@Diallog@Diallog
۲۶۸
۱۸:۲۳
فکرش را هم نمیکردم که سالها بعد، دلم برای آن یک شب بسوزد. آنشب خیال میکردیم؛ فردا صبح که از کلانتری بزنیم بیرون، ساکمان را جمع میکنیم و از ایران میرویم. با یک شب خوابيدن توی بازداشتگاه میخواستیم برویم و پشت سرمان را هم نگاه نکنیم.
نه اینکه کار مملکت گیر ما سه تا چلغوز بود! میخواستیم بیفتیم دنبال پناهندگی سیاسی!
کسی نبود که با یک "پَسِ گَردَنی" به ما حالی کند که بخاطر لاتبازی برای مامور کلانتری به کسی پناهندگی سیاسی نمیدهند!
دقیقا نمیدانم که آنشب کدام قسمت کلانتری خوابیده بوديم! هرچقدر چشم چرخاندم، بین آهنپارهها و سنگهایی که تلمبار شده بودند روی هم نتوانستم جای خودمان را پیدا کنم!
پشت کلانتری، دیوار به دیوار آن، چند تا ساختمان از بین رفته بودند. بین آنها لامپ راهپلهی یکی از ساختمانهایی که دیوارش ريخته بود، دو سه مرتبه روشن و خاموش شد. و دیگر روشن نشد.
به این فکر میکردم که آنشب لابد یکی از بالای این ساختمانها ما را دیده باشد. توی دلم خندهام گرفت و گفتم عجب خیال احمقانهای! تو چه اهمیتی داری پَشمَک؟! این همه زن و بچه از بین رفتهاند!
دو سه تا مغازهی کنار کلانتری سرجاشان باقی مانده بودند. مزخرفاتی که ذهنم را درگیر کرده بود مچاله کردم و دور انداختم. مغازهای که هميشه از آن کلاه میخریدم، باز بود. چیزی از آنشب نپرسیدم. مطمئنا او هم چیزی بخاطر نمیآورد.
@Diallog@Diallog
۲۶۶
۲۰:۰۷
بازارسال شده از Defc
روایت نسبت اقوام لُر و بویراحمدی با تفنگ «برنو» در یک مستند
علیمحمد صادقی، مستندساز، از تولید مستند «برنو» با محور هویت تاریخی اقوام لُر و بویراحمدی خبر داد؛ اثری که به نسبت این اقوام با تفنگ برنو میپردازد.
خبرگزاری میزان، علیمحمد صادقی: فضای جنگی بهطور مستقیم بر اقتصاد سینمای مستند و فرآیند اقناع مدیران برای تولید اثر تاثیر میگذارد؛ با این حال، معتقدم تولید مستند نباید متوقف شود. در این مسیر، تلاش همکارانم بهویژه بانوان مستندساز که در این شرایط سخت فعالیت میکنند، بسیار ستودنی است.
#مرکزگسترش_سینمای_مستندوتجربی#ایران
defc.ir/post/10375
@defcir
علیمحمد صادقی، مستندساز، از تولید مستند «برنو» با محور هویت تاریخی اقوام لُر و بویراحمدی خبر داد؛ اثری که به نسبت این اقوام با تفنگ برنو میپردازد.
خبرگزاری میزان، علیمحمد صادقی: فضای جنگی بهطور مستقیم بر اقتصاد سینمای مستند و فرآیند اقناع مدیران برای تولید اثر تاثیر میگذارد؛ با این حال، معتقدم تولید مستند نباید متوقف شود. در این مسیر، تلاش همکارانم بهویژه بانوان مستندساز که در این شرایط سخت فعالیت میکنند، بسیار ستودنی است.
#مرکزگسترش_سینمای_مستندوتجربی#ایران
defc.ir/post/10375
@defcir
۲۸
۱۸:۲۳
راننده گفت: چه خبره آقا هشتاد هزار تومن!گفتم: والا گفت از کالج تا ته شاپور پنجاه تومن، از ته شاپور تا راهآهن هم سی تومن. راننده گفت: نه بابا یارو زیاد گرفته ازت.گفت: انصاف خوب چیزییه! کرايه راهآهن تا شابدلظیم بوده پنجاه تومن، از وقتی گرون شده، شده شصت تومن، منم از شما چون وسط راه پیاده میشی، میگیرم چهل تومن.
رانندهی تاکسی میخواست حرفش را ادامه بدهد که تلفن همراه خانمی که صندلی جلوی تاکسی نشسته بود، زنگ خورد و شروع کرد با تلفن حرف زدن، لهجهاش تهرانی نبود، آخر جملاتش را میکشید، به گمانم اهل گیلان بود.
میگفت: میخواستم برم تجمع، ببین اگه فاطمه میاد بگو حاضر شه من بیام دنبالش.
حرفهایش که تمام شد، تماس را قطع کرد و رو به راننده تاکسی گفت که آدم با انصاف هم دنيا را دارد هم آخرت.
میگفت: شما اگه انصاف داشته باشی امام زمان دعات میکنه.راننده تاکسی گفت: بله همه جور آدمی پیدا میشه، راه دوری نمیره اگه آدم یه خرده انصاف داشته باشه.
توی مسیر مردم با پرچم ايران کنار خیابان ایستاده بودند.
خانم مسافر گفت: شما ببین، الآن چند شبه که مردم جمع میشن تو خیابون؟! حسابِ چند روز و چند شبش از دستم دررفته! منظورم اینه که آدم در هرحال باید انصاف داشته باشه.
رانندهی تاکسی که نگاهش به جمعیت کنار خیابان افتاد، صدای رادیو را زیاد کرد و با نوحهای که از رادیو پخش میشد، همصدا شد. مسافر آقایی که روی صندلی عقب تاکسی نشسته بود، خم شد و زد روی شانهی راننده و گفت که صدای رادیو را کم کند.
مسافر مرد گفت: ببخشیدا اینقدر استرس داریم، یه خرده که صدا بره بالا اعصابم بهم میریزه.رانندهی تاکسی گفت: بله آقا حق داری، مشکلات زیاده.مرد مسافر گفت: نمیدونم اینا چرا نمیرن با بیحجابی مبارزه کنن!رانندهی تاکسی گفت: چه ربطی به اینا داره!مرد مسافر گفت: مملکت همه شدن بیحجاب.راننده تاکسی گفت: چرا بیربط حرف میزنی! خانم مسافر گفت: الآن با حجاب و بیحجاب کنار هم وایسادن! بعدم کجا همهشون بیحجابن؟!راننده تاکسی گفت: بله! کجا همه بیحجابن؟!مرد مسافر گفت: پُِل پیچ نگهدار پیاده میشم.
رانندهی تاکسی به پُلِ پیچ که رسید زد روی ترمز و مسافر مرد پياده شد و در ماشین را کوبید به هم و رفت. راننده تاکسی گفت: دیدی؟!مسافر خانم گفت: عیب نداره! بندهی خدا حالش خوب نبود!رانندهی تاکسی گفت: گودرز رو ربط میده به شقایق آخه!گفت: قربون خدا برم با این بندههاش! یه روز یکی روزی ما میشه عوض دویست تومن پونصد تومن کرايه میده! یه روزم گیر یکی عین این آقا میافتیم.
چند دقیقهای هیچکس حرفی نمیزد. از پُلِ پیچ به بعد از بین ستونی که زن و مرد درست کرده بودند و پرچم ايران را تکان میدادند عبور میکردیم.
رانندهی تاکسی بعد از دقایقی سکوتش را شکست و شروع کرد به حرف زدن.
میگفت: یه روز همینجا یه خانم سن بالایی رو سوار کردم، گفت کرایه ندارم بدم منو ببر یه خرده بالاتر پیاده میشم. گفت: یه خرده بالاتر یه خرده بالاتر سر از سِنترِ شوش درآوردیم.مسافر خانم خندید و گفت: عجب!رانندهی تاکسی گفت: باور بفرمایید! از سَرِ نازیآباد یه خرده بالاتر یه خرده بالاتر رفتیم تا شوش.
میگفت: جلوی سِنتِر پیادهش کردمُ زدم اسنپ یه مسافر بهم داد دویست و هشتاد تومن، يه خانمی بود که از سِنتِر خرید کرده بود. خلاصه بردم رسوندمشُ عوضِ دويست و هشتاد تومن، ششصد تومن به من کرايه داد! گفتم خانم محترم کرايه من دويست و هشتاد تومن بود نه ششصد تومن! گفت که اولا من بار داشتم، دوما که قبل از شما به اون تاکسیایی که جلوی سِنتِر بودن گفتم ششصد تومن قبول نکردن!خانم مسافر دوباره خندید و گفت: عجب!رانندهی تاکسی گفت: خدا شاهده.
نرسیده به نازیآباد ترافیک بود و ماشینها دو سه متری میرفتند و توقف میکردند. یکی از بیرون فریاد زد "اِبرام چاخانُ عشقه".رانندهی تاکسی سرش را خم کرد بیرون و با تعجب عقب را نگاه کرد. نفهمیدم چه اتفاقی افتاد، همان صدا دوباره فریاد زد "اِبرام چاخان". راننده تاکسی دوباره سرش را خم کرد بیرون و گفت: بر پدرت لعنت!
یک لحظه گرهی ترافیک باز شد و ماشینها گازش را گرفتند.
راننده تاکسی گفت: حیف که در رفت! پسر رفیقم بود!
@Diallog@Diallog
۳۲۰
۱۱:۴۱
۱۴۰۵/۲/۲۸__@Diallog@Diallog
۶۵۸
۱۲:۱۲
@Diallog@Diallog
۲۳۲
۱۶:۳۴
میگفت: میای تو خیابون ؟! بیا حاجی، خدایی بیاگفتم: چه خبره تو خیابون؟!گفت: بیا ديگه، مردم میان، تو هم بیا، اینا اگه برگردن مملکت گل و بلبل میشه.
طرز حرف زدنش طوری بود که نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم. یک مرتبه حرفش را قطع کرد و شغلم را پرسيد
گفت: نظامیای؟!گفتم: نه، فيلمبردارمگفت: تو پادگان فيلمبرداری میکنی؟!گفتم: نهگفت: ولی بیا، ترامپ هم قول داده نیرو بفرسته، اونا از یه ور ما هم یه ور، میای امشب؟!گفتم: ببینم چی میشه حالا
توی مسیر مدام حرف میزد و من ساکت بودم، گوش میدادم و میخندیدم. یک جایی شک کرد و دوباره شغلم را پرسيد
گفت: خدایی نظامی نیستی؟!گفتم: چرا نظامیام گفت: خدایی راست میگی؟! کجای نظامی؟!گفتم: پاسدارم
چند دقیقهای ساکت شد و مرتب از توی آیینه عقب ماشين را نگاه میکرد. بعد از چند دقیقه سکوتش را شکست
گفت: داشتم شوخی میکردما گفتم: میدونم گفت: باور کن داشتم شوخی میکردم
جوابش را ندادم. خندیدم. او هم با خندهی من خندهاش گرفت. به مقصد که رسيديم دوباره حرفش را تکرار کرد
گفت: حاجی دمت گرم، شوخی کردما
دیگر ندیدیمش تا دو، سه روز پیش که کنار خيابان جلوی پایم ترمز زد و سوارم کرد. همان نگاه اول شناختمش ولی او حواسش نبود و نشناخت. داشت با تلفن صحبت میکرد. به من اشاره کرد که ساکت باشم و حرفی نزنم
میگفت: داداش، مامان و بابام گیر دادن به زور میخوان برام زن بگیرن، میخوان خواهر تو رو برام بگیرن، گوش میکنی؟! میخوان سولماز رو برام بگیرن، خواهرت! یه وقت مامانت نفهمه من زنگ زدما، اگه بفهمن دعوا راه ميفته تو خونهمون!
دوباره از طرز حرف زدنش خندهام گرفت! رو به من اشاره کرد "هیس". خودم را کنترل کردم که بلند بلند نخندم
میگفت: داداش الان بازار خیلی خرابه خب؟! چند ماهِ درآمد ندارم خب؟! امشب که مامانم زنگ زد به عمه، حواست باشه یه بهونهای بیار بگو باشه واسه بعد از جنگ خب؟!
تلفنش که تمام شد با خودش حرف میزد.
میگفت: بابا از من بکشید بیرون ديگه! گفتم: خوبه که پدر و مادرت به فکرت هستن، برو بگیر ديگه گفت: از کجا بیارم باباگفتم: حالا تو برو جلو، عروس کیه؟! فامیله؟!گفت: آره بابا دختر عمهامگفتم: خوبه ديگه برو بگیرشگفت: تو مگه دختر عمه منو میشناسی؟!گفتم: نه، لابد خوبه که پدر و مادرت میخوان برن خواستگاریگفت: نه بابا پرروئه! البته من که نمیشناسمش ولی دخترا پررو هستنگفت: زن داداشم میگه دخترا پرروئن!گفتم: شاید زن داداشت حسادت میکنه گفت: نه بابا زن داداشم دختر عمومه یه دونه باشهگفتم: چطور دختر عموت میتونه خوب باشه، ولی دختر عمهت نمیتونه؟!گفت: البته زن داداشم میگه به من رو بدن منم پررو میشم، دخترا همه پرروئن گفتم: حالا تو برو شاید پررو نشدگفت: باشه حالا سال بعد
دوباره شغلم را پرسيد
گفت: کارت چیه شما؟!گفتم: فيلمبردارم.
@Diallog @Diallog
۱۷۶
۱۹:۱۲
چند لحظهای سکوت کرد. بعد یک نخ سیگار روشن کرد؛ سیگار کِنت میکشید.
گفت: ببخشید اجازه نگرفتم، نباید روشن میکردم!گفت: اذیت میشی؟!گفتم: نه، راحت باشگفت: سیگار میکشی؟! کِنت میکشم من!گفتم: نه!گفت: خیلی سال بود که دنبالش بودم، يه دختر خوشگل، خوشتيپ، مهربون، با فهم و شعورگفت: تو جنگ پیداش کردم، مسافرم بود، الانم میرم دنباش بریم دور دور
رانندهی اسنپ زد روی ترمز و به طرف صندلی شاگرد چرخيد و زل زد به من
گفتم: مبارکه، ایشالا که خوشبخت شیگفت: نوکرتم حاجی ایشالا قسمت خودت گفت: خدا خيلی بهم حال داد، من بچهی ورامینم اون بچه کشاورز؛ خانواده خيلی خوبی هم دارهگفتم: خدا رو شکر که به آرزوت رسیدیگفت: نوکرتم حاجی الآن زنگ میزنه، ایشالا قسمت خودت!
@Diallog @Diallog
۱۷۰
۱۱:۴۶
از رانندهی اسنپ، از طرز حرف زدنش و دایرهی کلماتش خوشم آمده بود. انگار نه انگار که چند دقيقهی قبل دلم میخواست سر به تنش نماند. وسط حرف زدن تلفن همراهش زنگ خورد. جواب داد. به نظرم زنش بود یا بچهاش، گفت "شما ناهارتون رو بخورید، من بیرون یه چیزی میخورم".
بعد از اینکه تماس را قطع کرد، دو سه شماره صدای ترانهای که از بلندگوی ماشین پخش میشد را بیشتر کرد؛ ترانهی معین بود "سفر کردم که از عشقت جدا شم". بعد دوباره حرفش را ادامه داد.
گفت که خلاصه بعد ناهار از قهوهخانه زدم بيرون و راه افتادم رفتم طرف مکانیکی، ماشین آماده نبود. نگاه کردم دیدم روبروی مکانیکی زیر سایه درخت یک تخت هست که میتوان روی آن دراز شد و خوابید. به مکانیکی که رسیدیم ترافیک شد. مکانیکی را نشانم داد و درختی که زیر سایهی آن استراحت کرده بود. گفت "به قول شما امروزیا رفتم رو تخت لش کردم تا ماشین حاضر شه"، بعد خندید و راه باز شد و حرکت کردیم.
گفت منظور اینکه در لحظه باید بر اساس چیزی که هست زندگی کرد. روزی که ماشین تسمه تایم پاره کرد چیزی که وجود داشت همین بود. اگر میخواستم به چیز دیگری فکر کنم زندگی سخت میشد. همانجا ناهار خوردم. همانجا استراحت کردم. و کارم تمام شد و رفتم. حالا هم همینطور وسط جنگ و نگرانی هم زندگی هست، هشت سال جنگ بود زندگی کردیم، بعد سکوت کرد. انگار یاد کسی افتاد. دستمال یزدیای که پشت گردنش مچاله کرده بود را برداشت و صورتش را خشک کرد.
@Diallog@Diallog
۱۶۲
۱۴:۰۰
کلماتی که داخل "word" کنار هم قرار گرفتهاند معطل ماندهاند. از بیخوابی انگار سوزن داخل چشمانم فرو میکنند. گاهی پلکهام روی هم میافتند و نشسته و کج خوابم میبرد. و بعد از چنددقیقه دوباره بیدار میشوم و با زحمت گردنم را راست میکنم و به کار ادامه میدهم. باید بیدار بمانم و کار کنم. گاهی همه چيز ساده و روان پيش میرود، گاهی اندازهی یک زن زائو باید درد بکشم تا کلمات کنار هم قرار بگیرند؛ فعلاً همه چيز روی هواست.
مدتهاست تمام راههای ورود نور به داخل اتاق را بستهام. از خوابیدن در روشنایی روز بیزارم، رو همين حساب تمام منافذ نور را بستهام. شبهایی که بیدار میمانم، با صدای آواز مرغ سحر خبردار میشوم که صبح شده است. از روی صندلی بلند میشوم و پنجره را باز میکنم. پرندهی عجیبی ست، پرده نشین است. در سياهی میخواند تا دیده نشود. بعد از آن گنجشکها بیدار میشوند، وقتی که روشنایی روز پهن میشود داخل کوچه، بلوا درست میکنند. هرروز صبح وسط هیاهوی گنجشکها، ابراهیم، پسر همسايهی روبروییِ ما از خانه بيرون میآید و به زور خودش را میکشاند تا ته کوچه تا جایی که دیگر او را نمیبینم تا آخر شب که پاهایش را از روی زمین بلند نمیکند، خسته و زوال دررفته خودش را میکشاند تا جلوی در خانه.
مادرم هربار که در خواب از این دنده به آن دنده میشود از درد ناله میکند و مادرش را صدا میزند. قبلا تنهایی یک خانواده را اداره میکرد. سالهای زیادی از پدرم پرستاری میکرد. از وقتی که مادرش رماتیسم گرفت عهدهدارِ مادربزرگم بود تا اینکه از دنیا رفت. حالا خودِ مادرم به زور قرص و دوا سرش را روی بالشت میگذارد و میخوابد. چه خوابی؟! تا خودِ صبح بریده بریده و کوتاه خوابیدن که خواب نیست؛ تا صبح ده بار از خواب بیدار میشود و دوباره میخوابد. گاهی به قدری در خواب ناله میکند که طاقت نمیآورم، از خواب بیدارش میکنم، یک قلپ آب میخورد و امام حسین را سلام میدهد. و از وقتی که جنگ شروع شده است، ترامپ را هم کنار شمر و یزید و عمر سعد لعن میکند.
مادرم میگوید این سگپدر وقت تلف میکند. دوباره حمله میکند. غیر از صدا و سیما و تیم مذاکره کننده تمام محلهی ما میدانند که جنگ ادامه دارد.شبها که از تجمع و پرچمگردانی به خانه برمیگردد، تلویزیون را روشن میکند و شبکه خبر را نگاه میکند. چشمانش خوب نمیبینند. بعضی از کلمات را هم نمیتواند بخواند. اگر زیرنویس شبکه خبر درشت و قرمز باشد از خواهرزادهام میخواهد زیرنویس تلویزیون را برایش بخواند. خواهرزادهام یکی یکی و بریده بریده برایش میخواند. وسط امضای تفاهمنامه که آمریکاییها به جنوب ایران حمله کردند، از پشت تلویزیون به رئیس جمهور میگفت برو و دوباره کاسهی گداییات را دست بگیر و التماسشان کن.
از مادرم میپرسم چند روز بعد که تجمعات را تعطیل کردند چه کار میکنيد؟! گفت: گه خوردن که تعطیل کنن، مگه جنگ تموم شده؟!
با صدای استارت ماشین آقا اسماعیل میفهمم که ساعت هفت صبح است. آقا اسماعیل هرروز همین ساعت نِیسان آبیِ سالخوردهاش را روشن میکند. با صدای ماشین آقا اسماعیل تمام محله از خواب بیدار میشوند. صدای اعصاب خُرد کُنِ ماشین آقا اسماعیل که دور میشود، برمیگردم روی صندلی مینشینم و زل میزنم به آخرین کلمهای که تایپ کردهام، جنگ ادامه دارد...
۱۴۰۵/۴/۱۰_@Diallog@Diallog
۱۰۱
۱۲:۳۶