در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۶۱
۱۱:۵۵
در کنج شهری شلوغ،
او به تماشای غروب آرزوهایی نشسته بود که برای طلوع شان سال ها انتظار کشیده بود؛
#نوشتههام
او به تماشای غروب آرزوهایی نشسته بود که برای طلوع شان سال ها انتظار کشیده بود؛
#نوشتههام
🫠۵
۵۵
۱۷:۴۵
هیچکس از ابر نپرسید که چه برایش رخ داده بود. که چرا اشک هایش یک زمین را خیس کردند،چه شد که آن قدر دلش گرفت که روزها بارید،شب ها بارید،حتی صبح هایی که قرار بود با شادی آغاز شوند را نیز آب برد،ابر کوچک من،با غم هایت باعث شدی همگان خوشحال شوند اما حال که کسی نمی شنود،بگو کدام بخش وجودت از دست رفت که دردش همچو رعد به جانت افتاد؟
#نوشتههام
#نوشتههام
۵۴
۱۷:۵۴
𝑪𝒊𝒕𝒚 𝑶𝒇 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒔
شماره: شانزده نام: کودک #پادکستهام
ری اکت هاش واقعا همین قدر...؟
۵۹
۱۸:۴۲
برای ساختن لبخند او نیازی به کارهای نشدنی و سخت نبود،تنها کتابی کوچک او را به وجد می آورد.
🫠۵
۳۳
۱۷:۵۴