بسمالله
اگر شما هم پنجاه روز کف خیابان بودید و الان نگران مذاکرات هستید، این متن مال شماست. میخواهم بگویم تبریک! شما در آستانه قاسم سلیمانی شدن هستید.
روزی که توییت عراقچی (درباره باز شدن تنگه هرمز) منتشر و بعد از ساعتی حذف و خودش هم به کمیسیون امنیت ملی احضار شد، خیلی بهم ریختم. میدانستم اگر تاکید آقا مجتبی نبود عمرا دیگر پایم را توی خیابان میگذاشتم. چرا دیپلماسی مقدس شده و مردم و حضورشان شده ابزار؟ مگر برعکسش درست نیست؟ آنهم این دیپلماسی، با این سابقه خراب! با این دشمن وقیحتر و وحشیتر از همیشه! حتی دیدم این حس شکست دارد مثل ماری میخزد توی وجودم. صدایی توی سرم نعره میزد:هرچقدر صادق باشی باز دروغ برنده است!هرچقدر فداکار باشی باز میوهاش را منفعتطلب میچیند!هرچقدر وفادار باشی، از خیانت دیدن مصون نخواهی ماند!این کتاب مثل فرشته رسید و نجاتم داد. یعنی نشست و شریان خشمم را با چیزی محکم بست. زخم ناامیدی را شکافت و زهر غم را مکید و بیرون ریخت.حقیقتش این است که تمام خوندلهای حاج قاسم و شب بیداریها و قتلگاه خانطومان و دیدن اشک دختران شهدای مدافع حرم، با یک تماس آقای ظریف به ثمر نهایی نرسید. حاج قاسم سالها در غربت طعنه و تهمت جنگید. دیو هفت سر و هفت دم داعش را شکست داد، مچاله کرد، کوچک کرد. آنقدر که همه توی ادلب سوریه جا شدند. قرار به انتقالشان و اتمام قطعی حضور داعش در شام بود که آقای ظریف گفتند که داعش نمیرود! میماند در ادلب و تحت نظر ترکیه(!) به حیات محدود خود ادامه میدهد.شهید امیرعبدالهیان در کتابش میگوید شهید سلیمانی را آرام میکردم در حالیکه خودم ناگهان از سمت معاونت وزارت خارجه عزل شده بودم!حاج قاسم نه مایوس شد نه منفعل. باز ماند و با همان دولت، با همان تفکر غربگرا کار کرد. بیشتر و محکمتر از قبل.دیدم من نسبت به او کاری نکردم. بهایی ندادم. چرا به خودم حق نشستن و بریدن و رها کردن میدهم؟حالا آمدم بگویم بدون توهین به مذاکرهکنندگان و برهم زدن اتحاد ملت و ضعیف کردن جایگاه رهبری(!) مذاکرات محکوم به شکست است.مذاکره، یک سلاح با برچسب Made in USA است که برای هیچ کشور دیگری کار نمیکند.مذاکره میکنیم وآمریکا بدعهدی میکنددروغ میگویدپروپاگاندای پیروزی خودش و تحقیر ایران راه میاندازدامتیاز نمیدهد و امتیاز میگیردجز به تسلیم بدون قید و شرط و بلعیدن ایران راضی نیستو در آخر باز هم میز مذاکرات را میکوبد توی سرمان.ما باز تا فرمان رهبر توی خیابان میمانیم و از جمهوری اسلامی دفاع میکنیم.اینها را اینجا ثبت میکنم و پاسخگویش خواهم بود. برخلاف آن آدمها و تریبونهایی که پشت اتحاد و هماهنگی سران نظام با رهبر, سخت به سفیدشویی مذاکره با آمریکا مشغولند و هیچگاه پاسخگو نیستند، مثل بانیان برجام!
@bookparty
اگر شما هم پنجاه روز کف خیابان بودید و الان نگران مذاکرات هستید، این متن مال شماست. میخواهم بگویم تبریک! شما در آستانه قاسم سلیمانی شدن هستید.
روزی که توییت عراقچی (درباره باز شدن تنگه هرمز) منتشر و بعد از ساعتی حذف و خودش هم به کمیسیون امنیت ملی احضار شد، خیلی بهم ریختم. میدانستم اگر تاکید آقا مجتبی نبود عمرا دیگر پایم را توی خیابان میگذاشتم. چرا دیپلماسی مقدس شده و مردم و حضورشان شده ابزار؟ مگر برعکسش درست نیست؟ آنهم این دیپلماسی، با این سابقه خراب! با این دشمن وقیحتر و وحشیتر از همیشه! حتی دیدم این حس شکست دارد مثل ماری میخزد توی وجودم. صدایی توی سرم نعره میزد:هرچقدر صادق باشی باز دروغ برنده است!هرچقدر فداکار باشی باز میوهاش را منفعتطلب میچیند!هرچقدر وفادار باشی، از خیانت دیدن مصون نخواهی ماند!این کتاب مثل فرشته رسید و نجاتم داد. یعنی نشست و شریان خشمم را با چیزی محکم بست. زخم ناامیدی را شکافت و زهر غم را مکید و بیرون ریخت.حقیقتش این است که تمام خوندلهای حاج قاسم و شب بیداریها و قتلگاه خانطومان و دیدن اشک دختران شهدای مدافع حرم، با یک تماس آقای ظریف به ثمر نهایی نرسید. حاج قاسم سالها در غربت طعنه و تهمت جنگید. دیو هفت سر و هفت دم داعش را شکست داد، مچاله کرد، کوچک کرد. آنقدر که همه توی ادلب سوریه جا شدند. قرار به انتقالشان و اتمام قطعی حضور داعش در شام بود که آقای ظریف گفتند که داعش نمیرود! میماند در ادلب و تحت نظر ترکیه(!) به حیات محدود خود ادامه میدهد.شهید امیرعبدالهیان در کتابش میگوید شهید سلیمانی را آرام میکردم در حالیکه خودم ناگهان از سمت معاونت وزارت خارجه عزل شده بودم!حاج قاسم نه مایوس شد نه منفعل. باز ماند و با همان دولت، با همان تفکر غربگرا کار کرد. بیشتر و محکمتر از قبل.دیدم من نسبت به او کاری نکردم. بهایی ندادم. چرا به خودم حق نشستن و بریدن و رها کردن میدهم؟حالا آمدم بگویم بدون توهین به مذاکرهکنندگان و برهم زدن اتحاد ملت و ضعیف کردن جایگاه رهبری(!) مذاکرات محکوم به شکست است.مذاکره، یک سلاح با برچسب Made in USA است که برای هیچ کشور دیگری کار نمیکند.مذاکره میکنیم وآمریکا بدعهدی میکنددروغ میگویدپروپاگاندای پیروزی خودش و تحقیر ایران راه میاندازدامتیاز نمیدهد و امتیاز میگیردجز به تسلیم بدون قید و شرط و بلعیدن ایران راضی نیستو در آخر باز هم میز مذاکرات را میکوبد توی سرمان.ما باز تا فرمان رهبر توی خیابان میمانیم و از جمهوری اسلامی دفاع میکنیم.اینها را اینجا ثبت میکنم و پاسخگویش خواهم بود. برخلاف آن آدمها و تریبونهایی که پشت اتحاد و هماهنگی سران نظام با رهبر, سخت به سفیدشویی مذاکره با آمریکا مشغولند و هیچگاه پاسخگو نیستند، مثل بانیان برجام!
@bookparty
۱۷۱
۲۳:۰۸
۴۴۱
۲:۰۵
۱۱۸
۲:۴۱
فقط متن موسیقی
تو موشک زدی و تمام آفریقا از شادی گریستموشک تو صدای مظلوم بود که به گوش ظالم میرسیدتو نظام بردهداری را شکستیتو روی زخمهای تن ما مرهم گذاشتیصدای مالکوم ایکس در صفیر موشک استفرزندان ماندلا پشت شما هستند🥹
@Bookparty
@Bookparty
۹۱
۱۴:۲۰
بازارسال شده از 🎒 وَهَبْ
حقایقی درباره کتاب دو قرن سکوت مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب خیلیها کتاب «دو قرن سکوت» را سندی بر خشونت اسلام میداننداما در این ویدیو، پشتپرده و واقعیتهای کمتر شنیدهشدهاش را میگوییم.#پیشنهاد_مطالعه
@vahab313
۹
۱۰:۰۱
بازارسال شده از صدایم کن
بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم؛
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
چند نفر از دوستانم خواستهاند یک روایت از نوشتن بنویسم؛ یک متن خودبازتابانه. همانطور که یک روز عالی، از خواب خوب شب قبلش شروع میشود. یک نوشتن خوب هم به خواندن مفید و به اندازه قبلش بستگی دارد.پس قبل از هرچیز باید بگویم چه میخوانم و چطور میخوانم. من یک دفتر مطالعه دارم.چندین جدول در آن ترسیم کردهام. یکی برای نام کتابهای خوانده شده به تفکیک فصل است. دارد سنم به چهل میرسد و دیگر ولع بالا بردن آمار تعداد کتابها را ندارم.جدول تفکیک ماهانه و هفتگی را کنار گذاشتم. صفحه چالش صد کتاب در سال را هم همینطور. حتی یک صفحه گذاشتم برای کتابهای نیمه رها شده. ما در بهترین حالت طول عمر، بدون احتساب زوال عقل و چشم نهایتا پنج هزار جلد کتاب میتوانیم بخوانیم. چرا باید کتابی تاریک یا نچسب یا بیفایده را انتها ادامه بدهیم؟فقط چون مد است یا فلانی گفته یا کلی پولش را دادهایم؟دلم میخواهد یک زمستان سه هزار صفحه کلیدر را بخوانم و بهار را بگذارم برای هفت جلدی آتش بدون دود. برای تابستان با قطار آناکارنینا برویم روسیه. تا حوالی رود دُن؛ دنِ آرام.برای هر کتاب یک ردیاب میکشم که خانههایش ده صفحه ده صفحه جلو میروند. شبها قبل خواب، رنگ کردنشان برابر با آرامش مدیتیشن است.جهان با خواندن رمانهای بلند آهستهتر میگذرد. در این دنیای عجول و شمارشگر که انسان را هم به چشم بخشی از فرآیند تولید و بهرهوری میبیند، رمانهای بلند غنیمتاند.حس میکنم اگر نخوانم مغزم را از دست میدهم. انگار این ویدیوهای کوتاه و محتواهای چندثانیهای، سلولهای اندیشیدنم را میجوند؛ درست مثل جسمی که میان میلیونها کرم و مورچه محاصره شده باشد.همانطور که لقمه نیمه جویدهْ تمام گوارش را بهم میریزد، اسکرول کردن هم هاضمه ذهن را ضعیف و نابود میکند.با اینهمه مشکل بدی با کتابها دارم. اینکه هیچ کتابی را نمیتوانم سرسری بخوانم. باید مداد کنارم باشد و حسابی شخصیاش کنم. تاریخ شروع بزنم و بنویسم این کتاب چطور سر و کلهاش توی زندگی من پیدا شده. خریدهام یا هدیه گرفتهام؟ اصلا چرا دارم میخوانمش. همیشه یک کلید طراحی میکنم برای صفحه اول. مثلا:دایره سیاه؛ مهم. انتقال به یادداشت و خلاصهدایره تو خالی؛ اصطلاح جدیدمربع سیاه؛ چه باحال! چه عجیب! چه جدید!مربعی با یک تیک وسطش؛ نویسنده کلمهای را معنا یا بازتعریف کرده.دو خط موازی کوتاه؛ واژه جدیدیک خط؛ فکرم را درگیر کردیک قلب تو خالی؛ در این پاراگراف چقدر خوش گذشت!یک قلب سیاه؛ دارم فهم میکنم.
حاشیه کتابهایم پر است از نوشته. چیزی که از ذهنم گذشته. خاطرهای که یادم افتاده. سوالی که به ذهنم خطور کرده. تحسین نویسنده و گاهی هم فحشی، چیزی!گاهی جملهای از کتاب، به فکری در ذهن متصل میشود و جرقهی معنایی جدیدی میزند. درست همینجا، همین لحظه، هیجانِ ناب کتابخوانی است. اصلاً تمام این کاغذسازها، مرکبِ کاتبان، متصدیان چاپ، انجمنهای کتابخوانی و حتی بوکبلاگرها، دارند نانِ همین یک لحظه را میخورند؛ لحظهی «یافتن».
یک آدم فوتبالی شاید این شعف را در لحظهی گل پیروزی در دقیقهی ۹۷ درک کند؛ یک مادر، با شنیدن اولین کلمهی معنادارِ فرزندش و یک باغبان، با دیدن اولین غنچهی سحرگاهی در روزهای آخر اسفند. این همان شادمانی قلبی است که هیچکس نمیتواند تعلقش را از تو سلب کند؛ انگار یک فاکتور دیانای میشود و مینشیند توی ژنوم آدم.هایلایترها و برچسب رنگی و برگه یادداشتهای شفاف هم امتحان کردم. آنها را میگذارم برای کتابهایی که خواندنشان سخت ولی واجب است. اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. قسمت اولادامه دارد...
@callmeplz
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
چند نفر از دوستانم خواستهاند یک روایت از نوشتن بنویسم؛ یک متن خودبازتابانه. همانطور که یک روز عالی، از خواب خوب شب قبلش شروع میشود. یک نوشتن خوب هم به خواندن مفید و به اندازه قبلش بستگی دارد.پس قبل از هرچیز باید بگویم چه میخوانم و چطور میخوانم. من یک دفتر مطالعه دارم.چندین جدول در آن ترسیم کردهام. یکی برای نام کتابهای خوانده شده به تفکیک فصل است. دارد سنم به چهل میرسد و دیگر ولع بالا بردن آمار تعداد کتابها را ندارم.جدول تفکیک ماهانه و هفتگی را کنار گذاشتم. صفحه چالش صد کتاب در سال را هم همینطور. حتی یک صفحه گذاشتم برای کتابهای نیمه رها شده. ما در بهترین حالت طول عمر، بدون احتساب زوال عقل و چشم نهایتا پنج هزار جلد کتاب میتوانیم بخوانیم. چرا باید کتابی تاریک یا نچسب یا بیفایده را انتها ادامه بدهیم؟فقط چون مد است یا فلانی گفته یا کلی پولش را دادهایم؟دلم میخواهد یک زمستان سه هزار صفحه کلیدر را بخوانم و بهار را بگذارم برای هفت جلدی آتش بدون دود. برای تابستان با قطار آناکارنینا برویم روسیه. تا حوالی رود دُن؛ دنِ آرام.برای هر کتاب یک ردیاب میکشم که خانههایش ده صفحه ده صفحه جلو میروند. شبها قبل خواب، رنگ کردنشان برابر با آرامش مدیتیشن است.جهان با خواندن رمانهای بلند آهستهتر میگذرد. در این دنیای عجول و شمارشگر که انسان را هم به چشم بخشی از فرآیند تولید و بهرهوری میبیند، رمانهای بلند غنیمتاند.حس میکنم اگر نخوانم مغزم را از دست میدهم. انگار این ویدیوهای کوتاه و محتواهای چندثانیهای، سلولهای اندیشیدنم را میجوند؛ درست مثل جسمی که میان میلیونها کرم و مورچه محاصره شده باشد.همانطور که لقمه نیمه جویدهْ تمام گوارش را بهم میریزد، اسکرول کردن هم هاضمه ذهن را ضعیف و نابود میکند.با اینهمه مشکل بدی با کتابها دارم. اینکه هیچ کتابی را نمیتوانم سرسری بخوانم. باید مداد کنارم باشد و حسابی شخصیاش کنم. تاریخ شروع بزنم و بنویسم این کتاب چطور سر و کلهاش توی زندگی من پیدا شده. خریدهام یا هدیه گرفتهام؟ اصلا چرا دارم میخوانمش. همیشه یک کلید طراحی میکنم برای صفحه اول. مثلا:دایره سیاه؛ مهم. انتقال به یادداشت و خلاصهدایره تو خالی؛ اصطلاح جدیدمربع سیاه؛ چه باحال! چه عجیب! چه جدید!مربعی با یک تیک وسطش؛ نویسنده کلمهای را معنا یا بازتعریف کرده.دو خط موازی کوتاه؛ واژه جدیدیک خط؛ فکرم را درگیر کردیک قلب تو خالی؛ در این پاراگراف چقدر خوش گذشت!یک قلب سیاه؛ دارم فهم میکنم.
حاشیه کتابهایم پر است از نوشته. چیزی که از ذهنم گذشته. خاطرهای که یادم افتاده. سوالی که به ذهنم خطور کرده. تحسین نویسنده و گاهی هم فحشی، چیزی!گاهی جملهای از کتاب، به فکری در ذهن متصل میشود و جرقهی معنایی جدیدی میزند. درست همینجا، همین لحظه، هیجانِ ناب کتابخوانی است. اصلاً تمام این کاغذسازها، مرکبِ کاتبان، متصدیان چاپ، انجمنهای کتابخوانی و حتی بوکبلاگرها، دارند نانِ همین یک لحظه را میخورند؛ لحظهی «یافتن».
یک آدم فوتبالی شاید این شعف را در لحظهی گل پیروزی در دقیقهی ۹۷ درک کند؛ یک مادر، با شنیدن اولین کلمهی معنادارِ فرزندش و یک باغبان، با دیدن اولین غنچهی سحرگاهی در روزهای آخر اسفند. این همان شادمانی قلبی است که هیچکس نمیتواند تعلقش را از تو سلب کند؛ انگار یک فاکتور دیانای میشود و مینشیند توی ژنوم آدم.هایلایترها و برچسب رنگی و برگه یادداشتهای شفاف هم امتحان کردم. آنها را میگذارم برای کتابهایی که خواندنشان سخت ولی واجب است. اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. قسمت اولادامه دارد...
@callmeplz
۱
۹:۲۳
بازارسال شده از صدایم کن
بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
قسمت دوم
اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. من شش نوع ختم را دنبال میکنم. اولی که برچسبش زرد است. صرفا برای حظ بردن است، برای کسب نور. مثل اینکه بروی بنشینی توی صحن امام حسین و فقط بخواهی آنجا باشی. یک حضور که مداومتش انگار تو را مثل رگهای از آفتاب میکند؛ وصل به خورشید.دومی برچسب سبز دارد. رویش نوشتهام رشدها. یعنی این صفحه که خواندم خدا گفت چه بکنم که در من یک تغییر انفسی ایجاد کند؟ قرض؟ نماز؟ دقت در کائنات؟ فکر کردن به تاریخ؟ ایمان به غیب ؟میگردم و پلههای این نردبان را پیدا میکنم.سومی برعکس. سقوطها را رصد میکنم و برچسبش هم قرمز است. این ختم مثل کانال قیمت دلار فردایی است. خدا میگوید کجا سرمایه بگذاری سوخت میشود. هشدار میدهد که مزنه همین جنس که در دنیا مفت میخری در آخرت چند است. چهارمی راهبرد آیات است. چرا اینجا انّ گفت آنجا إنّما؟ وقتی لن سر آیهای میآید انگار یکی میکوبد تخت سینهات و هل میخوری عقب. خدا هروقت میخواهد از نیت اصلی و مخفی دلها بگوید ته آیه خبیر میگذارد.خب خدا میتوانست بگوید من برای بندهام کافی هستم. اما تعمدا گذاشتش در قالب سوال که اشک آدم را در بیاورد؛ من برات کافی نیستم؟پنجمی را با بنفش نشان کردم. وقت خواندن فقط دل میدهم به قصهها. دقت میکنم کدام شخصیت از کجای قصهآمد. توی سوره یس یک مردی از انتهای شهر دوید و آمد توی دل ماجرا. ولی مادر موسی و مریم از اول هستند. مخفیترین نیتها و دلهرههایشان موضوعیت دارد. اصلا کسی دقت کرده خواهرهایی که قرآن به داستانشان اشاره میکند چقدر خوبند؟ ولی برادرها! هابیل و قابیل! برادران یوسف! حتی موسی و هارون هم کارشان به درگیری کشید!ختم نارنجی ششمْ در جستجوی یک کلمه است، ایمان. آدم همه معارف دینی و معنوی را بلد باشد ولی به آنها ایمان نداشته باشد به چه درد میخورد؟ ایمان به غیب خیلی چیز سختی است. صدقه بدهی و مال و اموالت اضافه شود؟ مثل اینست که بگویند به جای در از پنجره برو امنتر است! خدا پیامبرش را یک شب با کدام خط هوایی از شبه جزیره عربستان برداشت برد فلسطین و حوالی مدیترانه؟ تازه کاش اینجا سفر تمام میشد. بلیط بعدیاش به معراج بود! من دلم ایمان میخواهد. حس میکنم این دنیا صحنهایست که تا عینک 3D ایمان روی چشمهایت نباشد هیچ چیز نمیبینی. به قول قرآن «اعمی» و گنگ فقط زل میزنی به پرده سفید زندگی.
ادامه دارد...
@callmelz
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
قسمت دوم
اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. من شش نوع ختم را دنبال میکنم. اولی که برچسبش زرد است. صرفا برای حظ بردن است، برای کسب نور. مثل اینکه بروی بنشینی توی صحن امام حسین و فقط بخواهی آنجا باشی. یک حضور که مداومتش انگار تو را مثل رگهای از آفتاب میکند؛ وصل به خورشید.دومی برچسب سبز دارد. رویش نوشتهام رشدها. یعنی این صفحه که خواندم خدا گفت چه بکنم که در من یک تغییر انفسی ایجاد کند؟ قرض؟ نماز؟ دقت در کائنات؟ فکر کردن به تاریخ؟ ایمان به غیب ؟میگردم و پلههای این نردبان را پیدا میکنم.سومی برعکس. سقوطها را رصد میکنم و برچسبش هم قرمز است. این ختم مثل کانال قیمت دلار فردایی است. خدا میگوید کجا سرمایه بگذاری سوخت میشود. هشدار میدهد که مزنه همین جنس که در دنیا مفت میخری در آخرت چند است. چهارمی راهبرد آیات است. چرا اینجا انّ گفت آنجا إنّما؟ وقتی لن سر آیهای میآید انگار یکی میکوبد تخت سینهات و هل میخوری عقب. خدا هروقت میخواهد از نیت اصلی و مخفی دلها بگوید ته آیه خبیر میگذارد.خب خدا میتوانست بگوید من برای بندهام کافی هستم. اما تعمدا گذاشتش در قالب سوال که اشک آدم را در بیاورد؛ من برات کافی نیستم؟پنجمی را با بنفش نشان کردم. وقت خواندن فقط دل میدهم به قصهها. دقت میکنم کدام شخصیت از کجای قصهآمد. توی سوره یس یک مردی از انتهای شهر دوید و آمد توی دل ماجرا. ولی مادر موسی و مریم از اول هستند. مخفیترین نیتها و دلهرههایشان موضوعیت دارد. اصلا کسی دقت کرده خواهرهایی که قرآن به داستانشان اشاره میکند چقدر خوبند؟ ولی برادرها! هابیل و قابیل! برادران یوسف! حتی موسی و هارون هم کارشان به درگیری کشید!ختم نارنجی ششمْ در جستجوی یک کلمه است، ایمان. آدم همه معارف دینی و معنوی را بلد باشد ولی به آنها ایمان نداشته باشد به چه درد میخورد؟ ایمان به غیب خیلی چیز سختی است. صدقه بدهی و مال و اموالت اضافه شود؟ مثل اینست که بگویند به جای در از پنجره برو امنتر است! خدا پیامبرش را یک شب با کدام خط هوایی از شبه جزیره عربستان برداشت برد فلسطین و حوالی مدیترانه؟ تازه کاش اینجا سفر تمام میشد. بلیط بعدیاش به معراج بود! من دلم ایمان میخواهد. حس میکنم این دنیا صحنهایست که تا عینک 3D ایمان روی چشمهایت نباشد هیچ چیز نمیبینی. به قول قرآن «اعمی» و گنگ فقط زل میزنی به پرده سفید زندگی.
ادامه دارد...
@callmelz
۱
۹:۰۳
بازارسال شده از صدایم کن
بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت سوم
واقعیت این است که من با استعداد شخصی یا بهطور فیالبداهه به این روش از خواندن و این لایههای عمیق نرسیدم. من این عینک را از آدمهای کتابخوانِ حرفهای قرض گرفتم. آموختم که میشود لای سطرها زیست و از کلمات، راهبرد استخراج کرد. مهمترین و متخصصترین کتابخوانی که میشناختم، سیدعلی خامنهای بود؛ ناخدایی که بلد است چطور در این دریای بیکرانِ واژهها، مسیرهای پنهان را پیدا کند. اشتیاق من برای یافتن مهارت کار با سکّان و قطبنما، حتی به مرزهای رویا هم نفوذ کرد:یک شب خواب دیدم که با جمعی به دیدار رهبر رفتیم. حضرت آقا با دشداشه و عرقچین سفید کنار کتابخانهای پر از کتاب نشسته بود. قلمی دستش بود و دفترچهای روی پایش. هرکس از ایشان چیزی میخواست؛ انگشتر، سجاده، چفیه، یک خرمای دعا خوانده. نوبت من شد. گفتم: «میشه دفتر یادداشتتون رو بخونم؟» از خواب که بیدار شدم مطمئن بودم بیشتر از هر چیزی توی دنیا، دلم میخواهد بفهمم که «او» چطور فکر میکند. آن بالا، روی قله تاریخ تشیع نشسته است و چه میبیند. کدام وجه یک مسئله، یک پیروزی، یک ناکامی، اول به چشمش میآید. منظومه فکری حضرت آقا مثل نقشه ورود به جزیره گنج بود.خوب یادم است در مسجد میدان امام حسین تهران، پا به اولین قایق گذاشتم و راهی شدم: کتاب «دغدغههای فرهنگی». ایام اعتکاف رجبیه بود. شبانهروز خواندمش. دو روزه تمام شد. دراز کشیده بودم روی سجادهام. کتاب را که از روی صورتم پایین آوردم، چراغ بالای سرم معلوم شد؛ خیره ماندم به تلألوی نورش. کتاب را فشار دادم روی قفسه سینهام. زیر لب گفتم «اینجا چراغی روشن است.»اولین جدول دفتر مطالعه را برای سیر مطالعاتی کتب رهبر در نظر گرفتم. کتابهای ایشان (مجموعههای تألیفی با موضوعات مختلف) شد پای ثابت میز مطالعهام؛ بعدها برایش یک قفسه مجزا در طاقچه و فراکتاب در نظر گرفتم؛ این اواخر در قسمت «میخواهم بخوانم»ِ برنامه بهخوان میگذارمشان.کتابها چون اکثراً پیادهشدهی سخنرانی هستند، نثر روان و سادهای دارند. شب عاشورای ۱۴۰۴ وقتی پا روی زیلوهای آبی حسینیه امام خمینی گذاشت، داشتم آخرین صفحه «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم. حالِ خانه و آدمهای پشت نردهها و محمود کریمی و حتی سخنران منقلب بود. آنجا حس کردم اگر همه این آدمهای مشتاق یک سیدعلی خامنهای دارند، من شرف حضور در محضر سه سیدعلی خامنهای را داشتم: یکی لای سطور کتابش که داشت از حوالی سال ۵۴ با من حرف میزد؛ یکی توی قاب تلویزیون که دستش را رو به دوربین و من بالا میگیرد؛ و دیگری توی ذهنم؛ ذهنی که فکر کردن مثل او را تمرین کرده است.رهبری که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به دنیا نشان داد «روایت و کنش جمعی» در دست مقتدر اوست. این درایت و قدرت فرماندهی، فقط به درد جنگهای مسلحانه نمیخورد. در جنگهای روانی و خیلی شخصی هم به کارم آمدادامه دارد...
@callmeplz
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت سوم
واقعیت این است که من با استعداد شخصی یا بهطور فیالبداهه به این روش از خواندن و این لایههای عمیق نرسیدم. من این عینک را از آدمهای کتابخوانِ حرفهای قرض گرفتم. آموختم که میشود لای سطرها زیست و از کلمات، راهبرد استخراج کرد. مهمترین و متخصصترین کتابخوانی که میشناختم، سیدعلی خامنهای بود؛ ناخدایی که بلد است چطور در این دریای بیکرانِ واژهها، مسیرهای پنهان را پیدا کند. اشتیاق من برای یافتن مهارت کار با سکّان و قطبنما، حتی به مرزهای رویا هم نفوذ کرد:یک شب خواب دیدم که با جمعی به دیدار رهبر رفتیم. حضرت آقا با دشداشه و عرقچین سفید کنار کتابخانهای پر از کتاب نشسته بود. قلمی دستش بود و دفترچهای روی پایش. هرکس از ایشان چیزی میخواست؛ انگشتر، سجاده، چفیه، یک خرمای دعا خوانده. نوبت من شد. گفتم: «میشه دفتر یادداشتتون رو بخونم؟» از خواب که بیدار شدم مطمئن بودم بیشتر از هر چیزی توی دنیا، دلم میخواهد بفهمم که «او» چطور فکر میکند. آن بالا، روی قله تاریخ تشیع نشسته است و چه میبیند. کدام وجه یک مسئله، یک پیروزی، یک ناکامی، اول به چشمش میآید. منظومه فکری حضرت آقا مثل نقشه ورود به جزیره گنج بود.خوب یادم است در مسجد میدان امام حسین تهران، پا به اولین قایق گذاشتم و راهی شدم: کتاب «دغدغههای فرهنگی». ایام اعتکاف رجبیه بود. شبانهروز خواندمش. دو روزه تمام شد. دراز کشیده بودم روی سجادهام. کتاب را که از روی صورتم پایین آوردم، چراغ بالای سرم معلوم شد؛ خیره ماندم به تلألوی نورش. کتاب را فشار دادم روی قفسه سینهام. زیر لب گفتم «اینجا چراغی روشن است.»اولین جدول دفتر مطالعه را برای سیر مطالعاتی کتب رهبر در نظر گرفتم. کتابهای ایشان (مجموعههای تألیفی با موضوعات مختلف) شد پای ثابت میز مطالعهام؛ بعدها برایش یک قفسه مجزا در طاقچه و فراکتاب در نظر گرفتم؛ این اواخر در قسمت «میخواهم بخوانم»ِ برنامه بهخوان میگذارمشان.کتابها چون اکثراً پیادهشدهی سخنرانی هستند، نثر روان و سادهای دارند. شب عاشورای ۱۴۰۴ وقتی پا روی زیلوهای آبی حسینیه امام خمینی گذاشت، داشتم آخرین صفحه «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم. حالِ خانه و آدمهای پشت نردهها و محمود کریمی و حتی سخنران منقلب بود. آنجا حس کردم اگر همه این آدمهای مشتاق یک سیدعلی خامنهای دارند، من شرف حضور در محضر سه سیدعلی خامنهای را داشتم: یکی لای سطور کتابش که داشت از حوالی سال ۵۴ با من حرف میزد؛ یکی توی قاب تلویزیون که دستش را رو به دوربین و من بالا میگیرد؛ و دیگری توی ذهنم؛ ذهنی که فکر کردن مثل او را تمرین کرده است.رهبری که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به دنیا نشان داد «روایت و کنش جمعی» در دست مقتدر اوست. این درایت و قدرت فرماندهی، فقط به درد جنگهای مسلحانه نمیخورد. در جنگهای روانی و خیلی شخصی هم به کارم آمدادامه دارد...
@callmeplz
۱
۹:۰۳
بازارسال شده از صدایم کن
بسمالله
مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت چهارم
اینجا به دومین جدول دفتر مطالعه میرسیم. ردیاب این صفحه متعلق به کتابهایی است که راجع به «روایت» میخوانم.روایت چه بود و چه کرد؟ یاچرا باید علم روایتگری را بلد باشیم؟ بنظرم بعد از سواد خواندن و نوشتن، بهترین چیزی که میشود به کسی یاد داد، سواد روایت است. چیزیکه اگر بلدش نبودم، الان داشتم فرم ترخیص از آسایشگاهی، تیمارستانی، یا حداقل برگه طلاقم را در محضر امضا میکردم.روزی که اولین نشانههای اتیسم را در پسرم دیدم، برادرم با ۴ فرزند از همسرش جدا شد. به خانه مادرم آمدم تا به او بگویم دور خود چرخیدن و اسباببازی ردیف کردن محمد دارد نگرانم میکند. دم در ساکهای لباس برادرزادههایم نمیگذاشت راحت بیایم داخل. دوقلوهای سه ساله گریه میکردند و دختر چهارساله برادرم، شلوارش را خیس کرده بود. پسر بزرگش که ناخنهایش را میجوید آن سال از ثبت نام کلاس اول جا ماند. همانجا فهمیدم اصلا نباید روی مادرم حساب کنم.اگر کاغذ نقشه تهران را از وسط تا کنیم، موقعیت خانه من و خواهرم روی هم میافتد. باز هم میتوانستم به کمکش امیدوار باشم اگر همان سال، بعد از ۱۴۴ ماه انتظار، باردار نمیشد. پسر دیگرم شش ماهه بود و دخترم کلاس اولی؛ آنهم در دوران کرونا و مدارس مجازی. من هیچکس را برای کمک نداشتم. آدم تا مشکل بزرگتر نیاید، حجم و اندازه مسئله را درست درک نمیکند. وقتی تشخیص اتیسم توسط دومین روانپزشک اطفال قطعی شد، انکارها و عدم همراهی همسرم و خانوادهاش هم اضافه شد.حس کردم بار مدیریت این قضیه فراتر از توان من است. دیگر نمیشود اسم اینجایی که من تویش هستم را مسیر گذاشت؛ اینجا خود باتلاق است. من هیچ چیز نداشتم؛ حتی پول، حتی وقت، حتی دو دست خالی که بتوانند محمد، پسر اوتیستیکم را از افتادنهای مکرر از هر بلندی بگیرند.تنها دارایی من در آن شرایط سخت فقط روایتم بود. روایت خودم از خودم. من خودم را آدم ضعیفی نمیدانستم. هیچوقت زیر بار نقش قربانی نمیرفتم. من بلد بودم قهرمان قصه خودم باشم. شروع کردم به نوشتن. از خودم. از افکارم. از نگرانیها و تنهاییهایم. هرچه بیشتر نوشتم، از کانون بحران دورتر شدم. کمی بعدتر فهمیدم اسم نوشتههایم روایت شخصی است؛ فرزند آخریِ خودزندگینگاری از مادر ادبیات. جایی که راوی میتواند همچنان که در داستان خودش است، بر داستان خودش هم باشد. من این انفکاک و اقتدار را نیاز داشتم. مشتاق و محتاج راجع به روایتگری خواندم. پدرم یادم داده بود راجع به هر علاقه و ضرورتی که در جان و زندگیام پیدا شد، کتاب بخوانم. معتقد بود مطالعه هرچیزی را عوض میکند و آن را به سطح بالاتری از وجود میبرد. فهرست کتابهای «درباره روایت» را سریع نوشتم. مدام خواندم و خواندم. فهمیدم که بین این دوتا منِ راوی، «بهترین قصهگو برنده است.» کمکم متوجه شدم «فقط روزهایی که مینویسم» به اتیسم و ارتش مشکلاتش مسلطم. دیگر با اطمینان میتوانستم ادعا کنم علاوه بر روایت، من یک «ذهن نویسا» دارم که میتواند جانکاهترین احساساتش را کلمه کند.این صفحه از دفتر متعلق به روایت ماند. چرا که روایت، آن کسی بود که به قلمروی تنهایی و انزوا لشگر کشید، اتیسم را شکست داد و امپراتوری افسردگی را سرنگون کرد.
@callmeplz
مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت چهارم
اینجا به دومین جدول دفتر مطالعه میرسیم. ردیاب این صفحه متعلق به کتابهایی است که راجع به «روایت» میخوانم.روایت چه بود و چه کرد؟ یاچرا باید علم روایتگری را بلد باشیم؟ بنظرم بعد از سواد خواندن و نوشتن، بهترین چیزی که میشود به کسی یاد داد، سواد روایت است. چیزیکه اگر بلدش نبودم، الان داشتم فرم ترخیص از آسایشگاهی، تیمارستانی، یا حداقل برگه طلاقم را در محضر امضا میکردم.روزی که اولین نشانههای اتیسم را در پسرم دیدم، برادرم با ۴ فرزند از همسرش جدا شد. به خانه مادرم آمدم تا به او بگویم دور خود چرخیدن و اسباببازی ردیف کردن محمد دارد نگرانم میکند. دم در ساکهای لباس برادرزادههایم نمیگذاشت راحت بیایم داخل. دوقلوهای سه ساله گریه میکردند و دختر چهارساله برادرم، شلوارش را خیس کرده بود. پسر بزرگش که ناخنهایش را میجوید آن سال از ثبت نام کلاس اول جا ماند. همانجا فهمیدم اصلا نباید روی مادرم حساب کنم.اگر کاغذ نقشه تهران را از وسط تا کنیم، موقعیت خانه من و خواهرم روی هم میافتد. باز هم میتوانستم به کمکش امیدوار باشم اگر همان سال، بعد از ۱۴۴ ماه انتظار، باردار نمیشد. پسر دیگرم شش ماهه بود و دخترم کلاس اولی؛ آنهم در دوران کرونا و مدارس مجازی. من هیچکس را برای کمک نداشتم. آدم تا مشکل بزرگتر نیاید، حجم و اندازه مسئله را درست درک نمیکند. وقتی تشخیص اتیسم توسط دومین روانپزشک اطفال قطعی شد، انکارها و عدم همراهی همسرم و خانوادهاش هم اضافه شد.حس کردم بار مدیریت این قضیه فراتر از توان من است. دیگر نمیشود اسم اینجایی که من تویش هستم را مسیر گذاشت؛ اینجا خود باتلاق است. من هیچ چیز نداشتم؛ حتی پول، حتی وقت، حتی دو دست خالی که بتوانند محمد، پسر اوتیستیکم را از افتادنهای مکرر از هر بلندی بگیرند.تنها دارایی من در آن شرایط سخت فقط روایتم بود. روایت خودم از خودم. من خودم را آدم ضعیفی نمیدانستم. هیچوقت زیر بار نقش قربانی نمیرفتم. من بلد بودم قهرمان قصه خودم باشم. شروع کردم به نوشتن. از خودم. از افکارم. از نگرانیها و تنهاییهایم. هرچه بیشتر نوشتم، از کانون بحران دورتر شدم. کمی بعدتر فهمیدم اسم نوشتههایم روایت شخصی است؛ فرزند آخریِ خودزندگینگاری از مادر ادبیات. جایی که راوی میتواند همچنان که در داستان خودش است، بر داستان خودش هم باشد. من این انفکاک و اقتدار را نیاز داشتم. مشتاق و محتاج راجع به روایتگری خواندم. پدرم یادم داده بود راجع به هر علاقه و ضرورتی که در جان و زندگیام پیدا شد، کتاب بخوانم. معتقد بود مطالعه هرچیزی را عوض میکند و آن را به سطح بالاتری از وجود میبرد. فهرست کتابهای «درباره روایت» را سریع نوشتم. مدام خواندم و خواندم. فهمیدم که بین این دوتا منِ راوی، «بهترین قصهگو برنده است.» کمکم متوجه شدم «فقط روزهایی که مینویسم» به اتیسم و ارتش مشکلاتش مسلطم. دیگر با اطمینان میتوانستم ادعا کنم علاوه بر روایت، من یک «ذهن نویسا» دارم که میتواند جانکاهترین احساساتش را کلمه کند.این صفحه از دفتر متعلق به روایت ماند. چرا که روایت، آن کسی بود که به قلمروی تنهایی و انزوا لشگر کشید، اتیسم را شکست داد و امپراتوری افسردگی را سرنگون کرد.
@callmeplz
۱
۱۷:۲۳