لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 🦋دخترِ کوچکِ حیدر🦋�
۷۷ عضو

🦋دخترِ کوچکِ حیدر🦋

این کلمات، سر به زیر و شرمنده، فقط به هوای گوشه چشمی از تو نفس می‌کشند یاعلی!undefined
مریم بهادری@bahadori74
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۵ تیر
چپ میرم راست میام برای سلامتی آقا صلوات میفرستم.برای شیرمردهای خط مقدم صلوات میفرستم.همش یه چیز سفت و سخت عینهو یه تیکه کاهگل چسبیده بیخ گلوم. نه پایین میره نه بیرون میاد. بمیرم برای اون سربازای پادگان که عزیز مادری بودند و محبوبِ معشوقی.بمیرم برای چشمای از حدقه در اومده‌ی بچه‌های سرطانی اهواز. بمیرم برای ایرانم...خدایانهم اسفند ۴۰۴، از ما سخت‌ترین امتحان عالم رو گرفتی. عزیز دلم، نمیخوای با فرستادنِ منتقمِ منصورت، پاداش این صبر رو بهمون بدی؟@bent_alheydar
undefined۷

۳۱

۰:۴۹

thumbnail
ولی دنیا بدون شماها زیادی خالی شد....@bent_alheydar
undefined۴
undefined۱

۴۱

۲:۱۷

thumbnail
خدایاتو شاهد باش ما برای بالا نگه‌داشتن پرچم اسلام و "الله"، سخت‌ترین روزها و شب‌های تاریخ را می‌گذرانیم. رزمندگان ما در برابر شیاطینی می‌جنگند که مغز متفکرهای نیرنگ صفین باید در برابرشان زانو بزنند. شیطان با تمام قوا در حال مبارزه با ماست.خدایا شاهد باش که از مرگ در این راه باکی نداریم. مرگ، ما را به عزیزان‌مان می‌رساند. ما درد خاک و وطن‌مان را داریم. دردِ شیعه‌خانه‌ی حضرت حجت را که پنجه‌ی شیطان به آستان مطهرش نرسد. خدایا ما بندگان کوچک تو، بدون یاری‌ات ، توان ایستادن در برابر نیرنگ‌ها را نداریم. شیطان از همه طرف هجوم آورده و ما، دست به دامانِ قدرت و عزت و جبروت تو هستیم‌.ای خدای حسین(ع) در این سحرگاه مبارک جمعه، دستِ خالیِ بندگانت را بی‌اجابت برنگردان.@bent_alheydar
undefined۸

۴۹

۲۱:۳۶

۲۸ تیر
thumbnail
مجری تلویزیون کویت برای تقویت روحیه‌ی مردم و از بین بردن نگرانی‌ها از حملات ایران!اول با خودم گفتم برای این طفلی‌ها باید یه دونه سحر خانومِ امامی بفرستیم بفهمن کجای کارن. ولی بعد دیدم همین مجری برای خودشون خیلی جوابه.undefined
#شانس_ما_از_دشمن🥴@bent_alheydar
undefined۵

۳۳

۱:۰۴

بازارسال شده از رآی
تکه‌ای از یک داستان
باد سردی از سمت غرب شدت گرفت و تکه‌ای از شاخه درختی کهن را کند. آن را تاب داد و تاب داد تا اینکه به تخته‌سنگ بزرگی خورد. تخته‌سنگ تکان خورد. غول سنگی، تخت‌جمشید بود. روی یک ستون شکسته نشسته بود. برگشت و سر زاویه‌دار و مربعی شکلش را خاراند.
سی‌وسه‌پل خودش را مثل نیم‌دایره خم کرده و روی یکی از طاق‌هایش لم داده.
آن طرف‌تر، زیر نور ماه مسجد شیخ لطف‌الله، با گنبد طلایی‌اش، سماوری مسی را روی آتش گذاشته و دستش روی شیر سماور بود.بوی هل و دارچین همه جا پیچیده.
مسجد گفت:«چای آماده است... فقط لطفاً این دفعه کسی استکان‌ها را نشکند.»
همه نگاه‌ها آرام به سمت تخت‌جمشید چرخید.تخت‌جمشید اخم کرد.«چیه؟ فقط دو بار از دستم افتاده.»
سی‌وسه‌پل زیر لب گفت:«آره، توی دو ماه اخیر.»بعد با صدای بلندتر از جمع سوال کرد: «دو هزار و پونصد سال چند ماه داره؟»
چند نفر خندیدند.تخت‌جمشید هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
همان موقع صدای کشیده شدن چیزی روی بلند شد. ارگ بم، با چند آجر زیر بغل، لنگ لنگان وارد می‌شد.یک گوشه از شانه‌اش هنوز ترک داشت. همین که نشست، آهی کشید و گفت:«هیچ‌کدومتون یه ملات درست‌وحسابی دم دست ندارین؟ این ترک لعنتی دوباره باز شده.»
سی‌وسه‌پل گفت:«آب نمی‌خوای.»
ارگ بم با بی‌حوصلگی نگاهش کرد.«فقط کم مونده تو دیوارهام رو گِل کنی.»
همه زدند زیر خنده.
تخت‌جمشید با غرور گفت:«قدیما همه‌چیز محکم‌تر بود.»
ارگ بم جواب داد:«آره! حتما زلزله‌ها هم پاشون رو جلوی بزرگ‌ترها دراز نمی‌کردن.»
تخت جمشید آهی کشید و به آسمان چشم دوخت.
مسجد شیخ لطف‌الله برای همه چای ریخت.بعد، با صدای آرامش‌بخشش که معلوم نبود از پشت سر می‌آید یا جلوی رو، گفت:«کسی از...»لحظه‌ای مکث کرد.«...بیستون خبر داره؟»
همه ساکت شدند.
سی‌وسه‌پل سرش را بلند کرد.«قرار بود غروب برسه.»
باد سرد دوباره از بینشان رد شد. دست تخت جمشید لرزید و استکان توی دستش ترک خورد. هول شد و فورا استکانش را روی زمین گذاشت. در حالی که سعی می‌کرد با پایش آرام آن را سمت ارگ بم هل بدهد و تقصیر را گردن او بیندازد گفت:«بیستون... هیچ‌وقت دیر نمی‌کرد.»

+ دارم به ترکیبی از ترنس‌فورمرز و لیگ قهرمانان ایرانی فکر می‌کنم.
فائزی‌فرد#داستان@Raaye

۱

۷:۵۶

🦋دخترِ کوچکِ حیدر🦋
undefined "ملکه‌ی ناشناس" همیشه دیر می‌رسم. دیر می‌فهمم! انگار صد سال از آن لحظه‌ای که باید، دورم. از صبح توی مرورگر ذره‌بین اسم ملکه‌ها و همسران رئیس‌جمهورهای دنیا را جستجو می‌کنم. حتی سوگلی‌های شاهان قاجار و پهلوی را! کاخ‌هایشان را هربار که تهران رفته‌ایم، دیده‌ام. صدای جنگنده شیشه‌ها  و کف خانه را می‌لرزاند. مامان امام‌ها را صدا می‌زند. هانیه را زیر بغل می‌گیرد و در چهارچوب در اتاق داد می‌زند:" امیید! از جلوی پنجره پاشو بیا این‌طرف!" سرم را نیمچه تکانی می‌دهم که یعنی الان. مامان داد و قال می‌کند. حواسم به حرف‌هایش نیست. دارم توی این مرورگر لعنتی که صدسال طول می‌کشد خط آبی‌اش تا ته برسد دنبال عکسی از همسر رهبر می‌گردم.‌ حداقل کاش الان بعد از شهادت‌شان چیزی پیدا کنم. شیشه‌ها بیشتر می‌لرزند. صدای انفجاری که خیلی هم دور نیست، خانه را می‌تکاند. مامان بلند می‌گوید:" یاصاحب‌الزمان" و بغض هانیه می‌ترکد. به مامان نگاه می‌کنم ولی حواسم پیشش نیست. توی گوش‌هایم انگار آب رفته. مامان جلوی در می‌نشیند و من و آمریکا و اسرائیل را باهم نفرین می‌کند! چیزی از این مرورگر لعنتی در نمی‌آید. دوباره فیلم ضبط‌شده از برنامه‌ی "ماه خدا" را باز می‌کنم. مهمان برنامه می‌گوید در جنگ ایران و عراق، می‌خواستند پتوها و لباس‌های خونی رزمنده‌ها و شهدا را آتش بزنند. مادر محمدحسین علم‌الهدی و زن‌هایی که پسرها و شوهرهایشان جلوتر توی صورت عراقی‌ها می‌جنگیدند، گفتند:" چرا آتش بزنید؟ ما لباس‌ها را می‌شوییم!" زن‌ها روی پنجه‌‌ی پا، دور تشت‌های آهنی و پلاستیکی می‌نشستند و لباس‌های غرق خون بچه‌ها و شوهرهایشان را چنگ می‌زدند. بوی خون رزمنده‌ها دماغ‌ و چشم‌هاشان را می‌سوزاند. لابد آن‌ها هم مثل مامان هزار جور کمردرد و پادرد و واریس و سیاتیک و آرتروز و... داشتند ولی بیشتر از همه، غیرت داشتند! حالا امروز، امروز که مثل همیشه دیر شده، فهمیدم که یکی از آن زن‌ها، همسر شهیدِ رهبرِ شهیدمان بود! اَخخ امید احمق! روزهایی که توی تاکسی و مترو و مدرسه که مسابقه‌ی قپی آمدن بود و هرکس بیشتر قپی می‌آمد و کاخ‌ها و ثروت‌های رهبر را بیشتر حدس می‌زد برنده بود ، تو آن موقع به جای تحقیق کردن و فهمیدن، شبیه احمق‌ها فقط نگاه می‌کردی و باورت میشد! گفتم که. همیشه دیر می‌فهمم. سرم درد می‌کند. عذاب وجدان دارد خرخره‌ام را فشار می‌دهد و با چشم‌هایی جهنمی نگاهم می‌کند. مرورگر بالا می‌آید. در زمان جنگ ایران و عراق، سیدعلی خامنه‌ای رئیس جمهور ایران بود. رئیس جمهوری که به جای دفترش در تهران، همیشه در جبهه پیش رزمنده‌ها بود. پسر هفده ساله‌اش هم به جای کلاس کنکور و استخر و جکوزی، وسط عملیات و بین رزمنده‌ها بود. و همسرش هم یکی از زن‌هایی بود که لباس بچه‌های خط مقدم را چنگ می‌زد و لابد هر از گاهی هم با سرِ شانه، اشک‌هایش را پاک می‌کرد. مامان بالای سرم ایستاده. دستش را به کمر گرفته و با نوک پا به سر زانویم می‌کوبد. نگاهش می‌کنم. می‌گوید:" کری؟" می‌گویم:"ها؟" داد می‌زند:" هر وقت صدای این جنگنده‌های لعنتی بلند شد بیا تو اتاق!‌ اگه این موشکا منو نکشن، تو یکی منو دق میدی!" سرم را تکان می‌دهم. یک چیز غریبی توی دلم می‌پیچد. انگار غرور و حسرت را ملات کرده‌اند و توی دلم ریخته‌اند. undefinedمریم بهادری https://ble.ir/bent_alheydar/-5518632588037148706/1773233193152
اوایل دفاع چهل روزه، مطلبی نوشتم به نام "ملکه‌ی ناشناس"الان دیدم تبدیل به پی‌نما شده.https://my.uupload.ir/dl/dx9dk4WQ
@bent_alheydar
undefined۱۱

۴۲

۱۱:۴۷

۲۹ تیر
thumbnail
:)))@bent_alheydar
undefined۴

۳۳

۲:۵۰

thumbnail
ولی من خیلی وقتا با فکر کردن به ساعت نه شبِ بیست و دوم بهمن سال ۱۴۰۴، سینه‌م تنگ میشه. شبی که تمام قلب‌هامون مچاله از زخم دی‌ماه بود. شبی که هنوز چهلمِ بچه‌هایی که وسط میدون‌های شهر، مُثله شده بودند نرسیده بود و من دیگه اون آدمِ سابق نبودم. اون شب انگار در مصافی بودیم با لشکریانی که نمی‌خواستند "ایران"، عزت داشته باشه. تمام قدرت‌مون رو از سینه به حنجره ریختیم و "الله‌اکبر" رو فریاد کشیدیم. خوشحال بودم و مدام زیر لب می‌گفتم:" سر خُمّ می سلامت شکند اگر سبویی..."صبحش، شاید شلوغ‌ترین بیست‌ودوی بهمنی بود که دیده بودم. و شبش، وقتی آقاجانمون اومدن و تشکر کردن، تند تند اشکامو پاک می‌کردم و میگفتم همش فدای یه تار موی شما ای نور چشمundefinedخبر نداشتم قراره کمتر از دو هفته بعدش چه خاکی به سرمون بشه...چقدر درست گفتند که خدا دشمنان اسلام رو از احمق‌ها قرار داده. احمق بودند و ندیدند بعد از هجده و نوزده دی چه آتیشی در دل ملت انداختند و احمق‌تر زمانی بودند که جرئت کردند به زدن آقای ما!این آتش، سرد شدنی نیست و به اذن خداوند، ما خاکسترِ ظلم رو به بادها خواهیم سپرد...undefined@bent_alheydar
undefined۱۰

۴۳

۱۰:۵۱

۳۱ تیر
هر روز، کمی قبل از رنگ گرفتن آسمون، هیس هیسِ ریتمیکِ جاروی آقای رفتگر در سرود دسته‌جمعی کلاغ‌ها ممزوج میشه و سمفونی قشنگی می‌سازه. @bent_alheydar
undefined۷

۲۱

۱:۲۲

thumbnail
روزبه، جوانی از اشراف‌زادگان اصفهان بود. غرق در رفاه و آسایش دنیا.جانِ روزبه در صومعه‌های شهر سیراب نمی‌شد. او دنبال حقیقت بود. شهر به شهر و کشور به کشور گشت ولی جانش هنوز تشنه بود. او در کتاب‌های آسمانی مژده‌ی آمدن "احمد" را شنیده بود. روزبه‌ی اشراف‌زاده، برای رسیدن به حضرت احمد(ص) به اسارت یهودیان مدینه افتاد. آن صحنه‌ای که حضرت حبیب‌الله و روزبه به یکدیگر می‌رسند و آغوش پیامبر خدا آغاز پرواز و سلوک روزبه می‌شود را بارها خوانده‌ام. وقتی پیامبر خدا روزبه را سلمان محمّدی می‌نامند، روح از تنم به پرواز می‌آید. امروز در تقویم‌مان به نام بزرگداشت سلمان فارسی ثبت شده. کتاب "او سلمان شد" از سید ناصر هاشم‌زاده را بخوانید و حکایت این عشق و وصال را بچشید.#معرفی_کتاب@bent_alheydar
undefined۴

۲۰

۱۳:۱۹