لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ترانگ - روایت سیستان و بلوچستانت
۲۴۵ عضو

ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان

undefinedundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان
undefined ترانَگ در زبان بلوچی یعنی یاد و خاطرۀ زندگی.
undefined ما سعی داریم از زیست مردم سیستان و بلوچستان روایت کنیم تا بهتر با ظرفیت گنج‌هایی که در این سرزمین پنهان‌اند، آشنا شویم.
undefined ارتباط با پشتیبان ترانگ: @teranag_ad
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳۰ مرداد
thumbnail
undefined مجموعۀ روایت‌های #بدرقۀ_آقاروایت‌های مرتبط با «بدرقۀ آقا» را می‌توانید بر اساس دسته‌بندیِ موضوعی مطالعه نمایید.برای دسترسی آسان، کلمۀ روایت را در پایینِ هر عنوان انتخاب کنید.
undefined #مردم‌دار؛ حضوری به سبک اقشار مختلفundefined خوش داشتند حرمت مهمان کربلاروایتundefined ما زن‌ها می‌توانیم!روایتundefined هر کس او را شناخته، آمده بودروایتundefined قوتِ غالبِ ماروایتundefined سیستانی می‌میرد، ذلت نمی‌پذیردروایت
undefined #پاکستان؛ برای رهبری فراتر از مرزهاundefined صاحبان عزاروایتundefined سلام بر رهبرِ معظمِ شهیدروایت
undefined #مولوی؛ دلدادگی به وسعت یک امتundefined رنگین‌کمان لباس‌هاروایتundefined سه روز و سه شبروایت
undefined #جامانده؛ پشتِ قابِ آخرین دیدارundefined خیلی مانده تا به شما برسمروایت
undefined این لیست با انتشار روایت‌های جدید به‌روزرسانی خواهد شد.undefined #سیستان_و_بلوچستان
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۵۰۳

۱۵:۳۷

۱ شهریور
thumbnail
undefined سیستانی می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد
نماز که تمام شد، طوری که بقیه نفهمند، تندتند با سرپنجه از روی فرش گذر کردم و کفش‌هایم را پوشیدم. تا پاشنه را بکشم بالا، زنی با عصبانیت تمام، رو به یکی از آقایان با تشر می‌گفت: «دْرُس اِطِلاع‌رِسانی نْکَردِه! مَگَه هَمقَدَر از سیستو اُمدَه؟ خجالت دارَه وَر مِشما که خِه صد نفر عزاداری کُنِه. ای کم‌‌کاریِ شْمه آبرو سیستوره بَردَک.»(۱)زن تهدیدوار ادامه داد: «اِمشو که مراسم طبرسی اَسته، یا خِه هَمَه بُگِه که خْوَر دِشتِه بَشِه یا هَر کَه وَر خَه عزاداری کُنَه.»(۲)اینکه زن این جمعیت و این حرکت را کم می‌دانست متعجبم کرده بود. تشرش بعد نماز، مو را به تن مردِ پیشروی دسته سیخ کرده بود و مجال صحبت را از او گرفته بود.اتفاقی نزدیک حرم، با نوای «سیستانی می‌میره، ذلت نمی‌پذیره» همراهشان شدم. روز قبل تشییع بود و انگار پیشگام سوگواری آخرین دیدار، همین گروه صدنفره بود. با همین شعار، مغازه‌دار و زائر را متوقف می‌کردند. آن‌ها هم گاهی شعار سر می‌دادند: «ایرانی می‌میره...» و این‌ها ادامه‌اش را می‌گفتند. من به وضوح تعجب مردم را از این عزاداری زودهنگام و جمعیت می‌دیدم.رسیدیم به گیت‌های بازرسی. طولی نکشید که وارد حرم شدیم. نزدیک تابلوی اذن دخول، کوچه باز کردند و مداح شروع کرد به خواندن. مشهد از گرما به تنور تفتیده می‌مانست. از آبخوری کنارم، چند بار آب خوردم تا دوباره راه بیفتیم و شعار بدهیم. دعا می‌کردم زودتر به سایه‌بانی چیزی برسیم و ادامۀ مراسم آنجا باشد. اما صلات ظهرِ ۱۷ تیر، که آفتاب وسط آسمان بود، همین گروه وسط صحن کوثر، زیر همین گرما برای رهبر شْنَسْتَکا(۳) عزاداری کردند.روپوش‌های سفید زنان، نماد کفن بود و بعضی مردها هم تن کرده بودند؛ گروه عزاداری کفن‌پوشان سیستانی. پشت روپوش‌ها نوشته بود، نخستین قیام؛ همان نخستین قیامی که برای امام حسین(ع) در واقعۀ کربلا توسط مردم سیستان انجام شده بود و حالا تاریخِ آن قیام تقریباً با این قیام و خون‌خواهی یکی شده بود. انگار این هم‌زمانی هیزم ریخته بود به آتشِ خون‌خواهیِ سیستانی‌ها که گرما‌ی ظهر تیر در مقابلش نسیم بهاری بود. گرمازدگی؟ تراکت‌های راه‌های جلوگیری از گرمازدگی؟ این‌ها برای مردم سیستان شوخی بود. بعد این حرکت و دسته‌روی، عصبانیت زن برایم افراطی جلوه کرد. نمی‌دانم؛ شاید هم زن از قوم خودشان شناخت بیشتری داشت. انگار از دریا رودی جدا شده بود که او را این‌طور به خشم آورده بود. کی دیده بودم نوجوانی با افتخار کفنِ نمادین تن کند و بیاید وسط خیابان؟ ولی آمده بودند. زن‌هایی که کفن نداشتند، پرچم سرخ داشتند. تماماً آماده! مصداق بارز یکی مرد جنگی به از صد هزار.خدام هم اطرافشان نگاه می‌کردند و احسنت از زبانشان نمی‌افتاد. اذان که شد، مردم برای وضو پراکنده شدند. مُتِرَصِّد بودم کجا می‌روند برای نماز که دیدم روی همان فرش‌های وسط صحن، مردها جلو ایستادند و زن‌ها پشت سرشان. چاره‌ نبود. کفش‌هایم را درآوردم. فوقش چادرم را روی صورتم می‌کشیدم. تا پایم را روی فرش گذاشتم، سوخت. فرش نگو، تابۀ گداخته‌شده. کجا رو داشتم کفش بپوشم و برگردم. شدت داغی زمین آن‌قدر زیاد بود که چادرم را زیر پایم پهن کردم و نشستم. مُهر‌ها هم آن‌قدر داغ شده بود که می‌ترسیدم رد نوشته‌هایش بر پیشانی‌ام بماند.کسی اعتراض نمی‌کرد، خودش را باد نمی‌زد. در کمال آرامش نماز را خواندند و خدا ببخشد که فقط من به خاطر داغیِ هوا عجله داشتم. زن حق داشت عصبانی باشد؛ مادربزرگ‌های او موی سر خود را تراشیده بودند تا سَبّ و لعن مولا نپیچد در دیارشان، به هیچ قیمتی. حالا چطور می‌توانست ببیند با کسی که ولی امر مسلمانان را شهید کرده، بنشینیم چک‌وچانه بزنیم. او لشکر می‌خواست برای اینکه فریاد انتقام و خون‌خواهی سیستان برسد به گوش کسانی که باید کاری می‌کردند.
۱- «درست اطلاع‌رسانی نکردین! مگه همین‌قدر آدم از سیستان اومدن؟ خجالت داره برای ما که بخوایم با صد نفر عزاداری کنیم. این کم‌کاری‌های شما آبروی سیستان رو برد.»۲- «امشب که مراسم طبرسیه، یا به همه بگین که خبر داشته باشن یا هر کس برای خودش عزاداری کنه.»۳- در گویش سیستانی به نوع خاصی از سینه‌زنیِ سنتی گفته می‌شود.undefined فاطمه رضائی - ۲۰ تیر ۱۴۰۵undefined #بدرقۀ_آقا - #مردم‌دار - #آیین‌undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۳

۱۴۱

۱۲:۵۸

۲ شهریور
thumbnail
undefined تیری در چشم دشمن
آخرین ساعات بود و گمان نمی‌کردم به دیدن ماشین پیکر شهدا برسم. مشتم محکم بود و دلم می‌خواست بکوبم به دیوار. آن‌همه راه از زاهدان نرفته بودم مشهد که آخر سر نتوانم برای آخرین بار یک نگاه و حتی از دور پیکر آقا را ببینم. چند ماهِ تمام، دلتنگی‌های بعد از شهادت آقا را در کوله‌ام گذاشته بودم تا وقتی پیکرش روی دستان مردم تشییع می‌شود، بروم و باور کنم که دیگر قرار نیست برگردد و دلگرم نباشم به بودنش‌.جمعیت مثل موج به مغازه‌های اطراف حرم می‌خورد و همه چیز در لحظه تار می‌شد. ساعت از ششِ غروب گذشته بود. تمام جانم درد می‌کرد. حاضر بودم آن‌همه سر پا و میان جمعیت بمانم فقط به خاطر یک نگاه و یک خداحافظی. هر چه فکر می‌کردم نتیجه‌ای نداشت. من سال‌ها دلتنگی و ندیدن آقا را داخل کوله‌ام ریخته بودم و آمده بودم چه چیزی را ثابت کنم؟ انتظار زیاد و گرمای هوا و جمعیت که رویم فشار آورده بود، فکر می‌کردم می‌شد از همان خانه و شهر خودم این ارادت را نشان بدهم. وقتی حتی نمی‌توانستم از دور پیکر آقای شهید را ببینم، غم داشتم.زمان می‌گذشت و هر پنج دقیقه آدم‌ها از جا بلند می‌شدند به خیال اینکه این موج جمعیتی که راه افتاده، مژدۀ ماشین شهدا را می‌دهد. از تجربه تشییع حاج قاسم که تا دیدار حضرت عزرائیل رفته بودم، خودم را به بلندی رساندم؛ جایی که دیگر احتمال زیر دست و پا ماندم را به صفر می‌رساند. خبری از ماشین پیکر شهدا نبود و من فقط نظاره‌گر مردمی بودم که راه برگشت به حرم را در پیش گرفته بودند. این بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیفتد؛ یعنی امیدی به دیدن شهدا نیست.(۱/۲)
undefined۱

۱۲۲

۱۹:۰۱

ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
undefined undefined تیری در چشم دشمن آخرین ساعات بود و گمان نمی‌کردم به دیدن ماشین پیکر شهدا برسم. مشتم محکم بود و دلم می‌خواست بکوبم به دیوار. آن‌همه راه از زاهدان نرفته بودم مشهد که آخر سر نتوانم برای آخرین بار یک نگاه و حتی از دور پیکر آقا را ببینم. چند ماهِ تمام، دلتنگی‌های بعد از شهادت آقا را در کوله‌ام گذاشته بودم تا وقتی پیکرش روی دستان مردم تشییع می‌شود، بروم و باور کنم که دیگر قرار نیست برگردد و دلگرم نباشم به بودنش‌. جمعیت مثل موج به مغازه‌های اطراف حرم می‌خورد و همه چیز در لحظه تار می‌شد. ساعت از ششِ غروب گذشته بود. تمام جانم درد می‌کرد. حاضر بودم آن‌همه سر پا و میان جمعیت بمانم فقط به خاطر یک نگاه و یک خداحافظی. هر چه فکر می‌کردم نتیجه‌ای نداشت. من سال‌ها دلتنگی و ندیدن آقا را داخل کوله‌ام ریخته بودم و آمده بودم چه چیزی را ثابت کنم؟ انتظار زیاد و گرمای هوا و جمعیت که رویم فشار آورده بود، فکر می‌کردم می‌شد از همان خانه و شهر خودم این ارادت را نشان بدهم. وقتی حتی نمی‌توانستم از دور پیکر آقای شهید را ببینم، غم داشتم. زمان می‌گذشت و هر پنج دقیقه آدم‌ها از جا بلند می‌شدند به خیال اینکه این موج جمعیتی که راه افتاده، مژدۀ ماشین شهدا را می‌دهد. از تجربه تشییع حاج قاسم که تا دیدار حضرت عزرائیل رفته بودم، خودم را به بلندی رساندم؛ جایی که دیگر احتمال زیر دست و پا ماندم را به صفر می‌رساند. خبری از ماشین پیکر شهدا نبود و من فقط نظاره‌گر مردمی بودم که راه برگشت به حرم را در پیش گرفته بودند. این بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیفتد؛ یعنی امیدی به دیدن شهدا نیست. (۱/۲)
(۲/۲)هنوز خیسی گونه‌ام تر و تازه بود که زنی سی و هفت هشت ساله دست دخترش را گرفت سمتم.«می‌شه کمک کنین دخترم مبینا بشینه بالا کنار شما؟»همین‌طور که دست بی‌جان و قوت مبینای نوجوان را گرفته بودم، به چهره‌اش نگاه می‌کردم. لبخند محوی روی لب داشت. هیچ کمکی برای بالا آمدن خودش نمی‌کرد. معلول بود و این را وقتی فهمیدم که مادرش گفت: «حواستون هست نیفته پایین؟ جونی توی دست و پاش نداره...»چشمی گفتم و از خستگی دست و پای خودم و از آن‌همه غری که به جان عالم و آدم از گرمای هوا و ندیدن پیکر شهدا زده بودم، خجالت کشیدم.مادر مبینا لهجۀ تهرانی داشت. به ستون تکیه داده بود و تلفنی به شوهرش آدرس مکان ایستادنش را می‌گفت. هنوز با خودم کلنجار می‌رفتم که این چه سفر آمدنی بود؛ لااقل از پای همان تلویزیون آقا را بدرقه می‌کردم و این‌همه راه نمی‌کوبیدم بیایم مشهد که بین مردم همهمه‌ای پا گرفت: «ظاهراً به خاطر شلوغی و ازدحام، ماشین حمل پیکرها رو بردن خیابون اندیشه. از اونجا هم با هلیکوپتر می‌برن حرم...»داد همه درآمده بود. من هم یکی مثل همه، اعصابم از این برنامه‌ریزی برنامۀ تشییع حسابی به هم ریخته بود که دیدن چهرۀ آرام و بی‌دغدغۀ مبینا و مادرش توجهم را جلب کرد. انگار خدا آن‌ها را فرستاده بود فقط برای اینکه من ببینمشان. گفتم: «چه دل و جرأتی داشتین با بچۀ معلول اومدین! اذیت نشد؟ الانم که هیچی به هیچی...»«ما از اذان ظهر منتظر دیدن آقا هستیم... یک‌بار مبینا میون جمعیت تشنج کرد ولی امام رضا کمک کرد حالش بهتر شد. دیگه بعد هفده سال بلد بودیم چطوری سرپا نگهش داریم. برای یه لحظه دیدن آقا هم که شده، حاضر بودیم تحمل کنیم. سال‌ها آرزوی دیدن ایشون رو داشتم. حالا هم که انگار خبری نیست ولی به هر حال وظیفه‌مون رو انجام دادیم.»به مبینا نگاه کردم ظاهراً ده یازده ساله بود و عدد هفده اصلاً به قدوقواره‌اش نمی‌آمد. پرسیدم: «شما از کجا اومدین؟»مادر مبینا گفت: «ما یکی از شهرستان‌های تهران زندگی می‌کنیم. بعد از این‌همه سال که مبینا پروندۀ بهزیستی داره، همین چند روز تشییع آقا اسممون دراومد و از طرف بهزیستی اومدیم مشهد.»به حرم امام رضا که درست پشت سرمان بود، نگاه کردم. در دلم قربان صدقه‌اش رفتم که هوای همه را دارد. مادر مبینا چشمانش خیس شده بود و رو به حرم نجواهای ریزی داشت. نمی‌دانم از درد نگهداری دختر معلولش گله داشت و یا مثل من از اینکه پیکر آقا را ندیده بود، غم داشت.تعجب داشتم چطور آن‌همه خطر را به جان خریده بود و با آن‌همه نگرانی که از جانب دخترش وجود داشت، آمده بود در آن شلوغی. گفتم: «خداقوت بهتون... واقعاً دمتون گرم با این شرایط تا حالا موندین! من با اینکه سالمم و وبالی مثل شما ندارم، واقعاً خسته و پشیمونم. امید داشتم لااقل برای آخرین بار آقا رو ببینم.»مادر مبینا گفت: «این‌قدر سال‌ها این آقا برای ما دلبری و آقایی کرد و احساس قوت و امنیت بهمون داد که این روزهای منتهی به تشییع، دلم طاقت نداشت. گفتم ما تنها کاری که می‌تونیم کنیم، اینه که سیاهی لشگری باشیم توی چشم رسانه‌ها. گفتم بالاخره باید در برابر این‌همه فداکاری آقا، ما هم یک کار کنیم براشون.»مادر مبینا معتقد بود با هر سختی که بوده، باید خودش را می‌رسانده به تشییع و می‌گفت این حضور ما هر چه نباشد، تیری در چشم دشمن است.در هول‌وولا بودیم که مبینا با خوشحالی، شانۀ مادرش را تکان می‌داد و به آسمان اشاره می‌کرد. هلیکوپتر حمل پیکر شهدا بود که راهش را به سمت حرم کج می‌کرد و مردم با بغضی سنگین، شاهد رفتن آقا بودند. همان یک نگاه انگار تمام رنج انتظار را کم می‌کرد.زانوانم را بغل گرفته بودم و به مردم نگاه می‌کردم. آن‌همه آدم، هر کدام قصه‌ای با آقا داشتند که خودشان را به مشهد رسانده بودند. شاید مثل من آغاز قصه‌شان را نمی‌دانستند، اما آنجا اوجِ آن رابطۀ امام و امتی بود؛ انگار همه توانشان را گذاشته بودند تا آقا با عزت و احترام تشییع شود.مبینا روی شانۀ پدرش در سیل جمعیت روانه شد. با تمام خستگی‌های آن روز، حرفِ مادرِ مبینا من را از بابت حضورم در تشییع دلگرم کرد. اگر هیچ کاری نکردیم، لااقل تیری شدیم در چشمِ دشمنانِ آقا سید علی.
undefined رضوان جهان‌تیغی - ۲۸ مرداد ۱۴۰۵undefined #بدرقۀ_آقا - #مردم‌دار‌undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۲

۱۲۴

۱۹:۰۱

۴ شهریور
thumbnail
undefined نفس‌های مشترک
چشمم می‌خورد به کودکانِ خندانِ هندوانه‌به‌دستی که رد آب هندوانه از روی چانه‌شان سر می‌خورد و می‌افتد زمین. در همان لحظه، تازه می‌فهمم این موکب چه کرده!هر کسی مشغول کاری است. نه لباس رسمی به تن دارند، نه شخص خاصی بالای سرشان؛ انگار دارم ولاگ یک روز زندگی این خانواده را می‌دیدم.یک پیرزن در گوشه‌ای از موکب اسپند دود می‌کند. خانم محجبه‌ای حوالی همین موکب خرما تعارف می‌کند. دو زن جوان کنار میز قاچ هندوانه‌ها، به ترتیب به مردم هندوانه تعارف می‌کنند.پسرانی طبل می‌نواختند و مردان مسن‌تر هم سینه‌زنی می‌کردند. در این موکب حتی کودکان هم بیکار ننشسته بودند. از آنجا که، پلاستیک به دست منتظر بودند تا قبل از اینکه اشغالی روی زمین بیفتد، آن را در هوا شکار کنند.(۱/۲)

۹۳

۱۸:۱۷

ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
undefined undefined نفس‌های مشترک چشمم می‌خورد به کودکانِ خندانِ هندوانه‌به‌دستی که رد آب هندوانه از روی چانه‌شان سر می‌خورد و می‌افتد زمین. در همان لحظه، تازه می‌فهمم این موکب چه کرده! هر کسی مشغول کاری است. نه لباس رسمی به تن دارند، نه شخص خاصی بالای سرشان؛ انگار دارم ولاگ یک روز زندگی این خانواده را می‌دیدم. یک پیرزن در گوشه‌ای از موکب اسپند دود می‌کند. خانم محجبه‌ای حوالی همین موکب خرما تعارف می‌کند. دو زن جوان کنار میز قاچ هندوانه‌ها، به ترتیب به مردم هندوانه تعارف می‌کنند. پسرانی طبل می‌نواختند و مردان مسن‌تر هم سینه‌زنی می‌کردند. در این موکب حتی کودکان هم بیکار ننشسته بودند. از آنجا که، پلاستیک به دست منتظر بودند تا قبل از اینکه اشغالی روی زمین بیفتد، آن را در هوا شکار کنند. (۱/۲)
(۲/۲)مردی از بخش پشتیبانی موکب خارج می‌شود و عرق از پیشانی می‌زداید. پا تند می‌کنم تا فرصت یافتن سؤال‌هایم را از دست ندهم.جواب سلامم را با رویی باز می‌دهد و دخترم خطابم می‌کند. می‌پرسم: «چی شد که تصمیم گرفتین با همۀ اعضای خانواده به فکر برپایی موکب باشین؟ از بچه‌های هشت و نه ساله تا پیرزن و پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله!... مخصوصاً امروز که خیلی از مردم رفتن مشهد برای تشییع ولی شما اینجایین.»لبخند غم‌انگیزی تحویلم می‌دهد و شروع به صحبت می‌کند: «ما عاشقیم، همه‌مون... از فاطمه‌زهرای هشت سالم که داره با ذوق آشغال جمع می‌کنه تا مادر هشتاد سالم که اسپند دود می‌کنه تا با حداقل کار برای مردم تشییع آقا، دل خودمون رو آروم کنیم... این راه، راه اونه که خودش گفت، حب الحسین یجمعنا... ما توی این خونه از بچگی با همین حرفا بزرگ شدیم.»مکث می‌کند و به فکر می‌رود. می پرسم: «چی شد که اسمتون رفت توی لیست جامانده‌ها از تشییع؟ با این‌همه شوق و ذوق خانوادگی‌تون می‌تونم حدس بزنم اگه الان مشهد بودین، برای آقا چی کار می‌کردین.»می‌گوید: «راستش وقتی خبرای تشییع آقا منتشر شد، هر کدوم از خانوادۀ ما عزم به رفتن کردن. ولی مشکلی وجود داشت که همه نمی‌تونستن برن. مثلاً مادرم با وضعیت جسمانی که داشتن نمی‌تونستن وارد جمعیت بشن، یکی از عروسام باردار بود ولی خیلی بی‌قراری می‌کرد که بیاد... نمی‌تونستیم اونا رو تنها بذاریم و شدیم جامونده.»کلمۀ جامانده را که می‌شنوم، حس می‌کنم دارد به سختی بغض گلویش را مهار می‌کند ولی صدای گرفته و دورگه‌اش همه‌چیز را برملا می‌کند.«اون موقع فکر کردیم حالا که نمی‌تونیم بریم تشییع، چی کار کنیم. هر کدوم از اعضای خانوادم شروع کردن به ایده‌پردازی. آخرش تصمیم بر این شد که یه پذیرایی متفاوت داشته باشیم و هر کدوم از اعضا، از کوچیک تا بزرگ، توی این کار دخیل باشن. حالا که ما نتونستیم توی صف تشییع عزاداری کنیم، افتخار خادمی مهمونای تشییع آقا رو داشته باشیم.»صدای طبل‌ها بلند می‌شود. سر می‌چرخانم تا ببینم چه می‌گذرد. دور جوانک‌های دهۀ هشتادیِ طبل‌زن و مردانِ سیه‌پوشی که سینه می‌زنند، زن‌ها با هر بار ضرباهنگ چوب بر روی طبل و ضربۀ محکم دست بر روی سینه، پرچم‌های قرمزی را بالا می‌برند. نمایشی چشم‌نواز است. نظم آمیخته در این اجرا نشان از اتحاد و قراری نانوشته بین اعضا را می‌دهد؛ انگار همه‌شان مراقب بودند تا اشتباهی رخ ندهد و به بهترین نحو پذیرای میهمانان تشییع آقا باشند.می‌گویم: «پس این موکب و این‌همه زحمت یه جور جبرانه، درسته؟»کلمۀ جبران را می‌گیرد و می‌خندد: «دخترم! این کار ما حتی قطره‌ای در برابر دریای بیکرانِ لطف‌های آقا نیست. ما که نمی‌تونیم جبران کنیم اما از طرفی نمی‌شه دست روی دست بذاریم... این موکب یه جور تسکین درد ما جامونده‌هاست، همین.»نگاهم را به سمت موکب بر می‌گردانم، بار دیگر تک‌تک صحنه‌ها را از زیر چشم رد می‌کنم. از دهۀ سی و چهل تا دهۀ هشتاد و نود را می‌بینم. خانم و آقا، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، هر کدام گوشه‌ای از موکب را گرفته و دارند عاشقی می‌کنند.می‌پرسم: «ریشۀ این همبستگی خانوادگی از کجا آب می‌خوره؟»او هم به موکب و آدم‌هایش خیره می‌شود. می‌گوید: «آقا همیشه می‌گفت وحدت رمز پیروزیه. ما سعی کردیم اول وحدت رو از خود خونه و خانواده‌مون شروع و ریشش رو قوی کنیم... با برپایی موکب، هیچ‌کدوم از اعضای خانواده‌مون نمی‌گفت کار، کار منه! بلکه همه به اتفاق‌نظر گفتیم، کار کارِ آقاست. همین یه جمله اون همبستگی رو بین اعضا به وجود آورد. وگرنه کلی اختلاف نظر و ایده وجود داشت ولی با نگاهی که شکل گرفته بود، نتیجش شد امروز این صحنه.»از هم خداحافظی می‌کنیم و با صحنۀ چشم‌نواز موکب دور می‌شوم. مدام جملۀ «کار، کار آقاست» در سرم اِکو می‌شود.درست می‌گفت؛ تمام شگفتی‌های امروز، به برکت وجود اسم آقا بود. خودش بارها و بارها بر حفظ این وحدت تأکید می‌کرد. و آن را نه یک توصیه بلکه یک تکلیف جمعی می‌دانست. حالا اینجا در دل این موکب کوچک می‌شود تمام آن حرف‌ها را با چشم دید.شخصیت آقا ذهنم را درگیر می‌کند. چه می‌شود که حتی برکت وجود نام آقا این‌گونه خانه و خانواده‌ای را متحول می‌کند؟کلمۀ وحدت که در سرم هجی می‌شود، کتاب «بر تبعید» بار دیگر در ذهنم ورق می‌خورد. می‌روم به سال‌هایی که آقا در ایرانشهر تبعید بود؛ همان سال‌هایی که همراه و همگام با مردم اهل سنت به فکر ثبت هفتۀ وحدت شد؛ همان سال‌هایی که شنیده بودم، وقتی کودکی از یک خانوادۀ بلوچ در سیل جانش را از دست داده بود، آقا برایش اشک ریخته و ناراحت بوده است.آقای پشتیبان درست می‌گفت؛ تمام این انسجام و اتحاد به برکت وجود نام آقاست. کسی که این نفس‌های مشترک با مردمم را خیلی قبل‌تر زیست کرده بود.
undefined نسترن ناروئی - ۱۸ تیر ۱۴۰۵undefined #بدرقۀ_آقا - #جامانده - #وحدت‌undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۰۱

۱۸:۱۷

۵ شهریور
thumbnail
undefined مستند را در فیلم بالا ببینید:
undefined میار؛ مجموعۀ مستندهایی از حضور رهبر شهید در ایرانشهرundefined این قسمت: احمد بامری
undefined کارگردان: امیر عسکری - تصویربردار: میلاد مرادقلی
undefined نسخۀ باکیفیت را از آپارات ببینید.undefined #رهبر_شهید - #میار - - #سیل - #ایرانشهر
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۸۸

۲۰:۰۳

۶ شهریور
thumbnail
undefined مستند را در فیلم بالا ببینید:
undefined میار؛ مجموعۀ مستندهایی از حضور رهبر شهید در ایرانشهرundefined این قسمت: رسول‌بخش بلوچی
undefined کارگردان: امیر عسکری - تصویربردار: میلاد مرادقلی
undefined نسخۀ باکیفیت را از آپارات ببینید.undefined #رهبر_شهید - #میار - #وحدت - #ایرانشهر
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۱

۱۰۶

۱۵:۲۰

۸ شهریور
thumbnail
undefined مستند را در فیلم بالا ببینید:
undefined میار؛ مجموعۀ مستندهایی از حضور رهبر شهید در ایرانشهرundefined این قسمت: مولوی عبدالصمد کریم‌زایی
undefined کارگردان: امیر عسکری - تصویربردار: میلاد مرادقلی
undefined نسخۀ باکیفیت را از آپارات ببینید.undefined #رهبر_شهید - #میار - #مولوی - #ایرانشهر
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۱

۸۵

۸:۴۷

۱۰ شهریور
thumbnail
undefined مستند را در فیلم بالا ببینید:
undefined میار؛ مجموعۀ مستندهایی از حضور رهبر شهید در ایرانشهرundefined این قسمت: حاج‌آقا عیسی بزمانی
undefined کارگردان: امیر عسکری - تصویربردار: میلاد مرادقلی
undefined نسخۀ باکیفیت را از آپارات ببینید.undefined #رهبر_شهید - #میار - #ایرانشهر
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۱

۵۶

۱۷:۳۷