ادامه جلسات تفسیر سوره صچهارشنبه ساعت ۹الی۱۰:۳٠۱۷تیرماه برگزارشد. استاد: سرکارخانم حسینی@darolquranenaheihemamkhomeini
۴۴۰
۱۱:۱۶
تفسیر سوره انشراحچهارشنبه ساعت ۹الی۱۰:۳۰۱۴ مردادماهاستاد: سرکارخانم حسینی@darolquranenaheihemamkhomeini
۵۴۱
۱۰:۲۱
#روایت_انسان #قسمت۶۵۷
وزیر خود را به دربار رساند و یک راست به سمت سالن قصر اژیدهاک رفت.دربان در افسار اسب را به دست گرفت و وزیر سریع از اسب پایین آمد و خود را به سالن رساند.اژیدهاک هراسان قدم بر می داشت و تا نگهبان ورود وزیر را اطلاع داد به سمت تختش رفت و به آن تکیه زد و چشمش به در بود و زمانی که وزیر با کودک در آغوشش جلو آمد گفت: چه شده وزیر، این پسر مانداناست...
وزیر نگاهی به اطراف کرد، جز او و اژیدهاک کسی آنجا نبود، انگار پادشاه مخصوصا این سالن را خلوت کرده بود.وزیر نزدیک تخت شد و همانطور که روی جسد کودک را باز می کرد گفت: این هم دستور شماست که اجرا شد.اژیدهاک نیم نگاهی به کودک مرده کرد و گفت: رویش را ببند و بلند صدا زد: آهای نگهبان! به ماندانا بگویید بدینجا بیاید.
دقایقی بعد قاصدی از سمت ماندانا آمد، قابله بود که گفت: قربان ماندانا پس از به دنیا آوردن کودک به حالت بیهوشی ست، یعنی تنش آنقدر در اثر سفر رنجور شده بود که اینک شرایط آمدن را ندارد.
اژیدهاک سری تکان داد و گفت: به هیات دولت برسانید تا مراسم در خوری برای نواده ی پادشاه بگیرند که گلی از این دنیا نچید و هنوز یک روز از به دنیا آمدنش نمی گذشت که دیده از جهان فرو بست و اگر حال ماندانا خوب نیست، فعلا مرگ کودک را از او پنهان دارید و زمانی که بهتر شد او را در جریان بگذارید.
قابله ناباورانه به کودک بی جان و روی پوشیده در آغوش وزیر چشم دوخته بود و با لکنت گفت: خ...خ...خاک بر سرمن، بچه حالش خوب بود، چه شد؟! چگونه مادرش را از این داغ آگاه کنم...
اژیدهاک با تحکم گفت: عمرش به دنیا نبوده، ماندانا هنوز جوان است و مطمئنا صاحب فرزندان زیادی خواهد شد، حالا کمتر سخن بگو و از اینجا برو
بدین ترتیب پسر چوپان به جای نوه ی اژیدهاک به خاک سپرده شد و ماندانا از داغ این درد روز به روز رنجورتر می شد، غافل از اینکه پسرش در خانه ی چوپان قد می کشد.
اما خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند و آنچه که خدا تقدیر کرده است باید به وقوع بپیوندد
سالها مثل برق و باد گذشت و نواده ی اژیدهاک که کسی جز کورش نبود به سن نوجوانی رسید و روزی از روزها...
ادامه دارد..#ط_سادات_حسینی




@darolquranenaheihemamkhomeini
وزیر خود را به دربار رساند و یک راست به سمت سالن قصر اژیدهاک رفت.دربان در افسار اسب را به دست گرفت و وزیر سریع از اسب پایین آمد و خود را به سالن رساند.اژیدهاک هراسان قدم بر می داشت و تا نگهبان ورود وزیر را اطلاع داد به سمت تختش رفت و به آن تکیه زد و چشمش به در بود و زمانی که وزیر با کودک در آغوشش جلو آمد گفت: چه شده وزیر، این پسر مانداناست...
وزیر نگاهی به اطراف کرد، جز او و اژیدهاک کسی آنجا نبود، انگار پادشاه مخصوصا این سالن را خلوت کرده بود.وزیر نزدیک تخت شد و همانطور که روی جسد کودک را باز می کرد گفت: این هم دستور شماست که اجرا شد.اژیدهاک نیم نگاهی به کودک مرده کرد و گفت: رویش را ببند و بلند صدا زد: آهای نگهبان! به ماندانا بگویید بدینجا بیاید.
دقایقی بعد قاصدی از سمت ماندانا آمد، قابله بود که گفت: قربان ماندانا پس از به دنیا آوردن کودک به حالت بیهوشی ست، یعنی تنش آنقدر در اثر سفر رنجور شده بود که اینک شرایط آمدن را ندارد.
اژیدهاک سری تکان داد و گفت: به هیات دولت برسانید تا مراسم در خوری برای نواده ی پادشاه بگیرند که گلی از این دنیا نچید و هنوز یک روز از به دنیا آمدنش نمی گذشت که دیده از جهان فرو بست و اگر حال ماندانا خوب نیست، فعلا مرگ کودک را از او پنهان دارید و زمانی که بهتر شد او را در جریان بگذارید.
قابله ناباورانه به کودک بی جان و روی پوشیده در آغوش وزیر چشم دوخته بود و با لکنت گفت: خ...خ...خاک بر سرمن، بچه حالش خوب بود، چه شد؟! چگونه مادرش را از این داغ آگاه کنم...
اژیدهاک با تحکم گفت: عمرش به دنیا نبوده، ماندانا هنوز جوان است و مطمئنا صاحب فرزندان زیادی خواهد شد، حالا کمتر سخن بگو و از اینجا برو
بدین ترتیب پسر چوپان به جای نوه ی اژیدهاک به خاک سپرده شد و ماندانا از داغ این درد روز به روز رنجورتر می شد، غافل از اینکه پسرش در خانه ی چوپان قد می کشد.
اما خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند و آنچه که خدا تقدیر کرده است باید به وقوع بپیوندد
سالها مثل برق و باد گذشت و نواده ی اژیدهاک که کسی جز کورش نبود به سن نوجوانی رسید و روزی از روزها...
ادامه دارد..#ط_سادات_حسینی
۵۳
۰:۵۹
#روایت_انسان #قسمت۶۵۸
روزی از روزهای خدا، پسر وزیر دربار در بازار مشغول گشت و گذار بود و چشمش به نوجوانی افتاد که خمره ای از دوغ حمل می کرد و صدا میزد: دوغ...آی دوغ خوش طعم...دوغ تازه..پسر وزیر از دیدن پسری هم سن خودش که چنین خمره ی بزرگی را به راحتی حمل می کرد متعجب شده بود، آخر او که در قصر پرورش یافته بود و کلاس های رزمی زیادی دیده بود قادر به بلند کردن آن خمره نبود حال چگونه پسرکی عامی می توانست آن را حمل کند، پسر وزیر بل خود فکر کرد حتما خمره خالیست و از طرفی هوس خوردن دوغ کرد، پس به طرف پسرک رفت و همانطور که به خمره اشاره می کرد گفت: پیاله ای دوغ می خواهم، باید دوغ هایت خوشمزه باشد چون مانند اسب من کار می کنی و خمره ای بزرگ حمل می کنی...پسرک که انگار به او برخورده باشد، خمره را زمین گذاشت و گفت: درست است که می خواهم دوغم به فروش رود اما چون تعبیر نابجایی داشتی و مرا با الاغی بار کش مقایسه کردی، حتی یک قطره از این دوغ به تو نخواهم داد.پسر وزیر که انتظارچنین جرات و جسارتی از یک پسر یک لاقبا را نداشت با تحکم فریاد زد: چه می گویی؟! می دانی با چه کسی سخن می گویی؟! اگر بفهمی من کیستم کل خمره را مفت و مجانی به من خواهی داد.
پسرک بی توجه به او خمره را از جا برداشت و گفت: برایم مهم نیست تو کیستی، این را بدان اگر سکه های طلا هم به من بدهی پیاله ای دوغ به تو نمی دهم.
در این هنگام پسر وزیر برآشفته شد و شمشیر از نیام کشید و با چند حرکت به خمره دوغ ضربه زد و خمره را شکست و تمام دوغ های آن که مقدار زیادی هم بود بر سر و روی پسرک ریخت.در این هنگام پسرک عصبانی شد و خود را به پسر وزیر رساند و در یک حرکت او را بر زمین انداخت و روی سینه اش نشست.
هر دو پسر با هم گلاویز شده بودند و مردم دوره شان کردند و کسی فریاد میزد و سربازان حکومتی را به کمک میطلبید و خیلی زود سربازان رسیدند و مردم را به کناری زدند و آن دو پسر را از هم جدا کردند.
سر و روی هر دو خاکی بود اما پسر وزیر لب و دهانش غرق خون بود و پسرک عامی با نیشخندی روی لبش او را به سخره گرفته بود.یکی از سربازان پسر وزیر را شناخت و همانطور که خاک از لباس او می تکاند به پسرک عامی اشاره کرد و گفت: این بی ادب را دستگیر کنید به محضر شاه ببرید، همانا او به پسر وزیر اهانت کرده و باید مجازات شود.
مردم شروع به هیاهو کردند، عده ای طرف پسر وزیر را می گرفتند و عده ای هم به حال زار پسرک دوغ فروش غصه می خوردند.
اما پسرک دوغ فروش بدون اینکه خمبه ابرو بیاورد همراه سربازها راهی شد و در این هنگام صدای مردی از آن طرف تر بلند شد که التماس می کرد پسرش را نبرند...
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini






روزی از روزهای خدا، پسر وزیر دربار در بازار مشغول گشت و گذار بود و چشمش به نوجوانی افتاد که خمره ای از دوغ حمل می کرد و صدا میزد: دوغ...آی دوغ خوش طعم...دوغ تازه..پسر وزیر از دیدن پسری هم سن خودش که چنین خمره ی بزرگی را به راحتی حمل می کرد متعجب شده بود، آخر او که در قصر پرورش یافته بود و کلاس های رزمی زیادی دیده بود قادر به بلند کردن آن خمره نبود حال چگونه پسرکی عامی می توانست آن را حمل کند، پسر وزیر بل خود فکر کرد حتما خمره خالیست و از طرفی هوس خوردن دوغ کرد، پس به طرف پسرک رفت و همانطور که به خمره اشاره می کرد گفت: پیاله ای دوغ می خواهم، باید دوغ هایت خوشمزه باشد چون مانند اسب من کار می کنی و خمره ای بزرگ حمل می کنی...پسرک که انگار به او برخورده باشد، خمره را زمین گذاشت و گفت: درست است که می خواهم دوغم به فروش رود اما چون تعبیر نابجایی داشتی و مرا با الاغی بار کش مقایسه کردی، حتی یک قطره از این دوغ به تو نخواهم داد.پسر وزیر که انتظارچنین جرات و جسارتی از یک پسر یک لاقبا را نداشت با تحکم فریاد زد: چه می گویی؟! می دانی با چه کسی سخن می گویی؟! اگر بفهمی من کیستم کل خمره را مفت و مجانی به من خواهی داد.
پسرک بی توجه به او خمره را از جا برداشت و گفت: برایم مهم نیست تو کیستی، این را بدان اگر سکه های طلا هم به من بدهی پیاله ای دوغ به تو نمی دهم.
در این هنگام پسر وزیر برآشفته شد و شمشیر از نیام کشید و با چند حرکت به خمره دوغ ضربه زد و خمره را شکست و تمام دوغ های آن که مقدار زیادی هم بود بر سر و روی پسرک ریخت.در این هنگام پسرک عصبانی شد و خود را به پسر وزیر رساند و در یک حرکت او را بر زمین انداخت و روی سینه اش نشست.
هر دو پسر با هم گلاویز شده بودند و مردم دوره شان کردند و کسی فریاد میزد و سربازان حکومتی را به کمک میطلبید و خیلی زود سربازان رسیدند و مردم را به کناری زدند و آن دو پسر را از هم جدا کردند.
سر و روی هر دو خاکی بود اما پسر وزیر لب و دهانش غرق خون بود و پسرک عامی با نیشخندی روی لبش او را به سخره گرفته بود.یکی از سربازان پسر وزیر را شناخت و همانطور که خاک از لباس او می تکاند به پسرک عامی اشاره کرد و گفت: این بی ادب را دستگیر کنید به محضر شاه ببرید، همانا او به پسر وزیر اهانت کرده و باید مجازات شود.
مردم شروع به هیاهو کردند، عده ای طرف پسر وزیر را می گرفتند و عده ای هم به حال زار پسرک دوغ فروش غصه می خوردند.
اما پسرک دوغ فروش بدون اینکه خمبه ابرو بیاورد همراه سربازها راهی شد و در این هنگام صدای مردی از آن طرف تر بلند شد که التماس می کرد پسرش را نبرند...
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini
۲۸۹
۱:۰۰
#روایت_انسان #قسمت۶۵۹
پیرمردی با لباس های خاکی و وصله دار که مشخص بود از بیابان گردهای اطراف است جلو آمد و خود را ما بین پسرک و مرد انداخت و گفت: تو را به جان هر که دوست دارین پسرم را نبرید...التماستان می کنم...سرباز مرد را به کناری زد و گفت: ببین پسرت چه بلایی سر پسر وزیر آورده، برو دعا کن که حکم قتلش صادر نشود و به زندان رفتن او قناعت کنند و با زدن این حرف پسر را به دنبال خود می کشاند و جلو می برد و پسر وزیر هم با لباس هایی خاک آلود و چهره ای کبود در پیش جمع جلو می رفت، مطلب آنقدر مهم بود که می بایست در صحن علنی قصر در حضور وزیر و پادشاه به آن رسیدگی شود.
مرد بیابان گرد گریه کنان پیش می رفت. از آن طرف در تالار بزرگ قصر همه ی بزرگان جمع بودند و ماندانا دختر پادشاه تازه از سفر آمده بود و می خواست مدتی پیش پدر و بستگانش بماند، او بعد از تولد اولین فرزندش دیگر صاحب فرزندی نشده بود و همیشه از این موضوع در رنج و عذاب بود وگویی مشکل روحی پیدا کرده بود.
جمع بزرگان جمع بود که نگهبان جلوی در ورود سربازان امنیتی به همراه پسر وزیر را اعلام نمود.
همگی وارد تالار قصر شدند و وزیر تا چشمش به پسرش با این وضع اسفناک افتاد و چهره ی کبود و ورم کرده ی او را دید، مهر پدرانه اش به غلیان افتاد و فریاد زد: چه کسی این بلا را سر تو آورده؟!اژیدهاک هم از دیدن این صحنه برآشفته بود و دستور داد تا خاطی را جلو بیاورند و علت این کار را سوال کرد.پسرک دوغ فروش با قامتی صاف قدم جلو گذاشت و پدرش کمی آن طرف تر بی صدا اشک می ریخت.
پادشاه رو به پسرک گفت: تو از خودت خجالت نمی کشی که بر سر فرزند وزیر دربار چنین آورده ای؟! برای من مهم نیست که سر چه موضوعی نزاع شکل گرفته است، این چهره ی کبود پسر وزیر گواه جنابت توست و تو احترام دربار را شکسته ای و باید با شمشیر سر از تنت جدا کنند.
نگاه ماندانا به پسرک افتاد و انگار دل درون سینه اش به جنبشی نو افتاده بود، ماندانا علت این حس را نمی دانست ولی دلش می خواست تا پسرک دوغ فروش از مرگ رهایی یابد.
پسرک گلویی صاف کرد و گفت: مرا به دست قاضی بسپارید تا او قضاوتم کند و اگر بدون شنیدن جرمم و دلیل کارم مرا به جلاد بسپارید عین بی عدالتی ست و این برازنده ی پادشاهی چون شما نیست.
اژیدهاک که انتظار چنین جسارتی از جانب پسرکی عامی را نداشت با صدای زیاد فریاد برآورد جلااااااد....در این هنگام صدایی لرزان بلند شد و..
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini






پیرمردی با لباس های خاکی و وصله دار که مشخص بود از بیابان گردهای اطراف است جلو آمد و خود را ما بین پسرک و مرد انداخت و گفت: تو را به جان هر که دوست دارین پسرم را نبرید...التماستان می کنم...سرباز مرد را به کناری زد و گفت: ببین پسرت چه بلایی سر پسر وزیر آورده، برو دعا کن که حکم قتلش صادر نشود و به زندان رفتن او قناعت کنند و با زدن این حرف پسر را به دنبال خود می کشاند و جلو می برد و پسر وزیر هم با لباس هایی خاک آلود و چهره ای کبود در پیش جمع جلو می رفت، مطلب آنقدر مهم بود که می بایست در صحن علنی قصر در حضور وزیر و پادشاه به آن رسیدگی شود.
مرد بیابان گرد گریه کنان پیش می رفت. از آن طرف در تالار بزرگ قصر همه ی بزرگان جمع بودند و ماندانا دختر پادشاه تازه از سفر آمده بود و می خواست مدتی پیش پدر و بستگانش بماند، او بعد از تولد اولین فرزندش دیگر صاحب فرزندی نشده بود و همیشه از این موضوع در رنج و عذاب بود وگویی مشکل روحی پیدا کرده بود.
جمع بزرگان جمع بود که نگهبان جلوی در ورود سربازان امنیتی به همراه پسر وزیر را اعلام نمود.
همگی وارد تالار قصر شدند و وزیر تا چشمش به پسرش با این وضع اسفناک افتاد و چهره ی کبود و ورم کرده ی او را دید، مهر پدرانه اش به غلیان افتاد و فریاد زد: چه کسی این بلا را سر تو آورده؟!اژیدهاک هم از دیدن این صحنه برآشفته بود و دستور داد تا خاطی را جلو بیاورند و علت این کار را سوال کرد.پسرک دوغ فروش با قامتی صاف قدم جلو گذاشت و پدرش کمی آن طرف تر بی صدا اشک می ریخت.
پادشاه رو به پسرک گفت: تو از خودت خجالت نمی کشی که بر سر فرزند وزیر دربار چنین آورده ای؟! برای من مهم نیست که سر چه موضوعی نزاع شکل گرفته است، این چهره ی کبود پسر وزیر گواه جنابت توست و تو احترام دربار را شکسته ای و باید با شمشیر سر از تنت جدا کنند.
نگاه ماندانا به پسرک افتاد و انگار دل درون سینه اش به جنبشی نو افتاده بود، ماندانا علت این حس را نمی دانست ولی دلش می خواست تا پسرک دوغ فروش از مرگ رهایی یابد.
پسرک گلویی صاف کرد و گفت: مرا به دست قاضی بسپارید تا او قضاوتم کند و اگر بدون شنیدن جرمم و دلیل کارم مرا به جلاد بسپارید عین بی عدالتی ست و این برازنده ی پادشاهی چون شما نیست.
اژیدهاک که انتظار چنین جسارتی از جانب پسرکی عامی را نداشت با صدای زیاد فریاد برآورد جلااااااد....در این هنگام صدایی لرزان بلند شد و..
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini
۶۸
۰:۴۰
#روایت_انسان #قسمت۶۶۰
مردی بیابان گرد هراسان خود را جلو انداخت و گفت: ای پادشاه بزرگ، ای خداوندگار مردم مستضعف براین بندگان حقیر رحم کنید، پسرم را نکشید که من جز این پسر هیچکس را ندارم.
پادشاه غضبناک شد و گفت: پس این پسرک گستاخ و بی ادب را تو تربیت کرده ای، حق آن است که گردن تو را نیز همراه او بزنم، اما فرصتی به تو می دهم تا خود را از این مهلکه نجات دهی...
مرد که تمام هستی اش را بر باد میدید خود را به پای وزیر افکند و گفت: تو را به هر کسی که دوست میداری تو خود شفاعت پسرم را کن که راه دوری نمی رود.
ماندانا به این صحنه چشم دوخته بود و مهر پسرک دوغ فروش بر جانش نشسته بود و در دل دعا می کرد که کاش وزیر شفاعت پسرک را کند چون خوب می دانست که پدرش کوتاه نمی آید.
در این هنگام وزیر با نوک پا به مرد زد و او را به کناری انداخت و گفت: سزای پسر تو جز مرگ نیست.پادشاه دوباره جلاد را فرا خواند، مرد بیابان گرد می بایست کاری کند تا جان پسرش از دست نرفته بود پس این بار خود را به پای پادشاه انداخت و گفت: به خدا قسم، به تمام مقدسات سوگند که این پسر، کوروش پسر من نیست، نواده ی شماست، فرزند ماندانا دختر شماست...
تا این حرف از دهان مرد بیرون آمد، قلب ماندانا در سینه شروع به تند تند تپیدن کرد...باور نداشت...این چه می گفت؟! پسر من؟! او که هنگام تولد مرد و ...
ماندانا جلو رفت، پیش روی مرد زانو زد و گفت: سرت را بالا بگیر مرد، من ماندانا هستم...چرا می گویی این پسر من است؟! آیا از جان خودت سیر شدی که پسر خود را به نام من می نامی؟!پادشاه مبهوت بود...وزیر لرزشی بر جانش افتاده بود و باور نداشت که این پیرمرد بیابانی همان چوپان چندین سال پیش باشد که پسر ماندانا را به او سپرده بود.کوروش هم ناباورانه صحنه ی پیش رو رو را می دید و حرفها را می شنید، گویی در خواب می بینددر این هنگام مرد بیابانی سرش را بالا گرفت و گفت
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini






مردی بیابان گرد هراسان خود را جلو انداخت و گفت: ای پادشاه بزرگ، ای خداوندگار مردم مستضعف براین بندگان حقیر رحم کنید، پسرم را نکشید که من جز این پسر هیچکس را ندارم.
پادشاه غضبناک شد و گفت: پس این پسرک گستاخ و بی ادب را تو تربیت کرده ای، حق آن است که گردن تو را نیز همراه او بزنم، اما فرصتی به تو می دهم تا خود را از این مهلکه نجات دهی...
مرد که تمام هستی اش را بر باد میدید خود را به پای وزیر افکند و گفت: تو را به هر کسی که دوست میداری تو خود شفاعت پسرم را کن که راه دوری نمی رود.
ماندانا به این صحنه چشم دوخته بود و مهر پسرک دوغ فروش بر جانش نشسته بود و در دل دعا می کرد که کاش وزیر شفاعت پسرک را کند چون خوب می دانست که پدرش کوتاه نمی آید.
در این هنگام وزیر با نوک پا به مرد زد و او را به کناری انداخت و گفت: سزای پسر تو جز مرگ نیست.پادشاه دوباره جلاد را فرا خواند، مرد بیابان گرد می بایست کاری کند تا جان پسرش از دست نرفته بود پس این بار خود را به پای پادشاه انداخت و گفت: به خدا قسم، به تمام مقدسات سوگند که این پسر، کوروش پسر من نیست، نواده ی شماست، فرزند ماندانا دختر شماست...
تا این حرف از دهان مرد بیرون آمد، قلب ماندانا در سینه شروع به تند تند تپیدن کرد...باور نداشت...این چه می گفت؟! پسر من؟! او که هنگام تولد مرد و ...
ماندانا جلو رفت، پیش روی مرد زانو زد و گفت: سرت را بالا بگیر مرد، من ماندانا هستم...چرا می گویی این پسر من است؟! آیا از جان خودت سیر شدی که پسر خود را به نام من می نامی؟!پادشاه مبهوت بود...وزیر لرزشی بر جانش افتاده بود و باور نداشت که این پیرمرد بیابانی همان چوپان چندین سال پیش باشد که پسر ماندانا را به او سپرده بود.کوروش هم ناباورانه صحنه ی پیش رو رو را می دید و حرفها را می شنید، گویی در خواب می بینددر این هنگام مرد بیابانی سرش را بالا گرفت و گفت
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini
۵۶
۰:۳۰
#روایت_انسان #قسمت۶۶۱
من راست می گویم بانو...نگاه به چشمان خود و چشمان کوروش کن، مو نمیزند و بعد رو به وزیر گفت: به خاطر داری جناب وزیر، دوازده سال پیش، فرزند تازه متولد شده ی من مرده بود، قبری برای طفلم حفر کرده بودم و می خواستم او را دفن کنم اما همسرم نوزاد بیجان را سخت در آغوش گرفته بود و گریه می کرد و اجازه نمیداد دفن کنم و در این هنگام تو آمدی و این پسر را که نوزادی همسن پسر مرده من بود به من دادی و با این کار دل همسر من شاد شد و انگار دنیا را به ما داده بودند و من از لباستان متوجه شدم از درباریان هستید و پشت سرتان به شهر آمدم و متوجه شدم قصر به خاطر مرگ نواده ی پادشاه غرق عزاست و متوجه شدم که آن کودک کسی جز پسر این بانوی بزرگوار نیست.همانا من برای خوشبختی این پسر هر آنچه از دستم بر می آمد انجام دادم و اینک از شما عاجزانه ...
حرف در دهان مرد بود که ماندانا در حالیکه اشک از چهار گوشه ی چشمانش سرازیر شده بود به سمت کوروش رفت و همانطور که به دور او می گشت گفت: بی شک این پسر من است و رو به وزیر گفت: تو چرا چنین جنایتی کردی؟ من چه بدی در حق تو کرده بودم که اینچنین خیانت کردی؟
وزیر می خواست چیزی بگوید در این هنگام فریاد اژیدهاک بلند شد و قبل از اینکه وزیر لب باز کند دستور داد تا وزیر را دستگیر و از سالن قصر خارج کنند تا بعدا سر از تنش جدا سازند
ماندانا کوروش را در آغوش گرفت و سخت می گریست و این بازی روزگار بود تا کوروش را حفظ کند و آینده ای درخشان برای او رقم زند
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini






من راست می گویم بانو...نگاه به چشمان خود و چشمان کوروش کن، مو نمیزند و بعد رو به وزیر گفت: به خاطر داری جناب وزیر، دوازده سال پیش، فرزند تازه متولد شده ی من مرده بود، قبری برای طفلم حفر کرده بودم و می خواستم او را دفن کنم اما همسرم نوزاد بیجان را سخت در آغوش گرفته بود و گریه می کرد و اجازه نمیداد دفن کنم و در این هنگام تو آمدی و این پسر را که نوزادی همسن پسر مرده من بود به من دادی و با این کار دل همسر من شاد شد و انگار دنیا را به ما داده بودند و من از لباستان متوجه شدم از درباریان هستید و پشت سرتان به شهر آمدم و متوجه شدم قصر به خاطر مرگ نواده ی پادشاه غرق عزاست و متوجه شدم که آن کودک کسی جز پسر این بانوی بزرگوار نیست.همانا من برای خوشبختی این پسر هر آنچه از دستم بر می آمد انجام دادم و اینک از شما عاجزانه ...
حرف در دهان مرد بود که ماندانا در حالیکه اشک از چهار گوشه ی چشمانش سرازیر شده بود به سمت کوروش رفت و همانطور که به دور او می گشت گفت: بی شک این پسر من است و رو به وزیر گفت: تو چرا چنین جنایتی کردی؟ من چه بدی در حق تو کرده بودم که اینچنین خیانت کردی؟
وزیر می خواست چیزی بگوید در این هنگام فریاد اژیدهاک بلند شد و قبل از اینکه وزیر لب باز کند دستور داد تا وزیر را دستگیر و از سالن قصر خارج کنند تا بعدا سر از تنش جدا سازند
ماندانا کوروش را در آغوش گرفت و سخت می گریست و این بازی روزگار بود تا کوروش را حفظ کند و آینده ای درخشان برای او رقم زند
ادامه دارد...ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini
۵۹
۰:۲۱
#روایت_انسان #قسمت۶۶۲
وزیر به حکم اژیدهاک به جلاد سپرده شد و کوروش هم در هگمتانه نزد اژیدهاک ماند تا درس سیاستمداری و حکمرانی فرا گیرد و معلمان متعددی برای تعلیم او برگزیده شدند.
زمان به سرعت می گذشت و کوروش تحت تعلیم مربیان مختلف رشد می کرد،او خیلی زود نشان داد که استعداد بی نظیری در حکومت داری، دارد و تعجب همگان را برانگیخته بود و اژیدهاک به این امید که آن رویا به واقعیت نپیوندد، کوروش را تحت حمایت خود قرار داده بود.کوروش به ایام جوانی رسیده بود که خبری از انشان جایی که کمبوجیه حاکمش بود به آنجا رسید، خبری که انگار قرار بود دنیای کوروش را تغییر دهد، قاصد به دربار اژیدهاک رسید و خبر مرگ کمبوجیه را آورد.
اژیدهاک از این خبر متاثر شد، چرا که کمبوجیه داماد خوب و حاکم باهوش و البته حرف گوش کنی برای او بود.اژیدهاک کوروش را با حکم سلطنتی به انشان روان کرد و کوروش به جای پدرش بر تخت سلطنت انشان نشست.
هنوز روزهای اولیه ی حکومت کوروش بود که قانون های زیادی که به نفع مردم ایالتش بود تدوین و اجرا نمود، مردم که از مرگ کمبوجیه اندوهگین بودند با آمدن کوروش و نمود جانانه اش در حکومت، سر ذوق آمده بودند و همه جا ذکر خیر و خوبی کوروش بود.
اما حکومت کوچک انشان طبع بلند پرواز کوروش را راضی نمی کرد، او رؤیاهای بسیاری در سر داشت و می خواست حکومت خود را گسترش دهد، پس از بین سربازانش، بهترین ها را انتخاب کرد و به فرماندهی منصوب نمود و نقشه کشید که به حکومت مادها که همان حکومت پدربزرگش اژیدهاک بود حمله کند و افسار حکومت آنجا را نیز به دست گیرد و سرانجام در یک حرکتی ناگهانی با لشکری انبوه به هگمتانه حمله کرد و ...
ادامه دارد..ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini





وزیر به حکم اژیدهاک به جلاد سپرده شد و کوروش هم در هگمتانه نزد اژیدهاک ماند تا درس سیاستمداری و حکمرانی فرا گیرد و معلمان متعددی برای تعلیم او برگزیده شدند.
زمان به سرعت می گذشت و کوروش تحت تعلیم مربیان مختلف رشد می کرد،او خیلی زود نشان داد که استعداد بی نظیری در حکومت داری، دارد و تعجب همگان را برانگیخته بود و اژیدهاک به این امید که آن رویا به واقعیت نپیوندد، کوروش را تحت حمایت خود قرار داده بود.کوروش به ایام جوانی رسیده بود که خبری از انشان جایی که کمبوجیه حاکمش بود به آنجا رسید، خبری که انگار قرار بود دنیای کوروش را تغییر دهد، قاصد به دربار اژیدهاک رسید و خبر مرگ کمبوجیه را آورد.
اژیدهاک از این خبر متاثر شد، چرا که کمبوجیه داماد خوب و حاکم باهوش و البته حرف گوش کنی برای او بود.اژیدهاک کوروش را با حکم سلطنتی به انشان روان کرد و کوروش به جای پدرش بر تخت سلطنت انشان نشست.
هنوز روزهای اولیه ی حکومت کوروش بود که قانون های زیادی که به نفع مردم ایالتش بود تدوین و اجرا نمود، مردم که از مرگ کمبوجیه اندوهگین بودند با آمدن کوروش و نمود جانانه اش در حکومت، سر ذوق آمده بودند و همه جا ذکر خیر و خوبی کوروش بود.
اما حکومت کوچک انشان طبع بلند پرواز کوروش را راضی نمی کرد، او رؤیاهای بسیاری در سر داشت و می خواست حکومت خود را گسترش دهد، پس از بین سربازانش، بهترین ها را انتخاب کرد و به فرماندهی منصوب نمود و نقشه کشید که به حکومت مادها که همان حکومت پدربزرگش اژیدهاک بود حمله کند و افسار حکومت آنجا را نیز به دست گیرد و سرانجام در یک حرکتی ناگهانی با لشکری انبوه به هگمتانه حمله کرد و ...
ادامه دارد..ط_سادات_حسینی
@darolquranenaheihemamkhomeini
۵۱
۰:۵۹
#روایت_انسان #قسمت۶۶۳
اژیدهاک از حمله ی ولایت کوچکی مثل انشان که اتفاقا نواده ی خود او نیز بود متحیر شده بود اما توانست حمله ی اول کوروش را دفع کند و اجازه نداد که پای پارسها به هگمتانه کشیده شود.اما کوروش کسی نبود که به این راحتی پا پس بکشد و دوباره حمله کرد و باز هم حمله نمود.البته کوروش همزمان با حمله، تبلیغات فرهنگی نیز داشت و خیلی از مردم از عدل و داد کوروش و حکومت داری بی نظیر او سخن ها گفتند و مردم هگمتانه مشتاق بودند که این نخبه ی سیاست، بر آنها حکومت کند و همین بود که در یکی از حملات کوروش، تعدادی از سرداران اژیدهاک که مهر کوروش را به دل گرفته بودند، دروازه را باز کردند و کوروش بدون جنگ آنچنانی وارد هگمتانه شد و تا این خبر به اژیدهاک رسید او از ترس عقب نشینی کرد و خود را به قلعه ای کوچک که جز مستحکم ترین قلعه های هگمتانه بود پناه برد.اما کوروش به کشور گشایی ادامه داد و به سمت قلعه ای رفت که پدر بزرگش در آنجا پنهان شده بود و در آنجا نیز بدون کوچکترین جنگ و خون ریزی، درهای قلعه به روی ایشان باز شد و آن قلعه را فتح نمود.
کوروش، اژیدهاک را به ولایتی دیگر تبعید کرد و پرچم پارسیان را در سرزمین مادها برافراشت و طوری عمل کرد که هیچ نشانی از حکومت مادها در این سرزمین پهناور نماند و همه جا حرف کوروش و حکومت فارس ها بود و سرزمین تحت حکمرانی کوروش، بسیار وسیع شده بود، اما کوروش می خواست تمام سرزمین های اطراف زیر بیرق او در بیایند و برای همین نقشه ها در ذهن داشت و...ادامه داردط_سادات_حسینی @darolquranenaheihemamkhomeini





اژیدهاک از حمله ی ولایت کوچکی مثل انشان که اتفاقا نواده ی خود او نیز بود متحیر شده بود اما توانست حمله ی اول کوروش را دفع کند و اجازه نداد که پای پارسها به هگمتانه کشیده شود.اما کوروش کسی نبود که به این راحتی پا پس بکشد و دوباره حمله کرد و باز هم حمله نمود.البته کوروش همزمان با حمله، تبلیغات فرهنگی نیز داشت و خیلی از مردم از عدل و داد کوروش و حکومت داری بی نظیر او سخن ها گفتند و مردم هگمتانه مشتاق بودند که این نخبه ی سیاست، بر آنها حکومت کند و همین بود که در یکی از حملات کوروش، تعدادی از سرداران اژیدهاک که مهر کوروش را به دل گرفته بودند، دروازه را باز کردند و کوروش بدون جنگ آنچنانی وارد هگمتانه شد و تا این خبر به اژیدهاک رسید او از ترس عقب نشینی کرد و خود را به قلعه ای کوچک که جز مستحکم ترین قلعه های هگمتانه بود پناه برد.اما کوروش به کشور گشایی ادامه داد و به سمت قلعه ای رفت که پدر بزرگش در آنجا پنهان شده بود و در آنجا نیز بدون کوچکترین جنگ و خون ریزی، درهای قلعه به روی ایشان باز شد و آن قلعه را فتح نمود.
کوروش، اژیدهاک را به ولایتی دیگر تبعید کرد و پرچم پارسیان را در سرزمین مادها برافراشت و طوری عمل کرد که هیچ نشانی از حکومت مادها در این سرزمین پهناور نماند و همه جا حرف کوروش و حکومت فارس ها بود و سرزمین تحت حکمرانی کوروش، بسیار وسیع شده بود، اما کوروش می خواست تمام سرزمین های اطراف زیر بیرق او در بیایند و برای همین نقشه ها در ذهن داشت و...ادامه داردط_سادات_حسینی @darolquranenaheihemamkhomeini
۴۱
۰:۲۸
#روایت_انسان #قسمت۶۶۴
کوروش می خواست حکومتش را گسترده کند و در ذهنش چنین نقشه کشیده بود که با فتح بابل و لیدیه(ترکیه ی امروز) بتواند راهی برای رسیدن به آفریقا و اروپا باز کند.
پس به سمت بابل لشکر کشید و چون آوازه ی عدل و داد و سیاستمداری کوروش به بابل رسیده بود، این منطقه هم بدون کوچکترین جنگ و خونریزی، تسلیم شدند و به تصرف کوروش در آمدند و حکومت پارسیان بر بابل نیز سایه افکند.
کوروش وقتی جای پای خود را در بابل محکم کرد، اینبار به سمت لیدیه یا همان ترکیه ی امروزی لشکر کشید، اما مردم لیدیه مانند بابل تسلیم نشدند و جلوی کوروش قد علم کردند ولی پس از جنگی جانانه، بالاخره لیدیه هم تصرف شد و کوروش به سمت هند و دریای مدیترانه روان شد و خیلی زود سرزمین های زیادی را فتح کرد و همه را یکپارچه تحت لوای پارسیان در آورد.
حالا سلطنت کوروش تقریبا به یک حکومت جهانی تبدیل شده بود و کوروش در این زمان سلسله ی هخامنشین ها را تاسیس کرد و قوانینی تدوین کرد که بسیار هوشمندانه و البته عدالت محور بود.
وضعیت یهودیان در این زمان جالب بود و کوروش چون مردی عادل و صلح طلب بود، بعد از فتح بابل و اورشلیم، به یهودیان اجازه داد که به ارض مقدس برگردند، یعنی ارض مقدس که حالا تحت اختیار حکومت پارسیان بود به صورت ودیعه به یهودیان داده شد و حتی سکه هایی از طلا و نقره به عنوان قرض یهودیان داد تا به سرزمین مقدس برگردند و معبد حضرت سلیمان را که بخت النصر از بین برده بود دوباره بازسازی کننداما تعداد کمی از یهودیان حاضر به برگشتن شدند و عده زیادی از آنها ماندن در سرزمین پر از نعمت و راحتی ایران را ترجیح دادند.
ادامه داردط_سادات_حسینی







کوروش می خواست حکومتش را گسترده کند و در ذهنش چنین نقشه کشیده بود که با فتح بابل و لیدیه(ترکیه ی امروز) بتواند راهی برای رسیدن به آفریقا و اروپا باز کند.
پس به سمت بابل لشکر کشید و چون آوازه ی عدل و داد و سیاستمداری کوروش به بابل رسیده بود، این منطقه هم بدون کوچکترین جنگ و خونریزی، تسلیم شدند و به تصرف کوروش در آمدند و حکومت پارسیان بر بابل نیز سایه افکند.
کوروش وقتی جای پای خود را در بابل محکم کرد، اینبار به سمت لیدیه یا همان ترکیه ی امروزی لشکر کشید، اما مردم لیدیه مانند بابل تسلیم نشدند و جلوی کوروش قد علم کردند ولی پس از جنگی جانانه، بالاخره لیدیه هم تصرف شد و کوروش به سمت هند و دریای مدیترانه روان شد و خیلی زود سرزمین های زیادی را فتح کرد و همه را یکپارچه تحت لوای پارسیان در آورد.
حالا سلطنت کوروش تقریبا به یک حکومت جهانی تبدیل شده بود و کوروش در این زمان سلسله ی هخامنشین ها را تاسیس کرد و قوانینی تدوین کرد که بسیار هوشمندانه و البته عدالت محور بود.
وضعیت یهودیان در این زمان جالب بود و کوروش چون مردی عادل و صلح طلب بود، بعد از فتح بابل و اورشلیم، به یهودیان اجازه داد که به ارض مقدس برگردند، یعنی ارض مقدس که حالا تحت اختیار حکومت پارسیان بود به صورت ودیعه به یهودیان داده شد و حتی سکه هایی از طلا و نقره به عنوان قرض یهودیان داد تا به سرزمین مقدس برگردند و معبد حضرت سلیمان را که بخت النصر از بین برده بود دوباره بازسازی کننداما تعداد کمی از یهودیان حاضر به برگشتن شدند و عده زیادی از آنها ماندن در سرزمین پر از نعمت و راحتی ایران را ترجیح دادند.
ادامه داردط_سادات_حسینی
۱۹
۰:۳۷