۲.۶K
۲۰:۱۸
روزی چند باراز بالا تا پایین این عکس را نگاه کنو خدا را بابت حضور در جبهه حق شکر کن
خدا را بابت نان حلالو نطفه پاکشکر کنخدا را بابت تربیت پدر و مادرشکر کن
تو هم میتوانستی شبیه زامبی ها باشیولی نعمت های خطوط بالا نگذاشت...
@diialog
خدا را بابت نان حلالو نطفه پاکشکر کنخدا را بابت تربیت پدر و مادرشکر کن
تو هم میتوانستی شبیه زامبی ها باشیولی نعمت های خطوط بالا نگذاشت...
@diialog
۱.۳K
۲۱:۵۶
@diialog
۳.۱K
۲۰:۲۸
[گاهی دوست دارم یک صبح که بلند میشوم، گروهک جدایی طلب انکار، کودتای ذهنی را با موفقیت تمام کرده باشد]
@diialog | دیالوگ
@diialog | دیالوگ
۱.۶K
۱۹:۳۹
پشت فرمان بودم، در مسیر بازگشت به خانه، خیابان ها را بالا و پایین میکردم.بی هوا دستم از روی فرمان سر خورد به سمت موبایل، دفترچه تلفن را باز کردم. یک چشم به جلو و یک چشم به اسم هابه اسمش رسیدمگفتم ببینم کجاست؟ چه میکند؟ حالش بهتر است یا نهشماره اش را پیدا کردم، انگشتم تنها به اندازه یک تار مو با آیکون سبز رنگ تماس فاصله داشت. یک دفعه همه چیز تار شد، عرق سردی روی پیشانیم نشست، پشتم تیر کشیدماشین را کشیدم کنار خیاباناشکم درآمد، فهیمه (خواهرم) یک ماه پیش ما را ترک کرده بود و رفته بود پیش بابایک مین خاطره زیر پایم منفجر شده بودترکش خورده و تکه پاره روی زمین واقعیت افتاده بودمبا خودم گفتم: آدم ناحسابی، مریضی؟ مگه با دست خودت تو قبر نذاشتیش؟گاهی وقتها داخل حکومت ذهن، کودتاهایی شکل میگیرد.گروه جدایی طلب انکار، یک دفعه، وقت و بی وقت حمله میکند به بخش خاطراتیک خاطره را پاک میکندیک خاطره را تغییر میدهدجای یک خاطره را عوض میکندو تا نیروهای ذهن برسند، تو یک دفعه تا لب تیغه مرگ میروی و بازمیگردیآن روز از جلوی خیابان کشور دوست رد میشدمیک لحظه ای با خودم گفتم: بلاخره یه روز هم نوبت من میشه برم تو حسینیهبه خودم آمدم دیدم اسیر کمین کودتاچیان انکار شدمبرای لحظاتی، کودتاچی ها خاطره آن صبح، ساعت ۲:۳۰ که بعد از تماس تلفنی، افتادم روی زمین و تا نیم ساعت زانوهایم رمق بلند شدن نداشت را حذف کرده بودند.گاهی دوست دارم یک صبح که بلند میشوم، گروهک جدایی طلب انکار، کودتای ذهنی را با موفقیت تمام کرده باشدو حکومت خاطرات واقعی فرو بپاشدیادم برود در این سالها چه بر سرم گذشتکه یادم برود صبح ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۲:۳۰ صبح چه خبری را پشت تلفن شنیدم.
@diialog | دیالوگ
@diialog | دیالوگ
۱.۶K
۸:۰۸
ما سید علی را نشناختیمخیال میکردیم تمام او برای ماستو جز ما ریش دارانو چادر به سر هاکسی مهر او بر دل ندارد
مثل تمام پیش فرض های دیگرمانغلط میکردیم
پ ن:فیلم از من نیست
مثل تمام پیش فرض های دیگرمانغلط میکردیم
پ ن:فیلم از من نیست
۱.۷K
۱۱:۱۰
دی یا لوگ 🇮🇷
یک کاغذ قلم بردارید حساب کنید تا امروز که زنده اید چند بار باید میمردید؟ @diialog| دیالوگ
یک کاغذ قلم برداریدحساب کنید تا امروز که زنده ایدچند بار باید میمردید؟آدم ها در بعضی موقعیت های نفس گیر زندگیفکر میکنند الان است که بمیرندفشار عصبی زیادتپش شدید قلبعرق سرد روی پیشانیحس کردن نبض روی شقیقهسوزن سوزن شدن مغز سرتلخی ته کامو بعد انتظار در آغوش گرفتن مرگمن اخیرا روی کاغذ فهمیدم تا الانحداقل هفت بار باید میمردمولی هربار روزگار نشان داد که آدمیزاد میتواند از آن چیزی که فکر میکند پوست کلفت تر باشدمن قرار بود بعد از یقین پیدا کردن به داشتن هشت تجدید در کارنامه اول دبیرستان بمیرمیا بعدتر وقتی رتبه کنکورم را فهمیدمیا آن شب کذایی ساعت یک و بیست دقیقه وقتی حاجی را زدنآن بعد از ظهر سگی وقتی در شیراز خبر فوت پدرم را دادنآن شب لعنتی وقتی خبر فوت خواهرم را دادنیا روبروی هتل در ضاحیه وقتی خبر شهادت سید را تأیید کردندآخرین موعد مرگم همین چند ده روز پیش بودوقتی آخرین قاشق سحری روی هوا معلق ماند و روح الله پشت تلفن آرام خبر پرواز سید علی را داد.برای این آخری خیلی آماده بودمبا ذهنی بیمار، تعداد دفعات زیادی سناریو ذهنی ریخته بودم که چگونه بعد از شنیدن این خبر خواهم مرداول کل گوشم را صدای سوت پر کندتنم گر بگیردعرق سرد بیاید روی پیشانیمپشتم تیر بکشدنفس آخر را عمیق بکشم و بمیرمهمه مراحل را مو به مو رفتمروی زمین آشپزخانه افتاده بودمنفس آخر را عمیق کشیدمچند لحظه هم صبر کردمولی باز نمردمروی کاغذ وقتی شرح هفت بار اقدام به مردن را مرور میکنممیفهمم، آدمیزاد مثل شخصیت یک بازی رایانه ای، هر مرحله ای را که رد میکندیک لایه پوستش کلفت تر میشودانگار مصیبت ها مثل واکسن وارد بدن میشوندیک ویروس ضعیف شده که سعی دارد گلبولهای سفید را تقویت کند.پوست من هفت لایه کلفت تر شدهنمیدانم این پوست کلفتی لعنتی به چه دردی میخوردولی این را میدانماین مرگ آخریحقم بودو حالا که نمردمحس میکنم یک جای کار میلنگد...
@diialog| دیالوگ
@diialog| دیالوگ
۱.۱K
۲۱:۵۳
دوره کارشناسی بودسر کدام کلاس را یادم نمیآیدبحث سر معیار های توسعه بوداینکه اگر به کشوری میگوییم توسعه یافتهاین کشور باید از فیلتر معیارهای مختلفی گذر کندمثلا یک معیار توسعه میشود توسعه آموزشیاینکه سطح تحصیلات در آن کشور به چه صورت استنرخ بی سوادی روی چه عددی ایستادهتحصیلات آکادمیک چطوراستاد میگفت مثلا سوییس کشور توسعه یافته ایستسطح بیسوادی پایین استمردم سرانه کتاب خوانی بالایی دارنددستم را بالا گرفتم به استاد گفتم:استاد مثلا مردم سوییس خبر دارند در فلسطین چه میگذرد؟میدانند غزه در چه حالی است؟مثلا اطلاع دارند که امپریالیسم آمریکایی چه بلایی سر کشورهای خاورمیانه آورده؟آیا آنها میدانند در حالی که در بهشت دنیوی سوییس زندگی میکنندبانکهای معروفشان میزبان چه پول های کثیفی است؟مثلا دفتر سازمان ملل در ژنو تا به حال نسبت به کدام فجایع و نسل کشی ها سکوت کرده؟آیا مردم سویس با نرخ پایین بی سوادی، از خارج مرزهای کشورش سبز و امنشان خبر دارند؟استاد میگفت خب اینها چه ربطی دارد؟گفتم:در دنیا یک مفهوم داریم به نام سوادکه مهم استحتی تعیین کنندهاما مفهوم دیگری هم هست که هر کشوری ندارددر معیار های توسعه هم اثری از آن نیستبرای خیلی دولت های دنیا، مفهوم خطرناکی استمعرفت، شاخصی است که در هیچ سنجش توسعه ای نمیآیدروایت فتح قسمتی دارد که سراغ پشت جبهه میرودروستاهای مختلفدر همان دهه شصتزمانی که نهضت سواد آموزی کوه به کوه و دشت به دشت سراغ آدمها میرود تا کمبود دوره پهلوی در شاخص سواد را جبران کنددوربین سید مرتضی روایت گر مردمی است که هرچه دارند را با جبهه نصف میکنندماشین حمل شیر میآید، زنان و مردان روستایی هر کدام سطلی شیر دوشیده اندخودشان را به ماشین میرسانند و آن را داخل تانکر میریزندنان خشک میدهندقسمتی از بار میوه باغشان را میدهندبخشی از تولید گندمشان رادر دهه شصت چند درصد آنها دارای سواد هستند؟آیا میتوانند اسمشان را روی کاغذ بنویسند؟آیا مجموع زوایای داخلی مثلث را میدانند؟ایا در طول زندگیشان از کنار یک واحد دانشگاه رد شده اند؟بدون شک درصد بالایی از آنها سواد ندارنداما معرفت، حتما دارندمعرفت به معنای مرام نه، معرفت به معنای شناختامری که بالا دست سواد می ایستدامری که معنوی استگاهی از دنیا دیدهگی می آیدگاهی از دین داریآن جوان شهید مفقود الاثری که بالای کوههای طالش دیدیمکه مادری چشم انتظار داشتسواد نداشت، مدرک نیزاما معرفت داشتآن زن روستایی که طلاهایش را برای لبنان و غزه داد نیز همینطوراین شیر زن زابلی را ببینیدکه چگونه در چند جمله یک مانیفست را به مثابه یک پایان نامه دکتری علوم اجتماعی ارائه میدهدخیال نمیکنم که سواد داشته باشدیا بداند سرانه مطالعه چیستاو معرفت داردبه شناخت رسیدهو همه این مراتب را گوشه خانه ساده اش در زابل با چهار فرزند فلج به دست آوردهخدا این معارف را به قلب او نازل کردهاو در حالی روبروی دوربین، پشت ویلچر دختر فلجش یک مانیفست اجتماعی صادر میکندکه بعضی تحصیل کرده های خارج رفته مادشمن را به حمله دعوت میکردندو بعضی تحصیل کرده های دانشگاه های درجه یک مابعد از اصابت بمب ها کف میزدندشاید روزی که دنیا به روال حقیقی خود برگرددشاخص معرفت از شاخص سواد مهم تر شودو سازمان های بین المللی این شاخص را وارد سنجش ملت ها کنند.تا آن روز موعودمن تحصیل کرده علوم ارتباطات شاگرد این زن زابلی خواهم بود.
@diialog |دیالوگ
@diialog |دیالوگ
۱۰K
۱۴:۱۴
خدابا جهاد کنندگان استآنهایی که به وقت وجوب شلیکبه خشاب خود نگاه نمیکنندزیرا که خدا گلوله آنهاست...
دیالوگ| @diialog
دیالوگ| @diialog
۶۵۵
۱۸:۴۳