حکمت نامتناهی ۲
بنابراین انسانی که زن است یا مرد، توجهاش به جنس مقابل بخشی از همان نگاهی است که به حقیقت این جهان دارد. وقتی انسان به این جهان آمده و در زندان جنسیت قرار گرفته است، حقیقت او فراتر از این زندان است؛ اما در این مرتبه از وجود، چنین نیست. من در ویژگیها و خصلتهای جنسیتی خود زندانی هستم. من مَردم و در همین حد که در این زندان قرار دارم، به آن بخشی توجه پیدا میکنم که این زندانِ من فاقد آن است؛ یعنی از زندان مردانه خودم به آن سوی این محدودیت، به جنس مقابل(زندان زنان)، توجه دارم و آن واقعیت را میبینم. این، مبنای شهوت است؛ البته در پایینترین مرتبهاش. در پایینترین مرتبه، این توجه و ارتباط، به صورت شهوت ظهور میکند. اما این مبنای وجودی که از طریق آن با عالم واقع ارتباط برقرار میکنم، مبنایی پاک، لطیف و ظریف است؛ میدانی لطیف و خفیف که بروز و ظهور شدیدی ندارد. چون ما گرفتار عالم حس هستیم. ما زندان جنسیت داریم، اما زندان حس بهمراتب شدیدتر و فراگیرتر است. به من میگویند خداوند رزق تو را تأمین کرده است. میگویم میدانم. بعد میگویند اگر میدانی، پس چرا اینقدر دنبال پول هستی؟ اما در درون خودم احساس میکنم که پول چیز دیگری است؛ پول که میآید، دل آدم آرام میشود. ممکن است شعار بدهیم که توکل کنید و به خدا اعتماد داشته باشید، اما خودمان میدانیم که در عمل همیشه چنین نیستیم. ما میدانیم که خداوند هیچگاه ما را رها نکرده است. میدانیم که رزق ما میرسد و تا امروز هم رسیده است. حتی در بدترین شرایط نیز هیچگاه کاملاً درمانده و بیپناه نشدهایم. با این حال، باز وقتی پول به دستمان میرسد، احساس آرامش میکنیم و به آن تکیه میزنیم. ادامه دارد...
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی پ.ن عکس ساخته شده توسط ai با الهام از آثار مجسمهسازی کامی کلودل #حکمتنامتناهی۲ #نشست_دهم #عشق #شهوت #هوس @endlesshekmat2
1454606665_Crows in the Rain - 08 - Chapter VII - The End.mp3
۰۵:۳۶-۵.۲۲ مگابایت
واقعیت این است که انسان، هر قدر هم درگیر مسائل مختلف باشد، این زندان حس بهمراتب شدیدتر است. آن شهوتی که حاصل توجه انسان به آن بخشی از واقعیت است که در مقابل زندان جنسیتی او قرار دارد، در درون او قوی، محکم و حاکم است. اما هنگامی که جنس مقابل را به صورت حسی مشاهده میکند، آن توجه تازه در مرتبهای پایینتر بروز پیدا میکند؛ یعنی آن حقیقتی که در مرتبهای بالاتر وجود داشت، در این زندان پایینتر ظهور مییابد و به صورت میلی درمیآید که گاه انسان دیگر بهراحتی نمیتواند آن را کنترل کند، یا برای کنترل آن به زحمت میافتد.این همان شهوت است؛ شهوتی ملموس. شهوتی که در آن، توجه و نگاه انسان معطوف به موجودی میشود که میتواند او را در همین زندان حس، حسیتر، زندانیتر و مقیدتر کند. در چنین وضعی، انسانِ مرد یا زن باید توان آن را داشته باشد که در برابر این کشش بایستد.وقتی این توجه به جنس مقابل از حالت عقلانی و عینی خود ــ که حالتی لطیفتر، ظریفتر و خفیفتر است ــ خارج میشود و در زندان حس قرار میگیرد، شهوت پدید میآید. در این وضعیت، یا فرد عقل جامع خود را به کار میگیرد و این توانایی را دارد که با وجود غرق شدن در این شهوت حسی، اندکی تأمل کند و بگوید: این نیز از مقتضیات همین زندان و شرایط وجودی من است. پس باید طبق روال عادی و معقول عمل کنم؛ ببینم چه باید بکنم، کمی صبر کنم، برنامهریزی داشته باشم و در نظر بگیرم که این نیاز نیز مانند دیگر نیازهای من است. اگر با حساب و تدبیر پیش بروم، ابزار پاسخگویی به آن در این جهان فراهم است؛ اما اگر بیحساب و بدون تأمل عمل کنم، گرفتار تشتت، پراکندگی و دردسر خواهم شد.
ادامه دارد...
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
ادامه دارد...
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
۲۲۰
۱۸:۲۷
حکمت نامتناهی ۲
واقعیت این است که انسان، هر قدر هم درگیر مسائل مختلف باشد، این زندان حس بهمراتب شدیدتر است. آن شهوتی که حاصل توجه انسان به آن بخشی از واقعیت است که در مقابل زندان جنسیتی او قرار دارد، در درون او قوی، محکم و حاکم است. اما هنگامی که جنس مقابل را به صورت حسی مشاهده میکند، آن توجه تازه در مرتبهای پایینتر بروز پیدا میکند؛ یعنی آن حقیقتی که در مرتبهای بالاتر وجود داشت، در این زندان پایینتر ظهور مییابد و به صورت میلی درمیآید که گاه انسان دیگر بهراحتی نمیتواند آن را کنترل کند، یا برای کنترل آن به زحمت میافتد. این همان شهوت است؛ شهوتی ملموس. شهوتی که در آن، توجه و نگاه انسان معطوف به موجودی میشود که میتواند او را در همین زندان حس، حسیتر، زندانیتر و مقیدتر کند. در چنین وضعی، انسانِ مرد یا زن باید توان آن را داشته باشد که در برابر این کشش بایستد. وقتی این توجه به جنس مقابل از حالت عقلانی و عینی خود ــ که حالتی لطیفتر، ظریفتر و خفیفتر است ــ خارج میشود و در زندان حس قرار میگیرد، شهوت پدید میآید. در این وضعیت، یا فرد عقل جامع خود را به کار میگیرد و این توانایی را دارد که با وجود غرق شدن در این شهوت حسی، اندکی تأمل کند و بگوید: این نیز از مقتضیات همین زندان و شرایط وجودی من است. پس باید طبق روال عادی و معقول عمل کنم؛ ببینم چه باید بکنم، کمی صبر کنم، برنامهریزی داشته باشم و در نظر بگیرم که این نیاز نیز مانند دیگر نیازهای من است. اگر با حساب و تدبیر پیش بروم، ابزار پاسخگویی به آن در این جهان فراهم است؛ اما اگر بیحساب و بدون تأمل عمل کنم، گرفتار تشتت، پراکندگی و دردسر خواهم شد. ادامه دارد...
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی #حکمتنامتناهی۲ #نشست_دهم #عشق #شهوت #هوس @endlesshekmat2
مثل همهٔ نیازهای دیگر من، این نیاز هم وجود دارد؛ مثلاً نیاز به پول. حالا توکل و مباحث مربوط به آن را کنار میگذارم و میگویم من به مقدار مشخصی پول نیاز دارم. بسیار خوب؛ فرض کنیم گرفتار این زندان شدهام، اما هنوز عقل خود را دارم. پس کمی خودم را نگه میدارم و فکر میکنم که چگونه باید عمل کنم، از چه راهی پول به دست بیاورم، چه شغلی انتخاب کنم که درآمد مناسبی داشته باشد و هزینههایم را چگونه مدیریت کنم تا گرفتار بیپولی نشوم. همهٔ اینها را بر اساس حساب و برنامه بررسی میکنم و وقتی به نتیجه رسیدم، بر همان اساس عمل میکنم.
اما انسانی که مثلاً دزدی میکند، با این تمایل به پول ــ که خود نوعی تمایل حسی و برخاسته از همین زندان است ــ چه میکند؟ او این تمایل را به «هوا» تبدیل میکند. هوا در اینجا یعنی چه؟ یعنی همان چیزی که در اصل میتوانست تحت هدایت عقل بهدرستی مدیریت شود، به شکلی آشفته، عجولانه، ضعیف و بیسامان بر روی هم انباشته میشود. وقتی این تمایلات درهم میریزند، به امیال پراکنده تبدیل میشوند؛ همان امیال ضعیف و متشتتی که دیگر نظم و جهت ندارند.
در مسائل شهوانی نیز همینگونه است. شهوتی که در زندان حس ظهور کرده است، اگر با عقل مدیریت نشود، به هوا بدل میشود. ممکن است انسان ازدواج کرده باشد یا نکرده باشد؛ ممکن است فردی بسیار متمکن باشد و امکانات فراوانی در اختیار داشته باشد. حتی کسی مانند فتحعلیشاه، با آنکه حرمسرایی با صدها زن داشت، اگر به احوال او نگاه کنیم، میبینیم که عقل جامع خود را برای بهرهگیری درست از این امکانات به کار نگرفته است و این تمایلات به «هوا» تبدیل شدهاند؛ یعنی امیال متشتت، بیحساب، بیبرنامه و فاقد نظم.
ادامه دارد...
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی
«The leaning man by Camille CLAUDEL»
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
اما انسانی که مثلاً دزدی میکند، با این تمایل به پول ــ که خود نوعی تمایل حسی و برخاسته از همین زندان است ــ چه میکند؟ او این تمایل را به «هوا» تبدیل میکند. هوا در اینجا یعنی چه؟ یعنی همان چیزی که در اصل میتوانست تحت هدایت عقل بهدرستی مدیریت شود، به شکلی آشفته، عجولانه، ضعیف و بیسامان بر روی هم انباشته میشود. وقتی این تمایلات درهم میریزند، به امیال پراکنده تبدیل میشوند؛ همان امیال ضعیف و متشتتی که دیگر نظم و جهت ندارند.
در مسائل شهوانی نیز همینگونه است. شهوتی که در زندان حس ظهور کرده است، اگر با عقل مدیریت نشود، به هوا بدل میشود. ممکن است انسان ازدواج کرده باشد یا نکرده باشد؛ ممکن است فردی بسیار متمکن باشد و امکانات فراوانی در اختیار داشته باشد. حتی کسی مانند فتحعلیشاه، با آنکه حرمسرایی با صدها زن داشت، اگر به احوال او نگاه کنیم، میبینیم که عقل جامع خود را برای بهرهگیری درست از این امکانات به کار نگرفته است و این تمایلات به «هوا» تبدیل شدهاند؛ یعنی امیال متشتت، بیحساب، بیبرنامه و فاقد نظم.
ادامه دارد...
«The leaning man by Camille CLAUDEL»
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
۹۵
۱۰:۰۷
۲۰۴
۲۰:۱۱
حکمت نامتناهی ۲
تصویر
1743418413_Arvin_Fallah_Irreversible_برگشت_ناپذیر.mp3
۰۴:۳۸-۴.۳۳ مگابایت
سرگشتگی معمولاً فقط «ندانستن مسیر» نیست؛ گاهی یعنی نداشتن یک خانهی درونی که آدم بتواند به آن برگردد.
@endlesshekmat2
@endlesshekmat2
۷۹
۲۰:۱۵
حکمت نامتناهی ۲
مثل همهٔ نیازهای دیگر من، این نیاز هم وجود دارد؛ مثلاً نیاز به پول. حالا توکل و مباحث مربوط به آن را کنار میگذارم و میگویم من به مقدار مشخصی پول نیاز دارم. بسیار خوب؛ فرض کنیم گرفتار این زندان شدهام، اما هنوز عقل خود را دارم. پس کمی خودم را نگه میدارم و فکر میکنم که چگونه باید عمل کنم، از چه راهی پول به دست بیاورم، چه شغلی انتخاب کنم که درآمد مناسبی داشته باشد و هزینههایم را چگونه مدیریت کنم تا گرفتار بیپولی نشوم. همهٔ اینها را بر اساس حساب و برنامه بررسی میکنم و وقتی به نتیجه رسیدم، بر همان اساس عمل میکنم. اما انسانی که مثلاً دزدی میکند، با این تمایل به پول ــ که خود نوعی تمایل حسی و برخاسته از همین زندان است ــ چه میکند؟ او این تمایل را به «هوا» تبدیل میکند. هوا در اینجا یعنی چه؟ یعنی همان چیزی که در اصل میتوانست تحت هدایت عقل بهدرستی مدیریت شود، به شکلی آشفته، عجولانه، ضعیف و بیسامان بر روی هم انباشته میشود. وقتی این تمایلات درهم میریزند، به امیال پراکنده تبدیل میشوند؛ همان امیال ضعیف و متشتتی که دیگر نظم و جهت ندارند. در مسائل شهوانی نیز همینگونه است. شهوتی که در زندان حس ظهور کرده است، اگر با عقل مدیریت نشود، به هوا بدل میشود. ممکن است انسان ازدواج کرده باشد یا نکرده باشد؛ ممکن است فردی بسیار متمکن باشد و امکانات فراوانی در اختیار داشته باشد. حتی کسی مانند فتحعلیشاه، با آنکه حرمسرایی با صدها زن داشت، اگر به احوال او نگاه کنیم، میبینیم که عقل جامع خود را برای بهرهگیری درست از این امکانات به کار نگرفته است و این تمایلات به «هوا» تبدیل شدهاند؛ یعنی امیال متشتت، بیحساب، بیبرنامه و فاقد نظم. ادامه دارد...
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی «The leaning man by Camille CLAUDEL» #حکمتنامتناهی۲ #نشست_دهم #عشق #شهوت #هوس @endlesshekmat2
در چنین وضعی، انسان در همین زندانی که قرار دارد، نهتنها نمیتواند نیاز خود را برآورده کند، بلکه پیوسته پایینتر میرود. نیاز او شدیدتر میشود، گرفتاریاش افزایش مییابد، احساس احتیاجش بیشتر میشود و مدام به مراتب پایینتر سقوط میکند. این همان «هوا» است؛ شهوتی که دچار تشتت، ازهمگسیختگی، بیحسابی، پراکندگی و فقدان هدایت عقل شده است.
از سوی دیگر، انسان ممکن است از عقلی خشک و صرفاً منطقی استفاده کند؛ یعنی فقط سرکوب کند، مدام با این میلها مقابله کند و به خود خشونت روا دارد. پیوسته بگوید: «این را نمیخواهم، آن را نمیخواهم»، و در نتیجه خود را دچار ضعف اعصاب و مشکلات گوناگون کند، ارتباطش با بیرون کاهش یابد و به نوعی انقباض درونی گرفتار شود. این نیز مرتبهای نازل است؛ چه انسان به هوا گرفتار شود و چه به عقل خشک و منطقی پناه ببرد.
در مقابل، کسی که توجه به جنس مقابل را در مرتبهٔ لطیفتر آن حفظ میکند و آن را به شهوت حسی و زندان حس فرو نمیکاهد، و از سعهٔ صدر و تحمل بیشتری برخوردار است، این توجه در او مرتبهای بالاتر پیدا میکند. در این حالت، خواه در مواجهه با فردی در بیرون و خواه در ساحت ذهن و وجود خود، توجه به جنس مقابل نهتنها دچار زمختی، خشونت و ابتذالِ زندان حس نمیشود، بلکه لطیفتر، کاملتر و عمیقتر میگردد.
این همان چیزی است که عشق نامیده میشود؛ عشق مجنون به لیلا، عشق علامه طباطبایی به همسرشان، یا در مراتبی بسیار بالاتر، عشق امیرالمؤمنین(ع) به حضرت فاطمه(س). همهٔ اینها همان توجه به جنس مقابلاند که از طریق ارتباط مستقیم با واقعیت هستی شکل گرفتهاند؛ اما به جای آنکه به مرتبهای پایینتر تنزل پیدا کنند و به شهوت حسی تبدیل شوند، به عشق بدل شدهاند.
این عشق، عشق مجازی و عشق به انسان است؛ مانند عشق مجنون به لیلا. اما همین عشق، هنگامی که حکیمی چون نظامی آن را ترسیم میکند، سراسر حکمت میشود و انسان در آن جهانی از معنا میبیند. سپس این سیر ادامه پیدا میکند و مراتب عشق پیوسته بالاتر میرود؛ تا به عشق میان امیرالمؤمنین(ع) و حضرت فاطمه(س)، یا رابطهٔ پیامبر اکرم(ص) و حضرت خدیجه(س) میرسد. اینها در مراتب بسیار والاتری قرار دارند و همواره به سوی ساحتهای برتر حرکت کردهاند.
حتی در آن عالیترین مراتب نیز این حقیقت همچنان برقرار است و هیچ منافاتی با مقام عصمت پیامبر اکرم(ص) و اولیای الهی ندارد. این همان حقیقتی است که میتواند پیوسته تعالی یابد و همانگونه که در آغاز جلوههایی جنسیتی دارد، بهتدریج جلوههایی فراتر، لطیفتر و گستردهتر پیدا کند.
ادامه دارد...
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
از سوی دیگر، انسان ممکن است از عقلی خشک و صرفاً منطقی استفاده کند؛ یعنی فقط سرکوب کند، مدام با این میلها مقابله کند و به خود خشونت روا دارد. پیوسته بگوید: «این را نمیخواهم، آن را نمیخواهم»، و در نتیجه خود را دچار ضعف اعصاب و مشکلات گوناگون کند، ارتباطش با بیرون کاهش یابد و به نوعی انقباض درونی گرفتار شود. این نیز مرتبهای نازل است؛ چه انسان به هوا گرفتار شود و چه به عقل خشک و منطقی پناه ببرد.
در مقابل، کسی که توجه به جنس مقابل را در مرتبهٔ لطیفتر آن حفظ میکند و آن را به شهوت حسی و زندان حس فرو نمیکاهد، و از سعهٔ صدر و تحمل بیشتری برخوردار است، این توجه در او مرتبهای بالاتر پیدا میکند. در این حالت، خواه در مواجهه با فردی در بیرون و خواه در ساحت ذهن و وجود خود، توجه به جنس مقابل نهتنها دچار زمختی، خشونت و ابتذالِ زندان حس نمیشود، بلکه لطیفتر، کاملتر و عمیقتر میگردد.
این همان چیزی است که عشق نامیده میشود؛ عشق مجنون به لیلا، عشق علامه طباطبایی به همسرشان، یا در مراتبی بسیار بالاتر، عشق امیرالمؤمنین(ع) به حضرت فاطمه(س). همهٔ اینها همان توجه به جنس مقابلاند که از طریق ارتباط مستقیم با واقعیت هستی شکل گرفتهاند؛ اما به جای آنکه به مرتبهای پایینتر تنزل پیدا کنند و به شهوت حسی تبدیل شوند، به عشق بدل شدهاند.
این عشق، عشق مجازی و عشق به انسان است؛ مانند عشق مجنون به لیلا. اما همین عشق، هنگامی که حکیمی چون نظامی آن را ترسیم میکند، سراسر حکمت میشود و انسان در آن جهانی از معنا میبیند. سپس این سیر ادامه پیدا میکند و مراتب عشق پیوسته بالاتر میرود؛ تا به عشق میان امیرالمؤمنین(ع) و حضرت فاطمه(س)، یا رابطهٔ پیامبر اکرم(ص) و حضرت خدیجه(س) میرسد. اینها در مراتب بسیار والاتری قرار دارند و همواره به سوی ساحتهای برتر حرکت کردهاند.
حتی در آن عالیترین مراتب نیز این حقیقت همچنان برقرار است و هیچ منافاتی با مقام عصمت پیامبر اکرم(ص) و اولیای الهی ندارد. این همان حقیقتی است که میتواند پیوسته تعالی یابد و همانگونه که در آغاز جلوههایی جنسیتی دارد، بهتدریج جلوههایی فراتر، لطیفتر و گستردهتر پیدا کند.
ادامه دارد...
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
۷۳
۱۵:۳۸
حکمت نامتناهی ۲
در چنین وضعی، انسان در همین زندانی که قرار دارد، نهتنها نمیتواند نیاز خود را برآورده کند، بلکه پیوسته پایینتر میرود. نیاز او شدیدتر میشود، گرفتاریاش افزایش مییابد، احساس احتیاجش بیشتر میشود و مدام به مراتب پایینتر سقوط میکند. این همان «هوا» است؛ شهوتی که دچار تشتت، ازهمگسیختگی، بیحسابی، پراکندگی و فقدان هدایت عقل شده است. از سوی دیگر، انسان ممکن است از عقلی خشک و صرفاً منطقی استفاده کند؛ یعنی فقط سرکوب کند، مدام با این میلها مقابله کند و به خود خشونت روا دارد. پیوسته بگوید: «این را نمیخواهم، آن را نمیخواهم»، و در نتیجه خود را دچار ضعف اعصاب و مشکلات گوناگون کند، ارتباطش با بیرون کاهش یابد و به نوعی انقباض درونی گرفتار شود. این نیز مرتبهای نازل است؛ چه انسان به هوا گرفتار شود و چه به عقل خشک و منطقی پناه ببرد. در مقابل، کسی که توجه به جنس مقابل را در مرتبهٔ لطیفتر آن حفظ میکند و آن را به شهوت حسی و زندان حس فرو نمیکاهد، و از سعهٔ صدر و تحمل بیشتری برخوردار است، این توجه در او مرتبهای بالاتر پیدا میکند. در این حالت، خواه در مواجهه با فردی در بیرون و خواه در ساحت ذهن و وجود خود، توجه به جنس مقابل نهتنها دچار زمختی، خشونت و ابتذالِ زندان حس نمیشود، بلکه لطیفتر، کاملتر و عمیقتر میگردد. این همان چیزی است که عشق نامیده میشود؛ عشق مجنون به لیلا، عشق علامه طباطبایی به همسرشان، یا در مراتبی بسیار بالاتر، عشق امیرالمؤمنین(ع) به حضرت فاطمه(س). همهٔ اینها همان توجه به جنس مقابلاند که از طریق ارتباط مستقیم با واقعیت هستی شکل گرفتهاند؛ اما به جای آنکه به مرتبهای پایینتر تنزل پیدا کنند و به شهوت حسی تبدیل شوند، به عشق بدل شدهاند. این عشق، عشق مجازی و عشق به انسان است؛ مانند عشق مجنون به لیلا. اما همین عشق، هنگامی که حکیمی چون نظامی آن را ترسیم میکند، سراسر حکمت میشود و انسان در آن جهانی از معنا میبیند. سپس این سیر ادامه پیدا میکند و مراتب عشق پیوسته بالاتر میرود؛ تا به عشق میان امیرالمؤمنین(ع) و حضرت فاطمه(س)، یا رابطهٔ پیامبر اکرم(ص) و حضرت خدیجه(س) میرسد. اینها در مراتب بسیار والاتری قرار دارند و همواره به سوی ساحتهای برتر حرکت کردهاند. حتی در آن عالیترین مراتب نیز این حقیقت همچنان برقرار است و هیچ منافاتی با مقام عصمت پیامبر اکرم(ص) و اولیای الهی ندارد. این همان حقیقتی است که میتواند پیوسته تعالی یابد و همانگونه که در آغاز جلوههایی جنسیتی دارد، بهتدریج جلوههایی فراتر، لطیفتر و گستردهتر پیدا کند. ادامه دارد...
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی #حکمتنامتناهی۲ #نشست_دهم #عشق #شهوت #هوس @endlesshekmat2
آن چیزی که در وجود حضرت فاطمه(س) و حضرت زینب(س) جلوه دارد، نوعی زنانگی است که فراتر از جنسیت قرار میگیرد؛ جلوهای از رازآلودگی هستی که تنها در آنها ظهور پیدا میکند و ما دسترسی مستقیمی به آن نداریم. این حقیقت، فراتر از مرزهای معمول جنسیت است.در مراتب بالاتر، انسان به جایی میرسد که میبیند همه اسرار الهی در وجود حضرت فاطمه(س) جلوهگر شده است؛ حقیقتی فراتر از زندان جنسیت، اما در عین حال با حفظ آن زنانگی. به همین دلیل، گویی پیامبر(ص) به ایشان نیازمند است؛ نیازمند دختر خویش. «فداها أبوها» و «أمّ أبیها». پیامبر دست حضرت فاطمه را میبوسد و آن جایگاه ویژه را برای ایشان قائل است.در همین چارچوب است که آن عبارت مشهور معنا پیدا میکند که: «لولا فاطمه لما خلقتکما»؛ اگر فاطمه نبود، شما دو نفر را نیز خلق نمیکردم؛ یعنی پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع). این سخن ناظر به جایگاهی ویژه و حقیقتی خاص است. البته درباره معنای این تعبیر و چگونگی فهم آن، در یکی از مباحث فاطمیه به تفصیل توضیح دادهام.در این سیر، شهوت، عشق و هوا هر یک جایگاه خود را دارند. شهوت میتواند پیوسته تنزل پیدا کند، پایینتر و پایینتر بیاید و به نازلترین مراتب خود برسد؛ تا جایی که برای ارضای آن، انسان به سخیفترین رفتارها و ابزارهای جنسی و شهوانی ــ حتی در چارچوب رابطه زن و شوهر ــ متوسل شود. نمونههای آن فراوان است، اما مجال بیان آنها در اینجا نیست. همانگونه که «هوا» به معنای شهوت افسارگسیخته، بیمهار، بیحساب و بیبرنامه است؛ شهوتی که هرچه بیشتر از آن پیروی کنی، مانند آب شور، تشنگیات را بیشتر میکند. چون از تدبیر عقل و از حساب و اندازه خارج شده است.در سوی دیگر، عشقی قرار دارد که پیوسته اوج میگیرد و به مراتب بالاتر میرسد. این عشق هرچه تعالی پیدا میکند، به ساحتهای عمیقتر و لطیفتری راه مییابد و در بالاترین مراتب خود، به همان حقیقت قدسی زنانگی نزدیک میشود؛ حقیقتی که بسیار فراتر از جنسیت است و همچنان میتواند به مراتب والاتر و والاتر صعود کند.
پایان
بخشی از متن عشق، شهوت و هوا نوشته محمدحسین قدوسی
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
پایان
#حکمتنامتناهی۲#نشست_دهم#عشق#شهوت#هوس
@endlesshekmat2
۶۴
۱۵:۳۸
حکمت نامتناهی ۲
#حکمتنامتناهی #نشست_دهم #محمدحسین_قدوسی #عشق_شهوت_هوا #فایل_صوتی #بخش_سه ۱۱ دی ۱۴۰۴ @endlesshekmat2
عشق، شهوت، هوا.pdf
۲۰۷.۱۳ کیلوبایت
۵۲
۱۹:۳۵
ماهی ماندارین (Mandarin fish)
ماهی ماندارین موجودی است که انگار از دنیای دیگری آمده؛ رنگها و نقشهایش شبیه نقاشیاند، اما این نقشها برای نمایش دادن به دیگران ساخته نشدهاند. در صخرههای مرجانی زندگی میکند، آرام و محتاط است، و بیشتر وقتش را در جهان کوچک و عمیق خودش میگذراند.
زیباییای که دنبال دیده شدن نیست.ظرافتی که لازم نیست ثابت کند ظریف است.موجودی که در یک جهان درونی غنی زندگی میکند.اما یک تفاوت مهم هم هست: ماهی ماندارین پنهان نمیشود چون کمارزش است؛ پنهانتر زندگی میکند چون جهان خودش را دارد.
ماهی ماندارین بیشتر عمرش را در شکافهای صخرههای مرجانی میگذراند. نه به این دلیل که چیزی برای عرضه ندارد؛ بلکه چون تمام معنای وجودش وابسته به دیده شدن نیست. این ویژگی میتواند استعارهای از نسبت انسان با نامتناهی باشد.نامتناهی را نمیتوان در سطح زندگی کرد. هرچه حقیقتی عمیقتر باشد، بیشتر به درون گرایش دارد تا به بیرون. همانطور که ریشههای یک درخت دیده نمیشوند، اما تمام حیات درخت از همانجاست، نسبت انسان با امر نامتناهی نیز غالباً در لایههای پنهان وجود شکل میگیرد.از این منظر، پنهان بودن ماهی ماندارین یعنی:غنا، الزاماً با ظهور متناسب نیست. ممکن است درون یک موجود، جهانی بیکران وجود داشته باشد، بیآنکه مدام خود را عرضه کند.نامتناهی نیازمند صحنه نیست. آنچه بینهایت است، ارزش خود را از نگاه دیگران نمیگیرد.سکونت در عمق. سطح، جای رفتوآمد و هیاهوست؛ عمق، جای ماندن است. نامتناهی بیشتر با عمق نسبت دارد تا با سطح.خودبسندگی وجودی. کسی که با نامتناهی نسبت برقرار کرده، کمتر اسیر تأیید بیرونی میشود؛ زیرا منبع معنا را در جای دیگری یافته است.با این حال، یک نکته ظریف هم هست. پنهان بودن همیشه نشانه عمق نیست. گاهی از ترس، شرم یا زخم است. اما پنهان بودن ماهی ماندارین از این جنس نیست؛ او هنگام غروب، در آیین جفتیابی، از میان مرجانها بیرون میآید و با تمام رنگهایش در آب شنا میکند. یعنی پنهان بودنش انتخابِ زیستن است، نه ناتوانیِ ظهور.
#ماندارین#زیبایی#حکمت_نامتناهی۲
@endlesshekmat2
ماهی ماندارین موجودی است که انگار از دنیای دیگری آمده؛ رنگها و نقشهایش شبیه نقاشیاند، اما این نقشها برای نمایش دادن به دیگران ساخته نشدهاند. در صخرههای مرجانی زندگی میکند، آرام و محتاط است، و بیشتر وقتش را در جهان کوچک و عمیق خودش میگذراند.
زیباییای که دنبال دیده شدن نیست.ظرافتی که لازم نیست ثابت کند ظریف است.موجودی که در یک جهان درونی غنی زندگی میکند.اما یک تفاوت مهم هم هست: ماهی ماندارین پنهان نمیشود چون کمارزش است؛ پنهانتر زندگی میکند چون جهان خودش را دارد.
ماهی ماندارین بیشتر عمرش را در شکافهای صخرههای مرجانی میگذراند. نه به این دلیل که چیزی برای عرضه ندارد؛ بلکه چون تمام معنای وجودش وابسته به دیده شدن نیست. این ویژگی میتواند استعارهای از نسبت انسان با نامتناهی باشد.نامتناهی را نمیتوان در سطح زندگی کرد. هرچه حقیقتی عمیقتر باشد، بیشتر به درون گرایش دارد تا به بیرون. همانطور که ریشههای یک درخت دیده نمیشوند، اما تمام حیات درخت از همانجاست، نسبت انسان با امر نامتناهی نیز غالباً در لایههای پنهان وجود شکل میگیرد.از این منظر، پنهان بودن ماهی ماندارین یعنی:غنا، الزاماً با ظهور متناسب نیست. ممکن است درون یک موجود، جهانی بیکران وجود داشته باشد، بیآنکه مدام خود را عرضه کند.نامتناهی نیازمند صحنه نیست. آنچه بینهایت است، ارزش خود را از نگاه دیگران نمیگیرد.سکونت در عمق. سطح، جای رفتوآمد و هیاهوست؛ عمق، جای ماندن است. نامتناهی بیشتر با عمق نسبت دارد تا با سطح.خودبسندگی وجودی. کسی که با نامتناهی نسبت برقرار کرده، کمتر اسیر تأیید بیرونی میشود؛ زیرا منبع معنا را در جای دیگری یافته است.با این حال، یک نکته ظریف هم هست. پنهان بودن همیشه نشانه عمق نیست. گاهی از ترس، شرم یا زخم است. اما پنهان بودن ماهی ماندارین از این جنس نیست؛ او هنگام غروب، در آیین جفتیابی، از میان مرجانها بیرون میآید و با تمام رنگهایش در آب شنا میکند. یعنی پنهان بودنش انتخابِ زیستن است، نه ناتوانیِ ظهور.
#ماندارین#زیبایی#حکمت_نامتناهی۲
@endlesshekmat2
۷۳
۲۲:۱۹
1662284489_Mahtab Shahinnavaz - Bridges _ Transmission Zero.mp3
۱۲:۰۵-۱۱.۱۲ مگابایت
خویشتنِ حقیقی انسان نه گم شده، نه دور از دسترس است و نه نیاز به ساخته شدن دارد؛ همیشه حاضر است و تنها غفلت، انسان را از آن دور میکند.
مشغولیت به زندگی، خواستهها و تمایلات، بهتدریج ازخودبیگانگی را پدید میآورد. انسانهای برجسته، همین مشغولیتها را چنان مدیریت میکنند که پیوسته به خویشتن نزدیکتر میشوند؛ اما انسان متوسط، میان غفلت و توجه در نوسان است تا سرانجام با سست شدن تعلقات، وارد مرتبهای به نام «تعلیق» میشود.
تعلیق، فاصله میان دو زندگی است؛ جایی که زندگی گذشته دیگر کشش خود را از دست داده، اما زندگی تازه هنوز شکل نگرفته است. این وضعیت با خلأ، بیانگیزگی، تردید و رنج همراه است و بسیاری برای فرار از آن، به مشغولیتهایی پناه میبرند که اگرچه ارزشمندند، اما در اینجا تنها نقش مُسکن را ایفا میکنند.
راه عبور از تعلیق، نه فرار، بلکه صبر و استقامت است. هرچه این مرارت عمیقتر و طولانیتر باشد، دعوت بزرگتری برای ورود به دریای درون خواهد بود؛ جایی که آغاز همه پیشرفتها و فتوحات حقیقی انسان است.
شرح مطلب
#رساله_عملیه#حکمت_نامتناهی
@endlesshekmat2
۳۷
۲۲:۰۶