لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍  | TB🖤✨✨
۵۹۹ عضو

✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨

undefinedundefined𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍undefinedundefined────────────────undefined Writing the untold stories of BTS.
undefined 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦 | 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢 | 𝘍𝘢𝘯𝘵𝘢𝘴𝘺 | 𝘔𝘺𝘴𝘵𝘦𝘳𝘺
undefined 𝘜𝘯𝘪𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘚𝘦𝘷𝘦𝘯 𝘚𝘵𝘢𝘳𝘴.──────────────── ‎@manpalin_1392@T_R_dream_7@BTS_dream_Z
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۱ مرداد
شروع فعالیت _کوک

۴۹

۱۸:۱۹

#MAFIAKOoK . پارت 31 .
برگشتم سمتش که دیدم کوکهسریع خودمو ازش جدا کردم که بهش گفتم
ا/ت: کوک نکن اگه ی نفر ببینه چی؟
وای نههه من اونو کوک صدا زدملپام گل افتاد
کوک: چی چی؟ چی شنیدم؟تو منو الان کوک صدا زدی؟(با خنده)لپاشو نگااخوشم اومد دوباره بگووا/ت: هییس ارباب الان میشنونکوک:ارباب چیه؟منو کوک صدا کن دوسش داشتم
خجالت کشیده بودمبرای اینکه بحثو عوض کنم
ا/ت: ارباب اون دختره بهم گفت منو تو بغل شما دیده شما کی منو بغل کرده بودین؟کوک: تا منو کوک صدا نزنی جوابتو نمیدما/ت: ارباب توروخدا تا قبل از اینکه منو زنتون معرفی نکردین نمیتونم اونم از دهنم پرید ،، لطفاکوک: اون روز که حالت بد شده بود من بغلت کردمو بردمت تو آمبولانس ا/ت: اها ، راستی با اون دختره چیکار کردینکوک: با دمای ۱۶ درجه تا فردا تنهاش میزارم که فردا ۴ تا سطل آب بزرگ رو سرش خالی کنم خوبه نه؟
هینی کشیدم
کوک: چیه کوچولو نمیخای بری سر کارت؟(خنده)
اینو گفت و داشت میرفت تو اتاقش که رفتم دنبالش
ا/ت: ارباب توروخدا اینقد بهش سخت نگیرین من ناراحت میشمکوک: ا/ت من خودم میدونم چیکار کنم بزار کارمو بکنم حالا هم برو بیرون درو ببند
تعظیمی کردم و از اونجا رفتم پایینحسابی بالا رو گردگیری کرده بودم رفتم پیش آجوما مشغول کار بود ، کرمام زدن بیرون رفتم پشت سرش و گفتم
ا/ت: ...#MAFIAKOoK. پارت 32 .
ا/ت: پخخخخخآجوما: هههییین دختر قلبم اومد تو دهنم
رو صندلی کنارش نشست و دستشو گرفت رو قلبش
اجوما: دخترم من مشکل قلبی دارم چرا این کارو میکنی
وای نهه به خودم اومدمترسیدم ، نکنه چیزیش بشهههه
ا/ت: اجوما ببخشید تورو خدا وایسا الان میام
بدو بدو رفتم تو آشپز خونهی لیوان آب قند آماده کردم و بردم پیشش
ا/ت : آجوما توروخدا سریع اینو بخور حالت جا بیا
دیدم یهو از جاش پا شد
آجوما: برو بابا فک کردی فقط خودت شوخی بلدی
ی لحظه طول کشید دوهزاریم بیوفته همینطور به هم زل زده بودیم که یهو ترکیدیم
ا/ت: والا آجوما تو داشتی بیشتر منو سکته میدادیآجوما: کمک روکا کردیا/ت: اره بابا ، ولی خیلی تنبله ها
یعنی بگم اتفاقای بعدشو ؟نگم؟نه بابا ولش کن مگه من باید همه چیزو بگم ، اصلا اگه ی روز با ارباب ازدواج کردم که نمیتونم برم به اینو اون بگم و سفره ی دلمو پیششون وا کنمنه نمیگم؟تو همین خیالا بودم
آجوما:دخترم ی ساعته دارم صدات میکنم میشنویا/ت: ها ؟ چی؟ اره اره میشنوم چی داشتی میگفتی؟آجوما: میگم بعدش اتفاق خاصی نیوفتاد؟
خودمو زدم به کوچه ی علی چپ
ا/ت: مثلا چه اتفاقی آجوما : هیچی همینطوری کلی پرسیدما/ت: آها نه هیچیخب دیگه چیکار کنم؟(ذوق)
نمیدونم چرا اینقد ذوق داشتم که کار کنمنه به قبلا که همش غر میزدم نه به الانشاید چون قراره زن ارباب شم اینقد شوق دارم؟نمیدونم والاااا...اجوما هم دقیقا چیزی که تو ذهن من بودو گفت
آجوما: دخترم نه به اونوقتت نه به الان که مخمو بخاطر کار میخوریگفتم که کار ثابتت قهوه بردن برای ارباب و تمیز کردن تختشه تازه امروزم زیاد از حدت کار کردیا/ت: خب چیکار کنم حوصلم سر میره در طول روز من که نه گوشی دا...هییییین‍ من امروز برای ارباب قهوه نبردم چرا بهم نگفتی آجوما
بلند شدم که برم دیدم دستمو سفت گرفت
آجوما: دخترم دیگه الان؟ الان اخه قهوه میخورن؟ ساعت ۹ شبه ا/ت: اها راس میگی باید ی ساعت دیگه خودمو حاضر کنم و برای تمیز کردن تخت ارباب برم آجوما: وقت کاری ماهم دیگه تموم شده بیا بریم تو اتاق
باشه ای گفتمو با آجوما رفتیم تو اتاق...#MAFIAKOoK . پارت 33 .
رفتیم تو اتاق که دیدم همه دور هم نشستنراستشوایب خوبی بهم میداد همیشه دوس داشتم تو جمع باشم از تنهایی هم میترسم هم بدم میادرفتیم من و آجوما هم نشستیم دیدم دارن با هم صحبت میکننمثل اینکه اولین بار بود دور هم جمع میشدنخوب شد به موقع رسیدم چون داشتن خودشونو معرفی میکردنمن و آجوما نشستیم شروع کردیم
«سلام من پری اممن پدر و مادرم فوت شدن و ی روز داشتم تو خیابون راه میرفتم که اون دوتا بادیگاردو دیدم که بهم پیشنهاد کار تو ی باندو دادن منم قبول کردمو به اینجا اومدم
وقتی ی نفر خودشو معرفی میکرد همه بلند میگفتیم •خوشبختیم•
«سلام من فدی ام پدر و مادرم تو فقر زندگی میکردن ، محدودیت های زیادی داشتم و منو مجبور به انجام کارایی میکردن ، ی روز مجبورم کردن دنبال کار بگردم و منم تو کوچه و خیابونارو گشتم و ی اگهی پیدا کردم ، بعد از تماس با اون آگهی اونا اومدن دنبالمو منو به اینجا آوردن ،من اول با دیدن اون ماشینی که دنبالم اومد فکر کردم حقوق خوبی بهم میدن ولی ماهی ۵ ملیون کمه ، ولی خب خوبه که میذارن هفته ای یبار خانوادمونو ببینیم
ا/ت: آجوما؟آجوما : جانم دخترما/ت: ما هفته ای یبار میتونیم خانوادمونو ببینیم؟آجوما : ارها/ت: به هر حال که من دوست ندارم ببینمشون
آجوما با درک بود که چیز دیگه ای ازم نپرسید
undefined۸

۴۸

۱۸:۲۲

یا میخاست نوبتم بشه ؟همه یکی یکی خودشونو معرفی کردنکه به من رسیدبه آجوما نگاهی انداختم ، با تردید پا شدم
ا/ت: ...#MAFIAKOoK . پارت 34 .
کاش میشد ی بهونه ای بیارم واسه اینکه چیزی درمورد خودم نگم درسته که جمعو دوست دارم ولی تا حالا تو جمع حرف نزدم چون ی خورده اعتماد به نفسم کمهشاید بتونم ساعتو بهونه کنم
+عه زود باش دیگه انگار میخاد سخنرانی کنه ی معرفی کوچولوعه دیگه
ا/ت:عم بچه ها من باید برم تخت خواب اربابو تمیز کنم
بهونه ی خوبی بود؟
+ولی هنوز ساعت ۹:۳۰
عه این از کجا میدونه باید ساعت ۱۰ برم؟
ا/ت: عمم من ا/تم و ۱۷ سالمه ی شب ارباب با بابام قمار کردو چون بابام چیزی نداشت که بده به ارباب منو به عنوان برده ی عمارتش داد همه:اووووووا/ت: چیه؟_واقعن ارباب با بابات قمار کرده؟ا/ت:اوهوم
نشستم خجالت کشیده بودم ، جمعمون طوری نبود که حوصلم سر بده انقد خوب بود که زودگذشت و ساعت ۱۰ اومد اَه سگ تو این شانس به روکا که رسید باید میرفتم با همه خدافظی کردم و از اتاق زدم بیرون که اربابو تو آشپزخونه دیدم که پشتش به یخچال بودو داشت آب میخوردنمیدونم چرا امروز کرمم ریخته بود بیرونرفتم پشت سرش ، خواستم پِخِش کنم که برگشت
کوک:اگه قرار بود اینجوری باشه که تاحالا کشته بودنما/ت:حدقل زد حال نمیزدی میذاشتی کارمو بکنم کوک:ایشالا دفعه ی بعد
اینو گفت و به سمت پله ها راه افتادمنم مثل جوجه اردک زشت پشتش دوییدم و باهلش به بالا رفتم رسیدم بهش
ا/ت:چقد تند تند راه میرید نفسم برید
همونجا رو پله ها دست به سینه سرجاش سیخ شدبا بهت چند لحظه نگاش کردم
ا/ت: پس چرا وایسادین؟کوک:میخام که تو نفس بگیری ، اگه بمیری دیگه زن ندارم(لوس)ا/ت: اصلا بهت نمیاد اینطوری صحبت کنی مخصوصا اگه مافی...
حرفمو برید و رفت بالا ، ی کوشولو نالاحت شدمباهاش رفتم تو اتاق اون رفت سیگارشو بکشه منم کارم زود تموم شد ولی لفتش دادم که بیاد و بهش بگم قهرمبالاخره تموم شد سیگارش اومدو رو تختش دراز کشید
کوک:آخییییشقیافشو نیگا
خابید رو تختش
کوک:قهر کردی کوچولو؟
ی دستشو باز کرد
کوک: بیا از دلت در بیارم خبا/ت: نه قهر نیستم
و رومو دادم اونور
کوک:من که میدونم ناراحتی ، حالا بگو واسه چی بود؟ا/ت:خب تو چرا وقتی داشتم تو پله حرف میزد...
دستمو کشیدو منو نزدیک خودش کرد و با لحن آرومی گفت
کوک:...#MAFIAKOoK .پارت 35 .
کوک:اینقد غر نزن ، فقط اینو بدون که من فقط واسه ی تو با این لحن حرف میزنم ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم راس میگی ی مافیا نباید خودشو لوس کنه ا/ت:تموم شد؟کوک:اوما/ت:خیلی تاثیر گذار بود
کوک°°
خندم گرفت ولی نخاستم نشون بدم بهش گفتم مرخصه کم کمک داشت میرفت که به سمتم برگشت
ا/ت: ارباب میشه ی چیز بگم؟کوک:حالا اگه گذاشتی بخوابیم بچه؟
دوباره قهر کرد و به سمت در رفتآخه تو چرا اینقد لوسی؟دستشو به دسگیره ی در اتاقم زد که بازش کنه
کوک: دوباره قهر نکن آخه ، بگو ...
ا/ت°°
نمیتونستم نگم ، به سمتش رفتمو روی تختش نشتم ، وقتی خجالت میکشیدم شروع میکردم با دستام بازی میکردم ، که فک کنم ارباب هم این عادتمو متوجه شده بود کوک : خجالت نکش بگوا/ت: ام خب. میگم روکا چطور به اینجا اومده؟کوک: همینو میخاستی بپرسی داشتی جون میدادی
اونوری شد وپتو رو کشید رو خودش ، ادامه داد
کوک:من چه بدونم برو از خودش بپرسا/ت: اگه نگی نمی‌ذارم بخوابیکوک : نه بابا تهدیدم بلدی
دوباره خجالت کشیدمو سرمو انداختم پایین
کوک: مثلا چطوری؟
undefined۹

۴۲

۱۸:۲۲

#MAFIAKOoK .پارت 35 .
کوک:اینقد غر نزن ، فقط اینو بدون که من فقط واسه ی تو با این لحن حرف میزنم ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم راس میگی ی مافیا نباید خودشو لوس کنه ا/ت:تموم شد؟کوک:اوما/ت:خیلی تاثیر گذار بود
کوک°°
خندم گرفت ولی نخاستم نشون بدم بهش گفتم مرخصه کم کمک داشت میرفت که به سمتم برگشت
ا/ت: ارباب میشه ی چیز بگم؟کوک:حالا اگه گذاشتی بخوابیم بچه؟
دوباره قهر کرد و به سمت در رفتآخه تو چرا اینقد لوسی؟دستشو به دسگیره ی در اتاقم زد که بازش کنه
کوک: دوباره قهر نکن آخه ، بگو ...
ا/ت°°
نمیتونستم نگم ، به سمتش رفتمو روی تختش نشتم ، وقتی خجالت میکشیدم شروع میکردم با دستام بازی میکردم ، که فک کنم ارباب هم این عادتمو متوجه شده بود کوک : خجالت نکش بگوا/ت: ام خب. میگم روکا چطور به اینجا اومده؟کوک: همینو میخاستی بپرسی داشتی جون میدادی
اونوری شد وپتو رو کشید رو خودش ، ادامه داد
کوک:من چه بدونم برو از خودش بپرسا/ت: اگه نگی نمی‌ذارم بخوابیکوک : نه بابا تهدیدم بلدی
دوباره خجالت کشیدمو سرمو انداختم پایین
کوک: مثلا چطوری؟
نگاه شیطون کردمو پا شدم رو تختش شروع کردم بپر بپراَ اَ اَپام سرید و لیز خوردم رو تخت که سرم خورد به قسمت چوبی تختاز همون بچگی نُنُر بودم شروع کردم به گریه کردنارباب اومد سمتم و منو تو بغلش گرفت
کوک: بچه میخاستی منو اذیت کنی خودتو زدی داغوت کردی که (خنده)
همونطور که تو بغلش بودم با مشت کوچیکم زدم به سینه ی سفتش
ا/ت:من سرم داره خونریزی میکته اونوقت تو داری بهم میخندی؟ای خدا ببین میخام زن کی شم
وای نه به جای اینکه تو دلم بگم بلند گفتمش که باعث شد گریم بند بیاد و منو از بغلش بیاره بیرون
کوک: از خداتم باشه دیگه چی میخای پولدار ، خوش قیافه ، خوش تیپ بعدشم ی جور داری میگی خونریزی انگار شاهرگتو زدن حالا ی خورده به لبه ی تخت خورده ها
سری تکون دادم
کوک:حالا واسه چی میخاستی بدونی که روکا چجوری اومده اینجا؟ا/ت: ...#MAFIAKOoK . پارت 36 .
ا/ت: امروز من به روکا کمک کردمو طبقه ی بالارو گردگیری کردم که بعد شما اومدین یادتون میاد؟کوک:خب؟ا/ت: من چیز زیادی درمورد روکا نمیدونم ، قبل از اینکه بیام پیشتون داشتیم با برده ها با همدیگه اشنا میشدیم همه اسم و فامیلیشون و اینکه چجوری به اینجا اومدن رو داشتن میگفتن ، موقعی که نوبت روکا شد من باید برای تمیز کردن تخت شما میومدم و متوجه نشدم چیزی درموردش
کوک°°
به این عادت و بازیا و خیالات بچگونش خندم گرفت که باعث شد اخم کنه و حالت نارضایتی به خودش بگیره
ا/ت: الان دارین منو مسخره میکنینکوک:نه فقط خندم گرفت که هنوز کوچولوییو به چیزای کوچولو گیر میدی کوچولو(خنده)ا/ت: چرا اینقد کوچولو کوچولو میکنی بگو دیگه دارم از کنجکاوی میمیرم کوک:من بهت میگم ولی اگه سوال دیگه ای داشتی ازش نپرس شاید خجالت بکشهی روز تو زمستون داشتم با ماشینم دور میزدم تو ی جای خلوت بودم ، ی گدایی رو کنار خیابون دیدم که واقعا سردش شده بودو هیچ پولی هم نداشت ، نمیدونم چرا اخه اونجا نشسته بود رفتم پیشش و بهش گفتم که اگه میخاد بهش کمکی کنم ، معلوم بود ازین فقیراعه که بخاطر پول جونشو میده ، بهش ی پیشنهاد دادم و ی مبلغ پولی رو بهش گفتم ، ازش پرسیدم که در برابر این پول چی داره که بهم بده اونم گفت من ی دختر دارم بهت میخوره ازین پولدارا باشی میتونی ببریش واسه خودت که کنیزت بشه یا هرکاری خواستی باهاش بکنانقد مبلغش زیاد بود که اون حتی درنگ نکرد و به دخترش فکر نکرد که میخاد با ارزشترین داراییشو بده بخاطر ی مشت پول منم قبول کردم چی بهتر از اینکه بشه برده ی عمارتم ، اپنموقع روکا ۱۵ سالش بو و الان ۲۰ سالشه اون ی جورایی مثل تو به اینجا اومدا/ت: اها ، چه پیچ در پیچمیشه حالا ی سوال دیگه بپرسم؟
چش قره ای رفتم
کوک:آخری باشه ها؟ا/ت:چشم دیگه به خدا آخریشهکوک:خداکنها/ت: میگم شما چرا ی روز کا دارین ی روز ندارین
دوباره از اینکه از این سوالا میپرسه خندم گرفت ولی به روش نیاوردم چه ناراحت نشه
کوک: خب بستگی به دشمنام داره الان من امروز یکیشونو کشتم مثلا اگه فردا بهم حمله کنن یا باعث ایجاد ناراحتی برام بشن میکشمشونالانم دارم رو شیا کار میکنما/ت: توروخدا زیاد بهش سخت نگیرینکوک:گفتم میدونم خودم چیکار کنم
نیشگونش گرفتم
کوک:برو دیگه برو بخواب ا/ت:با باشه
از رو تخت بلندشد و بهم تعظیم کرد
ا/ت:چشم ارباب(تمسخر)کوک: برو تا کار ندادم دستت
کم کم داشت میرفت درو باز کرد برگشت سمتم که گفت
ا/ت: ...#MAFIAKOoK . پارت 37 .
ا/ت: ولی روزایی که کار ندارین برین بچرخین و بستنی بخورین تو این تابستون خیلی حال میدهکوک:خیلی پر رو شدیا
درو بست رفتواااای خداروشکر بلاخره رفت‍ باورم نمیشدددچقد اخه حرف میزنه این دختر ، ولی من واقعن عاشقشممنظورش چی بود که تو روزای تعطیل بری بچرخیولی چقد موندا ، خیلی شب خو
undefined۸

۴۳

۱۸:۲۴

بی بود کاش بیشتر میموند ولی نباید بیشتر از این بهش رو بدم حدقل تا بعد اینکه زنم معرفیش کنمچشمام گرم شد و رویایی شیرین و خوابی دوس داشتنی
ا/ت°°
وای چقد تو اتاق ارباب موندمکسی ندونه فک میکنه حالا چیکار کردیم یکی مثل اون اشغال اسمش چی بود؟ اها شیا خب سوالای زیادی تو ذهنمه ، از ارباب نپرسم از کی بپرسم؟ البته شانس آوردم که ارباب منو دوس داره وگرنه این سوالارو حتی از آجوما هم نمیتونستم بپرسم چون تو قوانین عمارتهاَه چی دارم میگم با خودمباید به فکر این باشم رفتم پایین به بچه ها چی بگم؟اها بهشون میگم ارباب گفت بجز تختم کمدم رو هم تمیز کن آره آره همین خوبهاز پله ها رفتم پایین و به در اتاقمون رسیدماسترس گرفته بودم درو باز کردم و وارد اتاق شدمهووووووووفی ، همه خواب بودن نفسمو با خیال راحت دادم بیرون دیگه نیاز نیست به کسی جواب پس بدمداشتم میرفتم رو تختم بخوابم که ی لحظه احساس کردم دستی رو شونم خورده شد ترسیدمو هینی کشیدم برگشتم
آجوما : هیییسسسسبیا اینجا ببینم دختر
منو برد و رو تختم نشوند
آجوما: دختر چرا اینقد ضایع میکنی داشتن بهت شک میکردن ، همه داشتن درموردت قضاوت میکردن که بهشون گفتم قهوه ی اربابو بردی و رفتی دسشویی حتی ی دروغم گفتم که وقتی میری دسشویی ی خورده طول میکشه دیگه دیدم واقعا نمیای گفتم تا آبروت نرفته پیش همه خاموشی زدیم ، دختر ی خورده خودتم مراعات کن گلم ، ی چند روز تحمل کن وقتی اینجا به عنوان زن ارباب شناخته شدی دیگه حتی کسی نمیتونه بگه بالا چشت ابروا/ت : خب ی سری سوال تو ذهنم بود از ارباب پرسیدمآجوما : چه حرفی داشتی که اینقد طول کشید؟ا/ت: مثلا درمورد کار ارباب ازش پرسیدم ، من دیگه همه چیو درمورد ارباب میدونم آجوما :همین اینقد طول کشید؟ا/ت: نه اخه درمورد روکا هم ازش پرسیدم آجوما : ...#MAFIAKOoK . پارت 38 .
آجوما : آخه تو درمورد روکا چی پرسیدی دختر(اعتراض)
مگه اشکالی داره خب کنجکاو بودم چرا درکم نمیکنه؟
ا/ت: خب موقعی که داشتیم خودمونو معرفی میکردیم؟آجوما : خب؟ا/ت: وقتی به روکا رسید من باید برای مرتب کردن تخت ارباب میرفتم و از اونجایی که امروز باهاش برخورد داشتم میخواستم ببینم چجوری به اینجا اومده
ی نیشگون از پام گرفت ، حقم بود
آجوما:خب دختر میومدی از خودم می‌پرسیدی اینطوری بهتر بود یا اگه ابروت میرفت یا بهت تهمت میزدن
راست میگفت ، حرفش هم حق بود هم حساب دیگه چیزی نداشتم بگمتخت اجوما بغل دستم بود ، کامل زیر پتوش فرو رفت ولی من همینطوری رو تخت طرف اون نشستن بودم سرشو از زیر پتو بیرون آورد
آجوما: تو چه فکریی؟ا/ت: ها؟ هیچی هیچی شما بخوابین آجوما : تو مگه واسه من خواب و خوراک گذاشتی دختر تو ایشالا نمیخای بخوابی؟
اره ای گفتمو زیر پتوم رفتمبه فکر فرو رفتم چقد امشب خوب بودمن وقتی پیش اربابم احساس امنیت میکنم خیلی حس خوبی دارم ، منم دوسش دارمفکر فکر فکرانقد فکر کردم که دیگه خسته شدم دلم میخاد بخوابممممممپتو رو رو سرم کشیدمو ...
undefined۸

۴۱

۱۸:۲۴

#MAFIAKOoK . پارت 39 .
پتورو کشیدم رو سرم ولی امروز اینقد کار نکرده بودم که خوابم ببرهاز زیر پتو بیرون اومدمشروع کردم با دستام بازی کردم ، شکلای متنوع درست میکردماتفاقای امروزو مرور کردماخه ما برای چی باید اینقد بدبخت باشیم که بیایم اینجا کار کنیم برای چی بایام منو نخواست و منو فروخت ، یعنی اینقد به دردنخورم ، یعنی اینقد بی ارزشم ، اون اصلا منو دوست داشت؟ معلومه که نه اگه منو دوست داشته باشه اینطوری با پول عوضم نمیکردگریم گرفت ، شروع کردم گریه مردنمن خیلی دلنازک و احساساتی ام ، سر هر چیزی گریم میگیره ، مخصوصا تو دعواهاواقعا خوابم نمیبرد و بخاطر گریم تشنم شده بودتصمیم گرفتم برم بیرون آروم درو باز کردم که کسی متوجه نشه که ی وقت خوابزده نشنرفتم تو آشپزخونه ی لیوان آب پر کردمو خواستم بخورم که دیدمی دستی رو شونم زده شدبا ضرب برگشتم
کوک:ا/ت مگه تو نخوابیدی
تعظیم کردم ، سرمو پایین انداختم ، تو چشاش نگاه نکردم که فک کنه گریه کردم ، اکه بفهمه فک میکنه من ضعیفم
ا/ت:سلام ارباب ، چون امروز زیاد کار نکردم خوابم نبرد ، شما چرا اینجایین؟
انگار از ی چیزی تعجب کرده بود که حتی یادش رفت جواب سوالمو بده
کوک:ببینمت؟!
سرمو بالا گرفتم هنوز بغضم تو گلوم بود که گفت
کوک: خوبی؟گریه کردی؟
بغضم ترکید کوک بغلم کرد و سری رو موهام کشید
کوک: هیسسس آروم باش دخترم ، گریه نکن
راستش با کلمه ی دخترم ی خورده آروم شدم ، حسی خوبی بهم دادمنو از بغلش اورد بیرون ، بازوهامو گرفت
کوک: چی دختر کوچولومو ناراحت کرده؟
حقی زدم
ا/ت: من خیلی دلم برای مامانم تنگ شده ولی من دیگه نمیتونم ببینمش چون اون دیگه نیست (گریه)کوک: فردا اخرین جمعه ی ماهه میخوای بری به بابات سر بزنی ی خورده دلت وا شه؟ا/ت: ...#MAFIAKOoK . پارت 40 .
ا/ت: اولا که من دوست ندارم کسیرو که پولو به دخترش ترجیح میده ببینم ، دوما دلم با دیدن بابام وا نمیشه تازهگفتم دلم برای مامانم تنگ شدهولی نمیدونم چیکار کنم ، کاش حدقل ی سرگرمی ی چیزی داشتم که فردا حوصلم سر نمیرفت
کوک°°
خیلی دلش گرفته بود ، حوصلش سر رفته بود ، حتی اگه نمیگفت هم میفهمیدم
کوک: باشه باشه گریه نکن ، تو فقط گریه نکن خب؟
لیوان آبی تو دستم گرفتمو به طرفش گرفتم
کوک: حالا بیا این لیوان آبو بخور که فردا حسابی کار داری
ا/ت°°
چیکار داره باهام؟ ، با لبخند گفتم
ا/ت: پس خوبه اگه قراره فردا کار کنم دیگه حوصلم سر نمیرهکوک: فردا هیچکی تو عمارت نیست همه میرن مرخصی ، من ی کار دیگه دارم باهات ...
ی چشمکی زد و رفتراستش ی خورده ترسیده بودم یعنی باهام چیکار داره؟وای نه الانم باید از ترس فردا تا صبح خوابم نبرهساعت ۱ بود از بس برای اروم شدنم آب خورده بودمش/شم گرفته بودی دسشویی رفتمو بعدش رفتم تو اتاق تا وقتی که خوابم ببره داشتم به این فک میکردم که ارباب فردا قراره باهام چیکار کنه؟بلخره خوابم برد
فردا °°
چشام ی لحظه وا شدبه ساعت کوچیکی که دقیقا روبروی تختم بود نگاهی انداختم ساعت ۹ بود چرا هیشکی نبود؟امروز مرخصیه یعنی زودتر رفتن؟از جام پا شدمو تختمو مرتب کردمبه دستم نگاهی انداختم
ا/ت: چرا نجاتم دادی ارباب من میخاستم مامانمو ببینم
قطره ی اشکی با یادش رو گونم ریختمن تا ساعت ۱۰ حوصلم سر میره و هیشکی هم جز ارباب تو عمارت نیست ..._کوک
undefined۸

۴۸

۱۸:۲۵

پایان فعالیت _کوک
undefined۸

۴۹

۱۸:۲۵

۲۲ مرداد
سلام خوشگلااااااااااااابریم پارت بعد؟#V
undefined۳

۳۲

۶:۱۰

زندگی در نگاه تو — پارت پنجم undefined
آن شب ا/ت تا صبح خوابش نبرد.
مدام به آن تماس فکر می‌کرد.
«به یونگی اعتماد نکن...»
این جمله مثل خوره به جانش افتاده بود.
---
صبح روز بعد، وقتی وارد شرکت شد، اولین کسی که دید یونگی بود.
کنار پنجره ایستاده بود و قهوه می‌نوشید.
ا/ت ناخودآگاه ایستاد.
یونگی متوجه نگاهش شد.
«صبح بخیر.»
ا/ت با تردید جواب داد:
«صبح بخیر...»
یونگی اخم کرد.
«اتفاقی افتاده؟»
ا/ت چند لحظه سکوت کرد.
«نه.»
اما دروغ گفتن به این مرد سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد.
---
ظهر همان روز، ا/ت برای تحویل یک پوشه به بخش بایگانی رفت.
در حال جست‌وجوی مدارک بود که ناگهان پوشه‌ای از قفسه افتاد.
چند عکس روی زمین پخش شد.
ا/ت خم شد تا آن‌ها را جمع کند.
اما با دیدن یکی از عکس‌ها نفسش بند آمد.
در عکس...
خودش بود.
چند سال جوان‌تر.
کنار یک ماشین مشکی.
و درست کنار او...
یونگی.
دستانش لرزید.
«این... غیرممکنه...»
پشت عکس تاریخی نوشته شده بود.
پنج سال قبل.
یعنی قبل از اینکه حتی وارد این شرکت شود.
قبل از اینکه دوباره او را ببیند.
صدای قدم‌هایی از پشت سر آمد.
ا/ت سریع برگشت.
یونگی بود.
نگاهش روی عکس افتاد.
رنگ صورتش پرید.
برای اولین بار...
مین یونگی ترسیده به نظر می‌رسید.
«این عکس رو از کجا آوردی؟»
ا/ت با صدایی لرزان گفت:
«تو بگو... چرا من توی این عکسم؟»
سکوت.
سنگین‌تر از همیشه.
یونگی آرام عکس را از دستش گرفت.
چشم‌هایش را بست.
انگار سال‌ها از چیزی فرار کرده بود.
اما دیگر راه فراری نداشت.
ا/ت یک قدم جلو رفت.
«حقیقت چیه؟»
یونگی سرش را بلند کرد.
نگاهش پر از غم بود.
غمی که ا/ت تا آن روز در چشمانش ندیده بود.
و بعد آرام گفت:
«چون پنج سال پیش... تو مهم‌ترین آدم زندگی من بودی.»
قلب ا/ت از تپش ایستاد.
و درست در همان لحظه...
صدای مردی از پشت سرشان آمد:
«پس بالاخره حقیقت رو بهش گفتی، یونگی؟»
هر دو برگشتند.
مردی ناشناس در آستانه در ایستاده بود...
و لبخند خطرناکی روی لب‌هایش دیده می‌شد.
ادامه دارد... undefined
۵ undefinedری‌اکت برای پارت ششم undefinedundefined
undefined۸
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۳۳

۶:۱۱

✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_48: روزایی که بدن بی‌حال میشه چند روز از اون شب گذشت. ا/ت دیگه حرف نمیزد. فقط توی اتاقش میموند و به پنجره نگاه میکرد. غذا نمیخورد، مگه اینکه تهیونگ خودش میاورد و مجبورش میکرد. حتی اون موقع هم یه چند لقمه بیشتر نمیخورد. تهیونگ میومد و میرفت. گاهی حرف میزد، گاهی فقط نگاه میکرد. ا/ت دیگه جواب نمیداد. نه از روی لج، از روی خستگی. تهیونگ: (یه روز صبح) ا/ت... امروز میخوام بیای پایین. مهمون داریم. ا/ت: (با نگاه به پنجره) نمیام. تهیونگ: (نزدیکتر شد) میای. فقط چند دقیقه. ا/ت بهش نگاه کرد. نه عصبانیت، نه التماس. فقط یه نگاه خالی. تهیونگ چند ثانیه بهش خیره شد. یه چیزی توی چشمای ا/ت بود که تا حالا ندیده بود. رضایتِ بی‌حال. انگار دیگه براش مهم نبود که چی میشه. تهیونگ: (آروم) باشه. نمیای. رفت و در رو بست. ا/ت به پنجره برگشت. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که هنوز جون داشت. اون شب، تهیونگ با یه غذا و یه لیوان آب اومد. نشست کنارش و قاشق رو دستش گرفت. تهیونگ: (آروم) باید بخوری. ضعیف میشی. ا/ت: (با نگاه به دیوار) مهم نیست. تهیونگ: (با ناراحتی) مهمه. برای من مهمه. ا/ت با نگاه سرد بهش نگاه کرد. ا/ت: (با صدای خسته) تو فقط میخوای منو زنده نگه داری که بتونی بهم دست بزنی. نه؟ تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد. هیچی نگفت. فقط قاشق رو گذاشت کنار و بلند شد. تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. امیدوارم که گرسنه باشی. رفت. ا/ت به بشقاب نگاه کرد و با خودش گفت: ا/ت: (با خودش) جونگکوک... دیگه ندارم... یک هفته به عروسی مونده بود. ا/ت دیگه به پنجره هم نگاه نمیکرد. فقط روی تخت دراز میکشید و به سقف خیره میشد. تهیونگ هر روز میومد، ولی دیگه حرفی نمیزد. فقط مینشست کنارش و بهش نگاه میکرد. انگار میخواست مطمئن بشه که هنوز زنده‌ست. ا/ت: (یه روز با صدای ضعیف) تهیونگ... تهیونگ: (با تعجب) چی؟ ا/ت: (با نگاه به سقف) اگه جونگکوک برگرده و منو ببینه... چی فکر میکنه؟ تهیونگ: (با ناراحتی) بهش فکر نکن. ا/ت: (با صدای گرفته) اون منو دوست داره. واقعاً دوست داره. نه مثل تو. تهیونگ با مشت گره‌کرده بهش نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. فقط بلند شد و رفت. #Jeon
بریم پارت بعد؟...
#Jeon
undefined۹

۲۲

۹:۰۱