آدمهایی که به حوزه میآیند چند دستهاند.
(بخش اول)
يك دسته از اول، ناپاك و ناخالص و آلوده هستند و براى بهدستآوردن فلان موقوفه و بَهمان مسروقه و حتى بالاتر و پايينتر از اين حرفها شروع مىكنند و از اول در جستوجوى طعمۀ خويشاند.
يك دسته هم فقط بهخاطر علم و فضل و عربى دانستن و خوب حرف زدن و جمله پراكندن و فضل فروختن، تحصيل كردهاند.
يك دسته هم بىهدف وارد گود شدهاند و با تحميل پدر و يا تززيق ملاى ده، اين راه را از سرگرفتهاند.
يك دسته هم از روى ناچارى و مجبورى و اضطرار به اين طرف كشيده شدهاند و همين كه مفرّى بيابند، راه خود را گز مىكنند و مىروند.
اما نفراتى هستند كه با شناخت وظيفه و با عشق و شوق شروع كردهاند و فهميدهاند كه از كجا بايد شروع كنند و از كجاها بايد بگذرند و به كجاها بايد برسند و مسائل روحانيت و گرفتارىهاى آن چيست و وظيفه و هدف كدام است... از زد و بندها و شهوترانىها و مريدسازى و مريدبازى طبعاً متنفرند و ذاتاً بيزارند و يا اينكه عقلاً خوددارند و شرعاً پرهيزگارند.
اگر از اين نفرات بگذاريم، خيلى آشكار است كه آن دستهها بر اثر نبودِ تفقه، چه اشكالهايى بر سر راه تبليغ سبز مىكنند و چه فسادهايى به بار مىآورند!

روحانیت و حوزه
با ما به دنیای عینصاد بیایید:@einsad
(بخش اول)
۶.۴K
۱۲:۴۱
1_29300132704.pdf
۱۰.۷۳ مگابایت
تولدی دوباره
برای آشنایی بیشتر با آثار استادصفایی و سیر مطالعاتیِ تولدی دوباره، این پیدیاف را مطالعه کنید.
در صورت تمایل برای تهیه این سیر مطالعاتی میتوانید از طریق لینک زیر اقدام کنید:
: einsad ir
و یا به ادمین فروش پیام بدهید:
: @einsadshop_ad
سپاس از همراهی شما
و یا به ادمین فروش پیام بدهید:
سپاس از همراهی شما
۵.۳K
۶:۳۸
بسوزد ریشه کسانی که...
اینهمه پیامبر برای چه آمدهاند؟مگر نان و آب ما را آنها میدهند؟اصلاً ما اگر یک رفاه نسبی داشته باشیم و دنیایمان تامین باشد، کنارش یاد خدا هم هستیم و گاهی برای رضایتش خیرات هم میکنیم. آخرش هم اگر خدا خواست ما را به بهشت میبرد. دیگر نیازی به پیامبر نداریم!
استادصفایی دراینباره گفتههایی دارد.بشنویم...

سالروز میلاد خاتمالانبیاء محمدالمصطفی و حضرت جعفرالصادق صلواتاللهعلیهما را خدمت حضرت ولیعصر ارواحنافداه تبریک عرض میکنیم.

با ما به دنیای عینصاد بیایید:@einsad
۶.۹K
۱۶:۵۴
راه آنجا آغاز میشود که تو تمام میشوی!
محمد، پسر اول من مىخواست به دنيا بيايد و اين تجربهى اول ما بود. نصف شب كه درد به سراغ مادرش آمد با داروهايى كه مىشناختم و با گل گاوزبان و تخم شويد كارسازى نمودم ولى درد زايمان بود و شتاب مىگرفت
هنوز ساعاتى تا اذان صبح مانده بود مادرم با چند نفر از بستگان به پذيرايى مادر محمد مشغول شدند و مرا از اطاق تبعيد كرد. من از دور فريادها و نالهها را مىشنيدم و زمان بر من كُند مىگذشتحدود طلوع آفتاب، فريادها ونالهها زيادتر مىشد اما از ولادت، خبرى نبود.
مادرم را صدا زدم، من آشفته بودم ولى او سرخوش، پرسيدم آيا مشكلى هست؟ جواب داد، كارِ زايمان، طبيعى است، گفتم پس چه وقت فارغ مىشود؟ همه ناله كى كار تمام مىشود؟ خنديد و گفت: تا ناى ناليدن دارد و توان فرياد كشيدن دارد، نمىزايد. آنجا كه درد توانش را گرفت، آن وقت فارغ مىشود...مدتى گذشت. از ناى افتاد. صداى گريهى محمد بلند شد.
واين حرف و اين درس را فهميدم كه تا ناى ناليدن دارى و تا آنجا كه توان دارى ولادتى نيست، راه آنجا آغاز مىشود كه تو به پايان مىرسى.

قیام
با ما به دنیای عینصاد بیایید:@einsad
۴.۴K
۹:۵۶
استاد علی صفایی حائری (عین_صاد)
آدمهایی که به حوزه میآیند چند دستهاند. (بخش اول)
يك دسته از اول، ناپاك و ناخالص و آلوده هستند و براى بهدستآوردن فلان موقوفه و بَهمان مسروقه و حتى بالاتر و پايينتر از اين حرفها شروع مىكنند و از اول در جستوجوى طعمۀ خويشاند.
يك دسته هم فقط بهخاطر علم و فضل و عربى دانستن و خوب حرف زدن و جمله پراكندن و فضل فروختن، تحصيل كردهاند.
يك دسته هم بىهدف وارد گود شدهاند و با تحميل پدر و يا تززيق ملاى ده، اين راه را از سرگرفتهاند.
يك دسته هم از روى ناچارى و مجبورى و اضطرار به اين طرف كشيده شدهاند و همين كه مفرّى بيابند، راه خود را گز مىكنند و مىروند.
اما نفراتى هستند كه با شناخت وظيفه و با عشق و شوق شروع كردهاند و فهميدهاند كه از كجا بايد شروع كنند و از كجاها بايد بگذرند و به كجاها بايد برسند و مسائل روحانيت و گرفتارىهاى آن چيست و وظيفه و هدف كدام است... از زد و بندها و شهوترانىها و مريدسازى و مريدبازى طبعاً متنفرند و ذاتاً بيزارند و يا اينكه عقلاً خوددارند و شرعاً پرهيزگارند.
اگر از اين نفرات بگذاريم، خيلى آشكار است كه آن دستهها بر اثر نبودِ تفقه، چه اشكالهايى بر سر راه تبليغ سبز مىكنند و چه فسادهايى به بار مىآورند! 
روحانیت و حوزه
با ما به دنیای عینصاد بیایید: @einsad
آنها که به حوزه میآیند... (بخش دوم)
امروز وقتى يكنفر وارد حوزه مىشود با يك دنيا اميد، يك دنيا رؤيا و يك دنيا پاكى شروع مىكند و از دور، سيماى «زُراره» و «ابوبصير» و «محمد بن مسلم» را و «هشام بن حكم» و «هشام بن سالم» را و «جابر جعفى» و «مفضّل» را و «سيد مرتضى» و «شيخ طوسى» و «شيخ مفيد» و «شهيد» را در نظر مجسم مىكند... و آرزو مىكند همانند آنها باشد...در اين مرحله، با هر كس و با هرچه روبهرو مىشود، با اين حال روبهرو مىشود و هرچه را مىبيند از پشت اين عينك مىبيند.
و همينكه مىخواهد درس را شروع كند؛ مىبيند که با يك مشت الفاظ عربى روبهرو شده كه آنها، آن زيبايى و جمال و آن سادگى و روانى و آن نور و قدس و گرمى را همراه ندارند! و باز به اميدى جلوتر مىآيد و جلوتر مىآيد كه ببيند آيا به آن رؤياها و به آن دنياها كه در خيال سبز مىشدند، دست مىيابد؟! در ميان درسها تحفۀ خود را نمىيابد، حتى تا سطح كتاب «شهيد» و بالاتر هم مىرسد، اما هنوز به آن رؤياها نرسيده.
و چه بسا كه آن شوقها و رؤياهاى آغاز تحصيل با يأسها و نااميدىها جا عوض بكند و روحِ طلب در درون او بميرد و به ركود برسد و مدام از خود بپرسد كه چه بايد كرد و به چه بايد انديشيد و در كدام كلاس بايد بود و اصلاً اين راه سر در گم را چرا شروع كردهام؟! آخر آن همه رؤيا را بايد در كجا بجويم و آن همه آرزو را در كجا بايد ببينم؟!
در همين وقتهاست كه ساير مسائل اقتصادى و اجتماعى و خانوادگى هم او را در فشار گذاشته و در اين لحظات حساس كه به يك «خضرِ» راه و يك بيدار دل و يك عالم راه رفته نياز دارد، نسناسها راه را بر او مىگيرند و حلقومش را مىفشارند و عاقبت يا مجبورش مىكنند كه فرار كند و از روحانيت دست بشويد و آن همه رؤيا و آرزو را با خود به گور ببرد و يا اينكه در خود مىكِشندش و با خود همراهش مىكنند و باگپها و گعدهها سرگرمش مىكنند...و اين همه غرور و شيطنت و جهل و حسد، كفارۀ آن همه رؤيا و پاكى و سادگى و سرخوردگى و دست افتادن و شكست ديدن است!

روحانیت و حوزه
با ما به دنیای عینصاد بیایید:@einsad
۲.۶K
۱۲:۴۳
اگر در مملکتی هستی که...
پدر يك دنيا آرزو دارد و من هر چه بدبختى دارم بر سر او مىزنم و مىگويم تو مرا بدبخت كردى. او تو را به اين دنيا آورد و تو عمرى در كنار او بودى، حتى اگر تو را درست تربيت نكرد، ولى تو بفهم كه چگونه با او برخورد كنى. به او خدمت كن! پدرى كه اكنون ذليل و پير و مفلوك شده است، عمرى را داده و حاصلش توى بىرحم شدهاى!
براى بِرّ و خوبى به والدين برنامهريزى كنيم، كه چه زنده باشند و چه مرده، به يادشان باشيم و كارى كنيم و قدمى برايشان برداريم. براى برادر و خواهر، بستگان و ذَوِالارحام، همسايهها، همشهرىها و... كه همه مبتلا هستند، قدمى برداريم.
آنهايى كه مبتلا به هزار فساد و زنا و فحشاء و درگيرى هستند، چه كسى بايد برايشان كار كند و قدمى بردارد؟اگر در مملكتى هستى كه تمامش تاريك است، اين نشان مىدهد كه تو يك كبريت هم روشن نكردهاى. نبايد مسأله را توجيه كنيم و بگوييم ديگران اقدام نكردهاند، كه تو بايد فرض كنى، كسى جز تو در اين عالم نيست. بايد خود شروع كنى و هر مقدمهاى را كه مىخواهد، فراهم نمايى.

اِخبات
با ما به دنیای عینصاد بیایید:@einsad
۴.۲K
۹:۴۰
امشب تمام میشود!
زمان تمدید جشنواره تخفیفی تابستانه امشب، تمام خواهد شد.پیشنهاد میکنیم اگر همچنان، قصد تهیه آثار استاد را به صورت کلی، جزئی و یا تخصصی دارید از ساعات باقی مانده استفاده کنید.
برای ثبت سفارش، روی هر عنوانی که مایل به تهیه آن هستید، کلیک نمایید:
بسته کامل: ۳۵٪ تخفیف (۸,۷۶۸,۵۰۰ تومان)
فصل اول سیر مطالعاتی: ۲۵٪ تخفیف(۲,۳۹۶,۲۵۰ تومان)
فصل دوم سیر مطالعاتی: ۲۵٪ تخفیف(۱,۷۴۳,۷۵۰ تومان)
بسته ویژه پرفـروشها ۲۵٪ تخفیف(۱٬۰۶۵٬۰۰۰ تومان)
خرید تکی: ۲۰ تا ۳۰ درصد تخفیف
خرید از طریق ادمین فروش:
: @einsadshop_ad
سپاس از همراهی شما
سپاس از همراهی شما
۲.۱K
۱۵:۰۶
حالا که به آخر جشنواره رسیدهایم، چند کلمه با شما...
این چند روز، فضای این صفحه بیشتر از همیشه رنگ فروش و جشنواره گرفت و میدانیم بعضی از شما اصلاً قصد خرید نداشتید و صبورانه همراه ما ماندید. ممنونیم. 🤍
واکنشها هم متفاوت بود؛از کسانی که خوشحال بودند فرصتی برای تهیه کتابها پیدا کردهاند تا دوستانی که با تعجب میگفتند: در این شرایط افزایش شدید نرخ ارز و افزایش هزینههای تولید، مگر سود در نفروختن نیست؟!
از نظر اقتصادی، حرف بیراهی نیست. اما ما یک عهد قدیمی داریم:تا جایی که میتوانیم، راه رسیدن آثار استاد به دست مخاطب را آسانتر کنیم.با اینکه محاسبات، افزایش قیمت حدودا ۶۰ درصدی را اقتضا میکند، اما هنوز در تلاشیم این افزایش را تا حد ممکن کمتر کنیم.
و حالا فقط تا پایان امشب فرصت باقیست.اگر کتابی از آثار استاد را نیاز دارید، این آخرین فرصت خرید با شرایط جشنواره است.بعد از پایان جشنواره، قیمتهای جدید اِعمال خواهد شد.
ممنون که این چند روز کنار ما بودید؛چه با خرید، چه با معرفی، و چه با همراهی.
ممنون که این چند روز کنار ما بودید؛چه با خرید، چه با معرفی، و چه با همراهی.
۲.۶K
۱۷:۰۱
اصلاً دنیا مال تو...
برشی از ویدیوی سخنرانی استاد صفایی
وقتی از پنجره هواپیما پایین را میبینی که شهرهای بزرگ، از آن بالا حتی به اندازه یک بند انگشت تو هم نیستند چه حال و فکری در تو میآید؟
یا وقتی از پنجره قطار، بیابان و دشت و آسمان و... را میبینی یک چیزهای به فکرت میرسد. مثلاً به این فکر میکنی که چهقدر همهچیز از این زاویه حقیر و بی ارزشند. شاید هم با خودت بگویی ارزش من بیشتر از این کمترهاست!نگاه تو به خودت و دنیایی که میخواهی، تو را خواهد ساخت!
استادصفایی یک زاویه دیگر هم به دید تو اضافه میکند. بشنویم..
با ما به دنیای عینصاد بیایید:@einsad
۱.۸K
۱۴:۵۲
برای درسِ امروز آمادهای؟
طبق معمول، سر ساعت وارد خانهاش شدم. حیاط، پر از گِل بود. با نگاهی به زیرزمین، دیدم یک کلنگ دست گرفته و دارد زمین را میکَند. از پلهها که پایین رفتم، دیدم لوله آب ترکیده و کف زیرزمین شده استخر.
معلوم بود یکیدو ساعتی هست که مشغول کار است. دانههای درشت عرق سر و رویش را خیس کرده بود... کلنگ را از او گرفتم و شروع به کندن زمین کردم. انگار فرصتی برای استراحت پیدا کرده باشد، همینکه آمد روی پلهها بنشیند، چنان ساق پایش خورد به لبهٔ پله که از تصورش، ساق پای من هم تیر کشید.
کلنگ را انداختم و زیر بغلش را گرفتم تا بنشیند. با عجله دستم را گرفت و گفت: برویم، برویم! و مرا کشانکشان از پلهها بالا برد و به اتاق رفتیم. دفتر و کتابش را آورد و گفت:«برای درسِ امروز آمادهای؟»...
درس که تمام شد، گفتم: «ببخشید، ناگهان چه شد؟ من هنوز هم متوجه نشدهام که این چهکاری بود که شما ناگهان دستم را گرفتی و اینجا نشاندید؟» لبخند ملیحی زد و گفت:
«من با خدا یک عهد بستهام؛ به خدا گفتهام خدایا، من سعی میکنم که در تمام لحظات زندگیام، در خدمت تو و به مهمترین کار مشغول باشم. این چیزی است که از منِ بنده برمیآید. اما از تو هم میخواهم اگر زمانی از مهمترین کارم غافل شدم یا به هر نحوی مشغول نبودم، بهشکلی متوجهام کنی.
امروز وقتی بعد از ساعتها خستگی تو رسیدی، نفس راحتی کشیدم و همینکه آمدم برای استراحت بنشینم، ساق پایم چنان به لبه پله خورد که آه از نهادم برخاست... فهمیدم خدا مرا فراموش نکرده است.
از خودم پرسیدم: من الآن باید کجا باشم و کجا هستم؟ این سید اینهمه راه آمده، کلنگ بدهی دستش یا به او درس بدهی؟ تا متوجه اشتباهم شدم، دستت را گرفتم و آمدم با هم به همان کاری مشغول بشویم که خدا راضی است.»

آسمان لاجوردی
با ما به دنیای عینصاد بیایید:@einsad
۵۵۸
۱۰:۱۷