لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل فاطمه انصاری | مدیرعامل شرکت روانشناختیف
۸۵ عضو

فاطمه انصاری | مدیرعامل شرکت روانشناختی

استراتژیست من در حوزه سلامت روان مدیرعامل شرکت وکلینک روانشناختیپژوهشگر واستادبرتر دانشگاه کوچ مدیران ارشد . زوج درمانگر واختلالات فردی با متد روانکاوی وشخصیت تراپی
مشاهده در وب بله
۱ فروردین

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedازامشب روایت های مصور از همدلی در این دفاع مقدس که تبدیل کردم به داستان ملموس
با نام :#داستان_های_هزارویک_شب_فتح_پیروزی✨
تقدیم نگاه مهربون شما میشه

۱۵۷

۲۰:۰۱

thumbnail
#داستان_هزارویک_شب_فتح_پیروزی
#داستان: پله‌های نوزدهم
هوا از آن سرمای استخوان‌سوزی بود که حتی نفس کشیدن را هم به لرزه می‌انداخت. دانه‌های ریز برف مثل سوزن بر شیشه‌ی نیمه‌شکسته‌ی مرکز هلال احمر می‌خوردند. داخل سوله، ولوله‌ای برپا بود؛ صدای بی‌سیم‌ها، جابه‌جایی جعبه‌های دارو و همهمه‌ی نیروهایی که آماده‌ی اعزام به مناطق عملیاتی بودند.
درِ سنگین سوله با صدای جیرجیر بلندی باز شد و سوزِ غریبی به داخل دوید. زنی جوان، با چادری که محکم دور کمرش بسته بود، وارد شد. پشت سر او، پیرمردی با گاریِ دستی که روی آن کوهی از پلاستیک‌های بزرگ و بسته‌بندی شده بود، به سختی پیش می‌آمد.
«نرگس» ایستاد. دست‌هایش از شدت سرما سرخ شده بود، اما چشم‌هایش برق عجیبی داشت. مسئول پذیرش، در حالی که سعی می‌کرد با بخار دهانش دست‌هایش را گرم کند، پرسید: «خواهر، تو این وضعیت بمباران و برف... این‌ها چیه؟»
نرگس لبخندی زد که ردی از حیا و اراده داشت. آرام گفت: «جهیزیه‌مه. همه‌اش نه... پتوهاشه. نوزده تا.»
سکوتِ کوتاهی در آن بخش از سوله حاکم شد. چند نفر از نیروهای جهادی که داشتند پوتین‌هایشان را بند می‌کردند، ایستادند و نگاهش کردند. مسئول پذیرش با تعجب گفت: «نوزده تا؟ دخترم، این‌ها رو برای خانه‌ی خودت خریدی. این روزها گیر آوردن این جنس‌ها غیرممکنه.»
نرگس دستی به لبه‌ی یکی از بسته‌بندی‌ها کشید. به یاد روزی افتاد که با مادرش برای خرید این پتوها تمام بازار را زیر پا گذاشته بودند. به یاد بوی نو بودنِ اتاق خوابی که هنوز رنگ آرامش به خود ندیده بود.
او گفت: «من یک زنم. دروغ چرا؟ از صدای انفجار می‌ترسم. از اینکه مستقیم وسط میدون جنگ باشم، قلبم پایین می‌ریزه. اما وقتی فکر می‌کنم اون جوونی که توی کانال‌های سرد، یا اون بسیجی که روی ارتفاعات داره نگهبانی می‌ده تا من امشب سرم رو راحت روی بالش بذارم، داره از سرما می‌لرزه... دیگه این پتوها توی خونه‌ی من، گرمم نمی‌کنه.»
او شروع کرد به شمردن و چیدن پتوها روی میز تحویل. «این دو تا دو نفره، برای اون‌هایی که شاید بتونن دو نفری پشت به پشت هم گرم بشن... این‌ها مسافرتیه، سبک و گرم، مخصوص نیروهای امدادی که باید سریع جابه‌جا بشن... این‌ها هم ضخیمه، برای سنگرها.»یکی از رزمنده‌های جوان که کوله‌پشتی‌اش را روی دوش انداخته بود، جلو آمد. نگاهی به پتوهای رنگارنگ و نو انداخت و گفت: «خواهر، این‌ها خیلی قشنگن. حیفه لک بشن توی گرد و غبار جنگ.»
نرگس نگاهش را به افقِ نامعلوم بیرون سوله دوخت و گفت: «قشنگی زندگی به همینه که امنیت و همدلی کنار هم بشینن. وقتی ما یکدل باشیم، حتی خاکِ روی این پتوها هم مقدسه. من با هر پتویی که اینجا می‌ذارم، انگار دارم یه تیکه از ترسم رو جا می‌ذارم و جاش قدرت برمی‌دارم. این پتوها هدیه‌ی من به کشورمه، به برادرهام که دارن می‌جنگن.»
آخرین پتو، یعنی نوزدهمین پتو را که روی بقیه گذاشت، زمزمه کرد: «حسبی الله...»
او می‌دانست که امشب، اگرچه تختخوابش خالی از آن پتوهای نو و اعلاست، اما قلبش با گرمایی بی‌سابقه می‌تپد. او در میدان جنگ نبود، اما با دستانش سنگری از جنس مهربانی ساخته بود.
وقتی نرگس از سوله خارج می‌شد، برف همچنان می‌بارید، اما برای رزمندگانی که آنجا بودند، هوا ناگهان گرم‌تر شد. آن‌ها حالا می‌دانستند که در پشت جبهه، قلبی به وسعت یک سرزمین برایشان می‌تپد و نوزده پتو، بهانه‌ای شده بود تا رنگ‌های «یک‌دلی»، سیاهیِ روزهای جنگ را بشوید و ببرد.---امیدوارم این روایت توانسته باشد حق مطلبِ آن ایثار بزرگ را ادا کند.
#فاطمه_انصاری#روانشناس_شخصیت@fateme_ansari1366

۲۰۴

۲۰:۰۲

#داستان_هزارویک_شب_فتح_پیروزی
#داستان طنین فتح در حوالی ستاره‌ها
خورشیدِ دوم فروردین ۱۴۰۵، آرام‌آرام پشت کوه‌های البرز پنهان می‌شد، اما شهر برخلاف همیشه به خواب نمی‌رفت. «امیر» کلید را در قفل چرخاند. شانه‌هایش از بار سنگین اخبار روز و دویدن‌های پیاپی خسته بود. غمی که از روز شهادت آقا بر دلش نشسته بود، مثل غباری سنگین روی تمام خاطراتش سایه انداخته بود. اما به محض اینکه پایش را داخل سالن گذاشت، صدای آشنایی او را سر جایش میخکوب کرد.
صدای «مارش پیروزی»! همان نوای حماسی و کوبنده‌ای که انگار تار و پود هوا را می‌لرزاند. تلویزیون روی شبکه خبر بود و قاب تصویر، مزین به پرچم سه‌رنگی که در باد تکان می‌خورد.
مادرش، «حاج‌خانم مریم»، که خودش یادگار روزهای موشک‌باران دهه شصت بود، کنار سفره هفت‌سین نشسته بود و تسبیح فیروزه‌ای‌اش بین انگشتانش می‌چرخید. لرزش خفیف دست‌هایش نه از ترس، که از شوقی وصف‌ناپذیر بود. نگاهی به امیر کرد و لبخندی زد که سال‌ها بود در چهره‌اش گم شده بود. گفت: «امیر جان... گوش کن! انگار زمان به عقب برگشته، اما این‌بار قدِ ما بلندتر شده، شجاعت‌مون بیشتر...»
امیر کیفش را رها کرد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد. خیابان غوغا بود. این جنگ، شبیه هیچ جنگی نبود که در کتاب‌های تاریخ خوانده بودند. دجالِ زمانه، تمام کینه‌اش را به آسمان فرستاده بود، اما حالا، میدان نبرد نه در شلمچه و فکه، که در پهنه لایتناهی آسمان و در میان ستاره‌ها بود.
او رو به مادر کرد و گفت: «مامان، یادت می‌گفتید دهه شصت وقتی آژیر قرمز می‌زدن می‌رفتیم تو زیرزمین؟ حالا نگاه کن... هیچ‌کس پنهان نشده!»
راست می‌گفت. از پنجره که نگاه می‌کردند، پشت‌بام‌ها خالی بود، چون همه به سمت میدان اصلی شهر سرازیر شده بودند. امیر دست مادر را گرفت. آن‌ها هم راهی شدند. در میدان شهر، پیر و جوان، شانه به شانه هم ایستاده بودند و چشم به آسمان دوخته بودند. ردِ نورانی موشک‌های پدافند و اصابت‌شان به قلب دشمن، مثل شهاب‌سنگ‌هایی بود که سیاهی شب را می‌درید.
هر بار که نوری در آسمان می‌درخشید، فریاد «الله‌اکبر» هزاران نفر، لرزه بر تن زمین می‌انداخت. آن مارش پیروزی که از بلندگوهای میدان پخش می‌شد، دیگر فقط یک موسیقی نبود؛ ضربان قلب ملتی بود که دوباره زنده شده بود.در میان جمعیت، مرد جوانی را دید که فرزند کوچکش را روی شانه گذاشته بود. کودک با هر درخشش آسمان، دست‌های کوچکش را به هم می‌زد و فریاد می‌زد: «بابا! نگاه کن، ستاره‌ها دارن پیروز می‌شن!» امیر زیر لب زمزمه کرد: «نوید زندگی در جریان است...» و ناگهان دید که این شعار، مثل یک موج از این سر میدان تا آن سر تکرار می‌شود: «نوید زندگی در جریان است! نوید زندگی در جریان است!»
زنانی را دید که چادرهایشان را محکم دور کمر بسته بودند و با چشمانی اشک‌بار اما پرصلابت، دست به دعا برداشته بودند: «خدایا... رزمنده‌های ما رو حفظ کن. به تنشون لباس عافیت و پیروزی بپوشون. لشکریان اسلام رو نصرت بده...»
در آن لحظه، امیر دیگر خستگی بیرون را حس نمی‌کرد. آن غمی که مثل سنگ بر دلش نشسته بود، ذوب شده بود. حس می‌کرد شجاعتی عجیب در رگ‌هایش تزریق شده است. انگار آن صداها، آن مارش‌ها و آن فریادهای یا علی، آدم‌ها را تغییر داده بود. دیگر کسی از فردا نمی‌ترسید.
درست در همان دقایق که خبر انتصاب مقتدرانه رهبری جدید و پیروزی‌های پیاپی در جبهه‌های هوایی پخش می‌شد، امیر به آسمان خیره شد. او می‌دانست که این‌بار، پایانِ دجال است. او می‌دانست که این مارش، سرودِ آغاز یک تمدن جدید است.
او در حالی که با جمعیت هم‌صدا شده بود، زیر لب گفت: «ما وارثان همان خون‌هاییم، اما این بار، پرچم را در اوج ستاره‌ها برافراشته‌ایم.» و شهر، در میانه نور و دعا و حماسه، زیباترین بهار تاریخ خود را جشن می‌گرفت.
#نویسنده_فاطمه_انصاری#روانشناس_شخصیت@fateme_ansari1366

۱۸۲

۲۲:۰۵

۵ فروردین
thumbnail
#داستان_هزارویک_شب_فتح_پیروزی
*سفیر کوچک روشنایی*
شب از نیمه گذشته بود، اما خیابان‌های شهر بیدارتر از هر زمانی بودند. بوی اسفند و عطر پیروزی در هوای خنک فروردین پیچیده بود. در میان همهمه‌ی شادی و فریادهای «الله اکبر»، سید محمدرضا، گویی در دنیای کوچک خودش، راز بزرگی را حمل می‌کرد.
او در آغوش گرمی جای گرفته بود، اما دستان کوچکش با چنان جدیتی چوب پرچم ایران را چسبیده بود که انگار تمام تاریخ این سرزمین را در پنجه‌های ظریفش نگاه داشته است. کلاه کاپشن سفیدش، مثل هاله‌ای دور صورت تپل و چشمان سیاهش را گرفته بود. چشمان او، برخلاف هیاهوی اطراف، آرام بود؛ آرامشی که فقط در نگاه کسی پیدا می‌شود که می‌داند آینده از آنِ اوست.
پستانک صورتی‌رنگش، تضاد شیرینی با ابهت پرچمی داشت که بالای سرش در باد می‌رقصید. هر بار که نسیم، پارچه‌ی سرخ و سفید و سبز پرچم را تکان می‌داد، سایه‌ی کلمه «الله» بر چهره‌ی سید محمدرضا می‌افتاد. گویی پرچم، لالایی حماسی‌اش را برای او می‌خواند؛ حکایت مردانی که ایستادند تا او امروز بتواند در امنیتِ این شب‌های جشن، پلک بزند.
در اطراف او، زنانی با چادرهای مشکی مثل موج‌های یک دریای آرام در حرکت بودند. دختربچه‌ای با بلوز صورتی در کنارش ایستاده بود و با تعجب به این سرباز کوچک نگاه می‌کرد. سید محمدرضا شاید هنوز نمی‌توانست کلمه «پیروزی» را بخش کند، اما او خودش معنای مجسم پیروزی بود؛ او امانتی بود که قرار بود پرچم را از نسل‌های قبل بگیرد و به قله‌های دورتری برساند.
آن شب، وقتی سید محمدرضا به خانه برگشت و میان لالایی مادر به خواب رفت، پرچم ایران هنوز در دستان خیالی‌اش در خواب‌هایش می‌چرخید. او نمی‌دانست که عکسش، با آن نگاه نافذ و پرچم افراشته، به نمادی از امید بدل شده است. او فقط «سید محمدرضا» بود؛ کوچک‌ترین علمدار شهر، که در چهارمین شب از فروردین ۱۴۰۵، ایستادن را پیش از راه رفتن آموخته بود.---امیدوارم این روایت کوتاه، لبخند بر لبانتان بنشاند. خدا این کوچولوی عزیز و تمام فرزندان ایران را حفظ کند.
@fateme_ansari1366

۱۵۶

۱۲:۱۷

thumbnail
#داستان_هزارویک_شب_فتح_پیروزی
# روایت : خریدارِ غرورداستان ضربه پدافند قادر ایران به اف 35 آمریکا
باد سرد آخر اسفند میان درخت‌های حاشیه پیاده‌رو می‌پیچید، اما اینجا، در قلب میدان، انگار خورشیدی مخفی در جریان بود که کسی سرمای شب را حس نمی‌کرد. میان هیاهوی شعارها و رفت‌وآمدهای شتاب‌زده، ایستاده بود؛ آرام و بی‌ادعا.
کلاه بافتنی خاکستری‌اش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. صورتش، نقشه‌ای از سال‌ها دویدن و نان حلال درآوردن بود؛ با محاسنی که حالا به سپیدی می‌زد و چشم‌هایی که وقتی می‌خندید، هزار خطِ مهربان دورشان جمع می‌شد. اما آنچه او را از تمام آدم‌های آن شبِ میدان متمایز می‌کرد، آن قطعه مقوای نارنجی‌رنگی بود که با دو دستِ زبر و کاردیده، محکم جلوی سینه‌اش گرفته بود.
روی مقوا با خطی خوش و خودکاری پهن نوشته بود: *«ضایعات F35 را خریداریم»*.
رهگذرها که رد می‌شدند، چشمشان به نوشته می‌افتاد، مکثی می‌کردند، لبخندی روی لبشان می‌نشست و بعد با نگاهی سرشار از تحسین به او خیره می‌شدند. او هم با همان لبخندِ نمکین و دندان‌های افتاده‌ای که نشان از سال‌ها سرد و گرم چشیدن روزگار داشت، جوابشان را می‌داد.
در آن نوشته، فقط یک شوخیِ زیرکانه با تکنولوژی دشمن نبود؛ در آن دست‌ها، تمامِ داراییِ مردی بود که شاید شغلش جمع‌آوری نان‌خشک و پلاستیک‌های رها شده در کوطه‌های شهر باشد، اما حالا آمده بود تا بگوید در برابر ایمانِ او و خانواده‌اش، پیشرفته‌ترین جنگنده‌های دنیا هم چیزی جز «ضایعات» نیستند.
زن و شوهری که از کنارش می‌گذشتند، ایستادند. مرد جوان دست نوازشی به شانه عمو زد و گفت: «دمت گرم حاجی، از این ضایعات به ما هم می‌رسه؟»پیرمرد خنده‌اش عمق گرفت و با صدایی که به خاطر سرمای هوا کمی گرفته بود، گفت: «این‌ها نون ندارن بابا جان، ولی برای ما مایه افتخاره که بگیم حتی قراضه‌های تجهیزاتشون هم زیر پای این مردمه.»
آن شب، آن پیرمرد با آن مقوای ساده، از تمام تحلیل‌گران سیاسی شیواتر سخن گفت. او نه از سیاست حرف زد و نه از ارقام نظامی؛ او با نگاهش و آن پلاکارد دست‌نویس، «انگیزه» را به قلب جوان‌هایی تزریق می‌کرد که به تماشایش می‌ایستادند. او ایستاده بود تا به نسل‌های بعد بگوید: «ما در شبی که آسمان غرش می‌کرد، نترسیدیم؛ ما به ابهتِ توخالی‌شان خندیدیم.»
وقتی دوربین موبایلم را سمتش گرفتم تا این لحظه را ثبت کنم، دست چپش را کمی باز کرد؛ انگار می‌خواست بگوید: «بفرمایید، این هم تمام دار و ندار ما، یک لبخند و یک دنیا اعتماد به نفس.»
@fateme_ansari1366

۱۵۵

۱۲:۲۱

undefined بسته ایده‌های عملیاتی ویژه #مساجد وکنشگری
undefinedمخصوص #بانوان

undefined۱) دید وبازدید از خانواده هایی که همسرانشان مشغول فعالیت اجتماعی یا نظامی هستند وخانواده در منزل ونتوانسته اند به تفریح و شهرستان بروند
undefined۲) برپایی سفره های جمعی در بوستان ها برای خانواده هایی که زن وفرزند هستند ودورهمی با هدف همدلی و همراهی بیشتر .
undefined۳) دعوت بزرگترها از اعضای خانواده و آشنایان و میزبانی از آنها درمراسمات در میدان اصلی شهر undefined۴) پویش «نان ما از وطن؛ جان ما فدای وطن» پخت نذری دسته جمعی در منازل و پخش آن برای رزمنده ها ومحرومین وامدادگران و... هر منزل چند پرس بیشتر
undefined۵) سر زدن به نوعروسان ویا خانواده هایی که تازه فرزند دارشدند وبرایشان هدیه سفره هفسین گل ارایی شده با نماد ایران وهدیه کودک بردن
undefined۶) برپایی سفره هفت سین ومراسم در نزدیک‌ترین خانه یا مکانی که در جنگ رمضان آسیب‌دیده با هدف زنده نگه داشتن یاد شهدای آن مکان.
undefined۷) دعوت از خانواده‌های کادر درمان، آتش‌نشانان، نیروهای مسلح، سایر جهادگران و خانواده شهدا ، به سفره عصرونه وهمراهی با آنها و تقدیرکردن و کادو بردن برای خانم خانه
undefined۸) تهیه هدایایی برای کودکان (گل سر، بادکنک و ...) مزین به پرچم ایران به عنوان عیدی از طرف رهبر شهید.
undefined۹) پخش آجیل و شیرینی شب عید در تجمعات و به ویژه بین نیروهای امنیتی و قدردانی از آن‌ها (نذر آجیل و شیرینی برای نیروهای امنیتی).undefined ۱۰) برپایی سفره های شکر گذاری و صلوات و مرور خاطرات از این روزها وثبت این خاطرات در یک دفتر توسط یک کاتپ برای آیندگان undefined ۱۱) پخت آش نذری در محوطه بوستانها برای همدلی بیشتر و عطرو بوی بهار وبازی کودکان undefined ۱۲) دوخت پرچم در مساجد با کمک خیاطان محل برای سر در منازل وعکس امام شهید و رهبر عزیمون undefined۱۳) کاشت نهال به نام امدادگران. اتش نشانان خدوم . جهادگران . نظامیان و... در بوستانها و بردن گلدان به درب منازلشون undefined۱۴) بردن دسته جمعی کودکان به شهربازی های اطراف یا پخش فیلم با تنقلات در مساجد بر روی پرده
undefined۱۵) آموزش انیمیشن سازی برای نوجوانان دختربا محوریت مقاومت . ایران .پیروزی
undefined۱۶) برگزاری کلاسهای داستان نویسی . عکاسی . تدوین و امداد وورزش های رزمی حتی برای تعداد کم
undefined۱۷) تماس تلفنی یا حضوری با خانواده هایی که هنوز در حالت خاکستری هستند وپاسخ وهمدلی با آنهاودعوت در پویش ها اول از خانواده های کمتر درگیر
undefined ۱۸) فراخوان جمع آوری داروهای اضافه وتحویل به هلال احمر
undefined ۱۹) حضور دسته جمعی در تجمعات در زدن درب منازل وباهم همراه شدن و منتظر هم ایستادن و....
undefined ۲۰)برای خانواده هایی که همسرانشان نیستند ویاکهنسال هستند چند نوجوان را مامور خرید های و رفع مشکلات منازل آنها قرار دهید .
undefined ۲۱) همدلی با کاسبان محله باخرید مایحتاج از سوپری های کوچیک ودر محله ویا لباس فروشی کوچیک و....
undefined ۲۲) پویش عکس های یادگاری و چاپ روی شاسی از کودکان ونوجوانان و....
undefined۲۳) برپایی دوباره دیوار مهربانی در محله از وسایل منزل تا پوشاک یا سبد مهربانی در فروشگاهها
undefined ۲۴) روحانیون محله مسجد را صبح ها فضای فازی بچه ها در نظر بگیرند
undefined ۲۵) پخش صوت و نماهنگ های حماسی در مساجد وپویایی محله
@fateme_ansari1366

۱۵۱

۱۲:۵۱

۶ فروردین
thumbnail
#داستان_هزارویک_شب_فتح_پیروزی
# روایتِ «خور بر تیغ»: پیروزی نور بر آهن
ای آیندگان، بدانید و بخوانید که در سالی که تقویم‌ها به عدد ۱۴۰۵ رسیده بودند، بر ایرانِ کهن، زخمی سنگین وارد شد. در آن روزهای سردِ اسفندماه، وقتی جهان در انتظار شکوفه‌های نوروز بود، غباری از کینه و تهاجم از سوی دشمنانِ دیرین (رژیم صهیونیستی و آمریکا) بر آسمانِ وطن نشست. در آن کارزار نابرابر، رهبر پیر و فرزانه‌ای که سال‌ها تکیه‌گاه ملت بود، در شعله‌های خیانت و خشمِ دشمن به شهادت رسید و داغی بزرگ بر دل‌ها نهاد.
اما حکایت ما، حکایتِ آنانی است که در شهرهای دور، در میانِ غریبه‌ها و در سرزمین‌های بیگانه زندگی می‌کردند؛ ایرانیانی که اگرچه جسم‌شان در غرب بود، اما روح‌شان در کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران پرواز می‌کرد.
در آن شب‌های واقعه، وقتی صدای اصابتِ موشک‌ها و غرشِ هواپیماها در فضای مجازی پیچید، «قصادک‌های ایرانی» در سرتاسر جهان به حرکت درآمدند. آن‌ها نه با تفنگ، که با حنجره‌هایشان به میدان جنگ رفتند. در میدان‌های بزرگ لندن، پاریس، تورنتو و نیویورک، ایرانیانی گرد آمدند که فریادشان لرزه بر تنِ دشمن می‌انداخت.
آن‌ها فریاد می‌زدند: «بزن که خوب می‌زنیم!»این نه بانگِ جنگ‌طلبی، که سرودِ شکستنِ طلسمِ ترس بود. آن‌ها به جهانیان نشان دادند که ایران تنها یک جغرافیا نیست؛ ایران یک آرمان است که در رگ‌های هر ایرانی، هر کجای این کره خاکی، جاری است.
در آن ویدئوی ماندگار که برای آیندگان به ارث رسیده، صدای لرزان اما استوارِ زنی را می‌شنویم که گویی نمادِ تمامِ مادران و دختران ایران است. او میانِ اشک و حماسه فریاد می‌زند: «طلسم را می‌شکنیم!» او از شکستنِ هیبتِ پوشالیِ آهنی می‌گوید که قصد داشت نورِ ایران را خاموش کند.
آری، تاریخِ آن روزها چنین نوشت: اگرچه داغِ فرزندانِ ایران جان‌کاه و جان‌سوز بود، اگرچه خونِ عزیزان بر زمین ریخت و قامتِ وطن در سوگِ رهبرش خم شد، اما «خور بر تیغ» پیروز گشت. خورشیدِ حقیقتِ ایران بر تیغِ تیزِ ستم غلبه کرد.ایرانیانِ خارج از کشور، در آن روزهای سخت، «دیوارِ دفاعیِ دوم» ایران بودند. آن‌ها با تجمعاتِ عظیم خود، با روایتگریِ مظلومیت و در عین حال اقتدارِ ایران، اجازه ندادند که روایتِ دروغینِ دشمن پیروز شود. آن‌ها به دنیا فهماندند که وقتی پای ایران در میان باشد، «قوت» بازمی‌گردد و هیچ طلسمی نیست که به دستِ اتحادِ ایرانی شکسته نشود.
این قصه را برای فرزندان خود بگویید: که در بهار ۱۴۰۵، وقتی ایران در آتش و خون بود، ایرانیانِ جهان، دست در دست هم، سرودِ پیروزی خواندند و با آغازِ رهبریِ جدید و اتحادِ دوباره، ثابت کردند که ایران، همچون سیمرغ، از میان خاکسترِ خود دوباره برمی‌خیزد و هرگز خاموش نخواهد شد.
*بزن که خوب می‌زنیم... که ما وارثانِ آفتابیم و سیاهی را در هم می‌شکنیم.*
@fateme_ansari1366

۱۵۳

۱۲:۲۵

thumbnail
#داستان نوشتن از قهرمانی که ریشه در خاکِ تنهایی داشته و شاخه‌هایش را به آسمانِ آبیِ دریا رسانده، هم سخت است و هم شیرین. قصه‌ی «رضا»، قصه‌ی مرواریدی است که در صدفِ غربت شکل گرفت و در تلاطم اقیانوس، جاودانه شد. این روایتی است رمان‌گونه از زندگی شهید والامقام، ناو استوار یکم رضا پاک‌جان؛ مردی که از بهزیستی قد کشید تا نگهبان مرزهای آبی ایران باشد.---### فصل اول: آشیانه‌ای در غبارصدای گریه‌ی نوزادی در راهروی سرد بهزیستی می‌پیچید. اینجا نه بوی عطر مادری می‌آمد و نه گرمای آغوش پدری. رضا، از همان روز اول، یاد گرفت که باید خودش، آغوشِ خودش باشد. او مثل گیاهی بود که در شکافِ سنگی سخت سبز می‌شود؛ بدون باغبانی که نوازشش کند، اما با اراده‌ای که به سمت نور قد می‌کشد.
روزها در حیاط بزرگ بهزیستی می‌گذشت. رضا همیشه خیره به دوردست‌ها بود. بچه‌های دیگر بازی می‌کردند، اما او انگار به دنبال گمشده‌ای می‌گشت. وقتی از او می‌پرسیدند: «رضا، بزرگ شدی می‌خوای چیکاره بشی؟»، برخلاف بقیه که پلیس و دکتر را ردیف می‌کردند، او با همان چشم‌های معصوم و نافذش می‌گفت: «می‌خوام برم جایی که ته نداشته باشه. می‌خوام برم توی دلِ دریا.»
او در دنیایی بزرگ شد که «خانواده» برایش یک واژه‌ی مبهم در کتاب‌ها بود. اما رضا، ایران را خانواده‌ی خودش کرد. هر بار که پرچمِ سه‌رنگ بالای ساختمان بهزیستی با باد تکان می‌خورد، او انگار پدری را می‌دید که برایش دست تکان می‌دهد.
### فصل دوم: رویای سپید، قامت استوارسال‌ها گذشت. رضا حالا جوانی شده بود با شانه‌هایی پهن و اراده‌ای پولادین. او می‌دانست که برای رسیدن به بی‌کرانگی دریا، باید از طوفانِ سختی‌ها بگذرد. وقتی دفترچه‌ی نظام را گرفت و مسیرِ نیروی دریایی ارتش را انتخاب کرد، انگار تکه‌های پازل زندگی‌اش داشتند سر جای خودشان قرار می‌گرفتند.
روز اولی که لباس سفیدِ نیروی دریایی را پوشید، جلوی آینه ایستاد. به درجاتِ روی شانه‌اش نگاه کرد. او دیگر آن پسرکِ تنهای بهزیستی نبود؛ او حالا «ناو استوار رضا پاک‌جان» بود. لباسی به سفیدیِ کفِ موج‌ها و به پاکیِ نیتش. در دلش گفت: «بابا، مامان... ببینید پسرتون چقدر به این لباس میاد.» اگرچه کسی نبود که جوابش را بدهد، اما او حضورِ خدا را در لبخندِ رضایتِ خودش حس می‌کرد.
دوران آموزشی در نوشهر و منجیل، تنش را ورزیده و روحش را صیقل داده بود. او در چشمِ همرزمانش، نمادِ صبر بود. هرگز گله نمی‌کرد. وقتی بقیه از دلتنگیِ خانه می‌گفتند، رضا لبخند می‌زد و می‌گفت: «خونه‌ی من همین‌جاست، زیرِ سایه‌ی همین پرچم.»
### فصل سوم: دنا؛ دژِ شناور در پهنه‌ی آبی
هوش مصنوعی: سرانجام، روز موعود فرا رسید. ماموریت بر روی ناوشکنِ سربلند «دنا». دنا برای رضا فقط یک ناو نبود؛ خانه‌ای بود که سال‌ها به دنبالش گشته بود. یک دژِ آهنین که قرار بود در دلِ اقیانوس‌ها، اقتدارِ ایران را فریاد بزند.
ناو دنا، مجهز و پرغرور، سینه‌ی آب‌ها را می‌شکافت. رضا، دانشجوی جوانی که با اشتیاق تمام، هر گوشه‌ی این ناو را مثلِ رگ‌های بدنش می‌شناخت، شب‌ها روی عرشه می‌ایستاد. بادِ شورِ دریا به صورتش می‌خورد و او به ماه نگاه می‌کرد. او می‌دانست که وظیفه‌اش سنگین است. او نگهبانِ خوابِ میلیون‌ها ایرانی بود که شاید هرگز نامش را هم نمی‌شنیدند.
آموزش‌ها سخت بود. تمریناتِ شبانه، شلیک‌های فرضی، و مقابله با خطرات احتمالی. رضا در همه‌ی آن‌ها پیش‌قدم بود. او می‌خواست بهترین باشد، چون می‌دانست برای کسی که ریشه‌ای ندارد، «وطن» همه‌چیز است.
### فصل چهارم: طوفانِ سرخ و ناعادلانه‌ی استکبارآن روز، آسمان رنگِ عجیبی داشت. ناو دنا در ماموریتی آموزشی، فرسنگ‌ها دورتر از ساحل ایران، در حال پیمودنِ مسیرِ عزت بود. همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید، اما در رادارهایِ نامرئیِ دشمن، توطئه‌ای در حال شکل‌گیری بود.
آمریکا، مدعیِ دروغینِ حقوق بشر، حضورِ این نمادِ قدرتِ ایران را برنمی‌تافت. آن‌ها که همیشه از دور خنجر می‌زنند، این بار هم بزدلانه عمل کردند. ناگهان صدای انفجاری مهیب، سکوتِ اقیانوس را در هم شکست. موشک اول، بدنه‌ی دنا را لرزاند.

۱۵۱

۱۳:۳۳

رضا در بخشِ میانی ناو بود. دود و آتش همه‌جا را گرفته بود. فریادهای «یا حسین» در فضای ناو می‌پیچید. رضا لرزید، اما نه از ترس، بلکه از غیرت. او می‌توانست به سمتِ قایق‌های نجات بدود، اما او ماند. ماند تا به همرزمانش کمک کند. ماند تا نگذارد خانه‌اش، دنا، به سادگی تسلیمِ آب شود.
هنوز از گیجیِ انفجار اول در نیامده بودند که موشکِ دوم، ناجوانمردانه‌تر از اولی، قلبِ ناو را نشانه رفت. شعله‌های آتش تا آسمان زبانه کشید. پیکرِ پاکِ دنا در حال فرو رفتن در آغوشِ اقیانوس بود.
### فصل پنجم: معراج در ژرفای اقیانوسلحظاتِ آخر بود. آبِ سردِ دریا با خونِ گرمِ جوانانِ وطن در هم آمیخته بود. رضا، در میانه‌ی آتش و آب، تصویری از تمامِ زندگی‌اش را دید: راهروهای بهزیستی، اولین باری که پرچم را بوسید، لباسی که با افتخار پوشیده بود.
او حالا دیگر تنها نبود. او در آغوشِ مامِ وطن بود. آب دریا او را در بر گرفت. رضا پاک‌جان، که در زمین هیچ‌کس را نداشت، حالا صاحبِ تمامِ دریاها شده بود. او مفقودالاثر شد، اما مگر می‌شود کسی که در قلبِ یک ملت جا دارد، مفقود شود؟

او نخواست پیکرش به زمین برگردد. او می‌خواست تا ابد نگهبانِ همان مرزهای آبی بماند. او مرواریدی شد که به قعرِ اقیانوس رفت تا به آیندگان بگوید: «غیرت، خریدنی نیست؛ ساختنی است، حتی در تنهاییِ بهزیستی.»
### فصل ششم: درسی برای تاریخامروز، اگر به موج‌های خروشانِ خلیج‌فارس یا پهنه‌ی اقیانوس‌ها نگاه کنید، شاید ردپایی از رضا نبینید، اما صدای خنده‌هایِ مقتدرانه‌اش در صدای موج‌ها پیچیده است.
داستانِ رضا پاک‌جان، داستانی است که باید در کتاب‌ها نوشت. جوانی که از هیچ، به همه‌چیز رسید. او ثابت کرد که برای قهرمان شدن، نیازی به نامِ بزرگِ خانوادگی نیست؛ نیازی به ثروتِ انبوه نیست. فقط یک قلب می‌خواهد که برای وطن بتپد و جانی که در راهِ حق، فدا شود.
رضا، یتیمِ بهزیستی، حالا پدرِ معنوی تمامِ جوانانی است که می‌خواهند روی پای خود بایستند. او ستاره‌ای شد در عمقِ آب، تا راه را به ما نشان دهد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.---پیام به آیندگان:هرگاه احساس تنهایی کردید، به یادِ رضا بیفتید. او که هیچ‌کس را نداشت، اما برای «همه» جانش را داد. او که از فقر و تنهایی، پلی ساخت به سوی ابدیت. دریا، حالا آرامگاهِ مردی است که بزرگ‌تر از دریا بود.
undefined۱

۱۷۷

۱۳:۳۳