لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ترانگ - روایت سیستان و بلوچستانت
۲۸۱ عضو

ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان

undefinedundefined روایت سرزمین گنج‌های پنهان
undefined کلمۀ ترانَگ در زبان بلوچی یعنی یاد و خاطرۀ زندگی.
undefined ما سعی داریم از زیست مردم سیستان و بلوچستان روایت کنیم تا بهتر با ظرفیت گنج‌هایی که در این سرزمین پنهان‌اند، آشنا شویم.
undefined راه ارتباطی با ما: @teranag_ad
مشاهده در وب بله
۳ مهر
ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
(۲/۳) شهر سیرکان، مرکز بم‌پشت آن‌قدر جمعیت ندارد ولی در روستای‌های بم‌پشت که تعداد آن‌ها تقریباً ۱۰۰تا است، جمعیت زیادی حضور دارند که به‌خصوص این جمعیت در مراسم عزا بیشتر به چشم می‌آید. با علم به این موضوع، ماشین را دورتر از آرامستان پارک کردیم و پای پیاده به سمت پیکر شهدا رفتیم تا مانند افراد زیادی که از روستاهای دور و نزدیک، سراوان و حتی زاهدان برای تشییع آن‌ها آمده بودند، در مراسم شرکت کنیم. تصاویر نصب‌شده بر روی هر تابوت نسبت به آنچه در فضای مجازی پخش شده بود، به لحاظ گرافیکی بهتر بود و همین امر سبب شد که شهدا برایم آشنا به نظر برسند؛ چون از آن مسیر چندین مرتبه برای بازدید مدارس آن‌سوی گدار بلبل تا مرز رفته بودم. تصویر یکی از شهدا برایم آشناتر از بقیه بود که برخلاف بقیۀ شهدا که اهل بم‌پشت بودند، آن‌طور که کاظم می‌گفت، او اهل روستای آدِرناگ شهر هیدوچ بود. در سال اول حضور در بم‌پشت به علت اینکه کارت سوخت ماشین در حوزۀ سراوان جواب نمی‌داد، مجبور بودم سر جاده بایستم و با ماشین‌های گذری به مدارس بروم. با دیدن چهرۀ بشیر ناخودآگاه به یاد راننده‌ای افتادم که یک روز در مسیر روستای میدان مرا سوار کرد و تا روستا برایم از سختی‌های کارش به عنوان بسیجی طرح امنیت در گدار بلبل تعریف نمود؛ او نیز مانند بشیر اهل شهر هیدوچ بود و در آن روز، پس از ده روز خدمت، برای استراحت به خانه برمی‌گشت. وقتی فهمید معلم هستم، جعبۀ شیرینی را که از سیرکان گرفته بود، از صندلی عقب برداشت و با باز کردن در آن با اصرار مرا مجبور کرد که یک شیرینی برای خود بردارم. چهرۀ راننده یادم نمی‌آمد ولی دهانم با یاد این خاطرۀ شیرین ناگهان تلخ شده بود و ناخودآگاه به سمت تابوت بشیر رفتم؛ در حالی که چشمانم به خاک قبرستان دوخته شده بود، چند ثانیه‌ای همراه با بقیه، تابوت را حمل نمودم. صفوف نماز تا چند ردیف به طور کامل تکمیل شده بود، به همین دلیل تا آغاز مراسم با همکاران در یک گوشه بر روی زمین نشستیم؛ البته که هوا گرم بود اما به قول مجری مراسم، تحمل گرما برای نکوداشت این شهیدان در مقابل فداکاری آن‌ها و خونشان که بر زمین ریخته شده بود، چیزی نبود. فردای روز حادثه گروهک جیش‌الظلم با همان سناریوهای نخ‌نماشده بیانیه داده بود با این مضمون که این کار، کار خودشان است و ما هیچ نقشی در قتل عام برجک گدار بلبل نداشته‌ایم تا با این کار برای مراسم حواشی ایجاد کند. در واقع بیانیۀ گروهک با کنار هم قرار دادن چند موضوع صحیح و غلط و یک نتیجه‌گیری از متن بیانیه می‌خواست نشان دهد گروهک هیچ نقشی در این ماجرا نداشته است؛ چون این جنایت هولناک متناقض با شعارهایی بود که گروهک همواره برای رهایی قوم بلوچ سر داده بود. گروهک با آن بیانیه سؤالی بی‌جواب‌مانده در ذهن همه ایجاد کرده بود که حتی بر محتوای سخنرانی برخی از افراد در آن فضای احساسی به طور کامل مشهود بود. از این رو، از نیروهای نظامی منطقه چندین مرتبه خواسته شد تا در این خصوص شفافیت‌سازی شود؛ چون برخی از مردم با باور نمودن بیانیۀ گروهک خواسته بودند که نظامیان این سؤال را در مراسم جواب دهند. پیرمردی که کنارم نشسته بود، با ناراحتی به فرد کناری‌اش گفت: «حوالی اذان مغرب بود که صدای تیراندازی در روستای ما که گروانی باشد، شنیده شد اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در بم‌پشت چنین اتفاقی بیفتد! ظاهراً وقتی که ماشین گذری از گیت بازرسی روستای گروانی عبور می‌کند تا غذای افراد برجک را برساند، هنگامی که به آنجا می‌رسد، برجک را در آتش می‌بیند؛ به همین دلیل دوباره برمی‌گردد تا به گیت اطلاع دهد؛ چون در گدار به طور کلی آنتن گوشی جواب نمی‌دهد. نیروهای نظامی وقتی می‌رسند، کار از کار گذشته بوده است. مهاجمان حاجی شه‌بخش را در نگهبانی، واحدبخش را بر سر سجاده نماز و آن سه نفر دیگر را که در برجک نماز می‌خوانده‌اند، ابتدا به رگبار می‌بندند و سپس تیر خلاص می‌زنند و در آخر هم برجک را به آتش می‌کشند.» صحبت‌های پیرمرد از حال و روز آنچه در آن شب بر مدافعان ایران گذشته بود، کمتر از روضه کربلا نبود؛ چون با شنیدن بی‌رحمی و سنگدلی مهاجمان در ذهنم تنها به یاد شمر، سنان و خولی می‌افتادم. هر سخنرانی هم وقتی پشت تریبون می‌رفت، به این نکته اشاره داشت که خون به‌ناحق ریخته‌شدۀ این مظلومان، بالاخره ظالمان را رسوا خواهد کرد. undefined #حملۀ_تروریستی
(۳/۳)شاید تا زمانی که سردار ظریفی به پشت تریبون نرفته بود، هیچ فردی نتوانست به‌خوبی جواب سؤال‌هایی را که گروهک در ذهن جامعه ایجاد کرده بود، پاسخ دهد اما سردار با بیان همان جملۀ اول که «من امروز بلوچ‌های جان خویش را از دست داده‌ام» تمام طومار گروهک را در هم پیچید و به حاضران گفت: «به جرأت می‌گویم هیچ فردی به اندازۀ من از این بزرگواران به واسطۀ بازدیدهای مداوم از برجک بلبل خاطره ندارد؛ عزیزانی که در جلسات تهران به داشتن آن‌ها بارها افتخار کرده‌ام و اگر قرار به مطالبۀ حق جهت انتقام برای خون آن‌ها باشد، من از همه صاحب حق‌تر هستم و برای همین در جستجوی مهاجمان دو روز است که خواب به چشمانم نیامده است. به شما خانواده شهدا، علما و سران طوایف بم‌پشت اطمینان خواهم داد که نخواهم گذاشت خون همرزمان من و شهید شوشتری پایمال شود اما اگر در این دو روز سکوت کرده‌ایم، دلیلش این نیست که کاری نکرده‌ایم؛ در واقع می‌خواهیم دشمن در خواب غفلت باشد.»سردار در پایان صحبت‌هایش هم یک رجزخوانی برای مهاجمان کرد که ایران قلدر منطقه و اربابتان اسرائیل را ادب کرد، شما که جای خود دارید؛ همانطور که بزرگتان عبدالمالک را به خاطر تاسوکی، مسجد علی‌بن‌ابی‌طالب زاهدان، دارزین و اتوبوس سپاه به سزای اعمالش رساندیم، به سراغ شما هم خواهیم آمد.صحبت‌های دلگرم‌کنندۀ سردار که به قول خودش ۱۵ سال بود در این منطقه خدمت می‌کرد، سبب شد تا جنگ روانی که گروهک در منطقه راه انداخته بود تا حدود زیادی خنثی شود. چرا که گروهک نمی‌دانست که اگر نظامی ایرانی بخواهد بجنگد، جوانمردانه می‌جنگد؛ درست مانند آن خلبان ایرانی که آن‌قدر از روی یک پل رفت و برگشت تا دختربچۀ عراقی از آن پل فاصله بگیرد و سپس آن را منهدم کرد و بدون شک که این رفتار ریشه در نام ایران به معنای سرزمین نجیب‌زادگان شریف دارد.نماز را که خواندیم، به کاظم گفتم این اولین حضور من در تشییع پیکر شهدای اهل سنت است. ای کاش یک نفر به بالای تپۀ نسبتاً بلندی مشرف به آرامستان می‌رفت تا می‌توانست تصویری مشابه با تصویر تشییع پیکر شهید گمنام در روستای پردنجان چهارمحال و بختیاری را در قاب بم‌پشت هم ثبت کند. جز افرادی که به خاطر بشیر از روستای آدرناگ آمده بودند، باقی جمعیت از سرتاسر بم‌پشت برای بدرقۀ باشکوه و تشییع پیکر مطهر سربازان وطن، برادر، دوست، همسایه، همکلاسی و اقوام خویش به آنجا آمده بودند. پس از خواندن نماز بر پیکر شهدا، هر کدام را به روستای خویش یعنی آدرناگ، گروانی، شادی کَلَّک و سَریگر بردند تا نام آن روستا را برای ابد جاودانه کند.
undefined علی‌رضا میرشکار - آبان‌ماه ۱۴۰۳undefined #حملۀ_تروریستی - #جیش‌الظلم - #شهید - #سراوان‌undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۲

۲۵۱

۱۷:۵۶

۵ مهر
thumbnail
undefined به مناسبت هفتۀ دفاع مقدسدر این کتاب‌ها بخوانیم از سیستان و بلوچستان...
undefined بلندبالانسخۀ چاپی - نسخۀ الکترونیکیundefined ۱۳۳ نفر آخرنسخۀ الکترونیکی
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۲۵۵

۱۷:۰۲

thumbnail

۲۵۵

۱۷:۰۲

۲۰ مهر
thumbnail
undefined با همین چادرم
«ایشون بهم گفت که من خودم می‌رم و با همین چادرم پای کار هستم.»وسط مراسم تشییع نشسته‌ام که این جمله از آقای کمالی را به یاد می‌آورم. قبل از مراسم که با او گفت‌وگو داشتم، مفصل در مورد خانم افتخاری صحبت کرده بود و من در این جمله‌اش مانده بودم. مانده بودم چرا باید اینقدر واضح و شعاری از کلمۀ چادر برای نشان دادن فعالیت یک خانم استفاده کند؟در همین حین، فردی که پشت تریبون مراسم رفته، می‌گوید: «خانم دکتر همسری مهربان و مادر چهار پسر و یک دختر بود. فردی دلسوز برای محرومان در نیروی انتظامی و همچنین نخبه‌ای علمی بود.»
کلمۀ دکتر و نخبه را در ذهنم بالا و پایین می‌کنم. برای معاون فرهنگی و اجتماعیِ نیروی انتظامی شاید کلمات دلسوزی برای محرومان به درد بخورد ولی دکتر و نخبه خیلی بزرگ نیست؟هنوز تازه برای پرسشم علامت سؤال گذاشتم که سخنران تکمیل می‌کند: «ایشون استاد دانشگاه بودن و توی رشتۀ آی‌تی علاوه‌بر تدریس دانشگاهی، داخل پارک علم و فناوری هم کارآموزانی تربیت می‌کردن.»خانم میانسالی از کنارم رد می‌شود. نمی‌فهمم بین مردها دارد کجا می‌رود! می‌رود سمت تابوت و دستی روی آن می‌کشد. جلوی تمام جمعیت اشکی آرام زیر چادرش می‌ریزد.به تابوتِ روبه‌رویم خیره می‌شوم. برخلاف عادت به شهدای مرد، حالا یک زن، نه بهتر است بگویم، یک مادرِ نخبه سر مجلس قرار گرفته! فعالیت‌های علمی را می‌گذارم کنارِ صحبت‌های آقای کمالی. آقای کمالی جانشین خانم افتخاری بوده و به همین خاطر از فعالیت‌ها بهتر اطلاع داشته. او دربارۀ کارهای معاونت فرهنگی و اجتماعی گفته بود: «ایشون از اردیبهشت‌ماهِ امسال تازه این مسئولیت رو برعهده گرفته بودن... البته قبلش هم در بخشی مرتبط با امور مردمی فعالیت داشتن؛ در سامانۀ پل ارتباطی بین مردم و نیروی انتظامی... ما توی معاونت فرهنگی و اجتماعی کارمون رسیدگی به مشکلات مردمِ نیازمند و همچنین ایجاد امنیت پایدار به کمک آموزش به مردمه. ایشون هم از وقتی به این مسئولیت رسیدن همیشه دغدغۀ مردم رو داشتن و با وجود درخواست‌های ما برای استراحت کردن، معمولاً می‌گفتن که من با این چادرم می‌آم و پای کار هستم... شب قبل از شهادتشون هم که داخل تجمع بودیم...»وقتی آقای کمالی به این جای صحبتش رسیده بود، من نفس عمیقی کشیده و این‌بار تماماً گوش شده بودم.«شب قبل از شهادتشون هم که صحبتی داشتیم، توی تجمع بودیم. داخل تجمعات شبانه، برنامه‌های زیادی داشتیم؛ از جمله محفل انس با قرآن همراه قاری‌های شیعه و سنی... اون شب، ایشون به من گفت که می‌خوام برم مأموریت سمت منطقۀ چشمه‌زیارتِ زاهدان برای تشریح اقدامات طرح شهید فضیلتی برای مردم و بزرگان طوایف. طرح شهید فضیلتی برای مسائل و دغدغه‌های اجتماعی مردمه. ازشون خواستم که چون مسیر دوره و روز جمعه اذیت می‌شن، بذارن من به عنوان جانشینشون برم... ولی گفتن من دوست دارم که طرح‌های مردمی رو خودم برم و تشریح کنم. گفت که من خودم می‌رم و با همین چادرم پای کار هستم.»عکسِ روی تابوت، زیر چسب نواری احاطه شده و به سختی دیده می‌شود. برشی از صدای سخنران برایم خودنمایی می‌کند: «حرمت مادر و حرمت چادر برای مردم بلوچ بسیار بالاست.»جا می‌خورم! این سخنران که ربطی به آقای کمالی ندارد، پس چطور این هم آمده راست سراغ چادر؟ سخنران ادامه می‌دهد: «گروهک اشتباه بزرگی کرد و بازم ظاهر واقعی‌ش رو نشون داد.»در این چند سالی که زاهدان زندگی می‌کنم، چیزهایی در مورد جایگاه چادر در فرهنگ بلوچی شنیدم، ولی کنجکاو می‌شوم تا دقیق‌تر بدانم. مراسم که تمام می‌شود، نزدیک ظهر است. بعدازظهر یکی از دوستان بلوچم را می‌بینم. برایم توضیح می‌دهد: «توی فرهنگ ما، اگه بین دو نفر جنگ باشه و یکی از اون دو نفر سیاه‌چادری، یعنی خانمی، همراهش باشه، اون نفر دوم به حرمت چادر اون زن، به اون حمله نمی‌کنه؛ حتی اگه یه آدم بدجنس و نامرد باشه!»لبخندی می‌زنم. من از آقای کمالی نپرسیده بودم که چرا خانم افتخاری اینقدر به چادرش افتخار می‌کرده، ولی حالا دوست دارم برای خودم حدس‌هایی بزنم.همان ساعت‌های اولِ اعلام خبر شهادت، تصویری از خانم افتخاری منتشر شد که بین پسربچه‌هایی با لباس بلوچی نشسته بود و با آن‌ها حرف می‌زد. تصویر را در یکی از صفحات اینستاگرام بالا می‌آورم. سعی می‌کنم به چهرۀ تک‌تک بچه‌ها خیره شوم. انگاری خانم افتخاری خوب فهمیده بوده با چادرش چه کارها می‌تواند بکند! او حتی با شهادتش هم پای کار ایستاده و گروهک‌ها را رسوا کرده.
undefined امیررضا انتظاری - ۱۹ مهر ۱۴۰۵undefined #حملۀ_تروریستی - #جیش‌الظلم - #شهید - #نیروی_انتظامی - #چادر‌undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۱۷
undefined۱
undefined۱

۱K

۱۷:۲۴

۲۳ مهر
ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
undefined تصویر
undefined بیست و سوم مهرماه به‌عنوان روز نابینایان (عصای سفید) نام‌گذاری شده است.در روایت «نابینای مطلق؟» به برشی از زندگی فرد نابینایی پرداخته می‌شود که تعریف دیدن را تغییر داده تا در سیاهیِ بینایی یکجا نماند.
undefined روایت را در این متن بخوانید.undefined مستند را در آپارات ببینید.
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۷۴

۱۰:۴۹

۲۴ مهر
thumbnail
undefined حواسش به همه بود
دیروز تماس گرفته بودم با یکی از آشناهای پدرم که کشاورزی اهل مهرستان است. دربارۀ حادثۀ تروریستی از او پرسیدم، گفت: «دخترم، واقعیتش من خودم نبودم. خونه‌ام روستاس، ولی دیروز عصر که رفته بودم توی شهر، دیدم مردم همه ناراحت بودن از شهادت خانم عقیلا. همه می‌گفتن آدم خوبی بوده بنده خدا!»ناراحتی مردم برای شهادت یک مسئول در بین این‌همه مسئول برایم عجیب بود، اما عجیب‌تر از آن، این بود که چرا گروهکی که خود را مردمی می‌داند، باید کسی را شهید کند که مردم دوستش دارند و برایش عزادار شده‌اند؟صوت صحبت‌های خانم شی‌زاده، همکارِ خانم عقیلا را که اهل مهرستان است، پخش می‌کنم. می‌گوید که برای ما سؤال هست: «چرا خانم عقیلا؟ این‌همه مسئول دیگه، کسایی در رده‌های بالاتر از خانم عقیلا هم هستن... پس چرا خانم عقیلا؟»صوت‌ها و نکاتی را که یادداشت کرده‌ام، زیر و رو می‌کنم؛ به دنبال سرنخ می‌‌گردم.یک جایی از ایشان پرسیدم: «ارتباط خانم عقیلا با مردم چطور بود؟» و ایشان خاطره‌ای تعریف کرد: «یه بار یه اردوی مشهد داشتیم. خانم عقیلا خودش نتونست بیاد و چندتا خانم دیگه رو فرستاد. ما رفتیم مشهد و برگشتیم... روزی که رسیدیم مهرستان، دیدیم خانم عقیلا اومد استقبال و یک‌سری اسباب‌بازی و وسایل دیگر دستش بود، بعد اسباب‌بازی‌ها را داد به خانم‌های بلوچی که از مشهد برگشته بودن.»خانم شی‌زاده می‌گفت: «تعجب کردم و برام سؤال شده بود که قضیۀ اسباب‌بازی‌ها چیه!» و سرانجام بعد از گذشت چند روز رفته‌ است خانۀ خانم عقیلا و آن‌جا قضیه را از او پرسیده: «خانم عقیلا، قضیۀ اون اسباب‌بازی‌ها چی بود که خریده بودی؟ اونا از مشهد اومده بودن، باید سوغاتی می‌آوردن! تو چرا براشون خرید کرده بودی؟»خانم عقیلا با لبخند جواب داده‌: «می‌دونی... روزی که به این خانما گفتم برید مشهد، گفتن که خیلی دلمون می‌خواد ولی خب اگه بریم و بیایم، بچه‌ها انتظار سوغاتی می‌کشن. ما هم دستمون خالیه... به زور راضی‌شون کردم؛ گفتم برید شما حالا... می‌گفت که اینا بچه دارن، اون اسباب‌بازی‌ها رو گرفتم که وقتی می‌رن خونه، دست‌خالی نباشن و به عنوان سوغاتی اسباب‌بازی‌ها رو ببرن برای بچه‌هاشون.»انگار که بازگوییِ خاطره، خانم شی‌زاده را برگردانده بود به گذشته... بعد از کمی سکوت ادامه داد: «خانم عقیلا خیلی به همه توجه داشت؛ حواسش به همه بود. چیزایی یا کسایی که هیچ‌کس بهشون توجه نمی‌کرد رو خانم عقیلا حواسش بهشون بود...»به اینجای حرفش که رسید، به گریه افتاد.با خودم فکر می‌کنم وقتی کسی اینقدر حواسش به اطرافیانش باشد، خب طبیعی است همه بی‌قرارِ رفتنش باشند.خانم شی‌زاده مدام می‌زد زیر گریه. خانم دهانی، یکی دیگر از همکاران بلوچ شهیده عقیلا، ایشان هم حالش خوب نبود. می‌گفت: «تمام وجودم آتیشه... همۀ مردم مهرستان داغدارن الان... اونا خوب می‌دونستن کی رو شهید کنن؛ ازش می‌ترسیدن. با مردم خیلی خوب بود... موقعِ سیل و بارندگی می‌رفت به مردم سرکشی می‌کرد. اگه یکی می‌اومد می‌گفت خونه‌م به خاطر بارون از سقفش آب می‌آد، اینقدر به فرمانده می‌گفت و اصرار می‌کرد تا مجبورش می‌کرد برن بازدید و رسیدگی بشه.»جملۀ «ازش می‌ترسیدن» مدام در ذهنم زنگ می‌زند؛ چرا باید از خانم عقیلا بترسند؟به مغزم فشار می‌آورم تا بتوانم پیوند بین اتفاقات را بفهمم.خانم شهیده افتخاری هم داشت برای رفع محرومیت تلاش می‌کرد. شهید پرویز کدخدایی که مهرماهِ دو سال قبل، زمانی که برای توزیع لوازم‌التحریر به مدارس رفته بود و جلوی مدرسه‌ای در بِنت ترور شد، هم در همین مسیر بود.فرقی هم نمی‌کند شیعه باشند یا سنی؛ شهید پرویز کدخدایی جوانی سنی و اهل بلوچستان بود و شهیده عقیلا شیعه‌ای اهل سیستان اما مسیرشان یکی بود؛ همان مسیری که شهید شوشتری سال‌ها قبل آغاز کرده بود.یک‌ بار دیگر جملۀ استاد راجی را که در کانالش منتشر کرده، می‌خوانم: «یکی در آستانۀ خانه‌ای که پناه دختران اهل سنت بود و دیگری در مسیر خدمت به حاشیه‌نشینان زاهدان... خون پاک شهدای خدمت و فرهنگ، افسانه عقیلا و دکتر نصرت افتخاری، تیر خلاص به نقشۀ مزدوران دشمن برای ایجاد تفرقه میان شیعه و سنی است.»باید به خانم شی‌زاده زنگ بزنم و بگویم که چرا خانم عقیلا!
undefined نرگس بامری - ۲۴ مهر ۱۴۰۵undefined #حملۀ_تروریستی - #جیش‌الظلم - #شهید - #بسیج - #مهرستان‌undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۲۰
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۷۲۲

۱۸:۳۳

۱ آبان
thumbnail
undefined گاهی وقت‌ها خیلی زود دیر می‌شود
آرام در می‌زند. برای بار پنجم از اعماق وجودِ کتاب سمفونی مردگانِ عباس معروفی، سر برمی‌دارم. نگاهش می‌کنم. مشوش است.«مامانت شیر گذاشته. دیشب میوه خریدم همراه خودت ببری.»نمی‌دانم عصبی شوم یا از خنده سرم را بکوبانم به دیوار.«بابا، من به عنوان معلم میرم ها! دانش‌آموز نیستم.»خودت را لوس نکنی می‌گوید و می‌رود.ساعت را نگاه می‌کنم. هنوز یک ساعت دیگر وقت دارم. کنار سفرۀ صبحانه، پنیر و گوجه و خیاری را چپانده‌اند داخل نان و انگاری برایم لقمه گرفته‌اند تا ببرم به سبب زنگ تفریح! بگذریم از جشن باشکوه بدرقه‌ام که از زیر قرآن رد شدم و بابا هم دوتا برگِ صدتومانی گذاشت کف دستم! لابد آن هم به خاطر آن بود که جلوی بقیۀ همکارانم در دفترِ مدرسه کم نیاورم.کل مسیر ذهنم درگیر این اضطراب شیرین بود. چرا آدمی هر چقدر هم که بزرگ شود، انگار از پشت لنز نگاه پدر و مادرش باز کودکی است که نگران‌اند گرسنه و تشنه نماند یا خاری به پایش نرود؟ جملۀ مادر نشده‌ای تا بفهمی را هم اصلاً نمی‌پذیرم و دنبال این چرایی می‌گردم.«همۀ دانش‌آموزا برن سر صف! مامانا خداحافظ!»معاون در را باز می‌کند. انگار آب باز کرده باشند داخل لانۀ مورچه‌ها؛ اینطوری که یکهو همه شروع می‌کنند به این طرف و آن طرف رفتن. اضطراب والدین آنقدر بالاست که احساس می‌کنم تنها چیزی که نمی‌شنوند، صدای معاون است. معاون بلندتر داد می‌زند و مادران بی‌توجه‌تر خودشان را سرگرم دخترانشان می‌کنند و قربان صدقه‌شان می‌روند. با خودم می‌گویم: «یعنی جداییِ چندساعته اینقدر براشون سخته که تن به دادوهوارِ ناظم نمی‌دن؟»سر بالا می‌برم. حیاط مدرسه شبیه به باغچه‌ای است که ناگهان با غنچه‌های رنگیِ مقنعه‌سفید، گلباران شده باشد؛ مثل گنجشکک‌های پرانرژی، عرض حیاط را می‌دوند و صدای جیک‌جیک خنده‌هایشان در فضا می‌پیچد. از آن زاویه انگار کوله‌پشتی‌های رنگیِ ترگل‌ورگلی، دست و پا در آورده و در حیاط می‌چرخند. مادر و پدرها گاه با خنده و گاه هم با نگاهِ چاشنی غم، کودکانشان را از نظر می‌گذرانند و مشتاق و بی‌صبر منتظرند.آفتاب است؛ هوا گرم. باید زودتر کلاس‌بندی کنیم ولی بیشتر از دانش‌آموزان، این والدین هستند که دل نمی‌کَنَند. معاون عصبی است و صبر ندارد و من در دوراهیِ بین این دو حس مردد هستم.با اینکه بیست و اندی سال دارم، استرس و ذوق چشم‌های بابا آخرین صحنه‌ای است که از خانه در ذهنم مانده. مطمئنم اگر شرایطش بود و من اجازه می‌دادم، بابا تا خود کلاس همراهی‌ام می‌کرد! حالا چگونه این فرصت را از این والدین و کوچولوهای هفت‌ساله‌شان بگیرم؟صحنه وصف‌ناشدنی است و علی‌رغم همۀ حس‌های خوب، برای لحظه‌ای حالم می‌گیرد. جوراب‌های رنگی و قمقمه‌های برگردن و کیف‌های صورتی و این‌همه ذوق والدین، تاریخ غم‌انگیزی را برایم زنده می‌کند. پرت می‌شوم سمت صحبت‌های چند وقت پیش آقای ذاکری، پدر دو دانش‌آموز شهید مدرسۀ میناب.نفس عمیقی کشید و این آهِ پر از درد از زیر چشم امواج میکروفن در نرفت. صدا صاف کرد و گفت: «اول خوب پاهای سلما رو ماساژ دادم و مرطوب‌کننده چرب کردم. یادمه یه جوراب عروسکی پاش دادم... هی اخم می‌کرد و می‌گفت که بابا اینو درش بیار، عروسکش جلو بیفته... یادمه برای اینکه جوراب باب دل سلما باشه، چند بار درش آوردم و به پاش دادم.»چشم‌هایش را به دورها دوخته بود و بی‌آنکه به چیزی نگاه کند یا پلک بزند، آه سردی را دوباره سر داد: «اون جوراب سرصبحی، تنها عاملی بود که تونستم جنازۀ سلما رو از زیر آوارِ دو طبقۀ مدرسۀ میناب و موشک تشخیص بدم.»مکث کرد. نمی‌توانست بغض گلویش را خفه کند.«اسرا رو هم از روی گوشواره‌هاش تشخیص دادیم... کاش اون روز سلما و اسرا رو بیشتر می‌بوسیدم و بغل می‌کردم.»برای لحظه‌ای درد در تک‌تک سلول‌های وجودم دوید. آقای ذاکری از صبر و استقامت گفت. از دست دادن دو دخترش را با آیۀ ابتلا با فرزند و اموال توجیه کرد. صبر و تحملش ستودنی بود ولی رد حسرتِ از دست دادن، اولین شاخصه‌ای بود که با دیدن آقای ذاکری برداشت می‌شد.با سوت معاون به خودم می‌آیم. وارد اتاق معلمان می‌شوم. بوی مهر داخل فضای دفتر پیچیده است. سلام و روبوسی و خوشامدگوییِ بین همکاران که تمام می‌شود، عزم رفتن به جشن شکوفه‌های کلاس اولی را سر می‌دهیم.مدرسه پر است از دانش‌آموزانی که پدر یا مادر یا هر دو را همراهشان دارند. تاج کاغذی و بادکنک و گل، تم بانمکی را به مدرسه پوشانده است.لیست کلاسی‌ام را می‌گیرم و اسامی را بلند می‌خوانم. به اسم هر دخترکی که می‌رسم، پدر یا مادرش با ذوقِ تمام پر می‌کشد به سوی من و می‌گوید: «خانم، اسم دختر ما رو صدا کردین.»گاهاً بعد از گفتن بعضی از اسامی، از نقطۀ خاصی از حیاط، صدای کف و جیغ و تشویق والدین را می‌شنوم.(۱/۲)
undefined۲

۸۰

۱۵:۵۶

ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
undefined undefined گاهی وقت‌ها خیلی زود دیر می‌شود آرام در می‌زند. برای بار پنجم از اعماق وجودِ کتاب سمفونی مردگانِ عباس معروفی، سر برمی‌دارم. نگاهش می‌کنم. مشوش است. «مامانت شیر گذاشته. دیشب میوه خریدم همراه خودت ببری.» نمی‌دانم عصبی شوم یا از خنده سرم را بکوبانم به دیوار. «بابا، من به عنوان معلم میرم ها! دانش‌آموز نیستم.» خودت را لوس نکنی می‌گوید و می‌رود. ساعت را نگاه می‌کنم. هنوز یک ساعت دیگر وقت دارم. کنار سفرۀ صبحانه، پنیر و گوجه و خیاری را چپانده‌اند داخل نان و انگاری برایم لقمه گرفته‌اند تا ببرم به سبب زنگ تفریح! بگذریم از جشن باشکوه بدرقه‌ام که از زیر قرآن رد شدم و بابا هم دوتا برگِ صدتومانی گذاشت کف دستم! لابد آن هم به خاطر آن بود که جلوی بقیۀ همکارانم در دفترِ مدرسه کم نیاورم. کل مسیر ذهنم درگیر این اضطراب شیرین بود. چرا آدمی هر چقدر هم که بزرگ شود، انگار از پشت لنز نگاه پدر و مادرش باز کودکی است که نگران‌اند گرسنه و تشنه نماند یا خاری به پایش نرود؟ جملۀ مادر نشده‌ای تا بفهمی را هم اصلاً نمی‌پذیرم و دنبال این چرایی می‌گردم. «همۀ دانش‌آموزا برن سر صف! مامانا خداحافظ!» معاون در را باز می‌کند. انگار آب باز کرده باشند داخل لانۀ مورچه‌ها؛ اینطوری که یکهو همه شروع می‌کنند به این طرف و آن طرف رفتن. اضطراب والدین آنقدر بالاست که احساس می‌کنم تنها چیزی که نمی‌شنوند، صدای معاون است. معاون بلندتر داد می‌زند و مادران بی‌توجه‌تر خودشان را سرگرم دخترانشان می‌کنند و قربان صدقه‌شان می‌روند. با خودم می‌گویم: «یعنی جداییِ چندساعته اینقدر براشون سخته که تن به دادوهوارِ ناظم نمی‌دن؟» سر بالا می‌برم. حیاط مدرسه شبیه به باغچه‌ای است که ناگهان با غنچه‌های رنگیِ مقنعه‌سفید، گلباران شده باشد؛ مثل گنجشکک‌های پرانرژی، عرض حیاط را می‌دوند و صدای جیک‌جیک خنده‌هایشان در فضا می‌پیچد. از آن زاویه انگار کوله‌پشتی‌های رنگیِ ترگل‌ورگلی، دست و پا در آورده و در حیاط می‌چرخند. مادر و پدرها گاه با خنده و گاه هم با نگاهِ چاشنی غم، کودکانشان را از نظر می‌گذرانند و مشتاق و بی‌صبر منتظرند. آفتاب است؛ هوا گرم. باید زودتر کلاس‌بندی کنیم ولی بیشتر از دانش‌آموزان، این والدین هستند که دل نمی‌کَنَند. معاون عصبی است و صبر ندارد و من در دوراهیِ بین این دو حس مردد هستم. با اینکه بیست و اندی سال دارم، استرس و ذوق چشم‌های بابا آخرین صحنه‌ای است که از خانه در ذهنم مانده. مطمئنم اگر شرایطش بود و من اجازه می‌دادم، بابا تا خود کلاس همراهی‌ام می‌کرد! حالا چگونه این فرصت را از این والدین و کوچولوهای هفت‌ساله‌شان بگیرم؟ صحنه وصف‌ناشدنی است و علی‌رغم همۀ حس‌های خوب، برای لحظه‌ای حالم می‌گیرد. جوراب‌های رنگی و قمقمه‌های برگردن و کیف‌های صورتی و این‌همه ذوق والدین، تاریخ غم‌انگیزی را برایم زنده می‌کند. پرت می‌شوم سمت صحبت‌های چند وقت پیش آقای ذاکری، پدر دو دانش‌آموز شهید مدرسۀ میناب. نفس عمیقی کشید و این آهِ پر از درد از زیر چشم امواج میکروفن در نرفت. صدا صاف کرد و گفت: «اول خوب پاهای سلما رو ماساژ دادم و مرطوب‌کننده چرب کردم. یادمه یه جوراب عروسکی پاش دادم... هی اخم می‌کرد و می‌گفت که بابا اینو درش بیار، عروسکش جلو بیفته... یادمه برای اینکه جوراب باب دل سلما باشه، چند بار درش آوردم و به پاش دادم.» چشم‌هایش را به دورها دوخته بود و بی‌آنکه به چیزی نگاه کند یا پلک بزند، آه سردی را دوباره سر داد: «اون جوراب سرصبحی، تنها عاملی بود که تونستم جنازۀ سلما رو از زیر آوارِ دو طبقۀ مدرسۀ میناب و موشک تشخیص بدم.» مکث کرد. نمی‌توانست بغض گلویش را خفه کند. «اسرا رو هم از روی گوشواره‌هاش تشخیص دادیم... کاش اون روز سلما و اسرا رو بیشتر می‌بوسیدم و بغل می‌کردم.» برای لحظه‌ای درد در تک‌تک سلول‌های وجودم دوید. آقای ذاکری از صبر و استقامت گفت. از دست دادن دو دخترش را با آیۀ ابتلا با فرزند و اموال توجیه کرد. صبر و تحملش ستودنی بود ولی رد حسرتِ از دست دادن، اولین شاخصه‌ای بود که با دیدن آقای ذاکری برداشت می‌شد. با سوت معاون به خودم می‌آیم. وارد اتاق معلمان می‌شوم. بوی مهر داخل فضای دفتر پیچیده است. سلام و روبوسی و خوشامدگوییِ بین همکاران که تمام می‌شود، عزم رفتن به جشن شکوفه‌های کلاس اولی را سر می‌دهیم. مدرسه پر است از دانش‌آموزانی که پدر یا مادر یا هر دو را همراهشان دارند. تاج کاغذی و بادکنک و گل، تم بانمکی را به مدرسه پوشانده است. لیست کلاسی‌ام را می‌گیرم و اسامی را بلند می‌خوانم. به اسم هر دخترکی که می‌رسم، پدر یا مادرش با ذوقِ تمام پر می‌کشد به سوی من و می‌گوید: «خانم، اسم دختر ما رو صدا کردین.» گاهاً بعد از گفتن بعضی از اسامی، از نقطۀ خاصی از حیاط، صدای کف و جیغ و تشویق والدین را می‌شنوم. (۱/۲)
(۲/۲)همه به وجد می‌آیند اما در منی که در اولین روز کاری‌ام مدام فکر می‌کنم پدر و مادرِ سلما و اسرا الان در چه حالی هستند، لحظه به لحظه‌اش غم‌انگیزتر می‌شود. در کنار هر صحنۀ شادِ امروز، یک صحنۀ غم‌انگیز از صحبت‌های آقای ذاکری در وجودم جان می‌گیرد و باعث می‌شود بیشتر نگرانیِ پدر و مادرم را درک کنم و بپذیرم.مثلاً صدای خنده و تشویق را که گاهاً می‌شنوم، می‌روم به لحظۀ تشخیص جنازۀ دانش‌آموزان مینابی که آقای ذاکری تعریف کرده بود. می‌گفت: «وقتی بزرگی و حجم تخریب مدرسۀ میناب رو دیدم، فهمیدم که نمی‌تونم اینجا سلما و اسرا رو زنده پیدا کنم و باید دنبال جنازه‌شون باشم. با اصرار، مادر بچه‌ها رو راهی خونه کردم. کل روز رو گشتم؛ اثری ازشون نبود. گاهاً وقتی می‌دیدم از زیر آوار تکه‌ای از بدن دانش‌آموزا پیدا می‌شه، تمام وجودم آتیش می‌گرفت. مدام به خودم می‌گفتم کاش بچه‌هام رو بیشتر بغل می‌کردم؛ کاش بیشتر می‌بوسیدمشون. اونا تکه‌ای از وجودم بودن و من انگاری داشتم تکه‌هایی از وجودم رو برای همیشه از دست می‌دادم... هر چی گشتیم، پیدا نشدن. یکی از دوستام همراهم بود و ما رفتیم به مکان تشخیص... صحنۀ دور از تصوری بود. پروژکتوری روشن بود و هر بار یه تصویر رو نشون می‌داد. خانواده‌های زیادی اومده بودن... هر تصویر که رد می‌شد، از نقطۀ خاصی از اون جمع، صدای جیغ و شیوه و آه و ناله و فغان بلند می‌شد... خیلی برام سخت بود. من داشتم دنبال جنازه دخترام توی چندتا عکس می‌گشتم.»آقای ذاکری سکوت کرد؛ طولانی هم سکوت کرد. هیچ اختیاری روی حالم نداشتم؛ وجودم تماماً از درد و ناراحتی لبریز شده بود.غرق افکارم هستم که مادر مهرسانا، روی شانه‌ام دست می‌گذارد. رو برمی‌گردانم. سلام می‌دهد و می‌گوید: «خانم ناروئی، مهرسانا رو به شما سپردم... خیلی نگرانشم؛ اولین باره که چند ساعت از زندگی‌م رو قراره بدون اون بگذرونم.»چقدر نگران هستند! تقریباً مادر تمام دانش‌آموزانم با شوقِ آمیخته به نگرانی، کودکانشان را به من می‌سپارند و از مدرسه خارج می‌شوند. قشنگ درک می‌کنم. ترس از دست دادن و نبودن خیلی می‌تواند کشنده‌تر از خودِ از دست دادن باشد.من می‌مانم و ۳۶ دانش‌آموز کلاس اولی و ۷۲ نگاه پر شوقِ آمیخته به نگرانی والدین. در ذهنم پیکار بدی شکل گرفته است. ۱۶۸ دانش‌آموز ایرانی امسال اول مهر در مدرسه غایب هستند. ۳۳۶ پدر و مادر امروز را با یاد فرزندانشان درد می‌کشند. ۱۶۸ کیف و کوله و مانتو و نوشت‌افزار در اتاقی خاک می‌خورند و هزاران آه و درد امروز مهمان خانۀ خیلی از خانه‌های میناب است.به دانش‌آموزان سلام می‌دهم و روی تخته می‌نویسم: «به نام خدا، به یاد دانش‌آموزان شهید میناب.» و درس را شروع می‌کنم.به بابا فکر می‌کنم و به نگرانیِ سر صبحشان، حق را دو دستی تقدیمشان می‌کنم و قول می‌دهم فردا لقمه‌ای را که برایم گرفته‌اند، داخل آب‌سردکنِ یخچال قایم نکنم و به مدرسه بیاورم. شاید یک دلیلِ آن‌همه نگرانی این باشد که گاهی وقت‌ها خیلی زود دیر می‌شود.
undefined نسترن ناروئی - ۱ مهر ۱۴۰۵undefined #دفاع_مقدس_سوم - #مقابل_شیطان - #دانش‌آموز - #مدرسه - #میناب‌undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۳
undefined۱

۹۵

۱۵:۵۶

۲ آبان
ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
undefined undefined گاهی وقت‌ها خیلی زود دیر می‌شود آرام در می‌زند. برای بار پنجم از اعماق وجودِ کتاب سمفونی مردگانِ عباس معروفی، سر برمی‌دارم. نگاهش می‌کنم. مشوش است. «مامانت شیر گذاشته. دیشب میوه خریدم همراه خودت ببری.» نمی‌دانم عصبی شوم یا از خنده سرم را بکوبانم به دیوار. «بابا، من به عنوان معلم میرم ها! دانش‌آموز نیستم.» خودت را لوس نکنی می‌گوید و می‌رود. ساعت را نگاه می‌کنم. هنوز یک ساعت دیگر وقت دارم. کنار سفرۀ صبحانه، پنیر و گوجه و خیاری را چپانده‌اند داخل نان و انگاری برایم لقمه گرفته‌اند تا ببرم به سبب زنگ تفریح! بگذریم از جشن باشکوه بدرقه‌ام که از زیر قرآن رد شدم و بابا هم دوتا برگِ صدتومانی گذاشت کف دستم! لابد آن هم به خاطر آن بود که جلوی بقیۀ همکارانم در دفترِ مدرسه کم نیاورم. کل مسیر ذهنم درگیر این اضطراب شیرین بود. چرا آدمی هر چقدر هم که بزرگ شود، انگار از پشت لنز نگاه پدر و مادرش باز کودکی است که نگران‌اند گرسنه و تشنه نماند یا خاری به پایش نرود؟ جملۀ مادر نشده‌ای تا بفهمی را هم اصلاً نمی‌پذیرم و دنبال این چرایی می‌گردم. «همۀ دانش‌آموزا برن سر صف! مامانا خداحافظ!» معاون در را باز می‌کند. انگار آب باز کرده باشند داخل لانۀ مورچه‌ها؛ اینطوری که یکهو همه شروع می‌کنند به این طرف و آن طرف رفتن. اضطراب والدین آنقدر بالاست که احساس می‌کنم تنها چیزی که نمی‌شنوند، صدای معاون است. معاون بلندتر داد می‌زند و مادران بی‌توجه‌تر خودشان را سرگرم دخترانشان می‌کنند و قربان صدقه‌شان می‌روند. با خودم می‌گویم: «یعنی جداییِ چندساعته اینقدر براشون سخته که تن به دادوهوارِ ناظم نمی‌دن؟» سر بالا می‌برم. حیاط مدرسه شبیه به باغچه‌ای است که ناگهان با غنچه‌های رنگیِ مقنعه‌سفید، گلباران شده باشد؛ مثل گنجشکک‌های پرانرژی، عرض حیاط را می‌دوند و صدای جیک‌جیک خنده‌هایشان در فضا می‌پیچد. از آن زاویه انگار کوله‌پشتی‌های رنگیِ ترگل‌ورگلی، دست و پا در آورده و در حیاط می‌چرخند. مادر و پدرها گاه با خنده و گاه هم با نگاهِ چاشنی غم، کودکانشان را از نظر می‌گذرانند و مشتاق و بی‌صبر منتظرند. آفتاب است؛ هوا گرم. باید زودتر کلاس‌بندی کنیم ولی بیشتر از دانش‌آموزان، این والدین هستند که دل نمی‌کَنَند. معاون عصبی است و صبر ندارد و من در دوراهیِ بین این دو حس مردد هستم. با اینکه بیست و اندی سال دارم، استرس و ذوق چشم‌های بابا آخرین صحنه‌ای است که از خانه در ذهنم مانده. مطمئنم اگر شرایطش بود و من اجازه می‌دادم، بابا تا خود کلاس همراهی‌ام می‌کرد! حالا چگونه این فرصت را از این والدین و کوچولوهای هفت‌ساله‌شان بگیرم؟ صحنه وصف‌ناشدنی است و علی‌رغم همۀ حس‌های خوب، برای لحظه‌ای حالم می‌گیرد. جوراب‌های رنگی و قمقمه‌های برگردن و کیف‌های صورتی و این‌همه ذوق والدین، تاریخ غم‌انگیزی را برایم زنده می‌کند. پرت می‌شوم سمت صحبت‌های چند وقت پیش آقای ذاکری، پدر دو دانش‌آموز شهید مدرسۀ میناب. نفس عمیقی کشید و این آهِ پر از درد از زیر چشم امواج میکروفن در نرفت. صدا صاف کرد و گفت: «اول خوب پاهای سلما رو ماساژ دادم و مرطوب‌کننده چرب کردم. یادمه یه جوراب عروسکی پاش دادم... هی اخم می‌کرد و می‌گفت که بابا اینو درش بیار، عروسکش جلو بیفته... یادمه برای اینکه جوراب باب دل سلما باشه، چند بار درش آوردم و به پاش دادم.» چشم‌هایش را به دورها دوخته بود و بی‌آنکه به چیزی نگاه کند یا پلک بزند، آه سردی را دوباره سر داد: «اون جوراب سرصبحی، تنها عاملی بود که تونستم جنازۀ سلما رو از زیر آوارِ دو طبقۀ مدرسۀ میناب و موشک تشخیص بدم.» مکث کرد. نمی‌توانست بغض گلویش را خفه کند. «اسرا رو هم از روی گوشواره‌هاش تشخیص دادیم... کاش اون روز سلما و اسرا رو بیشتر می‌بوسیدم و بغل می‌کردم.» برای لحظه‌ای درد در تک‌تک سلول‌های وجودم دوید. آقای ذاکری از صبر و استقامت گفت. از دست دادن دو دخترش را با آیۀ ابتلا با فرزند و اموال توجیه کرد. صبر و تحملش ستودنی بود ولی رد حسرتِ از دست دادن، اولین شاخصه‌ای بود که با دیدن آقای ذاکری برداشت می‌شد. با سوت معاون به خودم می‌آیم. وارد اتاق معلمان می‌شوم. بوی مهر داخل فضای دفتر پیچیده است. سلام و روبوسی و خوشامدگوییِ بین همکاران که تمام می‌شود، عزم رفتن به جشن شکوفه‌های کلاس اولی را سر می‌دهیم. مدرسه پر است از دانش‌آموزانی که پدر یا مادر یا هر دو را همراهشان دارند. تاج کاغذی و بادکنک و گل، تم بانمکی را به مدرسه پوشانده است. لیست کلاسی‌ام را می‌گیرم و اسامی را بلند می‌خوانم. به اسم هر دخترکی که می‌رسم، پدر یا مادرش با ذوقِ تمام پر می‌کشد به سوی من و می‌گوید: «خانم، اسم دختر ما رو صدا کردین.» گاهاً بعد از گفتن بعضی از اسامی، از نقطۀ خاصی از حیاط، صدای کف و جیغ و تشویق والدین را می‌شنوم. (۱/۲)
undefined یک ماه از آغاز سال تحصیلی جدید می‌گذرد؛ برای بسیاری از خانواده‌ها شاید سریع گذشته اما برای برخی هنوز سخت می‌گذرد.روایتِ «گاهی وقت‌ها خیلی زود دیر می‌شود» به روز اول مهرِ امسال می‌پردازد که متفاوت‌تر از سال‌های گذشته بوده و خواهد بود.
undefined روایت را در متن بالا بخوانید:
undefined۱

۱۰۷

۵:۰۸

۸ آبان
ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان
undefined undefined فراتر از کلیشه‌ها
undefined هشتم آبان‌ماه سالروز شهادت محمدحسین فهمیده، روز نوجوان و بسیج دانش‌آموزی می‌باشد.روایت «فراتر از کلیشه‌ها» از تأثیر نوجوان ۱۳ساله‌ای می‌گوید که با گذشت سالیان سال هنوز در زندگی‌های ما ایستاده است.
undefined روایت را در این متن بخوانید.
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۴۵

۱۹:۱۲