دیگه کار از پراید و پژو گذشته وانت لازم شدیم!
روضه خونگی این جماعت از آپارتمان صد متری شروع شد اما الان به عظمت یه محله است. به بهانه کرونا از خونه به کوچه کوچ کردیم و حالا هر سال زمینِ خیمه بزرگتر میشه و میهمانانش ناآشناتر!این یکی از شئون حرکتهای انقلابیه که امام شهیدمون گفتن هر روز دایره تاثیرش بزرگتر از قَبله.و خدا همه مخلوقاتش رو در این مسیر خرج میکنه، حتی اون ویروس کوچولوی کرونا که نمیدونستیم قراره مارو از حسینیهها و مساجد بکشونه به خیابون، جایی که باید ظهور کنیم برای نشون دادن حقی که هزاران سال در خفا مونده!
پن: بله ما دیگه در حال بیهوشی هستیم اما کار ادامه داره، تازه نشستن زمین خیمه رو از سنگ و هر شئ ناملایمی پاک میکنن 🫠
https://ble.ir/davam405
روضه خونگی این جماعت از آپارتمان صد متری شروع شد اما الان به عظمت یه محله است. به بهانه کرونا از خونه به کوچه کوچ کردیم و حالا هر سال زمینِ خیمه بزرگتر میشه و میهمانانش ناآشناتر!این یکی از شئون حرکتهای انقلابیه که امام شهیدمون گفتن هر روز دایره تاثیرش بزرگتر از قَبله.و خدا همه مخلوقاتش رو در این مسیر خرج میکنه، حتی اون ویروس کوچولوی کرونا که نمیدونستیم قراره مارو از حسینیهها و مساجد بکشونه به خیابون، جایی که باید ظهور کنیم برای نشون دادن حقی که هزاران سال در خفا مونده!
پن: بله ما دیگه در حال بیهوشی هستیم اما کار ادامه داره، تازه نشستن زمین خیمه رو از سنگ و هر شئ ناملایمی پاک میکنن 🫠
https://ble.ir/davam405
۷۶
۲۰:۱۷
دَوامــ📜
دود سیگارت افتاده به جون ریههام، جون مو نکش ، جون مو وقتی او چِشای قرمزت میخوان بباره دنبال راه دیگهای نباش ، هرچی میشه باید بکشی؟ حالا چی میشه با همه مردیت دو قطره اشک بریزی؟ اصن دروغه میگن مرد گریه نمیکنه! بخدا خودُم دیدُم یه مرده نشسته بود گوشه خیابون اروند دستشو گرفته بود لا دستاش و گریه میکرد ، نه گریهها ، همه جونشو انداخته بود تو اشکهاش و زمین دورش خیس شده بود از غمش، چه میدونوم شاید زنش مرده بوده لابد، یا قرض رو قرض بالا آورده بود ،چه میدونوم شاید رفیقش بهاش نارو زده بود ! کم نی تو ای دنیا! دیدی میشه نکشید ؟ خو نکش تو رو جون مو نکش! مو اعصابُم خرابه ، خودُم به زور قُرص زندهام تو روم میبینم ایطو نشستی یه گوشه ، دنیا رو سَرُم هوار میاد. خو چیکار کنیم مرد؟ مگه تقصیر من و تو بوده؟ خو محمود همه زندگیمون بو ، مو از شیره جونُم بهش دادُم خودُم لقمه لقمه دهنش گذاشتُم ، خودُم قد کشیدنشو دیدُم ،خودُم شبا که میخوابید نفس کشیدنشُ نگا میکردم، خودُم دختر طاهرهخانوم براش در نظر داشتُم میخواستُم بیاد بهاش بُگُم. حالا میگن بیا ایَم جنازهاش، جُوون رعنات که عمرت گذاشتی پاش حالا خوابیده تو ای تابوت چوبی! خو نکش مرد او لعنیه بنداز دور، گریه کن ، هوار بکش ای خونه رو بذار رو سرت ، ایطو نشین یه گوشه همه درداتُ دود نکن بره! #اهواز زبون غم من https://ble.ir/davam405
ماهی خریدُم بْرات قلیه درست کُنُم. سبزیشم تازهٔ ها، از پس اندازُم برداشتُم، تا کی میخوای گوشه حوض بشینی؟ ای خونه خرج نداره مرد؟خو مویوم حال و حوصلهم نمیشه ،عین تو، ولی ایطور که سنگ رو سنگ بند نِمیشه! امروز تو بازار ماهی فروشا اهواز که بودُم سبزی رو انداخته بودُم بیخ سِبدُم داشتُم ماهی ورانداز میکردم ، ای شاگرد مغازهٔ ، همچی بد زد تو پَرُم که تا همی خونه چند بار خوردُم زِمین، لابد نمیدونست مو کیاُم ، اگه میدونست که به اوستاش نمیگفت:« چند هفته پیش جنازه یکی از شهدا ناو از تو آب پیدا کردن امروز یکی میگفت او جنازهٔ محمود خنجری بوده، همو مهندس کشتیه بود که همه میگفتن چون بِِچه جنوب بوده و ماهی زیاد خورده رتبه تک رقمی کنکور آورده، اوستا بوخودا هیچی اِزَش نِمونده بود جز چند تیکه استخون!»نمیدونُم چرا ای حرفو زد مرد، اصن مگه همچین چیزیه آدم ایقَد راحت به زِبون میاره؟ اویَم تو مغازهٔ ماهی فروشی که بوی دِریا میزنه تو نِفس آدم!حالا فهمیدی ؟ مویوم همینم هرجا میرُم قیافه محمود جلو چِشُمه! شنیدی چی گُفتُم؟ فک نکن فقط تو تنهانی مرد!
اشتباه کردُم بهت گُفتُم،ایقَد کِز نکن یه گوشه ، اصن ننه محمود دیگه ماهی نمیخره، اصن همی الان میبَرُم ای ماهیا رو میندازُم جِلو شاگرد صیاد میگُم ننه محمود دیگه قلیه نمیپزه، اصن ننه محمود دیگه با دِریا و ماهیاش قهره، بعد یه عمر همسایگی ای بود رسمش؟
پن: یه جور تعقیبات نماز صبحمهدو قطره اشک برای این غمهای مقدس!
اشتباه کردُم بهت گُفتُم،ایقَد کِز نکن یه گوشه ، اصن ننه محمود دیگه ماهی نمیخره، اصن همی الان میبَرُم ای ماهیا رو میندازُم جِلو شاگرد صیاد میگُم ننه محمود دیگه قلیه نمیپزه، اصن ننه محمود دیگه با دِریا و ماهیاش قهره، بعد یه عمر همسایگی ای بود رسمش؟
پن: یه جور تعقیبات نماز صبحمهدو قطره اشک برای این غمهای مقدس!
۶۳
۰:۵۴
گفتم محرم که بیاد واست قیامت میکنمگفتم که هر جا که باشم اونجا رو هیئت میکنممن همه خونوادمو نذر رقیت میکنم...
https://ble.ir/davam405
https://ble.ir/davam405
۶۱
۱۳:۴۲
امسال خبری از لیوان کاغذی نیست، پتروشیمی ایرانمون آسیب دیده ، خدام هیئت چند ساعت زمان گذاشتن یه ظرفشویی کوچیک داخل پارکینگ نصب کردن...
شعور حسینی
شعور حسینی
۸۱
۱۶:۳۶
بازارسال شده از ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
۵
۲۰:۲۵
ما عاشقان غم و تنهایی، محتاط و محافظه کار، فردگرای مطلق، نتیجهٔ شعار «فرزند کمتر زندگی بهتر»یم! چه غصههایی که حمل میکنیم چون اعتماد به آدمها برامون سخته و اهل گفتوگو نیستیم، چه رنجها که از نبود همدل روی زندگی مون سایه انداخته و موقعیت رفع اش رو نداریم. چه جسارتهایی که نکردیم و تجربه های ارتباطی که تازه داریم در دهه سوم زندگی لمس میکنیم زمانی که خیلی برای تمرین دیره و چه حسرتها و چه حسرتها!
پن: بعد از چند روز معاشرت با بچههای ساکن خیمه، به جرأت میگم دخترکم جسورتر و مستقل تر شده، کلمات جدید خلق میکنه و تجربهیک زندگی جمعی قوی ترش کرده و مهارتهایی که شاید چند ماه نیاز به گذر زمان داشت الان به دست آورده... مثلاً وقتی امشب برگشتیم منزل دیدیم روی میز عسلی ایستاده و داره برای خودش دست میزنه🫠 مهارتی که خیلی ازش دور بود و ما رو متعجب کرد !این عکس وقتی گرفتم که دیدم چند دقیقه خبری ازش نیست، اینطور در آغوش خواهر بزرگتر ناتنیِ همخیمهایش خوابیده بود.
پن: بعد از چند روز معاشرت با بچههای ساکن خیمه، به جرأت میگم دخترکم جسورتر و مستقل تر شده، کلمات جدید خلق میکنه و تجربهیک زندگی جمعی قوی ترش کرده و مهارتهایی که شاید چند ماه نیاز به گذر زمان داشت الان به دست آورده... مثلاً وقتی امشب برگشتیم منزل دیدیم روی میز عسلی ایستاده و داره برای خودش دست میزنه🫠 مهارتی که خیلی ازش دور بود و ما رو متعجب کرد !این عکس وقتی گرفتم که دیدم چند دقیقه خبری ازش نیست، اینطور در آغوش خواهر بزرگتر ناتنیِ همخیمهایش خوابیده بود.
۶۳
۲۲:۲۹
دیر پیوستمولی هر زمان برای شناخت شما و شناسوندن شما به دیگران کاری کنیم ارزشمنده.ترانگ قراره راویِ شما در بوم استان باشه و این تازه شروع ماجراست..
بخشی از کتاب : « او با لحنی تند و با رگهای گردن برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی.صلاحیت اعدام مرا هم نداری . آنچه در اختیار و قدرت توست کمتر از اعدام کردن است؛ پس هر کاری میخواهی بکن، من آمادهام. زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم خود را برای مرگ آماده کرده ام.»
پن: آزادگی و تعلق نداشتن در تمام خاطرات مشهوده ، و در عین حال انگیزه برای حرکت و تغییر..
https://ble.ir/davam405
بخشی از کتاب : « او با لحنی تند و با رگهای گردن برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی.صلاحیت اعدام مرا هم نداری . آنچه در اختیار و قدرت توست کمتر از اعدام کردن است؛ پس هر کاری میخواهی بکن، من آمادهام. زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم خود را برای مرگ آماده کرده ام.»
پن: آزادگی و تعلق نداشتن در تمام خاطرات مشهوده ، و در عین حال انگیزه برای حرکت و تغییر..
https://ble.ir/davam405
۴۸
۱۰:۱۸
تمام روز تُهی بشم ، شب دخترک بخوابه خونه آروم بشه نور زرد پشت پرده رو روشن میکنم مینشینم زمانه میبینم، یواش اشک میریزم، توی دفترم چیزایی مینویسم و تازه فکر و قلبم به کار میافته...جمعِ تمام چیزی که بهش نیاز دارم، شعر و کتاب و تحلیل اخبار و رزق اشک !
پن: این شبا، روایت غصهٔ میناب....
https://ble.ir/davam405
پن: این شبا، روایت غصهٔ میناب....
https://ble.ir/davam405
۵۹
۲۲:۲۶
تو تشنهٔ گفت و گو بودی. این اولین و آخری حرفی بود که پیش از آن واقعه گفتی و اما بعد؛ شبها تا نزدیک سپیده، جایی در قرابت همین درختان و پشت پنجرهای رنگی که خودساخته بود و از سر ذوق، گفتیم وشنیدیم ناگفتههایی که پیش از هم نمیدانستیم وجود دارد و میشود درباره اش با کسی لب به سخن گشود و آن گرههای پیچ خوردهٔ اعماقمان را پیدا کردیم و باز کردیم و از ماحصل همان اولین و آخرین شرط تو پیش از آن واقعه، که سخن گفتن های طولانی بود و بس، حالا میدانیم کجای کار دنیاییم و گاهی به قدر نیاز، خودمان را با تعلقات میگذاریم روبهروی هم و مرور میکنیم آن شبهای تا نزدیک سپیده را و آن حرفها که نباید به صندوقچهٔ خاطرات برود و باید متن شود در کشاکش روزها.
پن: گفتی بنویسم «ای که از کوچه معشوقهٔ ما میگذریبر حذر باش که سر میشکند دیوارش...»
https://ble.ir/davam405
پن: گفتی بنویسم «ای که از کوچه معشوقهٔ ما میگذریبر حذر باش که سر میشکند دیوارش...»
https://ble.ir/davam405
۲۷
۹:۳۵
کاش دستم باز بود میزدم توی دهانت، یا اصلا کفگیر برمیداشتم میکوبیدم به سرت که صدای سوتش بپیچد و مغز درد بگیری، شاید خلاص شوی از شرّ اینهمه حادثه و واقعه که میخواهی خودت را بیندازی در دلش!اما دستم باز نیست و من خود تو ام که میخواهمت، با تمام اوصاف ناقصی که با خود حمل میکنی. اما بگذار یکی سنگ بیندازد جلوی پایت، اصلا چند ساعت بیهوش شوی و بیخیال بخوابی روی تخت، بهتر از حالا است که یک لحظه آرام نمیگیری و دائما در تبی و میجوشی برای چیزهایی که حاصل یک عمر است نه یک روز و دو شب.زنِ حسابی بخدا که تو بیگناهی و نباید این وقت شب به جای خواب آرام از پس یک روزِ دلخواه که احتمالا ظهرش را قورمه پخته ای و خانه را برق انداختهای و شب شانه به شانه شوهر و بچه ات مهمان بودهای ، بنشینی پشت میز قهوهای خاک گرفتهٔ گوشهٔ اتاق، ده تا پروندهٔ باز ذهنت را بگذاری جلو و یکی یکی برای انجام نشدنش غصه شوی و بعد تصمیم به فرار بگیری، و تصمیم به خلوت و به خداحافظی از آدمها و مسئولیتها. اشتباه نکن ، اینبار کاملا حق با توست، تو نمیتوانی طریقِ همه را برای خودت برگزینی، تو رویا پرداخته ای به قدر ۲۰ و چند سال با تمام شبهایش، برگزیدی که عادت گریز باشی و حقیقتا چه تصمیم اشتباه و جانکاهی، دارد ذره ذره ذوبت میکند، تو به زمانهْ بی اختیاری رسیدی و خواهشا خودت را به فراموشی بزن برای طیّ مدت این اسارت، تا پس از گذر ایام دوباره و آرام پیدا شوی و دوباره زغال گداخته بیندازی در کفشت!اگر مرگ روی تو انگشت نگذارد.
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارمیک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد میکند بدجور...
https://ble.ir/davam405
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارمیک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد میکند بدجور...
https://ble.ir/davam405
۱۹
۲۲:۵۰