لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مهمانی کتاب 🎵☕📚م
۱۳۱ عضو

مهمانی کتاب 🎵☕📚

به صرف چای و کتاب و موسیقیصدایم کن @callmeplz
مشاهده در وب بله
۲۸ تیر
thumbnail
جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخشکز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
undefined۱۳
undefined۹

۳۰۸

۱:۴۹

۱۰ مرداد
thumbnail
undefinedundefined
@bookparty
undefined۱۳

۵۳۶

۱۱:۵۲

۱۲ مرداد
thumbnail
بسم‌الله
مهم‌ترین چیزی که من از یک یادداشت درباره کتاب می‌خواهم، این است که بدانم چرا باید این کتاب را بخوانم.پس دوست دارم ماجرای خودم و «ادبیات من» را این‌طور شروع کنم که:یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم توی دهان اژدها هستم. (اشتباه نشود! این نوشته مروری بر «دسته چهارم» نیست!)پسرم تشخیص اوتیسم گرفت و دنیا به نظرم هر لحظه تاریک‌تر، تنگ‌تر و خفه‌تر می‌آمد. بعد از چند ماه، آن‌قدر ژن ایرانی با خودم حمل می‌کردم که تصمیم بگیرم قبل از آنکه کاملا از حلقومش پایین بروم، زخمی به این هیولای نکبت بزنم. حتی اگر بلعیده شدنم امری محتوم است، لااقل بگذار آسان نباشد!شمشیری که من در سقف دهانش فرو کردم «روایت» بود. روایتی شخصی که بتواند داستانی با پیرنگ «تراژدی قربانی» را به داستانی درباره «قدرت بازمانده» تغییر دهد. ولی خب، جنگیدن هم فن می‌خواهد و اصولی دارد که باید بیاموزیم.‌«ادبیات من» کامل‌ترین کتابی است که می‌توانید راجع به فن روایت کردن بخوانید. همه‌چیز همین‌جا روبه‌رویتان است؛ تمام پیشینه‌ها، نظریه‌ها، گونه‌ها، نقدها و آنچه که باید راجع به روایت شخصی بدانید، همگی در این کتاب مجموع شده است.وقتی این کتاب را به پایان برسانید ــ ولو اینکه مثل من ۸ ماه طول بکشد ــ احتمالاً تبدیل به یک منتقد روایت می‌شوید. دقیقاً می‌فهمید چرا یک روایت به دل می‌نشیند، چرا آن یکی «وایرال» می‌شود و یکی دیگر نه.‌و اما هشدار:اول؛ این کتاب روایت‌نویسی را به شما آموزش نمی‌دهد و تکنیک داستان‌نویسی ندارد. شاید به شما بگوید چرا یک قصه جذاب است، اما توضیحی برای چگونگی آن نمی‌نویسد.دوم؛ کلماتش به اندازه فلس‌های روی پوست اژدها سخت‌اند! جملات طولانی مقالات علمی و اصطلاحاتی که دشوار به فارسی برمی‌گردند، زیاد در این کتاب دیده می‌شوند.‌این کتاب یک اعتراف صادقانه دارد: روایت، ابزار انسان غربی برای اثبات «انسان سوبژکتیو» به خودش است؛ کسی که می‌گوید من از عوالم غیب و معنویت بریدم و هنوز هستم، زنده ماندم و حالا داستانی برای گفتن دارم. کتاب نمونه‌های زیادی از خاطره‌پردازی‌ها پیرامون مسائل جنسی دارد؛ خب حق هم بدهیم! انسان سوبژکتیو چه دارد جز بدنش و لحظه‌ای که در آن می‌زید!‌ادعای دوم و جذاب کتاب این است که روایت شخصی، یک فرم مسیحی است که از دل تاریخ خطی برمی‌آید. (اساساً آغاز خودزندگی‌نگاری را کتاب «اعترافات آگوستین قدیس/۳۹۷ میلادی» می‌دانند). خودافشاگری که بن‌مایه روایت شخصی است، برای یک مسیحی که تمام اجدادش در اتاقک‌های اعتراف کلیسا نشسته‌اند و با پرداخت هزینه‌اش رستگار شده‌اند، بسیار آسان‌تر است. اما برای یک شرقی مسلمان که نسل‌در‌نسل به محجوبی و مستوری توصیه شده، خودافشاگری یعنی شکستن چندین لایه فرهنگی، اعتقادی و سنتی.کسی که مثل ما اعتقاد به سنت‌های تاریخی و تکرار آن‌ها دارد، روی خط باریک تاریخ، چشم‌بسته در حال بندبازی نیست؛ حرف‌هایش از جنس دیگری است، نه صرفاً درباره «خود».‌و چقدر این «خود» توی این کتاب تشریح می‌شود. من اصلاً نمی‌دانستم می‌شود این‌قدر به خود نگاه کرد و این‌قدر درباره‌اش نوشت؛ آن‌قدر که فصل پایانی کتاب به معرفی و تشریح «۶۰ ژانر خود-روایتگری» اختصاص یافته است. مگر می‌شود حرف از «خود» باشد و سر و کله روان‌شناسی پیدا نشود؟ فروید و لاکان و یونگ و مابقی را هم در کتاب ملاقات می‌کنید.‌نکته آخری که می‌خواهم درباره کتاب بنویسم این است که مؤلف اصلاً به آینده «خودزندگی‌نگاری دیجیتال» امیدوار نیست؛اینکه زندگی‌های آنلاین وابسته به ابزارهایی هستند که دائماً آپدیت می‌شوند و آرشیوهای امنی ندارند،اینکه پخش‌های زنده و لایوها، به عنوان پدیده‌های برخط، مفهوم ماندگاری را تخریب کرده‌اند،اینکه به اشتراک‌گذاری حقیقت عریان زندگی، بیش از پیش در معرض دروغ‌پردازی و زندگی‌های پیش‌ساخته قرار گرفته است،و اینکه داستان آدم‌ها به «محتوایی برای فروش» و مخاطب به «مشتری» تبدیل شده است، همگی جای خود دارند!‌دغدغه اصلی نویسندگان این است که انسان دیجیتال روز به روز «خودش» را از دست می‌دهد. انگار آدم‌ها دارند در مدارهای مجازی متکثر و پراکنده می‌شوند و مفهوم انسان در دنیای مدرن در حال رقیق شدن است.یک جمله در اواخر کتاب هست که می‌گوید: «شاید این خودزندگی‌نگاری‌ها در آینده‌ای که هنوز تصورش هم ممکن نیست، اندوخته‌ای دلگرم‌کننده از خودهای گذشته و زندگی‌های گذشته ما عرضه کنند.»همین الان که دارم این یادداشت را می‌نویسم، پسر اتیستیکم دارد به در اتاق مشت می‌زند. در بعضی افسانه‌ها آمده: کسی که خون اژدها را بریزد، عمر جاویدان پیدا می‌کند. انسان میراست اما می‌تواند روایتی نامیرا داشته باشد.
@bookparty
undefined۴

۲۸۱

۱۶:۴۱

۲۳ مرداد
thumbnail
undefinedوطن طاقت بیاور اندکی، این‌سان نمی‌مانی🩷شعرخوانی زیبای دختر تاجیک, برای ایران عزیز و کهن،🩷*ایران ای مادر بیش از ۳۰ کشور فعلی در قفقاز، شبه قاره هند و خاورمیانه کمی دوام بیاور تو باید همچنان سرافراز بمانی
undefined۴

۲۹۵

۴:۲۶

۲۸ مرداد
thumbnail
بسم‌الله اولین چیزی که باید در مورد این کتاب بدانید این است که روانشناسی عمومی نیست. راستش را بخواهید برایم سوال بود چرا با وجود اینکه بخش زیادی از کتاب به تشریح عملکرد مغز و اصطلاحات تخصصی روانپزشکی می‌پردازد، اینقدر معروف شده!به وسوسه رها کردنْ غلبه کردم و تا آخر خواندمش و به جواب سوالم رسیدم:نیمی از کتاب به ذکر موارد بالینی و صحبت‌های مراجعین و آزمایش روی افراد و گروهها می‌گذرد و کاملا پرداخت «داستانی» دارد؛ آنهم با درون‌مایه پورن و وحشت! خب چه قصه‌ای از این جالب‌تر؟ آنقدر نویسنده خوب داستان‌پردازی می‌کرد که با خواندن هر نمونه بالینی، مغزمان تروماتایز می‌شد.
یک چهارم از کتاب هم اطلاعات به درد بخوری برای مخاطب عام داشت که همه را با هایلایتر شکار کردم‌. چهار راهکار برای خروج مغز از حالت تروما پیشنهاد می‌دهد که البته موثرترین و آسان‌ترین آن را «تشکیل حلقه حمایتی» برای فرد درگیر می‌داند.
اما برای من که علاقه وافری به فرامتن دارم، کتاب تصویر ترسناک و فروپاشیده‌ای از جامعه آمریکا ساخت! آمارهای عجیب و غریب از جنایت‌ها و خشونت‌ها و تجاوزها علیه کودکان و افراد زیر پانزده سال، تکان دهنده بود‌. سه میلیون کودک برای آمار «سالانه» خشونت و تجاوز در یک کشور دیوانگی است! بسل ون کولک اعلام می‌کند تعداد آمریکایی‌هایی که توسط همسر یا اعضای خانواده‌شان کشته شدند از کل تلفات عراق و افغانستان خیلی بیشتر است! حرف از عراق شد؛ خود نویسنده هم متحیر است که در «فلوجه» دقیقا چه بلایی سر ارتش آمریکا آمده که بازماندگانش همه اختلال «اضطراب پس از سانحه» گرفته‌اند.کتاب را تمام میکنم و داستان تک تک آن کودکان معصومی که توسط محارم‌شان بهشان تجاوز شد از ذهنم پاک نمی‌شود. انتهای آزادی جنسی در جامعه، توی کوچه رقصیدن و خندیدن به وقت بوسیدن نیست. اینجا، توی این کتاب، آخرش را نوشته. بخوانیدش.
@bookparty
undefined۱۴

۲۸۵

۱۹:۰۲

۱۷ شهریور
بازارسال شده از صدایم کن
قصه‌هایی که می‌آیند
بسم‌الله آدم وقتی پسرش در اورژانس بیمارستان کودکان بستری است، ناهار چه می‌پزد؟ مثل مسخ شده‌ها پنج دقیقه زل زدم به قفسه‌های یخچال و محتویاتش. در کمد حبوبات را مدام باز و بسته می‌کردم. هربار قوطی‌های داخل را می‌دیدم اما تشخیص نمیدادم چیستند. می‌بستم و دوباره باز می‌کردم. برق‌ها رفته بود. به فاصله زیاد عدد ۵ و ۲۰۰ فکر می‌کردم. علی ۱۹۵ پلاکت کمتر از حد نرمال دارد. علی با شوهرم ماند بیمارستان. بخش خون، تخت خالی نداشت. من باید برمی‌گشتم.هیچکس نخواست- حتی اگر میخواست هم نمی‌توانست- محمد را نگه دارد. اتیسم مثل یک طلسم مرا از اندوه‌های بیشتر و عمیق‌تر محافظت می‌کند؟ پرستار گفته بود «اگه به تزریق پلاکت برسه، حداقل یه ماه مهمون ماست!» فکر کردم بالاخره مرخصی‌های شوهرم تمام می‌شود. آن‌وقت خانواده‌هامان مجبور می‌شوند پا توی دنیای خاص محمد بگذارند؛ مثل آلیسی در سرزمین عجایب!من باید بالای سر تخت علی بنشینم و آنها دنبال محمد بدوند. باز هم مثل دویدن بدنبال خرگوشی که بی‌دلیل دیرش شده است.ارتباط با محمد غیرممکن نیست فقط سخت است و زمان بیشتری می‌برد؛ خیلی بیشتر.دستورالعمل هم میخواهد. مثلا باید تنگ آبی با محلول کوچک‌کننده بگذارم برایشان که رویش نوشته «منو بنوش!» برای وقتی که محمد بی‌دلیل توی اتاقی نمی‌رود یا لباسی را نمی‌پوشد. باید کوچک شوند؛ در موضعی پایین‌تر از محمد بنشینند تا باهاش حرف بزنند.تکه کیکی بزرگ‌کننده را بگذارم دم دستشان با برچسب «منو بخور!» برای وقتی که محمد چیزی گران یا عتیقه‌ را می‌شکند. آدم‌ها باید قدر یک «بالغ فداکار» که سلامت روان بالایی دارد، قد بکشند. تا بلکه خشم‌شان قابل کنترل شود.آدم وقتی پسرش بخاطر پلاکت خون پایین توی بیمارستان بستری است، باید غذای دلخواه دختر و پسر دیگرش را بپزد. یکهو قوه تشخیصم بر می‌گردد. ظرف عدس را از کابینت بیرون می‌کشم. فردا باید آلیس‌ها -یعنی مادر و مادرشوهرم- را با محمد تنها بگذارم و بروم بیمارستان؛ بروم توی قصه دیگری.شاید مثل دروتی که با طوفانی سر از شهر اُز درآورد!

@callmeplz

۱

۷:۲۴

۱۸ شهریور
بازارسال شده از 🎒 وَهَبْ
thumbnail
سقف رویایی واسه اتاق خوابundefined @vahab313

۳۱

۴:۲۹

۶ مهر
thumbnail
امکان نداره تو آگاه باشی و راحت...🫠
undefined۳

۱۷۲

۵:۳۱

۲۶ مهر
thumbnail
درست وقتی داری بینوایان می‌خونیتو فرانسه داره انقلاب میشه undefined

@bookparty
undefined۸

۱۴۳

۱۱:۲۱

۱۰ آبان
thumbnail
بسم‌الله پیام اومد:«تبریک میگم خانوم نویسنده»هی دختر اینا چی میگن؟ من می‌نویسم که گم نشم. که لحظات بشن کلمات، تا بلکه بخشی‌شون رو بشه نگه داشت. اینقدر نیازم به نوشتن شدیده که وقت ندارم فکر کنم که داره منو تبدیل به چی می‌کنه. من پر از حس از دست رفتنم. نوشتن به من امکان و جرأت «بودن» میده.
تو چشم هیچ کسی خودمو نمی‌بینم. تو چشمم تصویر هیچ کسی نمیفته.‌ اینهمه تنهایی دیوونه‌کننده است. نویسندگی تخصص در تنهاییه. آدم‌ها هم همینقدر تنهان. همه رمانتیک‌بازی‌های توی داستانا دروغه. زوج‌های موفق فقط اونایی‌ان که تنهایی خودشونو می‌بینن و مال طرف مقابل رو؛ و به هر دو احترام میذارن. تنهایی ترسناکه. بایدم بشر بخواد مدام پرتش کنه پشت یه عالمه چیز؛ پشت آدما، پشت وسایل، پشت کار، درس، سفر، روابط و...اما نویسنده دست می‌بره اون پشت و بیرونش میکشه‌. حجم و جرمش رو می‌بینه و برای دیگران تعریف میکنه. نویسنده انگشتاش زخمیه. دست کشیده به جاهای زبر و سخت زندگی. درد و خونی که داره از تجربه بیرون می‌ریزه رو اگه جیغ بکشی، میشی دیوونه. اگه انکار یا در سکوت تحمل کنی میشی آدم عادی. اما اگه با حوصله نگاش کنی و برای بقیه شدت و شکل زخمات رو تشریح کنی، میشی نویسنده. اگه از دیدن جزئیات درد نمی‌ترسیاگه بعد از تجربه کردن چیزیکه آرزو میکردی هرگز تجربه نکنی، بازم توانایی روایت کردن‌شو داری...تبریک میگم! تو نویسنده‌ای!
#نویسا
@bookparty
undefined۶
undefined۱

۲۸

۱۸:۴۸