بسمالله دیشب علی خیلی بیمقدمه کنارم نشست و گفت «میخوای برات قصه بگم مامان؟» یکجوری با ذوق نگاهش کردم که انگار بیست ساله است و پرسیده «میخوای اسم دختر مورد علاقهمو بهت بگم مامان؟» و بعد شروع کرد : «یکی نبود، یکی نبود. هیچ کس نبود اصلا !» خندیدم. رها. از آن قهقههها که فقط صدایش را توی جاده شمال شنیدم. آن هم از ماشینهایی که دختر و پسر جوانی داخلش بودند و با سرعت از کنارمان میگذشتند. از آن خندهها که یکجور مستی و سکرت فراموشی دنیا توش هست.داستان کتاب «درخت بخشنده» را نصف و نیمه و غلط و غلوط برایم تعریف کرد. من برای چند دقیقهای که #علی حالات صورتش را با پیرنگ داستان تغییر میداد، از تمام دردهای جسمی و روحیام جدا شدم.از آن تخدیر و تسکین توی کهخوردن فیلم دیدن مواد الکلکدئین و زناشویی هست خیلی قویتر بود.البته خود داستان هم موضوعیت داشت. وقتی بچه بودم بابا کتاب درخت بخشنده را برایم خواند. بابا کارهای شل سیلوراستاین را دوست داشت. تمام که شد من شاکی بودم از پسرک. دلم برای درخت سوخت. صراحتا گفتم «خوشم نیومد از داستانش!» و با تمام واژههای محدود ده دوازده سالگی، برای بابا توضیح دادم که این کار ظلم و استثمار است! این سطح از فداکاری عقلانیت راهبردی نداشت.ولی بابا دست کشید روی سرم و گفت «درخت نماد پدره» تعجب و لذت همزمانی که تجربه کردم آنقدر ناب بود که فراموشم نشد.حالا علی با انتخاب این داستان باعث شد حس کنم که من و بابا توی ژنوم پسرم زنده خواهیم بود. حتی اگر روزی توی این دنیا نباشیم.باز یاد حضرت آقا افتادم. نمیدانم چرا هی یادم میرود که نیست. اینبار یاد دیدن چهرهاش افتادم از نزدیک. آن روز دیدار بانوان، انگار حسینیه طور باشد و من موسایی که میدیدم روبرویم درخت مقدسی در آتش بود ولی نمیسوخت. من محو تماشایش بودم. دوست داشتم قبسی از آن نور را که اینهمه با آن احساس انس میکردم، بگیرم توی دستهایم.
#اوقات_خوش_آن_بود
@bookparty
#اوقات_خوش_آن_بود
@bookparty
۱۵۵
۱:۴۲
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخشکز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
۱۶۶
۱:۴۹
بسمالله
مهمترین چیزی که من از یک یادداشت درباره کتاب میخواهم، این است که بدانم چرا باید این کتاب را بخوانم.پس دوست دارم ماجرای خودم و «ادبیات من» را اینطور شروع کنم که:یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم توی دهان اژدها هستم. (اشتباه نشود! این نوشته مروری بر «دسته چهارم» نیست!)پسرم تشخیص اوتیسم گرفت و دنیا به نظرم هر لحظه تاریکتر، تنگتر و خفهتر میآمد. بعد از چند ماه، آنقدر ژن ایرانی با خودم حمل میکردم که تصمیم بگیرم قبل از آنکه کاملا از حلقومش پایین بروم، زخمی به این هیولای نکبت بزنم. حتی اگر بلعیده شدنم امری محتوم است، لااقل بگذار آسان نباشد!شمشیری که من در سقف دهانش فرو کردم «روایت» بود. روایتی شخصی که بتواند داستانی با پیرنگ «تراژدی قربانی» را به داستانی درباره «قدرت بازمانده» تغییر دهد. ولی خب، جنگیدن هم فن میخواهد و اصولی دارد که باید بیاموزیم.«ادبیات من» کاملترین کتابی است که میتوانید راجع به فن روایت کردن بخوانید. همهچیز همینجا روبهرویتان است؛ تمام پیشینهها، نظریهها، گونهها، نقدها و آنچه که باید راجع به روایت شخصی بدانید، همگی در این کتاب مجموع شده است.وقتی این کتاب را به پایان برسانید ــ ولو اینکه مثل من ۸ ماه طول بکشد ــ احتمالاً تبدیل به یک منتقد روایت میشوید. دقیقاً میفهمید چرا یک روایت به دل مینشیند، چرا آن یکی «وایرال» میشود و یکی دیگر نه.و اما هشدار:اول؛ این کتاب روایتنویسی را به شما آموزش نمیدهد و تکنیک داستاننویسی ندارد. شاید به شما بگوید چرا یک قصه جذاب است، اما توضیحی برای چگونگی آن نمینویسد.دوم؛ کلماتش به اندازه فلسهای روی پوست اژدها سختاند! جملات طولانی مقالات علمی و اصطلاحاتی که دشوار به فارسی برمیگردند، زیاد در این کتاب دیده میشوند.این کتاب یک اعتراف صادقانه دارد: روایت، ابزار انسان غربی برای اثبات «انسان سوبژکتیو» به خودش است؛ کسی که میگوید من از عوالم غیب و معنویت بریدم و هنوز هستم، زنده ماندم و حالا داستانی برای گفتن دارم. کتاب نمونههای زیادی از خاطرهپردازیها پیرامون مسائل جنسی دارد؛ خب حق هم بدهیم! انسان سوبژکتیو چه دارد جز بدنش و لحظهای که در آن میزید!ادعای دوم و جذاب کتاب این است که روایت شخصی، یک فرم مسیحی است که از دل تاریخ خطی برمیآید. (اساساً آغاز خودزندگینگاری را کتاب «اعترافات آگوستین قدیس/۳۹۷ میلادی» میدانند). خودافشاگری که بنمایه روایت شخصی است، برای یک مسیحی که تمام اجدادش در اتاقکهای اعتراف کلیسا نشستهاند و با پرداخت هزینهاش رستگار شدهاند، بسیار آسانتر است. اما برای یک شرقی مسلمان که نسلدرنسل به محجوبی و مستوری توصیه شده، خودافشاگری یعنی شکستن چندین لایه فرهنگی، اعتقادی و سنتی.کسی که مثل ما اعتقاد به سنتهای تاریخی و تکرار آنها دارد، روی خط باریک تاریخ، چشمبسته در حال بندبازی نیست؛ حرفهایش از جنس دیگری است، نه صرفاً درباره «خود».و چقدر این «خود» توی این کتاب تشریح میشود. من اصلاً نمیدانستم میشود اینقدر به خود نگاه کرد و اینقدر دربارهاش نوشت؛ آنقدر که فصل پایانی کتاب به معرفی و تشریح «۶۰ ژانر خود-روایتگری» اختصاص یافته است. مگر میشود حرف از «خود» باشد و سر و کله روانشناسی پیدا نشود؟ فروید و لاکان و یونگ و مابقی را هم در کتاب ملاقات میکنید.نکته آخری که میخواهم درباره کتاب بنویسم این است که مؤلف اصلاً به آینده «خودزندگینگاری دیجیتال» امیدوار نیست؛اینکه زندگیهای آنلاین وابسته به ابزارهایی هستند که دائماً آپدیت میشوند و آرشیوهای امنی ندارند،اینکه پخشهای زنده و لایوها، به عنوان پدیدههای برخط، مفهوم ماندگاری را تخریب کردهاند،اینکه به اشتراکگذاری حقیقت عریان زندگی، بیش از پیش در معرض دروغپردازی و زندگیهای پیشساخته قرار گرفته است،و اینکه داستان آدمها به «محتوایی برای فروش» و مخاطب به «مشتری» تبدیل شده است، همگی جای خود دارند!دغدغه اصلی نویسندگان این است که انسان دیجیتال روز به روز «خودش» را از دست میدهد. انگار آدمها دارند در مدارهای مجازی متکثر و پراکنده میشوند و مفهوم انسان در دنیای مدرن در حال رقیق شدن است.یک جمله در اواخر کتاب هست که میگوید: «شاید این خودزندگینگاریها در آیندهای که هنوز تصورش هم ممکن نیست، اندوختهای دلگرمکننده از خودهای گذشته و زندگیهای گذشته ما عرضه کنند.»همین الان که دارم این یادداشت را مینویسم، پسر اتیستیکم دارد به در اتاق مشت میزند. در بعضی افسانهها آمده: کسی که خون اژدها را بریزد، عمر جاویدان پیدا میکند. انسان میراست اما میتواند روایتی نامیرا داشته باشد.
@bookparty
مهمترین چیزی که من از یک یادداشت درباره کتاب میخواهم، این است که بدانم چرا باید این کتاب را بخوانم.پس دوست دارم ماجرای خودم و «ادبیات من» را اینطور شروع کنم که:یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم توی دهان اژدها هستم. (اشتباه نشود! این نوشته مروری بر «دسته چهارم» نیست!)پسرم تشخیص اوتیسم گرفت و دنیا به نظرم هر لحظه تاریکتر، تنگتر و خفهتر میآمد. بعد از چند ماه، آنقدر ژن ایرانی با خودم حمل میکردم که تصمیم بگیرم قبل از آنکه کاملا از حلقومش پایین بروم، زخمی به این هیولای نکبت بزنم. حتی اگر بلعیده شدنم امری محتوم است، لااقل بگذار آسان نباشد!شمشیری که من در سقف دهانش فرو کردم «روایت» بود. روایتی شخصی که بتواند داستانی با پیرنگ «تراژدی قربانی» را به داستانی درباره «قدرت بازمانده» تغییر دهد. ولی خب، جنگیدن هم فن میخواهد و اصولی دارد که باید بیاموزیم.«ادبیات من» کاملترین کتابی است که میتوانید راجع به فن روایت کردن بخوانید. همهچیز همینجا روبهرویتان است؛ تمام پیشینهها، نظریهها، گونهها، نقدها و آنچه که باید راجع به روایت شخصی بدانید، همگی در این کتاب مجموع شده است.وقتی این کتاب را به پایان برسانید ــ ولو اینکه مثل من ۸ ماه طول بکشد ــ احتمالاً تبدیل به یک منتقد روایت میشوید. دقیقاً میفهمید چرا یک روایت به دل مینشیند، چرا آن یکی «وایرال» میشود و یکی دیگر نه.و اما هشدار:اول؛ این کتاب روایتنویسی را به شما آموزش نمیدهد و تکنیک داستاننویسی ندارد. شاید به شما بگوید چرا یک قصه جذاب است، اما توضیحی برای چگونگی آن نمینویسد.دوم؛ کلماتش به اندازه فلسهای روی پوست اژدها سختاند! جملات طولانی مقالات علمی و اصطلاحاتی که دشوار به فارسی برمیگردند، زیاد در این کتاب دیده میشوند.این کتاب یک اعتراف صادقانه دارد: روایت، ابزار انسان غربی برای اثبات «انسان سوبژکتیو» به خودش است؛ کسی که میگوید من از عوالم غیب و معنویت بریدم و هنوز هستم، زنده ماندم و حالا داستانی برای گفتن دارم. کتاب نمونههای زیادی از خاطرهپردازیها پیرامون مسائل جنسی دارد؛ خب حق هم بدهیم! انسان سوبژکتیو چه دارد جز بدنش و لحظهای که در آن میزید!ادعای دوم و جذاب کتاب این است که روایت شخصی، یک فرم مسیحی است که از دل تاریخ خطی برمیآید. (اساساً آغاز خودزندگینگاری را کتاب «اعترافات آگوستین قدیس/۳۹۷ میلادی» میدانند). خودافشاگری که بنمایه روایت شخصی است، برای یک مسیحی که تمام اجدادش در اتاقکهای اعتراف کلیسا نشستهاند و با پرداخت هزینهاش رستگار شدهاند، بسیار آسانتر است. اما برای یک شرقی مسلمان که نسلدرنسل به محجوبی و مستوری توصیه شده، خودافشاگری یعنی شکستن چندین لایه فرهنگی، اعتقادی و سنتی.کسی که مثل ما اعتقاد به سنتهای تاریخی و تکرار آنها دارد، روی خط باریک تاریخ، چشمبسته در حال بندبازی نیست؛ حرفهایش از جنس دیگری است، نه صرفاً درباره «خود».و چقدر این «خود» توی این کتاب تشریح میشود. من اصلاً نمیدانستم میشود اینقدر به خود نگاه کرد و اینقدر دربارهاش نوشت؛ آنقدر که فصل پایانی کتاب به معرفی و تشریح «۶۰ ژانر خود-روایتگری» اختصاص یافته است. مگر میشود حرف از «خود» باشد و سر و کله روانشناسی پیدا نشود؟ فروید و لاکان و یونگ و مابقی را هم در کتاب ملاقات میکنید.نکته آخری که میخواهم درباره کتاب بنویسم این است که مؤلف اصلاً به آینده «خودزندگینگاری دیجیتال» امیدوار نیست؛اینکه زندگیهای آنلاین وابسته به ابزارهایی هستند که دائماً آپدیت میشوند و آرشیوهای امنی ندارند،اینکه پخشهای زنده و لایوها، به عنوان پدیدههای برخط، مفهوم ماندگاری را تخریب کردهاند،اینکه به اشتراکگذاری حقیقت عریان زندگی، بیش از پیش در معرض دروغپردازی و زندگیهای پیشساخته قرار گرفته است،و اینکه داستان آدمها به «محتوایی برای فروش» و مخاطب به «مشتری» تبدیل شده است، همگی جای خود دارند!دغدغه اصلی نویسندگان این است که انسان دیجیتال روز به روز «خودش» را از دست میدهد. انگار آدمها دارند در مدارهای مجازی متکثر و پراکنده میشوند و مفهوم انسان در دنیای مدرن در حال رقیق شدن است.یک جمله در اواخر کتاب هست که میگوید: «شاید این خودزندگینگاریها در آیندهای که هنوز تصورش هم ممکن نیست، اندوختهای دلگرمکننده از خودهای گذشته و زندگیهای گذشته ما عرضه کنند.»همین الان که دارم این یادداشت را مینویسم، پسر اتیستیکم دارد به در اتاق مشت میزند. در بعضی افسانهها آمده: کسی که خون اژدها را بریزد، عمر جاویدان پیدا میکند. انسان میراست اما میتواند روایتی نامیرا داشته باشد.
@bookparty
۱۴۱
۱۶:۴۱
۱۴۴
۴:۲۶
بسمالله اولین چیزی که باید در مورد این کتاب بدانید این است که روانشناسی عمومی نیست. راستش را بخواهید برایم سوال بود چرا با وجود اینکه بخش زیادی از کتاب به تشریح عملکرد مغز و اصطلاحات تخصصی روانپزشکی میپردازد، اینقدر معروف شده!به وسوسه رها کردنْ غلبه کردم و تا آخر خواندمش و به جواب سوالم رسیدم:نیمی از کتاب به ذکر موارد بالینی و صحبتهای مراجعین و آزمایش روی افراد و گروهها میگذرد و کاملا پرداخت «داستانی» دارد؛ آنهم با درونمایه پورن و وحشت! خب چه قصهای از این جالبتر؟ آنقدر نویسنده خوب داستانپردازی میکرد که با خواندن هر نمونه بالینی، مغزمان تروماتایز میشد.
یک چهارم از کتاب هم اطلاعات به درد بخوری برای مخاطب عام داشت که همه را با هایلایتر شکار کردم. چهار راهکار برای خروج مغز از حالت تروما پیشنهاد میدهد که البته موثرترین و آسانترین آن را «تشکیل حلقه حمایتی» برای فرد درگیر میداند.
اما برای من که علاقه وافری به فرامتن دارم، کتاب تصویر ترسناک و فروپاشیدهای از جامعه آمریکا ساخت! آمارهای عجیب و غریب از جنایتها و خشونتها و تجاوزها علیه کودکان و افراد زیر پانزده سال، تکان دهنده بود. سه میلیون کودک برای آمار «سالانه» خشونت و تجاوز در یک کشور دیوانگی است! بسل ون کولک اعلام میکند تعداد آمریکاییهایی که توسط همسر یا اعضای خانوادهشان کشته شدند از کل تلفات عراق و افغانستان خیلی بیشتر است! حرف از عراق شد؛ خود نویسنده هم متحیر است که در «فلوجه» دقیقا چه بلایی سر ارتش آمریکا آمده که بازماندگانش همه اختلال «اضطراب پس از سانحه» گرفتهاند.کتاب را تمام میکنم و داستان تک تک آن کودکان معصومی که توسط محارمشان بهشان تجاوز شد از ذهنم پاک نمیشود. انتهای آزادی جنسی در جامعه، توی کوچه رقصیدن و خندیدن به وقت بوسیدن نیست. اینجا، توی این کتاب، آخرش را نوشته. بخوانیدش.
@bookparty
یک چهارم از کتاب هم اطلاعات به درد بخوری برای مخاطب عام داشت که همه را با هایلایتر شکار کردم. چهار راهکار برای خروج مغز از حالت تروما پیشنهاد میدهد که البته موثرترین و آسانترین آن را «تشکیل حلقه حمایتی» برای فرد درگیر میداند.
اما برای من که علاقه وافری به فرامتن دارم، کتاب تصویر ترسناک و فروپاشیدهای از جامعه آمریکا ساخت! آمارهای عجیب و غریب از جنایتها و خشونتها و تجاوزها علیه کودکان و افراد زیر پانزده سال، تکان دهنده بود. سه میلیون کودک برای آمار «سالانه» خشونت و تجاوز در یک کشور دیوانگی است! بسل ون کولک اعلام میکند تعداد آمریکاییهایی که توسط همسر یا اعضای خانوادهشان کشته شدند از کل تلفات عراق و افغانستان خیلی بیشتر است! حرف از عراق شد؛ خود نویسنده هم متحیر است که در «فلوجه» دقیقا چه بلایی سر ارتش آمریکا آمده که بازماندگانش همه اختلال «اضطراب پس از سانحه» گرفتهاند.کتاب را تمام میکنم و داستان تک تک آن کودکان معصومی که توسط محارمشان بهشان تجاوز شد از ذهنم پاک نمیشود. انتهای آزادی جنسی در جامعه، توی کوچه رقصیدن و خندیدن به وقت بوسیدن نیست. اینجا، توی این کتاب، آخرش را نوشته. بخوانیدش.
@bookparty
۱۳۹
۱۹:۰۲
بازارسال شده از صدایم کن
قصههایی که میآیند
بسمالله آدم وقتی پسرش در اورژانس بیمارستان کودکان بستری است، ناهار چه میپزد؟ مثل مسخ شدهها پنج دقیقه زل زدم به قفسههای یخچال و محتویاتش. در کمد حبوبات را مدام باز و بسته میکردم. هربار قوطیهای داخل را میدیدم اما تشخیص نمیدادم چیستند. میبستم و دوباره باز میکردم. برقها رفته بود. به فاصله زیاد عدد ۵ و ۲۰۰ فکر میکردم. علی ۱۹۵ پلاکت کمتر از حد نرمال دارد. علی با شوهرم ماند بیمارستان. بخش خون، تخت خالی نداشت. من باید برمیگشتم.هیچکس نخواست- حتی اگر میخواست هم نمیتوانست- محمد را نگه دارد. اتیسم مثل یک طلسم مرا از اندوههای بیشتر و عمیقتر محافظت میکند؟ پرستار گفته بود «اگه به تزریق پلاکت برسه، حداقل یه ماه مهمون ماست!» فکر کردم بالاخره مرخصیهای شوهرم تمام میشود. آنوقت خانوادههامان مجبور میشوند پا توی دنیای خاص محمد بگذارند؛ مثل آلیسی در سرزمین عجایب!من باید بالای سر تخت علی بنشینم و آنها دنبال محمد بدوند. باز هم مثل دویدن بدنبال خرگوشی که بیدلیل دیرش شده است.ارتباط با محمد غیرممکن نیست فقط سخت است و زمان بیشتری میبرد؛ خیلی بیشتر.دستورالعمل هم میخواهد. مثلا باید تنگ آبی با محلول کوچککننده بگذارم برایشان که رویش نوشته «منو بنوش!» برای وقتی که محمد بیدلیل توی اتاقی نمیرود یا لباسی را نمیپوشد. باید کوچک شوند؛ در موضعی پایینتر از محمد بنشینند تا باهاش حرف بزنند.تکه کیکی بزرگکننده را بگذارم دم دستشان با برچسب «منو بخور!» برای وقتی که محمد چیزی گران یا عتیقه را میشکند. آدمها باید قدر یک «بالغ فداکار» که سلامت روان بالایی دارد، قد بکشند. تا بلکه خشمشان قابل کنترل شود.آدم وقتی پسرش بخاطر پلاکت خون پایین توی بیمارستان بستری است، باید غذای دلخواه دختر و پسر دیگرش را بپزد. یکهو قوه تشخیصم بر میگردد. ظرف عدس را از کابینت بیرون میکشم. فردا باید آلیسها -یعنی مادر و مادرشوهرم- را با محمد تنها بگذارم و بروم بیمارستان؛ بروم توی قصه دیگری.شاید مثل دروتی که با طوفانی سر از شهر اُز درآورد!
@callmeplz
بسمالله آدم وقتی پسرش در اورژانس بیمارستان کودکان بستری است، ناهار چه میپزد؟ مثل مسخ شدهها پنج دقیقه زل زدم به قفسههای یخچال و محتویاتش. در کمد حبوبات را مدام باز و بسته میکردم. هربار قوطیهای داخل را میدیدم اما تشخیص نمیدادم چیستند. میبستم و دوباره باز میکردم. برقها رفته بود. به فاصله زیاد عدد ۵ و ۲۰۰ فکر میکردم. علی ۱۹۵ پلاکت کمتر از حد نرمال دارد. علی با شوهرم ماند بیمارستان. بخش خون، تخت خالی نداشت. من باید برمیگشتم.هیچکس نخواست- حتی اگر میخواست هم نمیتوانست- محمد را نگه دارد. اتیسم مثل یک طلسم مرا از اندوههای بیشتر و عمیقتر محافظت میکند؟ پرستار گفته بود «اگه به تزریق پلاکت برسه، حداقل یه ماه مهمون ماست!» فکر کردم بالاخره مرخصیهای شوهرم تمام میشود. آنوقت خانوادههامان مجبور میشوند پا توی دنیای خاص محمد بگذارند؛ مثل آلیسی در سرزمین عجایب!من باید بالای سر تخت علی بنشینم و آنها دنبال محمد بدوند. باز هم مثل دویدن بدنبال خرگوشی که بیدلیل دیرش شده است.ارتباط با محمد غیرممکن نیست فقط سخت است و زمان بیشتری میبرد؛ خیلی بیشتر.دستورالعمل هم میخواهد. مثلا باید تنگ آبی با محلول کوچککننده بگذارم برایشان که رویش نوشته «منو بنوش!» برای وقتی که محمد بیدلیل توی اتاقی نمیرود یا لباسی را نمیپوشد. باید کوچک شوند؛ در موضعی پایینتر از محمد بنشینند تا باهاش حرف بزنند.تکه کیکی بزرگکننده را بگذارم دم دستشان با برچسب «منو بخور!» برای وقتی که محمد چیزی گران یا عتیقه را میشکند. آدمها باید قدر یک «بالغ فداکار» که سلامت روان بالایی دارد، قد بکشند. تا بلکه خشمشان قابل کنترل شود.آدم وقتی پسرش بخاطر پلاکت خون پایین توی بیمارستان بستری است، باید غذای دلخواه دختر و پسر دیگرش را بپزد. یکهو قوه تشخیصم بر میگردد. ظرف عدس را از کابینت بیرون میکشم. فردا باید آلیسها -یعنی مادر و مادرشوهرم- را با محمد تنها بگذارم و بروم بیمارستان؛ بروم توی قصه دیگری.شاید مثل دروتی که با طوفانی سر از شهر اُز درآورد!
@callmeplz
۱
۷:۲۴