لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل اِنهیال | سجاد ابراهیمیا
۹۷ عضو

اِنهیال | سجاد ابراهیمی

در رهگذار باد؛ و نگهبانِ لاله.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ تیر
اِنهیال | سجاد ابراهیمی
حسین، ‏پیش از آغاز جنگ به میان دشمن رفت؛ آنان را پند داده، از جمله گفت: «دنیا شما را نفریبد؛ چرا که ″خاصیت دنیا″ آن است که تکیه‌کنندگانِ بر خود را ناامید می‌کند؛ و آنان را که در او طمع کنند، دستِ خالی باز خواهد گرداند». @Enhyal
چون دشواریِ جنگ را در چهره‌ی برخی یارانش دید، فریاد زد:«شکیبا باشید ای بزرگ‌زادگان! چراکه مرگ، جز پلی میان سختی‌ها و فردوسِ جاودان نیست».@Enhyal
undefined۳

۲۹

۹:۳۹

گوید: و چون یارانِ حسین دیدند که دشمن بسیار شده است و دیگر نمی‌توانند از خود و از حسین دفاع کنند، به هم‌چشمی برخاستند که پیشِ روی او کشته شوند.
[تاریخ طبری؛ ص ۳۰۴۶]@Enhyal
undefined۲

۲۸

۹:۴۵

گوید: آنگاه عابس بن ابی‌شبیب به حسین گفت «به خدا بر پشت زمین، از نزدیک و دور، کسی را بیش از تو دوست ندارم؛ من بر هدایتِ توام، و هدایتِ پدرت».
آنگاه با شمشیرِ آخته سوی دشمن رفت، و زخمی بر پیشانی داشت.
ربیع بن تمیمِ عبدیِ همدانی گوید: وقتی دیدمش که می‌آمد شناختمش؛ چرا که در جنگ‌ها دیده بودمش که از همه دلیرتر بود. به سربازان گفتم مبادا کسی به تنهایی با او درآویزد.
گوید: او فریاد می‌زد: مگر مردی میان شما نیست که با مردی نَبَرد کند؟!
عمر سعد گفت «سنگبارانش کنید».گوید: از هر سو سنگ به سوی او انداختند.او، چون چنین دید، زِرِه از تن برداشت، و کلاهخود از سر بینداخت و به کَسان حمله کرد، به خدا دیدمش که دویست تن را دنبال می‌کرد؛ آنگاه از هر سو بر وی تاختند که کشته شد.
[تاریخ طبری؛ ص ۳۰۴۹]
در نقلی دیگر آمده است:ربیع بن تمیم گوید: من با عابس رفاقتی قدیم داشتم، چون دیدم که به هنگام سنگباران، کلاهخود از سر برداشت، گفتم «آیا دیوانه شده‌ای عابس؟».
او گفت: «آری! حبِّ حسین دیوانه‌ام کرده».
@Enhyal
undefined۱

۳۳

۹:۴۶

طبری در تاریخ خود، به نقل از حمید بن مسلم [فردی که در سپاه دشمن بوده]، لحظاتی‌ را از روز عاشورا روایت می‌کند که جز حسین، هیچکس از لشکر او در قید حیات نیست.او می‌نویسد:
«گوید: حسین مدتی دراز از روز را زنده بود؛ که اگر لشکریان می‌خواستند بکشندش کشته بودند؛ اما هر کسی کشتنِ حسین را به دیگری وامی‌گذاشت؛ و هر که سوی او می‌رفت بازمی‌گشت؛ چرا که نمی‌خواست کشتنِ وی و گناه بزرگ آن را به گردن گیرد.
عاقبت یکی از مردمِ بنی‌بداء بیامد و با شمشیر به سرِ وی زد؛ شمشیر، کلاه را بدرید و سر حسین را زخمدار کرد و کلاه از خون پر شد. آنگاه، حسین کلاهی خواست، به سر گذاشت و عمامه نهاد‌.در حالی که خسته و ″در خود فرو رفته″ شده بود».
[تاریخ طبری؛ ص ۳۰۵۵]
@Enhyal
undefined۲

۳۴

۹:۵۰

اِنهیال | سجاد ابراهیمی
طبری در تاریخ خود، به نقل از حمید بن مسلم [فردی که در سپاه دشمن بوده]، لحظاتی‌ را از روز عاشورا روایت می‌کند که جز حسین، هیچکس از لشکر او در قید حیات نیست. او می‌نویسد: «گوید: حسین مدتی دراز از روز را زنده بود؛ که اگر لشکریان می‌خواستند بکشندش کشته بودند؛ اما هر کسی کشتنِ حسین را به دیگری وامی‌گذاشت؛ و هر که سوی او می‌رفت بازمی‌گشت؛ چرا که نمی‌خواست کشتنِ وی و گناه بزرگ آن را به گردن گیرد. عاقبت یکی از مردمِ بنی‌بداء بیامد و با شمشیر به سرِ وی زد؛ شمشیر، کلاه را بدرید و سر حسین را زخمدار کرد و کلاه از خون پر شد. آنگاه، حسین کلاهی خواست، به سر گذاشت و عمامه نهاد‌. در حالی که خسته و ″در خود فرو رفته″ شده بود». [تاریخ طبری؛ ص ۳۰۵۵] @Enhyal
و نیز به نقل از عبدالله بن عمار [فردی که آن روز در سپاه دشمن بوده] لحظاتی پیش از شهادت حسین را این‌گونه روایت می‌کند:
«گوید: با نیزه به حسین حمله بردم، و نزدیک او رسیدم، به خدا اگر خواسته بودم نیزه را در بدنش فرو می‌نشاندم؛ اما باز آمدم، نه چندان دور، و با خویش گفتم چرا منش بکشم؟! دیگری او را خواهد کشت.آنگاه پیادگان از راست و چپ به وی حمله بردند؛ او به سمتِ راست حمله برد تا پراکنده شدند؛ و به سمت چپ نیز، تا پراکنده شدند.
به خدا هرگز شکسته‌ای را ندیده بودم که فرزند و خویشان و یارانش کشته شده باشند و چون او محکم‌دل و خاطرآرام باشد و دلیر بر پیشرَوی. به خدا پیش از او، و پس از او کسی همانندش ندیدم؛ وقتی حمله می‌برد، پیادگان از راست و چپ چون بزغاله‌گان از حملۀ گرگ فراری می‌شدند.
در این هنگام، زینب دخترِ فاطمه به طرف وی آمد؛ و می‌گفت "کاش آسمان به زمین می‌افتاد". در این وقت، عمرِ سعد نزدیکِ حسین رسید؛ زینب به او گفت "ای عمَر! حسین را می‌کشند و تو نگاه می‌کنی؟!". گویی هنوز اشک‌های عمر سعد را می‌بینم که بر دو گونه‌ و ریشش روان بود، اما از زینب روی گردانید!».
[طبری؛ ص ۳۰۶۱]
@Enhyal
undefined۲

۵۰

۹:۵۳

thumbnail
‏آخرین کسی که حسین با او وداع کرد، سجاد بود.در تاریخ، جز یک روایت، گزارشِ دیگری از خلوتِ این دو تن، و آنچه میانشان گذشته، برجای نمانده است.
سجاد می‌گوید:آن روز، به خیمه‌ی من آمد، مرا به سینه‌اش چسبانید، در حالی که خون از جراحاتش می‌جوشید؛ آنگاه دعایی به من آموخت و گفت:″‏این کلمات را در آن هنگام که اندوه و سختی‌ها بر تو پیشآمد کرد، بخوان".
و رفت... .@Enhyal
undefined۱

۶۶

۱۰:۰۴

۱۲ تیر
آخوندها نمیرن.اما اینقدر از بدنهٔ ایدئولوژیک تراشیده میشه که صرفا همون تیمی باقی بمونه که در جنگ‌های اخیر هم هیچ خط و خشی برنداشت و تهدیدی هم متوجهش نشد.تیمی که هژمون آمریکا رو می‌پذیره؛ رفتار سکولارش باعث میشه خطری برای اسرائیل نداشته باشه؛ و از قضا خیلی هم انگلیس پسنده.
قالیباف، کاتالیزورِ این طراحیه؛ کاراکتری که به‌خاطر قیافهٔ ولایتمدار و سوابق انقلابی می‌تونه اولا فریبی به‌نام وحدت رو برای خفه کردنِ هواداران ایدئولوژیک و وطن‌پرستان همسو، موجّه جلوه بده.و ثانیا به‌خاطر نفوذش در بین نظامی‌ها، اونا رو کنترل کنه و سایلنت نگه داره‌.
حالا یا تا پایان با این طرح همراه می‌مونه، یا مثل علی لاریجانی که مدتی دست در گردنِ این تیم داشت ولی با کودتاشون همراه نشد، بعد از ایفای نقشش حذف میشه.@Enhyal

۳۶

۱۷:۰۸

اون سحری که خبر ترور رهبری رو شنیدم؛ یه جور فروپاشی روانی برام رخ داد؛ نماز صبحمو خوندم و از خونه زدم بیرون؛ تا مصلی پیاده رفتم، در حالی که بغض، مثل طناب دار داشت گلوم رو فشار می‌داد؛ از درب مصلی که وارد شدم، صدای شیونِ زنانه که همیشه صراحت بیشتری در برملا کردنِ غصه‌ها داره، اشک رو تا پشت قاب عینکم آورده بود؛ اما چیزی که دست من رو گرفت و تا گریهٔ بی‌پرده برد، دیدنِ گریهٔ دوستان قدیمی‌ای بود که بعضا سال‌ها همدیگه رو ندیده بودیم.یک‌بار دیگه قبول کردم که گریهٔ مردها، همیشه چیز نهفته‌تری رو آشکار می‌کنه؛ گرچه با صراحتی کمتر.
وقتی دیدم که بچه‌های قدیمی دست در گردنِ هم گریه می‌کنند، یادم افتاد که «خامنه‌ای، همهٔ خاطرات ما بود».
خامنه‌ای، یک «بودنِ بی‌تردید» بود؛ برای وقت‌هایی که همهٔ چیزهای مردّد از دست می‌رفت.
اگر منظورم رو نمی‌فهمی، لابد از آدم‌هایی نبودی که برای آرمان به عالم و آدم فحش داده باشی، و دلت گرم باشه که در تاریکخونهٔ دنیا، هنوز، فقط یک‌نفر هست که «قطعا» اگر تو رو ببینه، دستشو رو شونه‌ت بذاره و یواشکی توی گوش‌ِت بگه «همین درستشه».
خامنه‌ای در تاریکخونهٔ سیاست ایران، برای رفیق‌هایی که در آغوش هم گریه می‌کردند همون «فقط یک نفر»ِ ماجرا بود.
هر بار که دنیا رو به‌خاطر آرمان از دست می‌دادیم، «فقط یک نفر»ِ ماجرا می‌فهمید که چه می‌کنیم؛ هر وقت که با شکایتِ طبقهٔ أشراف به دادگاه احضار می‌شدیم؛ هر وقت که بازداشت می‌شدیم؛ هر وقت که با دستبند و پابند به زندان می‌رفتیم؛ هر وقت که از نوشتن توی وبلاگ و کانال‌ها منع می‌شدیم؛ هر وقت که ستاره‌دارمان کردند... .
در این لحظه‌های سخت، خامنه‌ای برای ما، اون «فقط یک نفر»‍ی بود که احساس می‌کردیم در گلوی ما فریاد می‌زنه، و با قلم ما می‌نویسه، و با چشم ما در چشمِ طبقهٔ اشراف زل می‌زنه، و با زبان ما در برابر قاضی احتجاج می‌کنه، و دستبند می‌خوره و به زندان می‌افته.
من، عاشق آرمان‌های «طرح کلی...» بودم؛ عاشقِ صدای بی‌کیفیتِ بلندگوی مسجد امام حسن در انتهای بازارِ سَرشور؛ عاشقِ جامعهٔ بی‌طبقه؛ عاشقِ دوگانهٔ مستضعف و مستکبر... هنوز هم هستم.
اما گاهی باید همهٔ شجاعتت رو جمع کنی و اعتراف کنی که تعداد روزهایی که خیال می‌کردی خامنه‌ای از آرمان‌های خمینی و فریادهای خودش در مسجد امام حسن عبور کرده، کم نبودند.
آدم است دیگر... گاهی دوست نداری ببینی علی دارد ابوذر را با دست خود بدرقه می‌کند به رَبَذه؛ دلت می‌خواهد شلاقی که مروان را به خاک انداخته، بخورد توی صورت خلیفهٔ غاصب!
از خودت می‌پرسی «علی چرا ابوذر را به تقدیرِ ربذه سپرد؟».هیچوقت هم سر در نمی‌آوری.اما سخت است که به علی شک کنی.
قبول کن که من هم حق داشتم روزهای زیادی را در برهوت تردید به خامنه‌ای سپری کنم.گرچه هیچوقت دلم گواهی نداد که خامنه‌ای، ما را به ربذه بدرقه کرده باشد و پشت سرمان، اشک نریخته باشد.
خامنه‌ای، همهٔ خاطرات ما بود.
[سجاد ابراهیمی]@Enhyal
undefined۵

۷۰

۱۸:۵۲

۱۸ تیر
هر کسی با هر اندیشه‌ای که هستید، تشییع خامنه‌ای رو با واقع‌بینی تمام‌عیار ببینید و در دیدنش افراط کنید؛ و بعد، به‌عنوان یک «واقعیت» در محاسباتتون جا بدید.
اگر سلطنت‌طلبید، اگر براندازید، اگر هنوز آخوندها رو یک صِنفِ قابلِ تحقیر می‌دونید، اگر واژهٔ شیعه رو دستمایهٔ دشمن‌سازی و صف‌بندی و مقصریابی می‌کنید، اگر ایرانی با پرچم اسرائیل (و مادرقحبه)اید، اگر روشنفکر، اگر دموکراسی‌خواه، اگر دانای بی‌مطالعه یا نادانِ پرمطالعه‌اید، اگر اصلاح‌طلب، اصولگرا، اگر آتئیست یا آگنوستیکید، اگر داروینیست و از نسل میمونید، اگر از نسل آدم و حوایید، اگر عمو (یا یکی از پدرهایتان) ترامپ است، اگر اخلاقتان سکولار یا الهی‌ست... و هزار اگر دیگر...
واقعیت‌ها رو (هر چه تلخ) ببینید تا مملکت و ملت رو با تخیل و رؤیا و توهمی که از آینده دارید، به لبهٔ پرتگاه نبرید، مردم رو بیهوده به کشتن ندهید، و بر گورهاشان نرقصید.
@Enhyal
undefined۵

۶۱

۲۱:۰۵

۲۳ تیر
اصلاح‌طلبا با قدرت مشغول تولید ادبیات ضدجنگ‌اند؛ و طبق معمول چند تا رفتار تکراری دارند:
۱. جوری وانمود می‌کنن انگار جمهوری اسلامی، آغازگر و طالب جنگه.
۲. منفعت ملی رو مساوی با «بدیم بره» تئوریزه می‌کنن؛ در حالی که گاهی منفعت ملی با جنگ به‌دست میاد.
۳. دارند دوگانهٔ دروغ «امنیت - منفعت ملی» می‌سازند؛ در حالی که اگر با جنگ، تولید امنیت و بازدارندگی نکنی، طرف مقابل بدون توقف باج خواهد گرفت؛ دقیقاً ضد منافع ملی.
۴. دارند با سواری کشیدن از گرایشات طبیعی انسانی (و هوای نفس) به رفاه و ثروت و آینده‌رویایی، این وعدهٔ توخالی رو بهمردم میدن که اگر نجنگید و مذاکره کنید،همه چیز عالی خواهد شد!
چیزی که آقای روحانی دوبار، یکی در زمان محمد خاتمی و یکی در زمان خودش وعدهٔ دروغش رو به مردم داد؛ و به‌قول رئیس بانک مرکزیِ خودش نتیجه‌اش «هیچ» بود.
از خواجهٔ شکم‌باره‌ای مثل ابطحی گرفته تا جواد امام و احمد زیدآبادی به همین کار مشغول‌اند!@Enhyal
undefined۲

۳۴

۱۱:۳۶