یکی در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان از او نفرت گرفتندی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیکو سیرت، نمیخواستش که دل آزرده شود. گفت: ای جوانمرد، این مسجد را مؤذنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار میدهم، تو را ده دینار بدهم تا جایی دیگر روی. بر این سخن اتفاق افتاد و برفت. بعد از مدتی به گذری پیش امیر باز آمد و گفت: ای امیر بر من حیف کردی که به ده دینارم از آن بقعه روان کردی که اینجا که رفتهام بیست دینارم میدهند که جای دیگر روم و قبول نمیکنم. امیر بخندید و گفت: زینهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند.
۱۶
۱۶:۳۱
أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُون الْكِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ.* چگونه شما که مردم را به نيكوكارى دستور مىدهيد خود را فراموش مىكنيد در صورتی که كتاب خدا را مىخوانيد چرا در آن تعقل و انديشه نمىكنيد.
۱۵
۱۸:۲۴
۱۷
۱۸:۲۴
۱۷
۱۸:۲۵
أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُون الْكِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ.* چگونه شما که مردم را به نيكوكارى دستور مىدهيد خود را فراموش مىكنيد در صورتی که كتاب خدا را مىخوانيد چرا در آن تعقل و انديشه نمىكنيد.
۱۷
۱۶:۴۶
۱۷
۱۶:۴۷
یکی مژده آورد پیشِ انوشروانِ عادل که: خدای تَعالی فلان دشمنت برداشت. گفت: هیچ شنیدی که مرا فرو گذاشت؟
۱۷
۱۶:۴۷
أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُون الْكِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ.* چگونه شما که مردم را به نيكوكارى دستور مىدهيد خود را فراموش مىكنيد در صورتی که كتاب خدا را مىخوانيد چرا در آن تعقل و انديشه نمىكنيد.
۱۷
۱۷:۲۹
۲۲
۱۷:۲۹
۲۲
۱۷:۲۹