لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل دَوامــ📜د
۷۷ عضو

دَوامــ📜

رضوانـ بندهٔ خدامامان کوچیک کمی قلمبرای ارتباط undefined‎@amar8072
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۳ مرداد
بازارسال شده از انجمن دستان سبز خوزستان
thumbnail
همه از خودمان می‌پرسیم: اگر امروز امام حسین(ع) مهمان مجلس ما بود، از شیوه‌ی برگزاری روضه‌مان راضی می‌شد؟ما پاسخ این سؤال را در جزئیات جست‌وجو کردیم...نام مراسم را گذاشتیم: یک شب در مدرسه‌ی امام حسین(ع) چون باور داشتیم روضه فقط محل اشک نیست مدرسه‌ی یاد گرفتن است.در این مدرسه تلاش کردیم یاد بگیریم: با خودمان ظرف بیاوریم تا هزینه‌ی ظروف یک‌بارمصرف، سهم نیازمندان شود.دفترچه‌ی عهد حسینی هدیه دادیم تا هرکس بعد از روضه، با امامش برای اصلاح یک رفتار عهد ببندد. از یک فعال محیط‌زیست دعوت کردیم تا از مسئولیت انسان در برابر زمین بگوید. دستمال‌ها را از پارچه‌های باقی‌مانده تهیه کردیم. آب شستن سبزی‌ها را به باغچه رساندیم. نان سبوس‌دار را برای سفره انتخاب کردیم. پسماندهای تر مراسم را هم دور نریختیم خشک و آماده شد تا خوراک دام باشد.شاید هیچ‌کدام از این کارها به‌تنهایی بزرگ نباشد اما وقتی همه کنار هم قرار می‌گیرند، روضه فقط مجلس عزاداری نیست تمرینی است برای سبک زندگی حسینی.اگر از مکتب امام حسین(ع) فقط اشک برداریم، چیزی کم است... اگر با خودمان عهدی برای بهتر زندگی کردن ببریم، شاید درس آن مدرسه را آموخته باشیم.
undefined بله دستان سبز خوزستان undefinedble.ir/join/5KCzMkbZV6
undefinedواتساپ دستان سبز خوزستان undefinedhttps://chat.whatsapp.com/DnofOYXDnUv3qsSLxnSi3N?s=cl&p=a&ilr=1&amv=0undefined اینستاگرام دستان سبز خوزستان undefinedhttps://www.instagram.com/dastanesabzekhouzestan?igsh=ZncwcHNydDFyYmVr

۴

۱۲:۴۸

thumbnail
دوست عزیزم ساکن تهرانه این مدت بارها از حال و هوای کشوردوست، میدان انقلاب و ... توصیفات این شکلی می‌فرسته، خودش خدای تجربه زیسته است چون بابت شغل همسرش ساکن یکی از پایگاه های هواییه و از هر روز جنگ خاطره داره..امشب من فریادکش شدم...باید باور کنیم هر جمله ما در این روزگار می‌تونه آدم‌ها رو یک قدم بالا یا پایین ببره، فقط کافیه خودمون و موقعیتمون رو مهم بدونیم، شاید اون صحنه ای که از نظر ما ساده است از نظر دیگری اتفاق خاص و منحصر به فردی باشه،شاید یک روزمرگی سادهٔ ما برای دیگری تاثیر باشکوهی داشته باشه، این مدت که همین صفحه کوچک رو داشتم بارها این بازخورد رو گرفتم که« وای چقدر متاثر شدم ، وای چه نگاه قشنگی !» و بیش از پیش اهمیت روایت رو فهمیدم، روایت نه به معنای تخصصی و خیلی هنرمندانه‌اش که نیازمند آموزش و تجربه است، به معنای توضیح اتفاقی که در پسِ هر ماجرا درون ما رقم میخوره!اگه ما راوی قصه‌های اطرافمون نباشیم چه کسی قراره این روزهای مهم عمرمون رو به دل تاریخ بسپاره؟
‌پ‌ن: فضایی برای انتشار نداریم؟ گروه‌های دوستانه که هست، جمع‌های خانوادگی که هست، اگه نه دفترچه خاطرات که داریم، شبی نصف صفحه هم بنویسیم می‌تونه تاریخچه خوبی برای کنکاش خودمون در آینده باشه، یا می‌تونه برای کوچیک‌ترامون موقعیت تأملی ایجاد کنه ...
https://ble.ir/davam405
undefined۴
undefined۱

۶۵

۱۸:۴۸

۱۴ مرداد
thumbnail
درباره فیلم « برای یک زندگی معمولی» شما فکر کن پول‌هایت را جمع کرده ای دست زن و بچه را گرفته ای رفته‌اید فست فودی، پیتزا سفارش میدهی اما وقتی گارسون می‌گذارد جلویتان میبینی ای داد بیداد! پنیر ندارد و نمیشود تکانش داد، گوشت با آن لذیذی یک گوشه می‌افتد و قارچ با آن شکوه به خورد میز می‌رود! فیلم برای یک زندگی معمولی ادامه بازی اصغر فرهادی در سینما است. یک بازی، بدون طراحی درست و حسابی و بی پایان، انگار ذهن کارگردان توی یک خط است و ماجرای فیلم در خط موازی‌اش! دو خطی که هیچ گاه به هم نمی‌رسند‌.خلاصه‌اش می‌شود داستان زن ایرانیِ غرب زده‌ای که به دنبال شوهر گمشدهٔ خود می‌گردد و در این بین خود را تنها و بی مهارت میداند و این به خیال سازندگان فیلم در نتیجهٔ سالها مادری و خانه‌داری و در این اقلیم زندگی کردن اوست. فیلم اما توانسته از جای خالی آثار مخالف استفاده کند و نسخه نصفه نیمه‌ای به زن ایرانی تحویل بدهد که «خودت را از بند رها کن و این شروع خوشبختی توست» و این را از سکانس معروف نرگس محمدی ،شخصیت اول فیلم، که این روزها در شبکه اجتماعی اینستاگرام دست به دست می‌شود می‌توان فهمید.آنجا که به همسایه اش میگوید :«من اصلا فرصت نداشتم چیزی یاد بگیرم از وقتی یادم می‌آید در حال پختن و شستن بودم..» از عنوان شعار گونه فیلم گرفته تا سکانس‌های متعدد، همه پادویِ جریان فمینیسم‌اند و این پرواضح است.اشکالات فیلم حتی در ذهن مخاطبی که با نقد مواجههٔ کارشناسانه ندارد هم ویژه است و ماجراها بدون ربط و پشت سر هم ردیف می‌شوند. از توهم طلاق در ذهن دختر خانواده تا زن همسایه ای که حامی شخصیت اصلی داستان است و یک باره غیب می‌شود گرفته تا مرد ناشناسی که در انتهای فیلم ظاهر میشود و ابهام مخاطب را بیشتر می‌کند و یکباره فیلم به پایان می‌رسد.

پ‌ن: نقد حرفه‌ای کارشناس میخواد اما من در حد خودم می‌نویسم و به اشتراک میذارم که یادم باشه با دقت ببینم و بشنوم. و فیلم دیدن یادم نره..



https://ble.ir/davam405
undefined۱
undefined۱

۶۸

۶:۴۷

thumbnail
بسم الله
۷ روایت از زندگی سید موسی صدر
به توصیه دوست عزیز و کتاب‌خوانمundefined

پ‌ن: کتاب خوندن آخر شب اونم از طاقچه برای من مساوی مرگ تدریجیه، یعنی چی آدم نتونه روی صفحات کتاب دست بکشه؟ چرا نباید صدای خش خش ورق زدن سکوت شب رو بشکنه؟ چون‌که حسابی تعریف کرد و من تشنهٔ خوندنش شدم.. میخونم بلکه سیراب بشم، مخصوصا که این شخصیت بزرگ همیشه برام مبهم مونده!
https://ble.ir/davam405
undefined۷

۶۵

۲۱:۴۱

۱۵ مرداد
دَوامــ📜
undefined روزی بر ما نمیگذشت که دنبال ردی از شیدایی نگردیم،غروبی چای‌مان را بی حال و بی رمق بخوریم، شجریانی قاطی اش می‌کردیم یا شعری از فاضل می‌انداختیم پهلوی استکانمان، یا درباره داستان های تو و متن های فریزری من صحبت میکردیم و آن مروارید از آسمان افتاده را ،که فیلم‌سازان و نویسندگان و خواننده ها شورش را درآورده اند از بس دم دستی اسمش را گذاشتند روی هر احساس بی‌بنیه‌ای، لای پر قو نگه میداشتیم، عشق را میگویم. حالا تو زنگ میزنی به جای اینکه مثل هرروز بپرسی :« چیزی میخواهی بخرم؟» میگویی:« کنار چای‌ات یک خوردنی شیرین بگذار که تلخی خبرم را ببرد» و من بدون آنکه پاپیچ‌ات شوم پیش از آن که باید، قوری وایتکس نخورده چینی ام را بر می‌دارم و چای و هل می اندازم در دلش و در به در داخل کابینت و یخچال دنبال شیرینی سفارشی تو میگردم، وقتی کم می آیی و نمی آیی کتری خانه نمی‌جوشد و چای خورده نمیشود که در خانه نیاز به طعم شیرین داشته باشیم. لذت چای به باهم‌ خوردنش است. یک جرعه میخوری و میگویی این محرمی کارهای هیئت اضافه میشود به تمام شلوغی های این صد و چند شب و من پیش از آنکه بگویی ببخش یا سر پایین بیندازی و ابراز شرمندگی کنی میگویم :« فدای سر امام» و بغضم را پیش از آنکه سر بر آورد قورت میدهم. و به تو لبخند میزنم و شروع میکنم به گفتن اتفافات حلقه نویسندگان درست زمانی که تو هزاران تماس آقایان را جواب میدهی و دائما روی دفترت چیزهایی مینویسی و هی خط میزنی.« فلانی امشب شعر حماسی داری؟ فلانی گروه تئاترتون کار جدید داره؟خط برنامه امشب لبنانه ها حواست باشه! » خودم را روی صندلی آشپزخانه میبینم که بیست دقیقه روی یک خط کتاب مانده‌ام و یاد روزهایی می افتم که اگر ده دقیقه دیرتر از ساعت همیشگی می‌آمدی آسمان و‌زمین را به هم می‌دوختم و یا یک شب موتور سواری یا مهمانی یا بستنی یا کافه ای نمی‌داشتیم احساس پیری مطلق میکردم و هوار می‌شدم روی سرت که :« مگر ما هفتاد ساله ایم که بنشینیم یک گوشه ؟» و فکر میکردم عشق به حضور است و به هم‌مکانی و هم‌زمانی! و چه سفرها باید تا پخته شود خامی! نباش عزیز من، حضور به بودن نیست! اما عمرت را صرف چیزی کن که تو را و مرا و آن مروارید لای پر قوی‌مان را بزرگتر و براق‌تر کند. https://ble.ir/davam405
( اشتباه بزرگی رخ داد امشب موج ۱۶۰ اُم! جنگ و تجمعات مردمی قریب به ۶ ماه روی زندگی منِ دور از حوادث سایه انداخته! اشتباه بزرگی بود که ثبت نشد، چه غمِ جبران ناپذیری ‌است برایم!به هول و ولا افتاده و افتادیم، ممکن است تمام شود و زندگی برگردد به روال قبل و همه چیز عادی شود و عادت؟ مگر هنوز قبل ۹ اسفند ۱۴۰۴ است؟ از آن تاریخ خجلم ...

( عزیزم که حالا رفته ای پیِ برنامه ریزیِ موج‌های بعدی، در جوار باقی موج زدگان عزیزت که هرشب شانه به شانه‌شان هستی، این تنها پنج ماه عمرم بود که احساس رضایت داشتم، از تمام رنج‌هایی که فکر میکردم قدرت گذر از آن ندارم و گذر کردم و بزرگ شدم و دستاورد داشتم، تنها زمانی که حاضر شدم لحظات با تو بودن را بسپارم به کسانی دیگر و قدر ثانیه‌ها را بدانم وقتی که می‌گفتی نیم‌ساعت هستم و من باید از شیرین‌کاری های دخترکت، از انجام امور منزل، از دورهمی فامیلی که رفته‌ام ، از کتاب و نوشته‌هایم ، از مانتوی جدیدم ، از سودای کتاب‌فروشی داشتنم و از هزار چیز صحبت کنم و تو بشنوی و تازه بخواهم نظرت را راجع به تک تک اینها بگویی و در نهایت تلفنت در این نیم ساعت ده‌ها بار زنگ بخورد یا تو به هم‌موجانت زنگ بزنی و بگویی« کاظم جان والُ ساعت چند می‌بندی؟ شیخُنا امشب موکت‌های نماز رو از کجا جور کنیم ؟ مصطفا برا رجز خوندن بیای‌ها») خدایا اعتراف میکنم خوب زمانی خون عزیزت را بر زمین ریختی، البته اگر به عاشقان آن عزیز برای این اعتراف خالق مخلوقی بر نخورد که توقع داشتند تا ابد بماند و با سکته قلبی از دنیا برود( دور از جانش)، ترمزمان کشیده شد، سوداهای بیخود و بی‌فایده از سرمان بیرون رفت و آمدیم در تیم تو! یعنی این تصور ماست و امیدواریم تو هم همین نظر را داشته باشی! فاز تجددمآبانه داشت کار دستمان میداد، کار کن و کار کن تمام جوانی ات را، تا بهتر بپوشی و بنوشی و شناخته شوی و جمع کن آنقدر که صندوقچه‌های زیر زمین ِ خانه ات لبریز شود و تو خیالت راحت باشد برای بعد ۶۰ سالگی اندوخته‌ای! خدا جان حقیقتا داشت خاک بر سر عمرمان میشد که یک قطره از خون آن عزیز پاشید روی تن‌مان.‌..نمی‌دانم داغیم مثل لحظه‌ای که پای پسر کوچک همسایه از زانو شکسته بود و استخوانش زده بود و بیرون و مادرش جیغ میکشید و پسرک ساکت به پایش خیره بود؟ یا رفتار حاصل از شوکِ پس از حادثه ما را اینطور میخ‌کوب و دل ‌باختهٔ آن قطره خونِ پاشیده روی تن‌مان کرده؟!هرچه هست دمت گرم، احسنت بهت خدا.. حالا که این لذتِ مهجورِ رنجور را به رخ‌ قلبمان کشیده‌ای، دوباره به دلیل هر انحرافی پرتمان نکن در ماراتنِ سیاهِ بی‌پایان دنیا!


https://ble.ir/davam405
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۶۴

۱۳:۵۵

thumbnail
سیمیـــن بَری...🥲undefined
undefined۸

۱۰۳

۱۶:۰۶

۱۶ مرداد
دَوامــ📜
undefined وقتی ویروس بی رحم کرونا جان مادر بزرگ نازنینم را گرفت چند‌روز اول من‌هم چون دیگران و میان دیگران می سوختم از تمام حسرت هایی که بر دلم ماند، گریه میکردم و آن پریشانیِ حقی بود که باید از سر می‌گذراندم. ۴۰ روز بعد، دوماه بعد، سال بعد یکهو قلبم مچاله میشد و میخواستم نباشم و نبینم وقتی از کوچه خانه‌اش رد میشوم دیگر نیست که قربان صدقه ام برود، نباشم و نبینم شب های زمستان یک نفر با قابلمه شلغم و هویج منتظرم نیست. آدم های سوگ دیده میدانند وقتی شلوغی‌ها پایان یابد تازه شروع غم است.کافی است خانه خالی شود، خاطراتش هجوم می‌آورد روی تن و جان آدم، سکوت مرگباری روی زندگی سایه می‌اندازد که باید با ذره بین دنبال ردی از نور بگردی تا کمی از تاریکی نبودنش جان سالم به در ببری! حالا از دیروز که خبر تشییع آقا پخش شده میدانم غروب ۱۸ تیر قرار است دنیا با همه تاریکی هایش هجوم بیاورد روی دلم و گاهی کودکانه می‌نشینم جلوی عکسش و می‌خواهم که این روزها کش بیاید و روزهای ساکت و تنهایی ما فرا نرسد! که اگر برسد یقینا هر بار که جایی در میانهٔ گذر شتابزدهٔ روزگار یادش بیفتیم ذره ذره می‌میریم! پ ن: بخدا که این آوارگی و در خیابان بودن ما نعمت است، غم به این بزرگی در قلب یک نفرِ اسیرِ چهار دیواری جا نمی‌شود. https://ble.ir/davam405
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
https://ble.ir/davam405
undefined۳

۵۰

۱۹:۴۰

۱۷ مرداد
دَوامــ📜
undefined بسم الله ۷ روایت از زندگی سید موسی صدر به توصیه دوست عزیز و کتاب‌خوانمundefined پ‌ن: کتاب خوندن آخر شب اونم از طاقچه برای من مساوی مرگ تدریجیه، یعنی چی آدم نتونه روی صفحات کتاب دست بکشه؟ چرا نباید صدای خش خش ورق زدن سکوت شب رو بشکنه؟ چون‌که حسابی تعریف کرد و من تشنهٔ خوندنش شدم.. میخونم بلکه سیراب بشم، مخصوصا که این شخصیت بزرگ همیشه برام مبهم مونده! https://ble.ir/davam405
undefinedپایانــ
نه تنها سیراب نشدم بلکه تشنه تر شدمundefinedچون کتاب به امام موسی نپرداخته بود و فقط روضهٔ فراق اطرافیانش بود و گاهی خیلی کم و به حد ضرورت از او سخنی گفته می‌شد..
اگر کتابی از زندگی امام موسی خوندید و راضی بودید محبت کنید زیر همین پست بنویسید‌.
https://ble.ir/davam405

۵۹

۸:۲۰

۱۸ مرداد
thumbnail
زن، بخدا که تو شاهکار پیچیده‌ای هستیهمین دم صبح فرو ریخته بودی و با صد مَن عسل هم خورده نمی‌شدی، دم عصری دو قِران گذاشتی ته کیفت، کالسکه بچه‌ات را برداشتی زدی به دل کوچه‌ها از دکان کتاب‌‌فروشی چند ورق کتاب خریدی و از دکان قنادی لوازم ادا بازی و شیرین کاری...حالا خیالت دوباره صاف است و براقیهمینقدر شکننده ای و همینقدر به تمام مهربانی‌های دنیا دل می‌دهی...
https://ble.ir/davam405
undefined۶

۲۸

۱۸:۵۵

۱۹ مرداد
بازارسال شده از ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
thumbnail
undefined راویاردورۀ آموزش مقدماتی روایت‌نویسیویژۀ شهرستان زاهدان
undefined سرفصل‌هااهمیت و ماهیت روایت هنرینحوۀ نگارش روایتموضوع‌شناسی و سوژه‌یابیبررسی روایت‌های برجسته
undefined مزایای دورهآموزش توأم با تمرین عملیورود به عرصۀ نویسندگی حرفه‌ای زیر نظر مجموعۀ ترانگ برای افراد برگزیده
undefined مکان برگزاریبلوار آزادی، کوچۀ آزادی ۵، دفتر حوزۀ هنری سیستان و بلوچستان
undefined شرایط و نحوۀ ثبت‌ناممدت دوره: ۱۰ جلسهمهلت ثبت‌نام: تا سه‌شنبه ۲۰ مردادماه تمدید شد.هزینۀ دوره: ۱ میلیون توماننحوۀ ثبت‌نام: ارسال عدد ۵ به ۰۹۲۲۱۸۰۶۹۹۳ یا به آیدی @teranag_ad پیام ارسال کنید.
undefined همچنین جهت آشنایی بهتر با روایت‌نویسی، می‌توانید به رسانۀ مجموعۀ «ترانگ» به نشانی @teranag_ir مراجعه فرمایید.‌undefined راویار؛ راوی زندگی شو...

۴

۱۱:۰۵