لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل دی یا لوگ 🇮🇷د
۴۴۰ عضو

دی یا لوگ 🇮🇷

جایی برای زیاد حرف زدن
م.ط.امیری@ma_sih
مشاهده در وب بله
۱۸ فروردین
پشت فرمان بودم، در مسیر بازگشت به خانه، خیابان ها را بالا و پایین میکردم.بی هوا دستم از روی فرمان سر خورد به سمت موبایل، دفترچه تلفن را باز کردم. یک چشم به جلو و یک چشم به اسم هابه اسمش رسیدمگفتم ببینم کجاست؟ چه میکند؟ حالش بهتر است یا نهشماره اش را پیدا کردم، انگشتم تنها به اندازه یک تار مو با آیکون سبز رنگ تماس فاصله داشت. یک دفعه همه چیز تار شد، عرق سردی روی پیشانیم نشست، پشتم تیر کشیدماشین را کشیدم کنار خیاباناشکم درآمد، فهیمه (خواهرم) یک ماه پیش ما را ترک کرده بود و رفته بود پیش بابایک مین خاطره زیر پایم منفجر شده بودترکش خورده و تکه پاره روی زمین واقعیت افتاده بودمبا خودم گفتم: آدم ناحسابی، مریضی؟ مگه با دست خودت تو قبر نذاشتیش؟گاهی وقتها داخل حکومت ذهن، کودتاهایی شکل می‌گیرد.گروه جدایی طلب انکار، یک دفعه، وقت و بی وقت حمله می‌کند به بخش خاطراتیک خاطره را پاک میکندیک خاطره را تغییر می‌دهدجای یک خاطره را عوض میکندو تا نیروهای ذهن برسند، تو یک دفعه تا لب تیغه مرگ میروی و بازمیگردیآن روز از جلوی خیابان کشور دوست رد میشدمیک لحظه ای با خودم گفتم: بلاخره یه روز هم نوبت من میشه برم تو حسینیهبه خودم آمدم دیدم اسیر کمین کودتاچیان انکار شدمبرای لحظاتی، کودتاچی ها خاطره آن صبح، ساعت ۲:۳۰ که بعد از تماس تلفنی، افتادم روی زمین و تا نیم ساعت زانوهایم رمق بلند شدن نداشت را حذف کرده بودند.گاهی دوست دارم یک صبح که بلند میشوم، گروهک جدایی طلب انکار، کودتای ذهنی را با موفقیت تمام کرده باشدو حکومت خاطرات واقعی فرو بپاشدیادم برود در این سال‌ها چه بر سرم گذشتکه یادم برود صبح ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۲:۳۰ صبح چه خبری را پشت تلفن شنیدم.
@diialog | دیالوگ
undefined۳۷
undefined۱

۱.۸K

۸:۰۸

۲۵ فروردین
thumbnail
ما سید علی را نشناختیمخیال میکردیم تمام او برای ماستو جز ما ریش دارانو چادر به سر هاکسی مهر او بر دل ندارد
مثل تمام پیش فرض های دیگرمانغلط میکردیم

پ ن:فیلم از من نیست
undefined۳۴
undefined۱۰

۱.۹K

۱۱:۱۰

۳۱ فروردین
thumbnail
یک کاغذ قلم برداریدحساب کنید تا امروز که زنده ایدچند بار باید می‌مردید؟
@diialog| دیالوگ
undefined۱۰
undefined۳

۵۲۴

۲۱:۵۲

دی یا لوگ 🇮🇷
undefined یک کاغذ قلم بردارید حساب کنید تا امروز که زنده اید چند بار باید می‌مردید؟ @diialog| دیالوگ
یک کاغذ قلم برداریدحساب کنید تا امروز که زنده ایدچند بار باید می‌مردید؟آدم ها در بعضی موقعیت های نفس گیر زندگیفکر میکنند الان است که بمیرندفشار عصبی زیادتپش شدید قلبعرق سرد روی پیشانیحس کردن نبض روی شقیقهسوزن سوزن شدن مغز سرتلخی ته کامو بعد انتظار در آغوش گرفتن مرگمن اخیرا روی کاغذ فهمیدم تا الانحداقل هفت بار باید میمردمولی هربار روزگار نشان داد که آدمیزاد میتواند از آن چیزی که فکر میکند پوست کلفت تر باشدمن قرار بود بعد از یقین پیدا کردن به داشتن هشت تجدید در کارنامه اول دبیرستان بمیرمیا بعدتر وقتی رتبه کنکورم را فهمیدمیا آن شب کذایی ساعت یک و بیست دقیقه وقتی حاجی را زدنآن بعد از ظهر سگی وقتی در شیراز خبر فوت پدرم را دادنآن شب لعنتی وقتی خبر فوت خواهرم را دادنیا روبروی هتل در ضاحیه وقتی خبر شهادت سید را تأیید کردندآخرین موعد مرگم همین چند ده روز پیش بودوقتی آخرین قاشق سحری روی هوا معلق ماند و روح الله پشت تلفن آرام خبر پرواز سید علی را داد.برای این آخری خیلی آماده بودمبا ذهنی بیمار، تعداد دفعات زیادی سناریو ذهنی ریخته بودم که چگونه بعد از شنیدن این خبر خواهم مرداول کل گوشم را صدای سوت پر کندتنم گر بگیردعرق سرد بیاید روی پیشانیمپشتم تیر بکشدنفس آخر را عمیق بکشم و بمیرمهمه مراحل را مو به مو رفتمروی زمین آشپزخانه افتاده بودمنفس آخر را عمیق کشیدمچند لحظه هم صبر کردمولی باز نمردمروی کاغذ وقتی شرح هفت بار اقدام به مردن را مرور میکنممیفهمم، آدمیزاد مثل شخصیت یک بازی رایانه ای، هر مرحله ای را که رد میکندیک لایه پوستش کلفت تر می‌شودانگار مصیبت ها مثل واکسن وارد بدن می‌شوندیک ویروس ضعیف شده که سعی دارد گلبول‌های سفید را تقویت کند.پوست من هفت لایه کلفت تر شدهنمیدانم این پوست کلفتی لعنتی به چه دردی میخوردولی این را میدانماین مرگ آخریحقم بودو حالا که نمردمحس میکنم یک جای کار می‌لنگد...
@diialog| دیالوگ
undefined۳۳
undefined۲۴
undefined۲

۱.۲K

۲۱:۵۳

۴ اردیبهشت
thumbnail
دوره کارشناسی بودسر کدام کلاس را یادم نمی‌آیدبحث سر معیار های توسعه بوداینکه اگر به کشوری میگوییم توسعه یافتهاین کشور باید از فیلتر معیارهای مختلفی گذر کندمثلا یک معیار توسعه میشود توسعه آموزشیاینکه سطح تحصیلات در آن کشور به چه صورت استنرخ بی سوادی روی چه عددی ایستادهتحصیلات آکادمیک چطوراستاد می‌گفت مثلا سوییس کشور توسعه یافته ایستسطح بیسوادی پایین استمردم سرانه کتاب خوانی بالایی دارنددستم را بالا گرفتم به استاد گفتم:استاد مثلا مردم سوییس خبر دارند در فلسطین چه میگذرد؟میدانند غزه در چه حالی است؟مثلا اطلاع دارند که امپریالیسم آمریکایی چه بلایی سر کشورهای خاورمیانه آورده؟آیا آنها میدانند در حالی که در بهشت دنیوی سوییس زندگی می‌کنندبانک‌های معروفشان میزبان چه پول های کثیفی است؟مثلا دفتر سازمان ملل در ژنو تا به حال نسبت به کدام فجایع و نسل کشی ها سکوت کرده؟آیا مردم سویس با نرخ پایین بی سوادی، از خارج مرزهای کشورش سبز و امنشان خبر دارند؟استاد می‌گفت خب اینها چه ربطی دارد؟گفتم:در دنیا یک مفهوم داریم به نام سوادکه مهم استحتی تعیین کنندهاما مفهوم دیگری هم هست که هر کشوری ندارددر معیار های توسعه هم اثری از آن نیستبرای خیلی دولت های دنیا، مفهوم خطرناکی استمعرفت، شاخصی است که در هیچ سنجش توسعه ای نمی‌آیدروایت فتح قسمتی دارد که سراغ پشت جبهه می‌رودروستاهای مختلفدر همان دهه شصتزمانی که نهضت سواد آموزی کوه به کوه و دشت به دشت سراغ آدمها می‌رود تا کمبود دوره پهلوی در شاخص سواد را جبران کنددوربین سید مرتضی روایت گر مردمی است که هرچه دارند را با جبهه نصف میکنندماشین حمل شیر می‌آید، زنان و مردان روستایی هر کدام سطلی شیر دوشیده اندخودشان را به ماشین می‌رسانند و آن را داخل تانکر می‌ریزندنان خشک می‌دهندقسمتی از بار میوه باغشان را می‌دهندبخشی از تولید گندمشان رادر دهه شصت چند درصد آنها دارای سواد هستند؟آیا میتوانند اسمشان را روی کاغذ بنویسند؟آیا مجموع زوایای داخلی مثلث را می‌دانند؟ایا در طول زندگیشان از کنار یک واحد دانشگاه رد شده اند؟بدون شک درصد بالایی از آنها سواد ندارنداما معرفت، حتما دارندمعرفت به معنای مرام نه، معرفت به معنای شناختامری که بالا دست سواد می ایستدامری که معنوی استگاهی از دنیا دیده‌گی می آیدگاهی از دین داریآن جوان شهید مفقود الاثری که بالای کوه‌های طالش دیدیمکه مادری چشم انتظار داشتسواد نداشت، مدرک نیزاما معرفت داشتآن زن روستایی که طلاهایش را برای لبنان و غزه داد نیز همینطوراین شیر زن زابلی را ببینیدکه چگونه در چند جمله یک مانیفست را به مثابه یک پایان نامه دکتری علوم اجتماعی ارائه می‌دهدخیال نمیکنم که سواد داشته باشدیا بداند سرانه مطالعه‌ چیستاو معرفت داردبه شناخت رسیدهو همه این مراتب را گوشه خانه ساده اش در زابل با چهار فرزند فلج به دست آوردهخدا این معارف را به قلب او نازل کردهاو در حالی روبروی دوربین، پشت ویلچر دختر فلجش یک مانیفست اجتماعی‌ صادر میکندکه بعضی تحصیل کرده های خارج رفته مادشمن را به حمله دعوت می‌کردندو بعضی تحصیل کرده های دانشگاه های درجه یک مابعد از اصابت بمب ها کف می‌زدندشاید روزی که دنیا به روال حقیقی خود برگرددشاخص معرفت از شاخص سواد مهم تر شودو سازمان های بین المللی این شاخص را وارد سنجش ملت ها کنند.تا آن روز موعودمن تحصیل کرده علوم ارتباطات شاگرد این زن زابلی خواهم بود.
@diialog |دیالوگ
undefined۱۷۷
undefined۱۵
undefined۱۱
undefined۱۰

۱۰.۹K

۱۴:۱۴

۱۷ خرداد
خدابا جهاد کنندگان استآنهایی که به وقت وجوب شلیکبه خشاب خود نگاه نمی‌کنندزیرا که خدا گلوله آنهاست...
دیالوگ| @diialog
undefined۳۵
undefined۲
undefined۱

۱K

۱۸:۴۳

۱۲ تیر
thumbnail
نوازنده کمانچهاز سر صبح آمدهروی بند دلم، یک ریز و مداومساز میزندتمام گوشه‌های غم انگیز راشوریده سر و بی پروا میزندکمانه را محکم و ممتد میکشدهربار که دست نوازنده می‌رود و می آید دلم فرو میریزدحس میکنم الان است که بند دلم که تار ساز اوست پاره شودصدایش میکنممحلی نمی‌دهدتصورکن که کیهان کلهر با همان شمایل مثل کشتی گرفتار طوفان، ساز در دست، چپ و راست برودهرگاه که اوج می‌گیردشاگردش پیکی به غدد اشکی میفرستد که حالا موقع اشک استبه شاگردش میگویم از استاد بپرس این اجرای شورانگیز کی تمام میشود؟ کی استاد کمانه را رها می‌کند و از کنار بند دل ما به نقطه دیگری سفر می‌کند.شاگرد دستی به روی لبانش به نشانه سکوت گرفته می‌گوید:تا وقتی سوگ تمام شودمیگویم:سوگ کی تمام میشود؟عصبانی دستم را میگیرد، چند قدمی از استاد و بند و دل دور می‌شویم می‌گوید:زمانی که یا بند دلت پاره شود یا استاد از حال برودنا امیدانه نگاه از شاگرد برمیدارم و به استاد خیره می‌شومانگار مشغول مناسک باشدروی موج غم چپ و راست میشودموهایش ریخته روی صورتشانگار که از بالا نوری روی او افتاده باشدصحنه را برای خودش کردهروی جایگاه تماشاچی هاقلب نشستهمغز همرشته اعصاب همچشم همهمه ماهیچه ها حضور دارندزبان همتارهای صوتی هم همینطورانگار که کل آناتومی بدن عزادار استاز خودم بیرون می آیممشغول گریه امنجوا میکنمقلبم تیر میکشددست را داخل ریشم می‌چرخانمنمیدانم بند دلم اول پاره میشودیا استاد کمانچه از حال می‌رودولی این را خوب میدانمتنها راه رهایی از سوگ مرگ است...
دیالوگ | @diialog
undefined۱۳

۳۷۴

۱۸:۲۶

۱۶ تیر
thumbnail
بچه‌ها دنیای بی ریایی دارندآمد در گوش آقا گفت: کربلا می‌خوامآقا لبخندی زد با شوق گفت: کربلا؟بعد نگاهی با مهر به اطرافیان کرد، که این بچه و خانواده را کربلا بفرستندزیارت رفتن برای آن کودک همینقدر ساده بودولی شاید هیچ وقت در خیالش نگذشت،‌کسی که با اشاره ابرو کربلا را برای او به ارمغان آوردچند سال در فراق دیدار با محبوبش‌ سوختهشاید اگر می‌دانست، هیچ وقت چنین درخواستی نمی‌کردساکن خیابان کشور دوست، سالهای زیادی به مسافران کربلا التماس دعا گفتتمام زیارتش شده بود همان سلام های بعد نماز به امام شهیدشاما حالا که بعد از سالها دوری، قرار است به همراه اهل بیتش به زیارت حسین ابن علی مشرف شودحالا نوبت ماست به او التماس دعا بگوییمآقای خامنه ایوقتی از خیابان های منتهی به حرم اربابت، گنبد طلایی را دیدیالتماس دعاوقتی سیطره را رد کردی و وارد محوطه حرم شدی و پنکه های آب پاش بین الحرمین را دیدیالتماس دعاوقتی به سنگ فرش بین الحرمین رسیدی و بین دو گنبد متحیر ماندیالتماس دعاوقتی به سرازیری باب القبله رسیدیالتماس دعاوقتی نگاهت به ضریح شش گوش افتادالتماس دعاوقتی مثل پروانه‌ دور ضریح گشتیالتماس دعامهم تر همه اینهااولین شب جمعه بعد از آرام گرفتنتولی به روضه مادرش زهرا مشرف شدیالتماس دعاآقای خامنه ایما تو را فراموش نمی‌کنیمتو هم مارا فراموش نکنمخصوصا حالاکه باب زیارت برای همیشه به رویت باز خواهد شد
دیالوگ | @diialog
undefined۱۶
undefined۵

۷۱۳

۲۲:۰۹

۱۷ تیر
فهم این نکته برای تحلیل جمعیت عظیم تشییع شهید سید علی خامنه ای و همینطور اهمیت خون ریخته شده او مهم و ضروری است:
نائب امام زمان به شهادت رسیده است.
دیالوگ | @diialog
undefined۲۱
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۳۹۵

۲۰:۳۱

۱ مرداد
thumbnail
.در سینما یک مفهومی داریم به نام «شکستن دیوار چهارم»یعنی صحنه برای بازیگر، سه وجه دارد که توسط همان لوکیشن درست شده، تنها یک جهت باقی میماند که همان زاویه دید مخاطب است.هرگاه بازیگر مستقیم به تماشاگر یا دوربین خیره شوددر اصطلاح می‌گویند: «شکستن دیوار چهارم»یعنی بازیگر از فضای حاکم بر یک اثر نمایشی خارج می‌شود و به واقعیت دست می‌دهد.آدمها در سخن ترین لحظات زندگیشان بی اختیار به آسمان نگاه می‌کنندخود من بارها اینکار را کرده امشما هم همینطوردر مقاتل هم شنیده ایمدر آن مصیبت عظما که کربلا نام داردحسین ابن علی بارها سر برآورد و به آسمان نگاه کرد و زیر لب یا آشکارا سخن ها گفتاین فیلم چند ثانیه ای را از صبح چندبار دیده امآن زن موسپید و باقی زنان اطرافشکه تکه ای از پیکر عزیزشان را در آغوش گرفته اندهمه مدام سر به آسمان بلند میکنندبه نظر من، این عمل ناخودآگاه که انسان در لحظه های سخت و جگر آور انجام میدهدهمان شکستن دیوار چهارم استگویی ما برای لحظه ای خود را در یک نمایش تمام عیار حس می‌کنیم و بعد سرمان را به آسمان بلند می‌کنیم تا ببینیم خدا هنوز ما را نگاه می‌کند یا نهاو تمام رنج ها و امتحانات ما را میبیند یا نهشاید برای همین است که بعد از نگاه کردن به آسمان و نجوا آرام می‌شویمبرای انسان بی پناه مهم است که بداندخدا او را تماشا می‌کند
دیالوگ | @diialog
undefined۲۹
undefined۱۹

۱.۲K

۱۹:۲۶