مون منفجر میشه.»
undefinedمادر علیرضا، یکی دیگر از بازماندگان که خودش روز حادثه در حیاط مدرسه زخمی شده بود، به مربیان می‌گفت علیرضا بعد از آن روز مدام با جیغ از خواب می‌پرد و می‌گوید: «مامان خواب می‌بینم بمب می‌خوره به اتاقم، تو و بابا و دلسا شهید میشید و فقط من زنده می‌مونم که دست بابا رو بغل کردم.» روان‌شناسان تیم به خانواده‌ها امید می‌دادند که این واکنش‌ها تا یک سال طبیعی است، اما سنگینی چشمان ترسان این کودکان قبل از شروع بازی، نفس مربیان را بند می‌آورد؛ هرچند بعد از پایان بازی، چشم‌ها آرام‌تر می‌شدند؛ حس می‌کردند دیده شده‌اند.
undefinedفاطمه نخعی دختربچه کوچکی را به یاد می‌آورد که وسط اجرا مدام بغلش می‌کرد. «بهش گفتم خاله چرا انقدر منو بغل می‌کنی؟» «آخه همه آدمایی که دوستشون دارم زود می‌میرن، می‌خوام بغلت کنم اگه مردی دلم برات تنگ نشه.»
undefinedیکی از سخت‌ترین اجراهای عمر فاطمه در شب تولد شهید «زهرا شرفی» رقم خورد. «خانواده‌اش را دعوت کرده بودیم. تولدی می‌گرفتیم که کسی نبود شمعش را فوت کند و من باید بچه‌ها را به ذوق می‌آوردم.هر دو دقیقه یک‌بار رویم را برمی‌گرداندم، بغضم را قورت می‌دادم و ادامه می‌دادم. برادر زهرا که بخشی از دست و صورتش سوخته بود آنجا بود؛ اما بچه‌های عادی شهر چنان معمولی و بدون ترحم با این بچه‌های آسیب‌دیده رفتار می‌کردند که مایه شگفتی بود.»
دست‌های لرزانی که بوم نقاشی شد
undefinedامیر شافعی مدیرعامل مجموعه «بازی لایف» نیز مانند مربیان، مصداق‌های عینی معجزه بازی‌درمانی را با چشم خود دیده است. او روایت می‌کند: «من قسمتی از بازی بچه‌ها را دیدم؛ دختربچه‌‌ای بود که دست‌هایش شدیداً سوخته بود. روی قلعه‌ بادی بالا و پایین می‌پرید و می‌خندید، اما دست‌هایش از شدت فشار روانی و خجالت می‌لرزید و مدام تلاش می‌کرد آن‌ها را پنهان کند. بازی‌درمانگرهای ما او را پایین آوردند و زنجیره‌ای از بازی‌های موازی را با او شروع کردند. ابتدا کارگاه سفالگری و درنهایت یک بازی هدفمند: «بچه‌ها بیایید روی دست‌های همدیگر نقاشی بکشیم.» کودک آسیب‌دیده ناگهان مجبور شد با حقیقت دست‌هایش مواجه شود. در انتهای بازی، خجالت او کاملاً فروریخته بود؛ مربیان او را تا دم خانه‌شان همراهی کردند. بچه‌ای که پیش از شهربازی دست‌هایش را در خانه از ما پنهان می‌کرد، حالا روی همان دست‌های سوخته نقاشی کشیده بود و با افتخار آن‌ها را به مامان و بابایش نشان می‌داد.»

۳۰

۱۲:۲۵

بازارسال شده از روزنامه فرهیختگان
undefinedمتن کامل گزارش فرگاه افشار، خبرنگار را در سایت بخوانید.
undefined FarhikhteganOnline.irundefined @FarhikhteganOnline

۳۱

۱۲:۲۶

۲ تیر
thumbnail
مینویسم برای ماکان
برای کودکانگی ای که به ثانیه ای محو شد
که از او فقط و فقط هیجان چشمانش به جا ماند

پسرکم
تو هستی گرفتی در یاد همه ما
و من هر باری که در مینابِ عزیزِ دلشکسته نفس میکشم تو در سلول سلولم زنده می شوی
که تمام خاک مدرسه، میناب، اصلا ایران، مزار توست
نمیدانم لحظات اخر چشمانت هنوز آن شوق تصویری که از تو به یاد دارم را داشته یا نه
هنوز دستانت رو به روی دهانت بوده یا نه
هنوز میخندیدی یا نه
اما می دانم لحظه ای که تجربه کردی به قامت نحیف تو بزرگ بود
که کاش بودم و جوری در آغوشت میگرفتم که یادت میرفت جهان چقدر بزرگ است
تو و همه دوستانت را
اصلا کاش دستانم بزرگتر از امروز بود
بزرگتر از این جهان
که وقتی جنگ شد
که وقتی ترس شد
که وقتی قلب شما فشرده شد با مشتی جهان را زیر و رو میکردم
شما حیف بودید عزیزکانم
شما قرار بود آرزو کنید
اصلا آرزو داشتی ماکانم؟
کاش آرزوهایم به بهای یافتن تو قابل معامله بود
من با این غم سنگین روی قلبم ناتوانم به ادامه دادن
اما تو برای دل مادرت دعا کن
و بعد اگر آنقدر لایق بودم، برای من که شاید روزی آرام شوم
دیدار نخستین ما جز در رویای امروز، در آن سوی جهان، اگر پذیرایم بودی!



از طرف ما، تیم بازی‌لایفundefined@bazilife_ir
undefined۳۴
undefined۹
undefined۶

۱.۹K

۲۰:۰۸

۷ تیر
بازارسال شده از چوچایتی | chochaitea
thumbnail
تا دمی برآساییمundefined️undefined
گفت‌وگو می‌کنیم و چای می‌خوریم.
در روزهای جنگ،گاهی یک لبخند،یک بازییا چند دقیقه شادی،بیش از آنچه فکر می‌کنیم معنا پیدا می‌کند.
این بار در دورهمی تا دمی برآساییم کنار هم جمع می‌شویم برای گفت‌وگو با فائزه دادخواهی و امیر شافعی؛افرادی که در روزهای جنگ رمضان، با هزینه شخصی و همراهی کمک‌های مردمی، برای کودکان میناب یک شهربازی سیار راه انداختند؛تلاشی کوچک اما عمیق، برای آنکه کودکی، حتی در روزهای سخت، خنده و بازی کودکی‌‌اش را از دست ندهد.
در این دورهمی از چه حرف می‌زنیم؟undefined قصه شکل‌گیری شهربازی سیار در میناب🧸 تجربه همراهی با کودکان در روزهای جنگundefined نقش همدلی و مشارکت مردمی در ساختن لحظه‌هایی از امیدundefined روایت‌هایی از لبخندهایی که در میان روزهای دشوار، فراموش نمی‌شوند.
شاید نتوان همیشه شرایط را تغییر داد، اما گاهی می‌توان دنیای یک کودک را،حتی برای چند ساعت، امن‌تر، شادتر و روشن‌تر کرد.
اگر دوست دارید از این تجربه انسانی و متفاوت بشنوید، خوشحال می‌شویم کنار هم باشیم و گفت‌وگو کنیم.
undefined️ به رسم همیشه، به صرف چای و گفت‌وگو، میزبان شما هستیم.

لطفا حضور خود را در پیامرسان بله به آیدی @fatrat220 اعلام بفرمایید. ظرفیت محدود
undefined سه شنبه ۹ تیرundefined [ساعت ۱۸undefined میدان انقلاب، خیابان آزادی، خیابان رسول زارع، کوچه سرو، پلاک ۴

#تا_دمی_برآساییم #شهربازی_سیار #کودک #بازی

۱۹۶

۹:۵۴

۹ تیر
thumbnail
برگی از همدلی شما در #لبخندمیناب٢

کارناوال بازی، برای کودکان بازمانده مدرسه میناب undefinedundefined

اطلاعات بيشتر: ٠٩١٩٢٣٩٢٣٩٥
undefinedبا هم در کنارشان هستیم...
undefined@bazilife_ir
undefined۳۳۹
undefined۸
undefined۴
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۷۲.۳K

۱۴:۰۴

۱ شهریور
بازارسال شده از مجموعه‌ی کاردانا✅
thumbnail
#کاردانا_آموزش_هنر_تفریح#فستیوالundefined🫧 غرق در کف، سرشار از هیجان، لبریز از شادی! 🫧 undefinedکف، آب، موزیک، خنده و کلی شیطنت منتظرته! undefined
این بار قراره یه روز متفاوت رو کنار هم بسازیم؛ undefinedدر ایام ولادت با سعادت پیامبر مهربانی ها undefined فستیوال آب و کف کاردانا 🫧
🟠 دوشنبه ۹ شهریور | ویژه پدرها و پسرها undefined سه‌شنبه ۱۰ شهریور | ویژه مادرها و دخترهاundefined بدون محدودیت سنی و حضور دختر و پسرای زیر ۷ سال با مادر و پدر بلامانع استundefined🟣 پکیج ۱ برای سانس عمومی و پکیج ۲ مخصوص گروهها و مدارس است که تمایل دارند زمان بیشتری را به صورت اردویی در اختیار داشته باشند.undefined کاردانا، مجتمع بولینگ عبدوundefined رزرو: 09123063779 | 09124089839
لباس اضافه یادت نره! undefinedundefined@kardana_eduundefinedبا همکاری تیم خفن بازی لایف@bazilife_ir
امکاناتی نظیر کافهundefined️undefined و کترینگ undefined جهت پذیرایی و پارکینگ عمومیundefined در مجموعه محیا است.undefinedدقت کنید به جهت حفظ نظم، ثبت نام فقط از طریق کانال کاردانا انجام خواهد شد.

۱۲۱

۱۹:۴۴

۷ شهریور
thumbnail
کف سفید، آب آبی، چه لحظه‌ های نابیundefinedundefined
برگزاری جشنواره آب و کف برای مدارس، خانه های بازی، مهد های کودک و...
برای رزرو برنامه، با ما تماس بگیرید undefinedundefined 09386403099
undefined @bazilife_ir
پلتفرم تفریحی ، مهارتی بازی‌لایف
undefined۱۰۰
undefined۶
undefined۲
undefined۲
undefined۲
🥳۱
undefined۱
undefined۱

۳۴.۸K

۱۳:۳۳

۱۴ مهر
thumbnail
#خرده_روایت_های_مربیان#حنانه
امشب(۱۴مهر) تجمع میدون کاج، مهمون یه گروه از خانواده‌های شهدای میناب بود.
رفتم کنارشون که فقط عرض ادب کنم و برگردم.اصلاً فکر نمی‌کردم منو بشناسن که از گروه #بازیـلایف هستم و…. ولی همین که رسیدم، سریع شناختنم و کلی سلام رسوندن و سراغ گرفتن
مادر شهید رئوفی‌نیا گفتن:
«میشه زودتر دوباره بیاید؟
بچه‌های بازمانده وقتی شما بودین خیلی شاد بودن…»
undefined


برپایی کارناوال بازی،برای کودکان بازماندهمدرسه مینابundefinedundefined

اطلاعات بيشتر: ٠٩١٩٢٣٩٢٣٩٥
undefined@bazilife_ir
undefined۸
undefined۵

۲۸۸

۲۱:۳۱

بنام خدا
دقیقاً پنج ماه پیش اولین #شهربازی رو تو گلزار شهدای #میناب برای خواهر و برادرا و دوستای بچه‌ها برگزار کردیم ، فیلمش رو حتما ببینید(سنجاق کردم)
حدود سه ماه پیشم تو میناب یه باغ تالار گرفتیم و تخصصی تر برنامه رو اجرا کردیم.
نمیدونم میدونید یا نه ولی تو مدرسه میناب #۲۸۳ تا بچه دیگه هم بودن که آسیب روحی یا جسمی(سوختگی) دیدن ، و جالبه بدونید که هنوز مدارس میناب غیرحضوریه...(به هزارویک علت)
سرتون رو درد نیارم،می‌خوایم شهربازی رو برای سومین بار ببریم مدرسه #جدید شجره طیبه و تو مدرسه جدید برای بچه ها کلی خاطره قشنگ بسازیم ، شاید کمتر از مدرسه بترسن ، شاید کمتر شب اداری و کابوس رو تجربه کنند ، شاید...
ما داریم میریم میناب ، اگه دوست داری کنارمون باشی یا کمکی از دستت برمیاد بهمون خبر بده.
ارادتمند،امیر شافعی
@bazilife_ir
undefined۳۴
undefined۸
undefined۲
undefined۱

۱.۴K

۲۲:۰۳