تربیتِ حسینیِ فرزندان
ما باید بدانیم امام حسین(ع) و شهدای کربلا از طفولیت چگونه تربیت شدند که اینچنین ایستادگی کردند؟
بچه را اگر متملّق بار بیاورید در مقابل ظلم ایستادگی نمیکند. پدر اگر به بچه ظلم کرد و بعد او را وادار کرد که خودش را با این ظلم تطبیق بدهد [و آن را بپذیرد]، او دیگر با ظلم نمیجنگد، چون با ظلم رفیق شده است.
اگر زندگی او یک زندگی مصرفی بود، در بزرگی نمیتواند با زندگی مصرفی بجنگد. اگر شخصیت طفل خُرد شد، این شخصیت خُردشده دیگر قدرت مقابله و مبارزه ندارد. شما در مدرسه وقتی شاگرد را متملّق بار بیاورید از او توقع نداشته باشید که فردا یک مبارز شود، جبههرو شود، رزمندۀ خوب شود.
راه رشد، استاد آیتالله حائری شیرازی
__
انجمن علمی علوم تربیتی پردیس خواهران دانشگاه امام صادق(ع)
@educational_isuw
__
@educational_isuw
۲۲۶
۱۵:۰۶
علم، در میدان عمل
اسم بُریر بن خضیر که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که یک دستش قرآن و دست دیگرش شمشیر بود. او قاریِ بزرگ کوفه بود، کتابی در احکام و قضایا داشت، و به دیگران قرآن میآموخت. اما وقتی نوبت به دفاع از حسین (ع) رسید، قرآن را در میدان نبرد پیاده کرد.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: علم، وقتی به کار میآید که در عمل ظهور پیدا کند. بُریر با قرآن بزرگ شده بود، اما قرآن را فقط در مسجد و محراب خلاصه نکرده بود. او قرآن را در میدان جنگ، در مقابل دشمنان حق، عملی کرد. به دشمنان میگفت: «آیا حیا نمیکنید از اینکه با فرزند پیامبر بجنگید؟!»امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که چیزهای خوبی میدانیم، اما در عمل به آنها بیتوجهیم؟ چند بار شده که درسهای اخلاقی و دینی را حفظیم، اما در رفتارمان خبری از آنها نیست؟بُریر بن خضیر به ما یاد داد که علم، وقتی ارزش دارد که به میدان زندگی برود. نه اینکه فقط در کتابها و دفترها بماند. علم یعنی در سختترین لحظات، همانطور رفتار کنی که میدانی درست است.امروز بیاییم از بُریر بیاموزیم که علم را فقط برای خواندن و گفتن نخواهیم، بلکه برای عمل کردن به آن تلاش کنیم. و بدانیم که یک عمل کوچک، از هزاران علم بیعمل، بهتر است.
_
انجمنعلمیعلومتربیتی دانشگاه امام صادق(علیهالسلام) پردیس خواهران
@educational_isuw
اسم بُریر بن خضیر که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که یک دستش قرآن و دست دیگرش شمشیر بود. او قاریِ بزرگ کوفه بود، کتابی در احکام و قضایا داشت، و به دیگران قرآن میآموخت. اما وقتی نوبت به دفاع از حسین (ع) رسید، قرآن را در میدان نبرد پیاده کرد.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: علم، وقتی به کار میآید که در عمل ظهور پیدا کند. بُریر با قرآن بزرگ شده بود، اما قرآن را فقط در مسجد و محراب خلاصه نکرده بود. او قرآن را در میدان جنگ، در مقابل دشمنان حق، عملی کرد. به دشمنان میگفت: «آیا حیا نمیکنید از اینکه با فرزند پیامبر بجنگید؟!»امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که چیزهای خوبی میدانیم، اما در عمل به آنها بیتوجهیم؟ چند بار شده که درسهای اخلاقی و دینی را حفظیم، اما در رفتارمان خبری از آنها نیست؟بُریر بن خضیر به ما یاد داد که علم، وقتی ارزش دارد که به میدان زندگی برود. نه اینکه فقط در کتابها و دفترها بماند. علم یعنی در سختترین لحظات، همانطور رفتار کنی که میدانی درست است.امروز بیاییم از بُریر بیاموزیم که علم را فقط برای خواندن و گفتن نخواهیم، بلکه برای عمل کردن به آن تلاش کنیم. و بدانیم که یک عمل کوچک، از هزاران علم بیعمل، بهتر است.
_
۲۴۷
۲۰:۲۲
صبر، در برابر درد و رنج
وقتی اسم امام سجاد (ع) میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که در روز عاشورا، در حالی که خودش در بستر بیماری بود، شهادت پدر، برادران، عموها و همهی یارانش را دید. و بعد از آن، با آن بدن رنجور، به اسارت رفت و در مقابل چشمان دشمنان، با صبری عجیب ایستاد.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: صبر، یعنی در سختترین لحظات زندگی، دست از دعا و نیایش برنداری. امام سجاد (ع) در اوج اسارت و تحقیر، با خدای خود راز و نیاز میکرد و با سخنرانیهای کوبنده، پیام عاشورا را به گوش جهانیان رساند.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که در برابر دردها و رنجهای زندگی، شکست خوردهایم؟ چند بار شده که وقتی همهچیز از دست رفته، احساس کردهایم دیگر راهی نیست؟ امام سجاد (ع) به ما یاد داد که صبر، فقط تحمل نیست؛ صبر، ادامهی مسیر است، حتی وقتی همهچیز علیه توست.امروز بیاییم از امام سجاد (ع) که در برابر دردها و رنجهای زندگی، صبور باشیم و بدانیم که صبر در برابر مصیبت، نه یک شکست، که یک پیروزی بزرگ است.
__
انجمن علمی علوم تربیتیپردیس خواهران دانشگاه امام صادق(ع)@educational_isuw
وقتی اسم امام سجاد (ع) میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که در روز عاشورا، در حالی که خودش در بستر بیماری بود، شهادت پدر، برادران، عموها و همهی یارانش را دید. و بعد از آن، با آن بدن رنجور، به اسارت رفت و در مقابل چشمان دشمنان، با صبری عجیب ایستاد.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: صبر، یعنی در سختترین لحظات زندگی، دست از دعا و نیایش برنداری. امام سجاد (ع) در اوج اسارت و تحقیر، با خدای خود راز و نیاز میکرد و با سخنرانیهای کوبنده، پیام عاشورا را به گوش جهانیان رساند.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که در برابر دردها و رنجهای زندگی، شکست خوردهایم؟ چند بار شده که وقتی همهچیز از دست رفته، احساس کردهایم دیگر راهی نیست؟ امام سجاد (ع) به ما یاد داد که صبر، فقط تحمل نیست؛ صبر، ادامهی مسیر است، حتی وقتی همهچیز علیه توست.امروز بیاییم از امام سجاد (ع) که در برابر دردها و رنجهای زندگی، صبور باشیم و بدانیم که صبر در برابر مصیبت، نه یک شکست، که یک پیروزی بزرگ است.
__
۲۶۹
۱۹:۰۸
شجاعت، در سن نوجوانی
اسم حضرت قاسم بن الحسن (ع) که میآید، تصویر نوجوانی در ذهنم نقش میبندد که قامتش هنوز قد یک مرد کامل نشده بود، اما ایمانش چنان بلند بود که در برابر لشکری عظیم ایستاد. در روز عاشورا، وقتی نوبت به دفاع از حق رسید، از عمویش امام حسین (ع) اجازه میدان خواست. امام ابتدا به خاطر سن کمش، اجازه نداد، اما قاسم آنقدر اصرار کرد که امام با چشمانی گریان به او اجازه داد.و چه تأمل عمیقی در این نوجوان است: سن کم، هیچوقت بهانهای برای ترس نیست. قاسم (ع) در ۱۳ سالگی، با شجاعتی وصفنشدنی به میدان رفت، رجز خواند، جنگید و در نهایت به شهادت رسید. او نشان داد که شجاعت، به ایمان است، نه به سن و سال.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که سن کم را بهانه کردهایم برای نترسیدن از حرف زدن؟ چند بار گفتهایم «ما هنوز کوچکیم، بعداً» یا «ما هنوز نوجوانیم، کار ما نیست»؟ قاسم (ع) به ما یاد داد که در هر سنی که هستی، میتوانی برای حق بایستی.امروز بیاییم از قاسم بن الحسن (ع) بیاموزیم که نه سن کم، نه ترس از جمع، نه نبود امکانات، هیچکدام بهانهای برای ترس از حق نیست. و بدانیم که یک نوجوان مؤمن، میتواند بزرگترین افتخارات تاریخ را رقم بزند.
__
انجمن علمی علوم تربیتیپردیس خواهران دانشگاه امام صادق(ع)@educational_isuw
اسم حضرت قاسم بن الحسن (ع) که میآید، تصویر نوجوانی در ذهنم نقش میبندد که قامتش هنوز قد یک مرد کامل نشده بود، اما ایمانش چنان بلند بود که در برابر لشکری عظیم ایستاد. در روز عاشورا، وقتی نوبت به دفاع از حق رسید، از عمویش امام حسین (ع) اجازه میدان خواست. امام ابتدا به خاطر سن کمش، اجازه نداد، اما قاسم آنقدر اصرار کرد که امام با چشمانی گریان به او اجازه داد.و چه تأمل عمیقی در این نوجوان است: سن کم، هیچوقت بهانهای برای ترس نیست. قاسم (ع) در ۱۳ سالگی، با شجاعتی وصفنشدنی به میدان رفت، رجز خواند، جنگید و در نهایت به شهادت رسید. او نشان داد که شجاعت، به ایمان است، نه به سن و سال.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که سن کم را بهانه کردهایم برای نترسیدن از حرف زدن؟ چند بار گفتهایم «ما هنوز کوچکیم، بعداً» یا «ما هنوز نوجوانیم، کار ما نیست»؟ قاسم (ع) به ما یاد داد که در هر سنی که هستی، میتوانی برای حق بایستی.امروز بیاییم از قاسم بن الحسن (ع) بیاموزیم که نه سن کم، نه ترس از جمع، نه نبود امکانات، هیچکدام بهانهای برای ترس از حق نیست. و بدانیم که یک نوجوان مؤمن، میتواند بزرگترین افتخارات تاریخ را رقم بزند.
__
۲۴۰
۲۰:۱۶
تغییر، در یک نگاه
اسم زهیر بن قین که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که از حسین (ع) و کاروانش گریزان بود. او از بزرگان کوفه بود و هر کاری میکرد تا با امام برخورد نکند. اما تقدیر، او را در منطقهای به نام «زَرود» به کاروان امام گره زد.همسرش به او گفت: «فرزند پیامبر تو را خوانده، امّا تو از رفتن خودداری میکنی؟!» زهیر نزد امام رفت و پس از دیداری کوتاه، چنان دگرگون شد که خیمهاش را به کنار خیمههای امام منتقل کرد و همسرش را طلاق داد تا در مسیر حق آزاد باشد. او در روز عاشورا فرماندهی جناح راست سپاه امام را بر عهده گرفت و در نماز ظهر، با بدنش از امام در برابر تیرها محافظت کرد تا نمازگزاران، نمازشان را بخوانند.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: تغییر مسیر، هیچوقت دیر نیست. زهیر میتوانست به گذشتهاش، به جایگاه اجتماعیاش و به تعصباتش پناه ببرد. اما او در یک لحظه، همه چیز را کنار گذاشت و راهی تازه را برگزید.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که فکر کردهایم «دیگر برای تغییر دیر است»؟ چند بار به خاطر گذشتهمان، از بازگشت به حق ناامید شدهایم؟ زهیر به ما یاد داد که درِ توبه و تحول، تا آخرین لحظه باز است و یک دیدارِ عاشقانه میتواند یک عمر خطا را محو کند.امروز بیاییم از زهیر بیاموزیم که برای تغییر مسیر، هیچوقت دیر نیست. و بدانیم که یک لحظه تصمیم درست، میتواند سرنوشت ابدی ما را دگرگون کند.
__
انجمن علمی علوم تربیتیپردیس خواهران دانشگاه امام صادق(ع)@educational_isuw
اسم زهیر بن قین که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که از حسین (ع) و کاروانش گریزان بود. او از بزرگان کوفه بود و هر کاری میکرد تا با امام برخورد نکند. اما تقدیر، او را در منطقهای به نام «زَرود» به کاروان امام گره زد.همسرش به او گفت: «فرزند پیامبر تو را خوانده، امّا تو از رفتن خودداری میکنی؟!» زهیر نزد امام رفت و پس از دیداری کوتاه، چنان دگرگون شد که خیمهاش را به کنار خیمههای امام منتقل کرد و همسرش را طلاق داد تا در مسیر حق آزاد باشد. او در روز عاشورا فرماندهی جناح راست سپاه امام را بر عهده گرفت و در نماز ظهر، با بدنش از امام در برابر تیرها محافظت کرد تا نمازگزاران، نمازشان را بخوانند.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: تغییر مسیر، هیچوقت دیر نیست. زهیر میتوانست به گذشتهاش، به جایگاه اجتماعیاش و به تعصباتش پناه ببرد. اما او در یک لحظه، همه چیز را کنار گذاشت و راهی تازه را برگزید.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که فکر کردهایم «دیگر برای تغییر دیر است»؟ چند بار به خاطر گذشتهمان، از بازگشت به حق ناامید شدهایم؟ زهیر به ما یاد داد که درِ توبه و تحول، تا آخرین لحظه باز است و یک دیدارِ عاشقانه میتواند یک عمر خطا را محو کند.امروز بیاییم از زهیر بیاموزیم که برای تغییر مسیر، هیچوقت دیر نیست. و بدانیم که یک لحظه تصمیم درست، میتواند سرنوشت ابدی ما را دگرگون کند.
__
۲۱۵
۱۸:۴۵
ایثار، در لحظات حساس
اسم سعید بن عبدالله حنفی که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که در گرمترین لحظات نبرد، وقتی وقت نماز ظهر رسید، به همراه چند یار دیگر، پیشاپیش امام حسین (ع) ایستاد و با بدنش سپر جان ایشان شد. تیرهای دشمن یکی پس از دیگری به بدنش مینشست، اما او لحظهای کوتاه نیامد.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: ایثار، یعنی در لحظات حساس، خود را فدای دیگری کردن. سعید فهمید که نماز جماعت در آن لحظه، برای امام و یارانش چه ارزشی دارد. پس خود را سپر کرد تا امام به عبادت بپردازد.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که در لحظات حساس، برای دفاع از یک حق، از خودگذشتگی کرده باشیم؟ چند بار شده که به جای منتظر ماندن برای «وقت مناسب»، خودمان پیشقدم شده باشیم؟سعید بن عبدالله حنفی به ما یاد داد که ایثار، در لحظات حساس، بزرگترین نشانهی عشق است. در نماز ظهر عاشورا، او ثابت کرد که برای دفاع از رهبر و حق، هیچ لحظهای گرانتر از لحظهی حال نیست.امروز بیاییم از سعید بیاموزیم که در لحظات حساس زندگی، برای دفاع از حق و رهبرمان، از خودگذشتگی کنیم. و بدانیم که یک «ایثار» به موقع، میتواند یک عمر افتخار باشد.
__
انجمن علمی علوم تربیتیپردیس خواهران دانشگاه امام صادق(ع)@educational_isuw
اسم سعید بن عبدالله حنفی که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که در گرمترین لحظات نبرد، وقتی وقت نماز ظهر رسید، به همراه چند یار دیگر، پیشاپیش امام حسین (ع) ایستاد و با بدنش سپر جان ایشان شد. تیرهای دشمن یکی پس از دیگری به بدنش مینشست، اما او لحظهای کوتاه نیامد.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: ایثار، یعنی در لحظات حساس، خود را فدای دیگری کردن. سعید فهمید که نماز جماعت در آن لحظه، برای امام و یارانش چه ارزشی دارد. پس خود را سپر کرد تا امام به عبادت بپردازد.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که در لحظات حساس، برای دفاع از یک حق، از خودگذشتگی کرده باشیم؟ چند بار شده که به جای منتظر ماندن برای «وقت مناسب»، خودمان پیشقدم شده باشیم؟سعید بن عبدالله حنفی به ما یاد داد که ایثار، در لحظات حساس، بزرگترین نشانهی عشق است. در نماز ظهر عاشورا، او ثابت کرد که برای دفاع از رهبر و حق، هیچ لحظهای گرانتر از لحظهی حال نیست.امروز بیاییم از سعید بیاموزیم که در لحظات حساس زندگی، برای دفاع از حق و رهبرمان، از خودگذشتگی کنیم. و بدانیم که یک «ایثار» به موقع، میتواند یک عمر افتخار باشد.
__
۲۳۹
۱۶:۵۵
ایمان، نه در رنگ که در دل است
اسم جون بن حوی که میآید، تصویر مردی سیاهپوست در ذهنم نقش میبندد که در روز عاشورا، با چشمانی پر از شوق، در برابر امام حسین (ع) ایستاده و التماس میکند که به او اجازه دهد تا به میدان برود. امام ابتدا به او اجازه نمیدهد و میفرماید: «تو آزادی، برو و جان خود را نجات بده.» اما جون در پاسخ، با لحنی سرشار از عشق میگوید: «ای پسر پیامبر! آیا سزاوار است که من در زمان خوشی، نانخور شما باشم، ولی در سختیها شما را تنها بگذارم؟!» او از امام میخواهد که با شهادت، بر او منّت بگذارد و «رنگ سیاه» او را به «روی سفید» در آخرت تبدیل کند.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: ایمان، نه در رنگ پوست، که در عمق دل است. جون یک غلام سیاهپوست بود، اما با انتخاب خود در روز عاشورا، به مقامی رسید که امام حسین (ع) بر بالینش حاضر شد و برایش دعا کرد. او به ما یاد داد که ارزش انسان به نژاد، رنگ و یا جایگاه اجتماعیاش نیست؛ ارزش انسان به ایمان، وفاداری و عشق او به حقیقت است.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که با نگاههای سطحی، دیگران را قضاوت کردهایم؟ چند بار شده که رنگ پوست، یا موقعیت اجتماعی کسی، باعث شده از ارزش واقعی او غافل شویم؟جون به ما یاد داد که در مکتب حسین (ع)، همه انسانها در برابر حق یکسانند و تنها معیار برتری، تقوا و ایثار است.امروز بیاییم از جون بن حوی بیاموزیم که به نگاههای سطحی دنیا توجه نکنیم و بدانیم که ارزش واقعی هر انسان، به ایمان و عمل اوست.
__
انجمن علمی علوم تربیتیپردیس خواهران دانشگاه امام صادق(ع)@educational_isuw
اسم جون بن حوی که میآید، تصویر مردی سیاهپوست در ذهنم نقش میبندد که در روز عاشورا، با چشمانی پر از شوق، در برابر امام حسین (ع) ایستاده و التماس میکند که به او اجازه دهد تا به میدان برود. امام ابتدا به او اجازه نمیدهد و میفرماید: «تو آزادی، برو و جان خود را نجات بده.» اما جون در پاسخ، با لحنی سرشار از عشق میگوید: «ای پسر پیامبر! آیا سزاوار است که من در زمان خوشی، نانخور شما باشم، ولی در سختیها شما را تنها بگذارم؟!» او از امام میخواهد که با شهادت، بر او منّت بگذارد و «رنگ سیاه» او را به «روی سفید» در آخرت تبدیل کند.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: ایمان، نه در رنگ پوست، که در عمق دل است. جون یک غلام سیاهپوست بود، اما با انتخاب خود در روز عاشورا، به مقامی رسید که امام حسین (ع) بر بالینش حاضر شد و برایش دعا کرد. او به ما یاد داد که ارزش انسان به نژاد، رنگ و یا جایگاه اجتماعیاش نیست؛ ارزش انسان به ایمان، وفاداری و عشق او به حقیقت است.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که با نگاههای سطحی، دیگران را قضاوت کردهایم؟ چند بار شده که رنگ پوست، یا موقعیت اجتماعی کسی، باعث شده از ارزش واقعی او غافل شویم؟جون به ما یاد داد که در مکتب حسین (ع)، همه انسانها در برابر حق یکسانند و تنها معیار برتری، تقوا و ایثار است.امروز بیاییم از جون بن حوی بیاموزیم که به نگاههای سطحی دنیا توجه نکنیم و بدانیم که ارزش واقعی هر انسان، به ایمان و عمل اوست.
__
۲۳۶
۱۹:۴۴
امانتداری، تا پای جان
اسم قیس بن مسهر که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که امانتی از طرف امام حسین (ع) در دست داشت: نامهای که اگر به دست دشمن میافتاد، جان یاران امام را به خطر میانداخت. او سفیر امام بود که نامههای کوفیان را به امام رساند و پیام امام را به کوفه میبرد. اما در منطقه.ی «قادسیه»، توسط سربازان «حصین بن نمیر» دستگیر شد و به نزد عبیدالله بن زیاد فرستاده شد.در آن لحظات سخت، قیس میتوانست برای نجات جانش، نامه را به دشمن بدهد یا محتوای آن را فاش کند. اما او نامه را نابود کرد تا نه تنها محتوای آن به دست دشمن نیفتد، بلکه اسامی کسانی که در نامه آمده بودند، لو نرود. او امانت را با تمام وجود حفظ کرد، حتی به قیمت جانش.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: امانتداری، یعنی در سختترین شرایط، امانت را حفظ کنی، حتی اگر قیمتش جان تو باشد. قیس وقتی در برابر عبیدالله بن زیاد قرار گرفت، به او گفتند: «بر منبر برو و علی، حسن و حسین را لعن کن تا آزادت کنم.» قیس رفت، اما به جای لعن، بر منبر رفت و با صدای بلند گفت: «ای مردم! من قیس بن مسهر هستم، فرستادهی حسین بن علی به سوی شما. از شما میخواهم که او را یاری کنید و از این ظالم رویگردان شوید.» سپس بر امام حسین، امام حسن و امام علی (ع) درود فرستاد و عبیدالله بن زیاد و پدرش را لعنت کرد.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که امانتی به ما سپرده شده و ما در حفظ آن کوتاهی کردهایم؟ چند بار شده که برای حفظ جان یا موقعیتمان، از امانتداری دست کشیدهایم؟قیس بن مسهر به ما یاد داد که امانتداری، نشانهی ایمان واقعی است. او ثابت کرد که یک مؤمن واقعی، هرگز امانت را خیانت نمیکند، حتی اگر قیمت آن جانش باشد.امروز بیاییم از قیس بیاموزیم که امانتدار باشیم، حتی در سختترین شرایط. و بدانیم که یک «امانتداری» میتواند یک عمر افتخار باشد.
__
انجمن علمی علوم تربیتیپردیس خواهران دانشگاه امام صادق(ع)@educational_isuw
اسم قیس بن مسهر که میآید، تصویر مردی در ذهنم نقش میبندد که امانتی از طرف امام حسین (ع) در دست داشت: نامهای که اگر به دست دشمن میافتاد، جان یاران امام را به خطر میانداخت. او سفیر امام بود که نامههای کوفیان را به امام رساند و پیام امام را به کوفه میبرد. اما در منطقه.ی «قادسیه»، توسط سربازان «حصین بن نمیر» دستگیر شد و به نزد عبیدالله بن زیاد فرستاده شد.در آن لحظات سخت، قیس میتوانست برای نجات جانش، نامه را به دشمن بدهد یا محتوای آن را فاش کند. اما او نامه را نابود کرد تا نه تنها محتوای آن به دست دشمن نیفتد، بلکه اسامی کسانی که در نامه آمده بودند، لو نرود. او امانت را با تمام وجود حفظ کرد، حتی به قیمت جانش.و چه تأمل عمیقی در این مرد است: امانتداری، یعنی در سختترین شرایط، امانت را حفظ کنی، حتی اگر قیمتش جان تو باشد. قیس وقتی در برابر عبیدالله بن زیاد قرار گرفت، به او گفتند: «بر منبر برو و علی، حسن و حسین را لعن کن تا آزادت کنم.» قیس رفت، اما به جای لعن، بر منبر رفت و با صدای بلند گفت: «ای مردم! من قیس بن مسهر هستم، فرستادهی حسین بن علی به سوی شما. از شما میخواهم که او را یاری کنید و از این ظالم رویگردان شوید.» سپس بر امام حسین، امام حسن و امام علی (ع) درود فرستاد و عبیدالله بن زیاد و پدرش را لعنت کرد.امروز که به زندگی خودمان نگاه میکنم، چند بار شده که امانتی به ما سپرده شده و ما در حفظ آن کوتاهی کردهایم؟ چند بار شده که برای حفظ جان یا موقعیتمان، از امانتداری دست کشیدهایم؟قیس بن مسهر به ما یاد داد که امانتداری، نشانهی ایمان واقعی است. او ثابت کرد که یک مؤمن واقعی، هرگز امانت را خیانت نمیکند، حتی اگر قیمت آن جانش باشد.امروز بیاییم از قیس بیاموزیم که امانتدار باشیم، حتی در سختترین شرایط. و بدانیم که یک «امانتداری» میتواند یک عمر افتخار باشد.
__
۲۵۷
۱۸:۲۷
دیری است ز آشیانه جدا ماندهای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
_
انجمنعلمیعلومتربیتی دانشگاه امام صادق(علیهالسلام) پردیس خواهران
@educational_isuw
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
_
۲۳۰
۲۰:۳۰
کسانی که تا از بچههایشان خطایی میبینند، با #توپ_و_تشر با آنها برخورد میکنند و #پر_و_بال آنها را میچینند، بچههایشان بچههای بزرگ و #شخصیتداری نخواهند شد. کسانی که بچههایشان را تحمل میکنند، ولو از آنها اشتباهی ببینند، بچههایشان مثل امام حسن مجتبی(ع) میشوند.
یک وقت امام حسن(ع) به مسجد آمد و پیامبر(ص) داشت خطبه میخواند. امام حسن از بین مردم گذشت و از منبر بالا رفت و روی گردن پیامبر(ص) سوار شد. علی(ع) میفرماید: «دو تا پای حسن روی سینۀ پیغمبر آویزان بود و مردم، برق خلخال آن را از انتهای مسجد میدیدند»!
اینطور فرزندانشان را تربیت میکردند که آنها شخصیت پیدا میکردند و بلور شخصیتشان جا میافتاد. این بلور، در #حوصلۀ_پدر_و_مادر جا میافتد. تبلور و استحکام و صلابت فرزند، نتیجۀ تحمل و حوصله و صبر پدر و مادر است.
حوصلۀ پدر، حوضی است که بچه در آن رشد میکند. بچه، مثل «ماهی» است و «حوصلۀ پدر» مثل حوض. آن پدری که حوصلهاش زیاد است، مثل #دریاچه است و بچه تا حدّ ماهیهای دریاچه رشد میکند و بزرگ میشود. پدری که از این هم باحوصلهتر است، مثل یک دریاست، بچه، مثل ماهیِ در #دریا یا به اندازۀ #نهنگ قدرت و جرأت پیدا میکند. شما ببینید حسین بن علی(ع) فرزند دریاست، در دریای حوصلۀ پدرش و جدّش رشد کرده است، از این جهت است که یک شخصیت زنده و بزرگ است.
___________________________________________
۱۹۸
۱۲:۰۷