عکس پروفایل ترانگت

ترانگ

۲۲۴ عضو
thumbnail
undefined #روایت_ترانگ را در عکس‌نوشته‌های بالا مطالعه کنید:
«بنده خودم رو معرفی می‌کنم. محمدامین بذر هستم؛ نابینای مطلق. بیست و یک سالمه، از شهرستان زاهدان، استان سیستان و بلوچستان.»محمدامین با لباس مشکی روی صندلی نشسته است و در حالی که سرش را طبق عادتش کمی مایل کرده، با چشمانی بسته رو به دوربین صحبت می‌کند.
undefined نابینای مطلق؟undefined امیررضا انتظاری/ ۳۱ فروردین ۱۴۰۵undefined #بعثت_مردم/ #جنگ_رمضانundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۸

۲۶۲

۱۰:۴۲

thumbnail
undefined۸

۲۶۲

۱۰:۴۲

thumbnail
undefined۸

۲۶۲

۱۰:۴۲

thumbnail
undefined۸

۲۶۲

۱۰:۴۲

thumbnail
undefined۸

۲۶۲

۱۰:۴۲

thumbnail
undefined۸

۲۶۲

۱۰:۴۲

thumbnail
undefined لیست روایت‌های #جنگ_رمضان (بخش اول)
روایت‌های تولید شدۀ ترانگ در ایام جنگ رمضان را می‌توانید بر اساس دسته‌بندی موضوعی زیر مطالعه نمائید.برای دسترسی آسان، روی قالب مدنظر خود (روایت ترانگ، آوای ترانگ و نمای ترانگ) در برابر عنوان هر روایت ضربه بزنید.
undefined #عزای_آقا؛ در سوگ رهبر شهیدundefined دروغ خبری:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined مشت گره‌کرده:روایت ترانگundefined پدر خانه:روایت ترانگundefined عکس معروف:روایت ترانگundefined به حق همین اذان، به حق همین الله اکبر:روایت ترانگundefined فکر اینجایش را نکرده بودیم:روایت ترانگundefined جنس عزای ما:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined مردم، خدا مراقب ماست!:روایت ترانگ
undefined #برای_آقا؛ به یاد رهبر شهیدundefined به برکت همان امام شهیدمان:روایت ترانگ - آوای ترانگ - نمای ترانگundefined ختم گدَّگی برای آقا:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined شبی برای امین:روایت ترانگ - آوای ترانگ - نمای ترانگundefined به یاد او:روایت ترانگ - نمای ترانگ
undefined #خط_آقا؛ بروز معارف رهبر شهید در جامعهundefined استوری یک از یک:روایت ترانگundefined هشتادی‌های انقلاب:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined یک‌شبه شجاع نشدیم:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined پرچم یکپارچگی:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined از دل آمده:روایت ترانگundefined نامۀ فدایت شوم:روایت ترانگ
undefined #بعثت_مردم؛ تحول انفسی و رشد مردمundefined تنها در مسیر:روایت ترانگundefined شابلون خونی:روایت ترانگundefined مردانی که تاریخ را حمل می‌کنند:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined نخل‌های عاقبت به خیر:روایت ترانگ - آوای ترانگ - نمای ترانگundefined میدان با ما:روایت ترانگundefined از بت‌من تا حاج قاسم!:روایت ترانگ
undefined این لیست با تولید روایت‌های جدید به‌روزرسانی خواهد شد.
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۸۷

۶:۲۹

ترانگ
undefined undefined لیست روایت‌های #جنگ_رمضان (بخش اول) روایت‌های تولید شدۀ ترانگ در ایام جنگ رمضان را می‌توانید بر اساس دسته‌بندی موضوعی زیر مطالعه نمائید. برای دسترسی آسان، روی قالب مدنظر خود (روایت ترانگ، آوای ترانگ و نمای ترانگ) در برابر عنوان هر روایت ضربه بزنید. undefined #عزای_آقا؛ در سوگ رهبر شهید undefined دروغ خبری: روایت ترانگ - آوای ترانگ undefined مشت گره‌کرده: روایت ترانگ undefined پدر خانه: روایت ترانگ undefined عکس معروف: روایت ترانگ undefined به حق همین اذان، به حق همین الله اکبر: روایت ترانگ undefined فکر اینجایش را نکرده بودیم: روایت ترانگ undefined جنس عزای ما: روایت ترانگ - آوای ترانگ undefined مردم، خدا مراقب ماست!: روایت ترانگ undefined #برای_آقا؛ به یاد رهبر شهید undefined به برکت همان امام شهیدمان: روایت ترانگ - آوای ترانگ - نمای ترانگ undefined ختم گدَّگی برای آقا: روایت ترانگ - آوای ترانگ undefined شبی برای امین: روایت ترانگ - آوای ترانگ - نمای ترانگ undefined به یاد او: روایت ترانگ - نمای ترانگ undefined #خط_آقا؛ بروز معارف رهبر شهید در جامعه undefined استوری یک از یک: روایت ترانگ undefined هشتادی‌های انقلاب: روایت ترانگ - آوای ترانگ undefined یک‌شبه شجاع نشدیم: روایت ترانگ - آوای ترانگ undefined پرچم یکپارچگی: روایت ترانگ - آوای ترانگ undefined از دل آمده: روایت ترانگ undefined نامۀ فدایت شوم: روایت ترانگ undefined #بعثت_مردم؛ تحول انفسی و رشد مردم undefined تنها در مسیر: روایت ترانگ undefined شابلون خونی: روایت ترانگ undefined مردانی که تاریخ را حمل می‌کنند: روایت ترانگ - آوای ترانگ undefined نخل‌های عاقبت به خیر: روایت ترانگ - آوای ترانگ - نمای ترانگ undefined میدان با ما: روایت ترانگ undefined از بت‌من تا حاج قاسم!: روایت ترانگ undefined این لیست با تولید روایت‌های جدید به‌روزرسانی خواهد شد. undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان undefined @teranag_ir
thumbnail
undefined لیست روایت‌های #جنگ_رمضان (بخش دوم)
روایت‌های تولید شدۀ ترانگ در ایام جنگ رمضان را می‌توانید بر اساس دسته‌بندی موضوعی زیر مطالعه نمائید.برای دسترسی آسان، روی قالب مدنظر خود (روایت ترانگ، آوای ترانگ و نمای ترانگ) در برابر عنوان هر روایت ضربه بزنید.
undefined #مقابل_شیطان؛ دفاع مردم از ایران در مقابل جبهۀ آمریکایی صهیونیundefined من می‌خواهم مهاجرت کنم!:روایت ترانگundefined به روشنیِ لباس عزا:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined دلخوشی باغبان به غنچه‌هاست:روایت ترانگundefined آیۀ ناخدا:روایت ترانگ - نمای ترانگundefined بیا و ببین:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined خانواده‌ای به نام ایران:روایت ترانگ - آوای ترانگundefined مغازه‌خوری:روایت ترانگ
undefined #حماسۀ_حضور؛ نقش‌آفرینی مجاهدانۀ مردم در میادین، محلات و مساجدundefined بیعت خانگی:روایت ترانگundefined سر خُم مِی سلامت:روایت ترانگundefined انجماد:روایت ترانگundefined خانۀ ما روی آب نیست:روایت ترانگundefined نابینای مطلق؟:روایت ترانگ
undefined این لیست با تولید روایت‌های جدید به‌روزرسانی خواهد شد.
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۲۷۲

۶:۴۱

thumbnail
undefined از بت‌من تا حاج قاسم!
همین که سینی پذیرایی را گذاشتم و آمدم که دو سه دقیقه‌ای استراحت کنم، مامان اسمم را بلند صدا زد: «فاطمه، بیا ببین اینا باز سر چی یقه هم رو گرفتن!»چهار پنج‌تا بچۀ قد و نیم‌قد و فاطمه‌ای که همیشه در بزنگاه دعواها واسطه می‌شد و ماجرا را حل و فصل می‌کرد. میانگین سنی‌شان به هفت سال نمی‌رسید؛ سه تا پسر بودند و دوتا دختر. از دور که نگاه می‌کردی، مشخص بود دعوا بین‌شان بالا گرفته. اشک در چشم یکی دو نفرشان جمع شده بود. کارد می‌زدی، خونشان درنمی‌آمد. گونه‌هایشان قرمز شده بود، ابروهایشان خمیده و چانه‌شان لرزان.از روی قیافه‌هایشان دنبال علت دعوا می‌گشتم که با دیدن تیشرت آبیِ سونیک‌نشانِ حسین و مهدیار یادم آمد که هیچ بعید نیست مثل همیشه دعوا سر تقسیم نقش باشد. بار اولشان نبود. همیشه بحث سر این بود که چه کسی بت‌من باشد و چه کسی دشمن آن، چه کسی سونیک باشد و چه کسی آن مرد سبیل‌فرمانیِ کله‌کچلِ قرمزپوشی که می‌خواست سر به تن سونیک نباشد و... . همه دوست داشتند ابرقهرمانی باشند که جلوی آدم بدها می‌ایستد، آدم‌ها دوستش دارند، آخر قصه پیروز می‌شود و شهر را نجات می‌دهد.نزدیک‌تر که شدم، صدای بگو مگوهایشان واضح‌تر به گوش رسید: «اینجوری قبول نیست! من نمی‌خوام اسرائیل باشم.»حسین پنج ساله، این را گفت و رفت یک گوشه نشست و سرش را روی زانو گذاشت تا بغضش در جمع نشکند.کنجکاو شدم! اولین بار بود اسم «اسرائیل» را در تعیین نقش‌های بازی‌شان می‌شنیدم. «چی شده بچه‌ها؟ مشکل کجاست؟»«خاله، هیچ کی قبول نمی‌کنه آمریکا و اسرائیل بشه. اینجوری که نمی‌شه! پس ما با کی بجنگیم توی بازی‌مون؟»هر چهار پنج نفرشان را ردیف کردم و کنار هم نشاندم. از طرفی دوست داشتم بدانم حالا که پای اسرائیل وسط آمده، نفر مقابلش را در ذهنشان چه کسی تصور کردند و از طرف دیگر، گیر کرده بودم که اسرائیل و آن نفر مقابل و بت‌من و مرد عنکبوتی و چهره‌های همیشگی دیگر را چطور کنار هم در یک بازی بچینم!«خب حالا دونه دونه بگین هر کدومتون دوس داره چی باشه تا ببینیم باید چی کارش کنیم؟»«ایران»«رهبر شهید»«حاج قاسم»جا خوردم! از شنیدن این الفاظ نه البته. شنیده و دیده بودم که با بزرگ‌ترهایشان راجع به اتفاقات و اخبار در حد سنشان گفت‌وگو و کنجکاوی می‌کنند و با این شخصیت‌ها آشنایی دارند اما شنیدن این اسم‌ها به عنوان قهرمانی که به خاطرش دعوا کردند، تعجب داشت!بچه‌هایی که حتی موقع مهمانی رفتن هم همیشه با مادرهایشان سر عوض کردن لباس بت‌من و مرد عنکبوتی و این‌طور شخصیت‌ها بحث داشتند، ساعت زیادی از روز را پای کارتون‌هایشان بودند و آرزو داشتند بزرگ که شدند، مانند آن‌ها یک ابرقهرمان بشوند، حالا به فاصلۀ چند هفته از شروع جنگ این‌طور صد و هشتاد درجه دنیای ابرقدرتیِ درون ذهنشان تغییر کرده بود و خودمختار به جای همۀ قهرمان‌های دنیای کارتون‌ها و خیال، حالا آدم‌های واقعی را نشانده بودند. نفر آخرِ صفِ روبه‌رویم، زهرای دو و نیم ساله بود که همچنان سکوت کرده بود و چهارزانو نشسته، با لبخند شیرینش زل زده بود به چهرۀ من. چتری‌های جدیدش چهره‌اش را بانمک کرده بودند و وقتی می‌خندید، چشم‌ها و بینی‌اش چین می‌افتادند.«زهرا تو چی؟ تو می‌خوای کی باشی؟»بچه‌ها از گیج شدن زهرا و سن کمش استفاده کردند و انگار معادلاتشان حل شده باشد، خوشحال و خندان با صدای بلند گفتند: «آها! فهمیدیم! زهرا آمریکا باشه! اینجوری بازی‌مون درست می‌شه!»نگاهی به زهرا انداختم تا عکس‌العملش را ببینم. لبخندش پاک شد، ابروهایش چین افتاد، لب و لوچه‌اش را به نشانۀ ناراحتی بیرون انداخت و رو به مهدیار که برادر هفت ساله‌اش بود و منتظر واکنش زهرا، گفت: «نه داداش! برگ بر آمیکا!»خندیدم، بچه‌ها هم خندیدند. بچه‌ها به دیالوگ زهرا و من به ابرقدرتی که به خیال قدرتمندتر شدن وارد جنگ شد و حالا به فاصلۀ دو هفته، معادلاتش طوری شکست خورده که حتی زهرای دو و نیم ساله ما هم برای یک بازی ساده، قدرت پوشالی‌اش را گردن نمی‌گیرد.به بچه‌ها نگاه می‌کنم؛ بچه‌های جنگی که با تشخیص خودشان، از درون روایت‌ها، قهرمان‌هایشان را از افراد خیالیِ دارای قدرت‌های فراطبیعی، به کسانی تغییر داده‌اند که از جنس خودشان بودند و با همین قدرت‌های معمولی، جلوی آدم‌بدها ایستادند، آدم‌ها دوستشان دارند، آخر قصه برای ملت فدا شدند و شهر را نجات دادند.
undefined فاطمه‌زهرا صفائی‌مقدم - ۲۴ فروردین ۱۴۰۵undefined #بعثت_مردم - #جنگ_رمضانundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۴

۲۲۰

۱۹:۰۷

thumbnail
undefined نمایشگاه مجازی بهار کتاببخوانیم از سیستان و بلوچستان...
undefined شاه است حسین:نسخۀ چاپی - نسخۀ الکترونیکی
undefined پاک‌ستان:نسخۀ چاپی - نسخۀ الکترونیکی
undefined عطر فلفل:نسخۀ چاپی - نسخۀ الکترونیکی - نسخۀ صوتی
undefined بلند بالا:نسخۀ چاپی - نسخۀ الکترونیکی
undefined چوکان حمینی:نسخۀ چاپی - نسخۀ الکترونیکی
undefined ۱۳۳ نفر آخر:نسخۀ الکترونیکی
undefined همراه با تخفیف و ارسال رایگان!
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۱۰

۷۷۲

۱۶:۴۸