عکس پروفایل دی یا لوگ 🇮🇷د

دی یا لوگ 🇮🇷

۴۷۲ عضو
آرام آرام در اسرائیلباید به فکر درست کردن قبرستانی باشندبه نام:قبرستان مجروحین
@diialog
undefined۵۱

۲.۶K

۲۰:۱۸

thumbnail
روزی چند باراز بالا تا پایین این عکس را نگاه کنو خدا را بابت حضور در جبهه حق شکر کن
خدا را بابت نان حلالو نطفه پاکشکر کنخدا را بابت تربیت پدر و مادرشکر کن
تو هم می‌توانستی شبیه زامبی ها باشیولی نعمت های خطوط بالا نگذاشت...
@diialog
undefined۴۴
undefined۱۱
undefined۴

۱.۳K

۲۱:۵۶

undefined روند را ببین نه روز را!

undefinedنکته مهمی که ذهن در جنگ باید بداند و خوب به آن عمل کندداشتن ذهنیست که بتواند روند ها را دنبال کند نه روزها را،این توصیه فارغ از مقام و موقعیت هرکسی در جنگ مهم است.چه جنگجوی در میدان باشی چه مردم پشتیبان جبهه باید این دستور العمل را دنبال کند.یک روزی بعد از جنگ دوازده روزه فهمیدیم که در مقابله با پرنده های دشمن آسمان بی دفاعی داریمآن روزها تمام مردم آرزو می‌کردند حداقل برای لحظاتی در قبال پرنده متخاصم مزاحمتی ایجاد شود.امروز و در بررسی روند جنگ دوازده روزه و جنگ فعلی تا این لحظه چندین پرنده متخاصم در مدل های مختلف رهگیری، هدف گیری و مورد اصابت قرار گرفته شده.در یک مورد پرنده ای در آسمان ایران رهگیری شد و مورد اصابت قرار گرفت که دنیا تا به خیال آن را به خواب هم نمی‌دید.امروز مردم نگرانند که نکند خلبان پرنده دشمن از چنگ نیروهای نظامی فرار کند.خلبان کدام ارتش؟ ارتشی که در تمام دنیا از حیث قدرت و وسعت و امکانات نظیر ندارد.در کدام آسمان؟ در آسمان کشوری که هم خودی و هم دشمن به این نتیجه رسیده بودند که بی دفاع و خنثی است.این شیر بچه ها در نگاه روند محور نسبت به میدان جنگ، تا امروز شاهکار کرده اند.زمینی که در طول جنگ پیشین و جنگ فعلی ، عمده سیستم های پدافندی و راداری خود را از دست داده بود، حالا کاملا برای پرنده های دشمن ناامن و مرگ آور شده.تا این لحظه که من برای شما می‌نویسم، دشمن در حال تلاش برای نجات خلبان های خود از خاک ایران و ساخت یک پیروزی بزرگ است.دقت کنیدفارغ از اسیر شدن خلبانان مذکور یا نجات یافتنشان ارتش ایالات متحده آمریکا سعی دارد مانور پیروزی را پیرامون نجات خلبان اش از زمین ایران تصویر کند.کدام خلبان یا خلبانان؟همان هایی که در آسمان ایران به دست سربازانی که جز خدا هیچ‌کس را ندارندمنهدم شدند.ذهن روند محور اینجا به کار جبهه ما می آیدکه بدانیم فارغ از اسارت یا عدم اسارتفارغ از سقوط جنگنده یا عدم سقوطش در خاک ایراناین نیروی‌های نظامی جمهوری اسلامی ایران هستند که پیروز میدان نبرد خواهند بودنه آنهایی که تلاش می‌کنند با نجات خلبان بخت برگشته شان از زمین ایران برای خود پیروزی بسازند.فراموش نکنیدکه در این جنگ همچنان باید عقلی سردو قلبی گرم داشته باشیم.باز به ابتدای متن برمی‌گردمدر جنگ روند را ببینیدنه روزها را

@diialog
undefined۳۸
undefined۱۵

۳.۱K

۲۰:۲۸

thumbnail
[گاهی دوست دارم یک صبح که بلند میشوم، گروهک جدایی طلب انکار، کودتای ذهنی را با موفقیت تمام کرده باشد]
@diialog | دیالوگ
undefined۳۰
undefined۴

۱.۶K

۱۹:۳۹

پشت فرمان بودم، در مسیر بازگشت به خانه، خیابان ها را بالا و پایین میکردم.بی هوا دستم از روی فرمان سر خورد به سمت موبایل، دفترچه تلفن را باز کردم. یک چشم به جلو و یک چشم به اسم هابه اسمش رسیدمگفتم ببینم کجاست؟ چه میکند؟ حالش بهتر است یا نهشماره اش را پیدا کردم، انگشتم تنها به اندازه یک تار مو با آیکون سبز رنگ تماس فاصله داشت. یک دفعه همه چیز تار شد، عرق سردی روی پیشانیم نشست، پشتم تیر کشیدماشین را کشیدم کنار خیاباناشکم درآمد، فهیمه (خواهرم) یک ماه پیش ما را ترک کرده بود و رفته بود پیش بابایک مین خاطره زیر پایم منفجر شده بودترکش خورده و تکه پاره روی زمین واقعیت افتاده بودمبا خودم گفتم: آدم ناحسابی، مریضی؟ مگه با دست خودت تو قبر نذاشتیش؟گاهی وقتها داخل حکومت ذهن، کودتاهایی شکل می‌گیرد.گروه جدایی طلب انکار، یک دفعه، وقت و بی وقت حمله می‌کند به بخش خاطراتیک خاطره را پاک میکندیک خاطره را تغییر می‌دهدجای یک خاطره را عوض میکندو تا نیروهای ذهن برسند، تو یک دفعه تا لب تیغه مرگ میروی و بازمیگردیآن روز از جلوی خیابان کشور دوست رد میشدمیک لحظه ای با خودم گفتم: بلاخره یه روز هم نوبت من میشه برم تو حسینیهبه خودم آمدم دیدم اسیر کمین کودتاچیان انکار شدمبرای لحظاتی، کودتاچی ها خاطره آن صبح، ساعت ۲:۳۰ که بعد از تماس تلفنی، افتادم روی زمین و تا نیم ساعت زانوهایم رمق بلند شدن نداشت را حذف کرده بودند.گاهی دوست دارم یک صبح که بلند میشوم، گروهک جدایی طلب انکار، کودتای ذهنی را با موفقیت تمام کرده باشدو حکومت خاطرات واقعی فرو بپاشدیادم برود در این سال‌ها چه بر سرم گذشتکه یادم برود صبح ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۲:۳۰ صبح چه خبری را پشت تلفن شنیدم.
@diialog | دیالوگ
undefined۳۷
undefined۱

۱.۶K

۸:۰۸

thumbnail
ما سید علی را نشناختیمخیال میکردیم تمام او برای ماستو جز ما ریش دارانو چادر به سر هاکسی مهر او بر دل ندارد
مثل تمام پیش فرض های دیگرمانغلط میکردیم

پ ن:فیلم از من نیست
undefined۳۴
undefined۱۰

۱.۷K

۱۱:۱۰

thumbnail
یک کاغذ قلم برداریدحساب کنید تا امروز که زنده ایدچند بار باید می‌مردید؟
@diialog| دیالوگ
undefined۱۰

۴۰۷

۲۱:۵۲

دی یا لوگ 🇮🇷
undefined یک کاغذ قلم بردارید حساب کنید تا امروز که زنده اید چند بار باید می‌مردید؟ @diialog| دیالوگ
یک کاغذ قلم برداریدحساب کنید تا امروز که زنده ایدچند بار باید می‌مردید؟آدم ها در بعضی موقعیت های نفس گیر زندگیفکر میکنند الان است که بمیرندفشار عصبی زیادتپش شدید قلبعرق سرد روی پیشانیحس کردن نبض روی شقیقهسوزن سوزن شدن مغز سرتلخی ته کامو بعد انتظار در آغوش گرفتن مرگمن اخیرا روی کاغذ فهمیدم تا الانحداقل هفت بار باید میمردمولی هربار روزگار نشان داد که آدمیزاد میتواند از آن چیزی که فکر میکند پوست کلفت تر باشدمن قرار بود بعد از یقین پیدا کردن به داشتن هشت تجدید در کارنامه اول دبیرستان بمیرمیا بعدتر وقتی رتبه کنکورم را فهمیدمیا آن شب کذایی ساعت یک و بیست دقیقه وقتی حاجی را زدنآن بعد از ظهر سگی وقتی در شیراز خبر فوت پدرم را دادنآن شب لعنتی وقتی خبر فوت خواهرم را دادنیا روبروی هتل در ضاحیه وقتی خبر شهادت سید را تأیید کردندآخرین موعد مرگم همین چند ده روز پیش بودوقتی آخرین قاشق سحری روی هوا معلق ماند و روح الله پشت تلفن آرام خبر پرواز سید علی را داد.برای این آخری خیلی آماده بودمبا ذهنی بیمار، تعداد دفعات زیادی سناریو ذهنی ریخته بودم که چگونه بعد از شنیدن این خبر خواهم مرداول کل گوشم را صدای سوت پر کندتنم گر بگیردعرق سرد بیاید روی پیشانیمپشتم تیر بکشدنفس آخر را عمیق بکشم و بمیرمهمه مراحل را مو به مو رفتمروی زمین آشپزخانه افتاده بودمنفس آخر را عمیق کشیدمچند لحظه هم صبر کردمولی باز نمردمروی کاغذ وقتی شرح هفت بار اقدام به مردن را مرور میکنممیفهمم، آدمیزاد مثل شخصیت یک بازی رایانه ای، هر مرحله ای را که رد میکندیک لایه پوستش کلفت تر می‌شودانگار مصیبت ها مثل واکسن وارد بدن می‌شوندیک ویروس ضعیف شده که سعی دارد گلبول‌های سفید را تقویت کند.پوست من هفت لایه کلفت تر شدهنمیدانم این پوست کلفتی لعنتی به چه دردی میخوردولی این را میدانماین مرگ آخریحقم بودو حالا که نمردمحس میکنم یک جای کار می‌لنگد...
@diialog| دیالوگ
undefined۳۳
undefined۲۳
undefined۲

۱.۱K

۲۱:۵۳

thumbnail
دوره کارشناسی بودسر کدام کلاس را یادم نمی‌آیدبحث سر معیار های توسعه بوداینکه اگر به کشوری میگوییم توسعه یافتهاین کشور باید از فیلتر معیارهای مختلفی گذر کندمثلا یک معیار توسعه میشود توسعه آموزشیاینکه سطح تحصیلات در آن کشور به چه صورت استنرخ بی سوادی روی چه عددی ایستادهتحصیلات آکادمیک چطوراستاد می‌گفت مثلا سوییس کشور توسعه یافته ایستسطح بیسوادی پایین استمردم سرانه کتاب خوانی بالایی دارنددستم را بالا گرفتم به استاد گفتم:استاد مثلا مردم سوییس خبر دارند در فلسطین چه میگذرد؟میدانند غزه در چه حالی است؟مثلا اطلاع دارند که امپریالیسم آمریکایی چه بلایی سر کشورهای خاورمیانه آورده؟آیا آنها میدانند در حالی که در بهشت دنیوی سوییس زندگی می‌کنندبانک‌های معروفشان میزبان چه پول های کثیفی است؟مثلا دفتر سازمان ملل در ژنو تا به حال نسبت به کدام فجایع و نسل کشی ها سکوت کرده؟آیا مردم سویس با نرخ پایین بی سوادی، از خارج مرزهای کشورش سبز و امنشان خبر دارند؟استاد می‌گفت خب اینها چه ربطی دارد؟گفتم:در دنیا یک مفهوم داریم به نام سوادکه مهم استحتی تعیین کنندهاما مفهوم دیگری هم هست که هر کشوری ندارددر معیار های توسعه هم اثری از آن نیستبرای خیلی دولت های دنیا، مفهوم خطرناکی استمعرفت، شاخصی است که در هیچ سنجش توسعه ای نمی‌آیدروایت فتح قسمتی دارد که سراغ پشت جبهه می‌رودروستاهای مختلفدر همان دهه شصتزمانی که نهضت سواد آموزی کوه به کوه و دشت به دشت سراغ آدمها می‌رود تا کمبود دوره پهلوی در شاخص سواد را جبران کنددوربین سید مرتضی روایت گر مردمی است که هرچه دارند را با جبهه نصف میکنندماشین حمل شیر می‌آید، زنان و مردان روستایی هر کدام سطلی شیر دوشیده اندخودشان را به ماشین می‌رسانند و آن را داخل تانکر می‌ریزندنان خشک می‌دهندقسمتی از بار میوه باغشان را می‌دهندبخشی از تولید گندمشان رادر دهه شصت چند درصد آنها دارای سواد هستند؟آیا میتوانند اسمشان را روی کاغذ بنویسند؟آیا مجموع زوایای داخلی مثلث را می‌دانند؟ایا در طول زندگیشان از کنار یک واحد دانشگاه رد شده اند؟بدون شک درصد بالایی از آنها سواد ندارنداما معرفت، حتما دارندمعرفت به معنای مرام نه، معرفت به معنای شناختامری که بالا دست سواد می ایستدامری که معنوی استگاهی از دنیا دیده‌گی می آیدگاهی از دین داریآن جوان شهید مفقود الاثری که بالای کوه‌های طالش دیدیمکه مادری چشم انتظار داشتسواد نداشت، مدرک نیزاما معرفت داشتآن زن روستایی که طلاهایش را برای لبنان و غزه داد نیز همینطوراین شیر زن زابلی را ببینیدکه چگونه در چند جمله یک مانیفست را به مثابه یک پایان نامه دکتری علوم اجتماعی ارائه می‌دهدخیال نمیکنم که سواد داشته باشدیا بداند سرانه مطالعه‌ چیستاو معرفت داردبه شناخت رسیدهو همه این مراتب را گوشه خانه ساده اش در زابل با چهار فرزند فلج به دست آوردهخدا این معارف را به قلب او نازل کردهاو در حالی روبروی دوربین، پشت ویلچر دختر فلجش یک مانیفست اجتماعی‌ صادر میکندکه بعضی تحصیل کرده های خارج رفته مادشمن را به حمله دعوت می‌کردندو بعضی تحصیل کرده های دانشگاه های درجه یک مابعد از اصابت بمب ها کف می‌زدندشاید روزی که دنیا به روال حقیقی خود برگرددشاخص معرفت از شاخص سواد مهم تر شودو سازمان های بین المللی این شاخص را وارد سنجش ملت ها کنند.تا آن روز موعودمن تحصیل کرده علوم ارتباطات شاگرد این زن زابلی خواهم بود.
@diialog |دیالوگ
undefined۱۷۴
undefined۱۴
undefined۱۱
undefined۱۰

۱۰K

۱۴:۱۴

خدابا جهاد کنندگان استآنهایی که به وقت وجوب شلیکبه خشاب خود نگاه نمی‌کنندزیرا که خدا گلوله آنهاست...
دیالوگ| @diialog
undefined۲۶
undefined۲
undefined۱

۶۵۵

۱۸:۴۳