بله | کانال ترانگ
عکس پروفایل ترانگت

ترانگ

۱۸۰ عضو
thumbnail

۲۰:۴۲

thumbnail

۲۰:۴۲

thumbnail

۲۰:۴۲

thumbnail

۲۰:۴۲

thumbnail

۲۰:۴۲

thumbnail
undefined شابلون خونی
سرم داخل گوشی بود. این قدر تند می‌رفتیم که متوجه سرعت‌گیر نشدیم و با ضربه از رویش رد شدیم. سرم ضربۀ محکمی خورد. سنجاق روسری‌ام فرو رفت در سرم. درد بدی در سرم پیچید. جای اعتراض نبود. بعد از روزها تلاش توانسته بودیم بچه‌ها را کنار هم جمع کنیم.روز اول جنگ، هنوز دقایقی از جنگ نگذشته بود و همه دنبال این بودیم که چه کنیم و چه کاری از دستمان برمی‌آید که خانواده‌های بچه‌ها، خروج آن‌ها را از خانه منع کردند و حتی اجازۀ حضورشان را در تجمعی که صبح شهادت رهبر عزیزمان در مسجد جامع برگزار می‌شد، ندادند. من یا در حال تماس تلفنی با بچه‌ها بودم یا در گروه، در حال آرام کردنشان. گفتم: «توی خونه هر کاری از دستتون برمیاد، انجام بدین.»حتی لیست شمارۀ فعالان فرهنگی را بین خودمان تقسیم کردیم تا تماس بگیریم و اگر کمکی از ما برمی‌آمد، انجام دهیم یا حتی بتوانیم کمکی را به آن‌ها وصل کنیم. اما این کارها آرامشان نمی‌کرد. همزمان که خیل جمعیت در خیابان‌ها در حال حماسه‌سازی بود و مردم همدیگر را دعوت می‌کردند به حضور در مساجد و خیابان‌ها، این بچه‌ها مثل اسفند روی آتش در حال سوختن بودند.یک شب دل را زدم به دریا. با بچه‌ها برنامه چیدیم. قرار را گذاشتیم ۸ صبح روزِ بعد جمع شویم برای تجمع. بعد از نماز مغرب در خیابان دانشگاه شروع کنیم به درست کردن بوم همدلی و نقاشی پرچم روی صورت بچه‌ها و توزیع بنر و پرچم و حتی شابلون زدن روی ماشین‌ها. تمام هماهنگی‌ها که انجام شد، من مسئولیت خطیر راضی کردن خانواده‌ها را بر عهده گرفتم. بوق اول نه، بوق دوم جواب می‌دادند. خودشان هم از گریه‌های بچه‌ها کلافه بودند. با هر ضرب و زوری بود، رضایت دادند اما به شرطی که خودم ببرم و خودم بیارمشان. من هم بدون مشورت با آقای همسر قول را دادم و رضایت را گرفتم.ساعت هفت و نیم صبح همسر را مطلع کردم. بنده خدا مانده بود چطور ده نفر آدم را داخل تیبا جا بدهد! همه رأس ساعت هشت منتظر بودند. ماشین سرعتش با جت جنگی برابری می‌کرد. بچه‌ها این قدر خوشحال بودند که اصلاً لِه شدنشان روی هم برایشان مورد توجه نبود. وقتی جمع شدیم، سه گروه شدند. یک گروه بوم همدلی را آماده می‌کردند، یک عده برای خرید لوازم مورد نیاز برنامه‌ریزی می‌کردند و گروهی با ظرافت تمام در حال شابلون درآوردن بودند.چشم به هم زدیم زمان افطار رسید. داخل ساندویچی، ده نفری خودمان را جا داده بودیم روی یک میز. همزمان منتظر شنیدن صدای اذان و آماده شدن ساندویچ‌ها بودیم که اسنپ رسید. تندتند افطار کرده و نکرده خودمان را جا دادیم داخل ماشین ۴۰۵ که اسنپ بود. خدا را شکر جایمان از صبح بازتر بود.تا رسیدیم، بچه‌ها تقسیم کار کردند و بسم الله گفتند. تیم شابلون ولی حیران مانده بودند؛ رنگ سفت بود و نمی‌دانستیم چطور باز کنیم. پلیس راهنمایی و رانندگی به دادمان رسید. درِ رنگ را باز کرد و گفت: «روی ماشین ما هم می‌شه بزنین؟»بچه‌ها ذوق‌زده پرواز کردند سمت ماشین تمیز و سفید راهنمایی و رانندگی. ولی همه‌چیز به راحتی چیزی که فکر می‌کردیم، نبود. رنگ شُره می‌کرد و روی ماشین نمی‌ماند. شابلون هم ثابت سر جایش نمی‌ماند. مأمور راهنمایی و رانندگی دوباره به دادمان رسید. گفت: «رنگ رو باید هم بزنین. یه چوب بیارین تا براتون هم بزنم.»رنگ را برایمان درست کرد. به ماشین که نگاه کردم، انگار کسی خون بالا آورده بود روی کاپوت ماشین. دوباره دست به دامان همسرم شدم. آمد. ماشین دوم به بعد، بچه‌ها راه افتادند و دیگر همه چیز روی روال خودش بود.تا چشم به هم زدیم، ساعت یازده شد و جمعیت هنوز زیادتر می‌شد اما باید بچه‌ها را می‌رساندم. قول داده بودم رأس یازده خانه باشند. دوباره ده نفری داخل ماشین روی هم متراکم شدیم. هنوز به خانه نرسیده، سیل پیام‌ها بود که می‌آمد. خودشان داشتند برنامۀ فردا شب را می‌ریختند. ساعت شش و نیم فردا شب، همه این بار با خانواده‌هایشان در خیابان منتظر بودند.
undefined #محدثه_حیدری/ ۱۶ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۰:۳۱

thumbnail
undefined من می‌خواهم مهاجرت کنم!
«سلام آبجی، هیچ کس نمی‌دونه. تو رو خدا قبل از این که نهایی بشه، به هیچ کس نگو! من فقط به تو خبر دادم... گفتم بدونی که یهو شوکه نشی! دعا کن بشه! دیگه دارم می‌رم عمان برای ادامۀ تحصیل.»همینقدر را دیدم. پیام‌های واتساپ را بالا و پایین می‌کنم و از ابتدا می‌خوانم، به امید این که واقعی نباشد. در بین فامیل مادری و پدری، جانم به جان او بسته بود. تار و پود زندگی همدیگر را می‌دانستیم. دختر دایی و دختر عمه، فقط نسبتی بود که به ما داده بودند. ما چیزی شبیه یک روح در دو بدن بودیم. لحظه شماری می‌کردم تا تعطیلی مناسبی برسد که همراه خانواده، ۸۰۰ کیلومتر را برویم به سمت چابهار و او را ببینم.با گریه تماس تصویری برقرار کردم. تماس که برقرار شد، دو خواهر وقتی دیدند که از گریه سرخ شده‌ام، از دروغ ۱۳ خود پشیمان شدند. دختر دایی از مهاجرت زیاد می‌گفت. شوخی یا جدی، ایده‌آلش همین بود. یقینش بود که آن جا امنیت بیشتری برای زندگی خواهد داشت؛ آدم‌های امن، شغل امن، کشور امن...روز اول جنگ رمضان، کنارک و چابهار مورد حملۀ هوایی قرار گرفته بود. خانوادۀ دایی هم به طبع، جمع و جور کردند تا به سراوان بروند. جنگ دوازده روزه هم خانواده‌ها، خودشان را به شهر آبا و اجدادی رسانده بودند. از نظر ما، سراوان جایی نبود که دشمن به آن، طمع کند.آن شب پس از یک هفته، کنار هم کِز کرده بودیم و گریه می‌کردیم؛ من برای دوری از زاهدان و او برای دوری از چابهار. میان گریه‌هایمان، در حالی که چشم‌هایش روی صورتم می‌چرخید، گفت: «بهت یه چیزی نشون می‌دم، تو رو مرگ من گریه نکنی!»نگران سری تکان دادم و اشک‌هایم را پاک کردم. به سمت کوله‌ای رفت و همان طور که رد اشک را با آستین پاک می‌کرد، چشم‌هایش صورت نگران و لب‌های خشک شده از ترسم را می‌گشت‌. حدسش آسان بود. گذرنامۀ جمهوری اسلامی ایران را از کوله در آورد و جلوی صورتم گرفت. در حالی که به هزار ضرب و زور لبخند کش‌داری روی لبم نشاندم، گفتم: «وای، شوخی می‌کنی؟ شوخی نکن!»گذرنامه را قاپیدم و ناباورانه ترسم را ورق زدم. دخترکِ دوپا، گذرنامۀ خاله‌اش را به من انداخته بود! قیافۀ جا خورده‌ام را که دید، همان دم، صدای خنده‌اش تا آسمان اوج گرفت. چون باز هم رکب او را خورده بودم، کتک‌کاری‌مان شروع شد. داد می‌زد: «زارت! من زمان عادی نتونستم برم، زمان جنگ کجا برم؟ با چی برم دیوونه؟»من اما در همان چالۀ حرف‌هایش گیر کرده بودم. زمان عادی؟ زمان جنگ؟ کشور امن؟ نگاه عمیقی به او انداختم. مصمم لب زدم: «تو حتی اگه عمان، امارات یا هر جای دیگه‌ای می‌بودی، بازم طعم جنگ رو ‌می‌چشیدی. اگر موشک سرت فرود نمی‌اومد، بازم موج موشک تخت خوابت رو تکون می‌داد. هیچ جا دیگه امن نیست!»چرایی پر سؤال تحویلم می‌دهد. حرصم را از کتک آخری که موفق نشدم به پسِ کله‌اش برسانم، روی دندان‌هایم خالی می‌کنم و می‌گویم: «چون آمریکای لعنتی، توی این کشورا پایگاه داره... و هر جا که آمریکا بیاد، یعنی بدبختی! یعنی جنگ! مهاجرت شاید مُسکن زندگی‌ت باشه، اما علاج، نابودی آمریکا و اسرائیله.»به فکر فرو رفت. با چَکی که طلب داشت، بیدارش می‌کنم.
undefined #فاطمه_بهرامی‌مقدم/ ۱۶ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۶:۵۰

thumbnail
undefined شبی برای امین
محمدحسین ملکیان، شاعر، در باب شهادت رهبری و دیدار با شعرا این طور سروده: «بسته‌ست بی‌تو دفتر شب‌های شعر بیت/ بدرود بیت آخر شب‌های شعر بیت»امسال محدودیت نداشتیم. از چند وقت پیش، یک لینک داشتم که با ذوق بفرستم برای همۀ شاعران استان و به همه بگویم برای همۀ شاعرانی که می‌شناسند بفرستند برای شب شعر نیمۀ رمضان. و تأکید می‌کردم اگر با شما تماس گرفتند، به من هم خبر بدهید‌. در دلم دعا می‌کردم امسال آدم‌های بیشتر و جدیدتری دعوت شوند.هر سال بعد از نیمۀ رمضان، تماس‌های گلایه‌آمیز شروع می‌شد و من روسیاه‌تر از آن که بتوانم جوابی بدهم. قاب تلوزیون، دیگر آنقدری جذاب نبود که کسی بخواهد خودش را به آب و آتش بزند برای شعرخوانی. بیت و دکورش هم شاهانه نبود که آدم دلش بخواهد در جایی از آن میزانسن باشد.حالا اسامی شاعران را می‌نویسم. جانم کنده می‌شود تا برای همه توضیح بدهم چرا محفل شعر امین استانی شده. چقدر نفس عمیق کشیدم تا بتوانم پشت تلفن صحبت کنم. نیمۀ رمضان است. مردم چند روز است یتیم شده‌اند و شاعران یتیم‌تر. مشکی‌پوش نزدیک در حسینیۀ دفتر نمایندۀ ولی فقیه ایستاده‌‌ام که خوشامد بگویم. آقای لشکری وارد می‌شود؛ استاد شعر آئینی. یک سال و نیم است ندیدمش. یک سال و نیم است مثل مادری که کودکش را نتوانسته باشد نگه دارد، شعر را از خودم جدا کردم. جدا کردم یک عمدی در کارش هست. شعر از من جدا شد. مجید لشکری آینده‌ای بود که برای خودم متصور شده بودم و محقق نشده بود. سراسیمه است. فرصت احوال‌پرسی نیست.خیالم که از مدعوین جمع می‌شود، پله‌های حسینیه را پایین می‌روم. چقدر دلم می‌خواهد پایین‌تر نروم و روی پله‌ها بنشینم. روی صندلی کنار خانم‌ها جا می‌گیرم. چهار خانمیم و باقی همه، آقا. یک صندلی هم صدر مجلس گذاشته‌اند که عبا و عمامه‌ای مشکی رویش جا خوش کرده و یک عکس. به صندلی سلام می‌کنم. در دلم می‌گویم حتماً شعر همه را می‌شنوی، حتی آن‌ها که خوانده نمی‌شوند، و برمی‌گردم به خودم، حتی آن‌ها که نوشته هم نمی‌شوند.مجری با چند بیت مرثیه شروع می‌کند و تند تند خاطره می‌گوید از نکته‌سنجی رهبرِ شاعر، از خاطرات نیمۀ رمضان و اغلب جمعیتی که دیدار نصیبشان شده، سر تکان می‌دهند‌. یعنی شب‌های شعر بیت چه داشته‌اند که جمع این طور متأثرند؟ میکروفون دور می‌زند و می‌آید رو‌به‌روی خانم کلبعلی؛ تنها شاعره‌ای که قرار است شعر بخواند. به صندلی خالی و عکس نگاه می‌کنم. در دلم می‌گویم به قول شاعر: «باید برایتان غزلی دست و پا کنم/ احساس من درون غزل جا نمی‌شود»با بعضی شعرها، کلمه از چشم‌هایم خارج می‌شود. کلماتی که یک سال و نیم است کنج وجودم حبس بوده و امشب چنان غلیان کرده که هوای سرد حسینیه دارد خفه‌ام می‌کند. مجلس دارد به پایان می‌رسد. آقای محامی هم همراه شاعران دفتر خاطراتش را ورق زده و حیفش می‌آید نقل نکند. می‌گوید رهبری بود هنرمند و هنردوست و حتی تجلی هنر خدا روی زمین.دلم می‌خواهد به یاد جلسات شعری که با آقای لشکری داشتیم، بروم و این بار فقط به عنوان شاگرد خواهش کنم که جلسه با قصیده‌‌های علوی‌شان تمام شود که وقت مهلت نمی‌دهد. قصیده‌های علوی باعث شده بود پایبند جلسات هفتگی بمانم و افسوس. جلسه تمام می‌شود. شاعران دارند می‌روند. این بار نه با ذوق، با حسرت. این بار گلایه‌ای سمتم روانه نیست. دیگر تماسی ندارم که چرا دعوت نشدیم.به سمت خانه می‌روم. پاهایم یخ کرده اما خلقم تنگ است. شیشه را تا ته می‌کشم پایین. یک شعری در گلویم گیر کرده. نه پایین می‌رود، نه می‌آید روی کاغذ. داخل ماشین آب نیست. به خانه که می‌رسم یک لیوان بزرگ آب، مضاف بر بطری آب داخل جلسه می‌خورم بلکه باز شود راه گلویم. نمی‌شود. چقدر دلم می‌خواست امشب شاعر باشم. چرا آن جمعیت همه شاعر مانده بودند؟ شاید یک دلیلش تجربۀ شب‌های شعر بیت باشد. حتماً یک ذوقی دارد که رهبر یک مملکت بین ازدحام دغدغه‌هایش بنشیند و فقط به شعر تو گوش بدهد، نکته بگوید و بدانی احسنت‌هایش از سر عادت نیست. عکس‌ها را نگاه می‌کنم. زیر لب می‌گویم: «چاره‌ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن/ آدمی را که طلب هست و توانایی نیست»
undefined #فاطمه_رضائی/ ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ (۱۴ رمضان)undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۷:۲۵

thumbnail
undefined به یاد او
نذر هرساله‌یمان این بود که نیمۀ رمضان هر جا که بودیم، جشنی برای میلاد کریم اهل بیت برگزار کنیم. امسال از اول رمضان فامیل را دعوت کرده بودیم. چند شب قبل، از ذوق میهمانی، خانۀ جدیدمان را برای جشن مهیا کردیم. از شرشره و بادکنک هر چه توانستیم به دیوار چسباندیم. کتیبه‌ها را اتو زدیم و تقریباً دیوارهای خانه پر شدند از اشعار و رنگ و لعاب و همه چیز برای یک جشن و سفرۀ کریمانه آماده بود‌. مداح قرار شد مدح و مولودی بخواند و قاری قرآن مردم را به وجد بیاورد.صبحی که شهادت رهبری را اعلام کردند، دل ما هم مثل تمام مردم عزادار شد. دیگر در تب و تاب جشن نبودیم. با چشم خیس و دل رنج دیده کتیبه‌ها و بادکنک‌ها را در آوردیم. نمی‌توانستیم خانه را آنقدر رنگی و شاد ببینیم. تمام وجودمان غم بود. در دلم می‌گفتم: «یا امام حسن، لیاقت این رو نداشتیم میزبان میهمانان شما باشیم!»یکی دو روز که عزاداری کردیم و دلمان آرام‌تر شد، تصمیم گرفتیم افطاری را برگزار کنیم با این تفاوت که محور برنامه، شهادت رهبری باشد. فکر کردیم و دیدیم ما باید میزبان یک مراسم یادبود برای رهبری باشیم و الا غممان ذره‌ای کم نمی‌شود. یادمان بود هرساله همچین شبی، حضرت آقا محفل شعر برگزار می‌کردند و انگار در این شب مبارک، شادی آقا تنها با شعر تکمیل می‌شد. دیدیم چقدر حق مطلب این ایام هم بیشتر از اینکه با مداحی و روضه بیان شود، با شعر بیان می‌شود. به جای مداح، شاعر آیینی استان، آقای لشگری را دعوت کردیم.ایشان آمد و با تمام توان هر آنچه برای وطن و برای رهبر شهید نوشته بود، خواند. میهمانان خیلی استقبال کردند. آقای لشگری مدام از دیدارهایی می‌گفت که هر ساله همین شب با حضرت آقا داشتند و هر بار بغضش را می‌خورد. بعضی‌ها که معلوم بود محو اشعار شده بودند، با نگاه به عکس حضرت آقا شانه‌هایشان می‌لرزید. وقتی ابیات به حماسه و انتقام و ایستادگی می‌رسید، همان‌ها تند تند اشک‌هایشان را پاک می‌کردند و «به به» نثار شاعر می‌کردند. و این گونه، نذر هر سالۀ ما ادا شد.
undefined #رضوان_جهان‌تیغی/ ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ (۱۴ رمضان)undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۰:۲۶

thumbnail
undefined مردانی که تاریخ را حمل می کنند، از مهاجمان سرحد تا ایل ناروئی
تا اینجا در میان قفسه‌های کتاب، قانونی نانوشته فرمان می‌راند: «کتاب‌ها ما را انتخاب می‌کنند، نه ما آن‌ها را.»این جمله برایم افسانه‌ای بود که هنگام رویارویی‌ام با کتاب «مهاجمان سرحد» و «سه نبرد حماسی بلوچ» در روزگاری که سایۀ ستیز رژیم صهیونی و آمریکا بر سرمان سنگینی می‌کرد، جان گرفت و به واقعیت پیوست. از مقاومت بی‌نظیر مردان و زنان بلوچ در مقابل استعمار انگلیسی‌ها در اوایل قرن نوزدهم تا ناکامی و سرشکستگی «ژنرال دایرِ» بریتانیایی پس از هشت ماه نبرد در بلوچستان که نتوانست حتی وجبی از خاک بلوچستان ایران را از آن مردان و زنان پولادین بگیرد. مهاجمان سرحد با غیرت و مقاومتشان، واژۀ خاک را برایم معنای تازه‌ای بخشیدند.در هیاهوی درونم به دنبال مقاومت از مردم بلوچ در حال و اوضاع کنونی کشور هستم. با خود می‌گویم: «قطعاً از نژاد و ریشۀ مهاجمان سرحد نسل‌هایی وجود دارند که وجودشان از آن خون سرچشمه گرفته است و دلمان خوش باشد که جزوی از آن مشت محکمی هستند که امام شهیدمان گفته بود، بر دهان استعمارگران خواهند زد.»به جستجو ادامه می‌دهم، فضای مجازی و کتاب‌ها را زیر و رو می‌کنم. با دیدن ویدیویی از فراخوان و اعلام ایستادگی و مقاومت ایل ناروئی در برابر گستاخی کنونی رژیم صهیونی و آمریکا، دستم روی صفحۀ گوشی خشک می‌شود و تمامم چشم می‌شود تا ببینم مردان ایلی که از آن متولد شده‌ام، می‌خواهند از پشت قاب صفحۀ گوشی‌ام چه حماسه‌ای خلق کنند.ویدیو رسماً دستم را از لا به لای کتاب‌های تاریخی گرفت و وارد میدان جدیدی کرد. انگار کتاب‌ها که تا چند لحظۀ پیش تنها قفسۀ امن ذهنم بودند، ناگهان مرا به میدان جدیدی پرتاب کردند. صفحۀ نمایش کوچک گوشی به قابِ یک تابلوی زنده مبدل گشته بود؛ میدان جدیدی که در آن تاریخ بلوچ، نه با مرکب، که با گوشت و خون در حال نگاشته شدن بود. مردان ایل ناروئی داشتند تاریخ زنده‌ای را می‌سرودند.مردان طوایف با لباس بلوچی و لنگوته‌هایی که رنگ خاک و آفتاب منطقه را می‌داد، اسلحه به دست در قاب حضور دارند. یک نفرشان با صلابت و شکوه لب به سخن می‌گشاید و با افتخار از اتحاد ایل ناروئی در کنار تمامی اقوام و هموطنان ایرانی برای حفظ غرور و وجود مرزهای ایران اسلامی در برابر دشمنان و ایستادگی‌شان تا پای جان و تا آخرین قطرۀ خون، سخن می‌گوید.تصویر آن مرد، ناخودآگاه لایه‌های زمان را پاره کرد. ذهنم با چنان سرعتی به عقب پرتاب شد که گویی در گردباد تاریخی گرفتار شده بودم. ذهنم سمت نبردِ «اتحادیۀ اقوام» سال ۱۲۹۵ شمسی در منطقۀ گورستانی بلوچستان می‌رود. خوانده بودم در این نبرد از طوایف مختلف بلوچ برای مقابله با «کاپیتان بنتِ» انگلیسی، با هم متحد می‌شوند و باعث می‌شوند شکست بسیار سختی بر نیروهای بریتانیایی تحمیل شود.حس غرور و افتخار تمام وجودم را فرا می‌گیرد. ادامۀ ویدیو را پخش می‌کنم. به تک تکشان توجه می‌کنم. نگاه استوارشان، از همان نگاه‌هایی است که در میان صفحات تاریخ دنبالشان می‌گشتم و حالا جلوی چشمم زنده شده بودند. زمان برایم مانند رودخانه‌ای چند شاخه شده بود. گذشته و امروز در هم پیچیدند؛ به سان دو باد که در جهت‌های مخالف می‌وزند و در میانۀ دشت به همدیگر می‌رسند.مردان اسلحه به دست، به آسمان شلیک و قدرت‌نمایی می‌کنند. می‌گویند: «مردم از طوایف مختلف ایل ناروئی، جمع شده‌اند تا به دشمنان اسلام و ایران اسلامی بفهمانند که ما پشت سر نیروهای مسلحمان ایستاده‌ایم و ان‌شاءالله تعالی تا آخرین قطرۀ خون از کشور ایران اسلامی خود دفاع خواهیم کرد.»در ادامۀ این مراسم باشکوه، پرچم رژیم صهیونی و آمریکای ظالم را روی زمین آتش می‌زنند و ویدیو به پایان می‌رسد. ویدیو به پایان می‌رسد اما در من شروعی دوباره از اعماق ناخودآگاهم می‌جوشد. در ذهنم، چرتکه‌ای سنگین به کار افتاده؛ نه با دانه‌های مهره، که با شمایل مردانی که لحظاتی پیش دیده بودم. این رشادت و صلابت و پیروزی‌ها، چه زمان مهاجمان سرحد در مقابل استعمار انگلیس در قرن نوزده میلادی، چه مقاومت مردم طوایف مختلف ایران و نیروهای مسلحمان در مقابل رژیم صهیونی و آمریکای ظالم در عصر حاضر، در گرو اتحاد و پایبندی‌ای که به این خاک دارند، تداعی می‌شود. رمز نه در تفنگ بود و نه در سخنان سخنران بلکه در یک اتحاد نانوشته و پایبندی به خاکستری است که از سینۀ هر فرد سرچشمه می‌گرفت. چرا که معتقدم دشمن همان دشمن است و فقط شکل عوض کرده‌اند اما نقششان در این جغرافیا ثابت مانده است. در آن ویدیو، من نه فقط صلابت و مقاومت ایل ناروئی بلکه تکه‌ای از پیراهن تاریخی ایران را دیدم که هرگز پاره نشده بود.
undefined #نسترن_ناروئی/ ۱۵ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۷:۲۴

thumbnail
undefined مردم، خدا مراقب ماست!
امشب حال و حوصلۀ دیدن هیچ کس را نداریم. اما به جرم بودن در یک خانوادۀ پر رفت و آمد باید چادر و چارقد سر کنم تا برویم مهمانی افطار! احساس می‌کنم مهمانی برای منِ عزادار حرام است. ستایش شمع‌های گردالی کوچک را گذاشته روی دکوری قدیمی مامان بزرگ. عکس آقا و حاج قاسم کنار شمع‌هاست. شمع‌ها روشن می‌شود و حاج آقا محبی در تاریکی خانۀ بابا حاجی می‌گوید: «آی مردمی که پدر از دست دادین...»دیرتر از همه می‌رسیم. مامان چشمانش آن قدری پف کرده که در نگاه اول شناخته نمی‌شود. می‌گوید همکاران بیمارستان امروز همه بی‌تاب بودند. بعضی‌ها می‌گفتند ما ترک کار می‌کنیم، برای چه زنده‌ایم؟ مامان حاجی در بغلم گریه‌اش می‌گیرد. بابا حاجی قرآن خط درشتش را گذاشته روی پایش، می‌گوید: «سفرۀ افطار رو زود جمع کنین. می‌خوایم سورۀ فتح بخونیم.»ستایش با شمع‌ها بازی می‌کند. آخر سر یکی یکی آتش می‌اندازد به دلشان. زندایی شانه‌هایش می‌لرزد. می‌گوید: «بابا که شهید شد، تا مدت‌ها بنیاد شهید برامون پرونده تشکیل نداد. چون بابا توی بیمارستان تهران شهید شد، نتونستیم شهادتش رو اثبات کنیم. حضرت آقا که آمدند زابل، یه روز بی‌خبر اومدن خونۀ ما. مادرم که پنج دختر بچه دورش را گرفته بودند، رو به آقا مشکل رو گفتن. آقا اشاره کردن که این مسئله پیگیری بشه. چند روز بعد کار حل شد و ما فرزند شهید شدیم.»می‌رود زیر چادرش. چه همه آدم عزادارتر از من! خوب شد آمدم. جمع آرامم می‌کند.حاج آقا محبی می‌گوید: «باید حواسمون باشه خطای راهبردی نداشته باشیم.»همه گوش تیز کرده‌اند. منتظرند یک نفر آبی بریزد روی آتش دلشان.«خدا به دو علت می‌تونه امام جامعه رو از مردم بگیره؛ یا به علت ابتلا یا به علت عقوبت. امام از مردم راضی بودن، پس عقوبت خدا نیست و تنها دلیلش ابتلاست. باید مراقب باشیم از این مرحله با عزت عبور کنیم. امام رفت اما ایمان به خدا اگر باشد، گشایش اتفاق می‌افته.»به آدم‌ها نگاه می‌کنم. لبخند ریزی در صورت‌ها نقش می‌بندد.
undefined #رضوان_جهان‌تیغی/ ۱۱ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۳:۵۰

thumbnail
undefined به روشنیِ لباس عزا
undefined #فاطمه_بهرامی‌مقدم/ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۲۰:۰۳

thumbnail

۲۰:۰۳

thumbnail

۲۰:۰۳

thumbnail

۲۰:۰۳

thumbnail

۲۰:۰۳

thumbnail

۲۰:۰۳

thumbnail

۲۰:۰۳

thumbnail
undefined از دل آمده
قبل از این که زمزمۀ انتخابش بپیچد بین مردم، عکس یا ویدئویی از ایشان ندیده بودم. نه تصوری داشتم و نه می‌خواستم باور کنم که رهبر شهید دیگر نیست و حالا باید به دنبال جانشین باشیم.شب نوزدهم رمضان، وقتی که برای اولین بار به خاطر سرماخوردگی دخترکم در منزل مستمع برنامه‌های تلویزیون بودم، حوالی بامداد بود که میثم مطیعی بعد از اتمام فراز آخر جوشن کبیر، با لحنی که هر ثانیه محکم‌تر می‌شد و بالاتر می‌رفت، خبر از انتخاب نهایی مجلس خبرگان داد. مردم در میدان ونک تهران از جا برخاستند، بچه‌ها بیدار شده بودند و روی شانۀ پدرها تکبیر می‌گفتند. انگار حاجات یک ساله‌یشان را یک شبه گرفتند که این طور به وجد آمدند. همزمان صدای همسایه‌های همیشه ساکتِ ساختمان‌مان بلند شد: «الله اکبر... خامنه‌ای رهبر...» و من تمام سلول‌های بدنم می‌لرزید. احساسی هم زده از دلشوره و امید داشتم.سریع کانال‌ها را بالا و پایین کردم تا بالاخره تصویر آقا سید مجتبی را پیدا کردم. بلند شدم و چند بار طول خانۀ کوچکمان را تند تند راه رفتم. به قولی آتش در کفشم شعله‌ور می‌شد و نمی‌توانستم یک جا بنشینم. دائماً از خودم می‌پرسیدم: «چرا برای رهبریِ کسی که کمتر از پنج جمله درباره‌اش می‌دونم، این همه ذوق دارم؟»من تنها بودم و متأثر از هیچ محیط و جوی نبودم. آتشی بود که از درونم شعله‌ور می‌شد. عکس دونفرۀ رهبر شهید و آقا سید مجتبی را نگاه می‌کردم. احساسی که به رهبر شهید داشتم، یک‌باره تغییر کرده بود. حضرت آقا در چشمم پیر فرزانه‌ای شده بود که سال‌ها از شهادتش می‌گذشت و وقتی به چهرۀ فرزندشان نگاه می‌کردم، دلم آرام می‌شد.‌ بعد از یک هفته گریه و فریاد غم، حالا من یک گوشه نشسته بودم و آبستن آرامشی بودم که جنسش فرق می‌کرد. می‌گفت: «ولی فقیه انتخاب شدنی نیست، پیدا کردنیه. خدا ذهن و دل خبرگان رهبری رو به سمتی می‌بره که از قبل معین شده. خدا محبت ولی رو توی دل‌ها می‌ندازه.» و من قرآن به سرم گرفته بودم و داشتم برای سلامتی و عزت کسی دعا می‌کردم که مهرش یک‌باره بر وجودم نشسته بود.
undefined #رضوان_جهان‌تیغی/ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۲:۱۳

thumbnail
undefined نخل‌های عاقبت به خیر
در مسیر سراوان به ایرانشهر بودیم. به بیرون چشم دوخته بودم که منظرۀ رو به رویم، مرا سر جایم سیخ نشاند. انگار خرمشهر بود. سی چهل‌تا نخل تنومندِ هفت هشت متری می‌دیدم که هیچ کدام شاخه و برگ نداشتند. شبیه نخل‌هایی در فیلم‌های دفاع مقدس هشت ساله!با دیدن منظره، مامان را صدا زدم و پرسیدم: «چه بلایی سر این بدبختا اومده؟»مامان توجهش جلب شده بود و جوری که انگار حیفش آمده، گفت: «نخلا مُردن!» لبخندی زد و ادامه داد: «قربون خدا برم، نخل شبیه انسانه! سَرِ نخل، حیاتشه. اگه آب ببردش، بسوزه یا به عمد قطع کنن، می‌میره!»به نخل‌های بی‌سر چشم دوختم. اینکه نخل سَر داشته باشد، باعث همذات‌پنداری‌ام می‌شد. از نخل زیاد شنیده بودم. اینکه همچون آدمیان، واحد شمارشش نفر است! اینکه مامان برای نخل، مُردن را به کار برد، نه خشک شدن. اینکه نخل برخلاف دیگر درختان که سرشان حرس می‌شود و برگ و بار بیشتری می‌دهند، اگر سرش حرس شود، می‌میرد! حتی شنیده بودم، نخل عاشق می‌شود! این را از باغبانی شنیده بودم که نخلش، فقط با گَردۀ یک نخل بار می‌داد و گرده‌های دیگر را نمی‌پذیرفت. انگار این درخت، تنها نبات نبود. چیزی شبیه به آدمیزاد بود.سراوان هستیم؛ سرزمین نخل‌ها. یک هفته از جنگ رمضان گذشته است که تلفنی می‌فهمم چهل دقیقۀ بعد، ساعت هشت شب، یکی از میادین شهر، تجمع ضد استکباری گذاشته‌اند. خودم را جنگی به آن جا می‌رسانم. فضا برایم جدید است. تا حالا فضای تجمع را در سراوان، زیست نکرده بودم. مسیر منتهی به تجمع را بسته‌اند. پیاده می‌روم تا خودم را برسانم. صدای «الله اکبر» که بالا می‌گیرد، لبخندی از روی اطمینان و آرامش می‌زنم و زیر لب، الله اکبر را تکرار می‌کنم.در حالی که همه به سمت جمعیت می‌روند، پدری با فرزندش بازگشته و از داخل بلوار شاخۀ نخلی را با چاقو از برگ‌هایش تمیز می‌کند. چشم ریز می‌کنم و پرچم کوچکی از ایران را بدونِ میله در دستان کودک می‌بینم. از ابتکار پدرِ همیشه در صحنه، خوشم می‌آید. چشم می‌گیرم و به جمعیت می‌پیوندم. پرچم‌های «ایران»، «امام حسین» و «سپاه پاسداران» بین مردم دیده می‌شود. از کنار خانمی که پرچم بزرگتری را علمداری می‌کند، می‌گذرم که نکته‌ای توجهم را جلب می‌کند. هیچ کدام از پرچم‌ها، میلۀ مرسومی را که همیشه دیده بودم، ندارند. میله‌ها پلاستیکی و آهنی نیست. حتی از آن چوب‌های صیقل دادۀ خوش دست هم نیست. همۀ پرچم ها را شاخۀ نخل به اهتزاز درآورده است! از اینکه حتی یک پرچم ایران، حتی یک پرچم از امام حسین، حتی یک پرچم از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بر روی میله‌ای جز شاخۀ نخل تکیه نکرده، تعجب می‌کنم.به نخل‌هایی که دور تا دورمان را گرفته‌اند، نگاه می‌کنم. علت همذات‌پنداری‌ام با نخل‌ها، به خاطر داشتنِ سر نبود؛ بلکه به خاطر فدا کردنِ سر، برای به اهتزاز درآوردن پرچم ایرانِ اسلامی بوده! ما دیگر فقط خودمان در تجمع نیستیم، نخل‌ها همگی به عنوان نفر، برای حفظ ایران به میدان آمده‌اند. صدای الله اکبر خانمِ کنار دستی‌ام که شاخۀ نخل را برای به اهتزاز درآوردن پرچم ایران، دو دستی گرفته، مرا به جمع شعاردهندگان می‌کشاند‌. با خود می‌گویم: «این جا نخل‌ها هم عاقبت به خیر می‌شوند...»
undefined #فاطمه_بهرامی‌مقدم/ ۱۹ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۹:۲۹