به وقتِ ۲۹ فروردین ۱۳۱۸
تولدت مبارک آقای خامنهای... :)
درد این هجران و این خونِ جگراین زمان بگذار تا وقتِ دگر...
تولدت مبارک آقای خامنهای... :)
درد این هجران و این خونِ جگراین زمان بگذار تا وقتِ دگر...
۱۶۱
۴:۰۹
۱۸۱
۱۶:۵۶
چرا آقای لاریجانی را در شهر قم دفن کردند؟
چند روز پیش با دو نفر از دوستان برای عرض تسلیت خدمت خانواده شهید لاریجانی رسیدیم. همسر و دو دختر و دو عروسش به استقبال مان آمدند. تواضع و مهمان نوازی شان شرمنده مان کرد. بعد از تسلیت و تعارفات معمول خواستیم کمی هم خاطره بشنویم. مخصوصا از خانم مطهری که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید و همسر شهید و مادر شهید! در خلال خاطرات شیرین و درس آموزی که می گفت، پرسیدم: «راستی چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی قم دفن شدند؟» قصه ای که برایم گفتند شنیدنی بود. از زبان خودشان بخوانید:
از جنگ دوازده روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. می ترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که می توانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمی آمدند. دیر به دیر می دیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان. یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمی کرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحت تر باشه خاکم کنید.» اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» آقای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. می گفتند: آقای لاریجانی دوازده سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود. مستاصل شده بودم. نمی دانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه می کردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم می گرفتم. تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بوده اند و نقشه اش هم دستمان نیست. نمی دانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر می دهیم.» بعد از صحبت ها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانه ای چیزی می فرستند. داشتیم از حرم خارج می شدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند. درست بین مزار شهید مطهری و آیت الله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند. پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم. تازه بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده ام افتادم. در طول پانزده سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم. که وارد محوطه مزار پدرم می شوم و می بینم که قبر شکافته. با عجله می دوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا می رسم می بینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی. و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال می نشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه می خواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطه ی کره زمین بود. جایی که همه درددل های من را شنیده و اشک هایم را دیده بود. و حالا شده آغوش عزیزترین هایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب می کند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشک هایم را یک کاسه می کنم و همان جا می ریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.
فائضه غفار حدادی
چند روز پیش با دو نفر از دوستان برای عرض تسلیت خدمت خانواده شهید لاریجانی رسیدیم. همسر و دو دختر و دو عروسش به استقبال مان آمدند. تواضع و مهمان نوازی شان شرمنده مان کرد. بعد از تسلیت و تعارفات معمول خواستیم کمی هم خاطره بشنویم. مخصوصا از خانم مطهری که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید و همسر شهید و مادر شهید! در خلال خاطرات شیرین و درس آموزی که می گفت، پرسیدم: «راستی چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی قم دفن شدند؟» قصه ای که برایم گفتند شنیدنی بود. از زبان خودشان بخوانید:
از جنگ دوازده روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. می ترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که می توانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمی آمدند. دیر به دیر می دیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان. یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمی کرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحت تر باشه خاکم کنید.» اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» آقای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. می گفتند: آقای لاریجانی دوازده سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود. مستاصل شده بودم. نمی دانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه می کردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم می گرفتم. تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بوده اند و نقشه اش هم دستمان نیست. نمی دانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر می دهیم.» بعد از صحبت ها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانه ای چیزی می فرستند. داشتیم از حرم خارج می شدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند. درست بین مزار شهید مطهری و آیت الله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند. پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم. تازه بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده ام افتادم. در طول پانزده سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم. که وارد محوطه مزار پدرم می شوم و می بینم که قبر شکافته. با عجله می دوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا می رسم می بینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی. و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال می نشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه می خواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطه ی کره زمین بود. جایی که همه درددل های من را شنیده و اشک هایم را دیده بود. و حالا شده آغوش عزیزترین هایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب می کند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشک هایم را یک کاسه می کنم و همان جا می ریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.
۱۲۶
۱۰:۵۴
به عنوان یک شخص آکادمیک قله آرزوهای علمی شما کجاست؟ شاید این قله برای خیلیا کرسی استادی هاروارد باشه مثلا. نمیدونم چرا پرونده اپستین دنیا رو تکون نداد اما این پرونده برای پاره کردن همه رشته توهمات کافی بود. از استیون هاوکینگ، برنده نوبل دانشمندتر؟ مارتین نواک استاد ریاضی هاروارد بود که تو جزیره اپستین دخترهای جوون و بچهها رو شکنجه میکرد. آلن درشویتز، استاد سابق رشته حقوق هاروارد که وکیل اپستین هم بود و البته خودشم با اتهام جدی تجاوز روبهرو شده. جرج چرچ، ژنتیکدان برجسته دانشگاه هاروارد، لارنس کروس فیزیکدان نظری، ریچارد داکینز زیستشناس تکاملی، یوشا باخ، دانشمند علوم شناختی آلمانی از دانشگاه MIT که در ایمیلهاش به اپستین از هوش مبتنی بر 'نژاد' و حذف انسانهای "بیاستفاده" مثل نورونها و مرگ دستهجمعی برای کنترل جعیت حرف میزد. ماروین مینسکی از پدران علم هوش مصنوعی که متهم به سوءرفتار در جزیره اپستین شده. علم اوپنهایمر، بمب اتم رو تقدیم این دنیا کرد. هرچند اوپنهایمر پشیمون شد اما بعد اون ادوارد تلر با علمش "بمب هیدروژنی" ساخت. دانشمندان واحد ۷۳۱ امپراطوری ژاپن و مثالهای دیگهای که میتونست لیست خیلی طولانیتری بسازه. علم بدون ایمان و تفکر نتیجهاش همینه . علم واقعیت هارو به ما میگه، فکر بایدها و نبایدها رو به ما میگه...
-از امام خامنهای شهید بشنوید.
"حسیبا"➺ @buqaen_arman
-از امام خامنهای شهید بشنوید.
"حسیبا"➺ @buqaen_arman
۶۷۶
۱۳:۴۸
فرمانده سنتکام رو مشاهده میکنید که...نه چیزی میشنوه؛نه چیزی میبینه؛و نه حتی میتونه حرف بزنه!!!
➺ @buqaen_arman
➺ @buqaen_arman
۱۲۵
۹:۴۱
بازارسال شده از علیرضا زادبر
استقلال چه فایده ای دارد!؟
۵
۲۰:۳۵
ماجرای حمله رژیم صهیونیستی به تونل محل خدمت مدافعان آسمان ایران در گرمدره و شهادت ۴۲ نفر! یکی از آن ۴۲ نفر «محمدمهدی بیرامی» بود. محمدمهدی متولد آبان ۱۳۸۳، نیروی پدافند هوایی هوافضا بود. جوانترین مدافع آسمانِ این سرزمین، که در شهرقدس زندگی میکرد و تکفرزند خانواده بود. ۱۶ اسفندماه، در حمله رژیم صهیونیستی به گرمدره محمدمهدی و ۴۱ تن از همکارانش، در حین انجام وظیفه، گرفتار این حمله شدند. تونل محل خدمتشان بمباران شد و راهِ خروجشان بسته شد. حدود ۴۸ ساعت، در شرایطی که امکان خروج نبود، این ۴۲ جوان غیور در آنجا ماندند. وقتی پیکرِ مطهرشان پیدا شد، مشاهده شد که هیچیک از آنها حتی کوچکترین آسیبی ندیده بودند، اما به دلیلِ نبودِ اکسیژن کافی، رگهای صورتشان متورم شده بود و از بینی و دهانشان خون پاکشان جاری بود. تصور لحظات سخت این ۴۲ برادر در کنار هم، واقعا دلخراش است. مادر شهید، از دلتنگیهای محمدمهدیاش میگفت. از روزهایی که قرار بود برایش خواستگاری بروند، اما محمدمهدی گفته بود: «مادر، صبر کن؛ اول جنگ تمام شود، بعد داماد میشوم.» و افسوس که آرزویِ دامادیاش در خاک و خونِ دفاع از وطن، جامهی شهادت پوشید. محمدمهدی در هفدهمِ رمضان متولد شد و در هفدهمِ رمضان نیز به شهادت رسید.
➺ @buqaen_arman
۵۵
۱۵:۰۳