روز ۱۰چالش
۱۲خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه
-----------------------------------------------------------------۲.#درس : #روانشناسی 5 پومودورو
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۱۴ دقیقه
#یوگا
#قدم ۴۶۸۷
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه کالری حدود ۱۷۵۰
️
۱۲خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۱۴ دقیقه
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه کالری حدود ۱۷۵۰
۸۰
۵:۵۰
روز ۱۱چالش
۱۳خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه
-----------------------------------------------------------------۲.#درس : #روانشناسی ۴ پومودورو
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۲۷ دقیقه
#قدم ۷۳۲۱
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه از بعدازظهر رفتیم بیرون شهر ولی فکر کنم همون ۱۷۰۰ ۱۸۰۰ شد:)
۱۳خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۲۷ دقیقه
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه از بعدازظهر رفتیم بیرون شهر ولی فکر کنم همون ۱۷۰۰ ۱۸۰۰ شد:)
۸۶
۵:۵۰
روز ۱۱چالش
۱۳خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه
-----------------------------------------------------------------۲.#درس : بیرون شهر بودیم
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۲۷
#یوگا تعطیلی رسمی و کلاس نبود#قدم ۶۶۴۳
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه بصورت چشمی یکم کالری بالاتر از روتین و پروتئین خیلی پایین تر از روتین
بیرون شهر بدون محاسبه ولی یکی کیک خامه ای و چند تا بیسکوییت ساقه طلایی خوردم و یکم غذا چرب تر بود ولی خب از نظر پروتئین تامین نبود ولی کالری خیلی بالاتر نرفت چون یه چیزایی توی روتینم حذف شد صبحونه و میانوعده ها سبک تر و کمتر بود.
۱۳خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۲۷
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه بصورت چشمی یکم کالری بالاتر از روتین و پروتئین خیلی پایین تر از روتین
بیرون شهر بدون محاسبه ولی یکی کیک خامه ای و چند تا بیسکوییت ساقه طلایی خوردم و یکم غذا چرب تر بود ولی خب از نظر پروتئین تامین نبود ولی کالری خیلی بالاتر نرفت چون یه چیزایی توی روتینم حذف شد صبحونه و میانوعده ها سبک تر و کمتر بود.
۱۰۹
۵:۵۱
هوو اومد سر بلهمجبور شد تنظیمات کامنت رو درست کنه:)
۱۲۶
۵:۵۱
روز ۱۴ ۱۵ ۱۶چالش
۱۶ ۱۷ ۱۸ خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه

-----------------------------------------------------------------۲.#درس : #روانشناسی
۳۵` 15`
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۲۵
۲۵
#قدم ۵۱۰۰، ۱۱۰۰، ۵۰۰۰

#ورزش_مقاومتی دوشنبه
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه ۱۷۰۰_ ۱۶۲۰_ ۱۶۸۲
۱۶ ۱۷ ۱۸ خرداد----------------------------------------------------------------۱.#نوشتن: یک صفحه
-----------------------------------------------------------------۳.#ورزش : #دو ۲۵
-----------------------------------------------------------------۴.#تغذیه ۱۷۰۰_ ۱۶۲۰_ ۱۶۸۲
۶۹
۶:۱۴
روز ۱۷ چالش | ۱۹ خرداد
#نوشتن: یک صفحه
️
#درس: #روانشناسی ۳ پومودورو
#دو: ۲۵ دقیقه
️
#قدم: ۵۶۶۸
#ورزش_مقاومتی 
#یوگا
️
#تغذیه: حدود ۲۰۰۰کالری اگه اون دوتا تیکه کیک وسوسه انگیز نبود کاملا خوب پیش رفته بود:)
نکته یا تجربه امروز:
تجربه یک ترم یوگا برای اولین بار...
من حدود ۴ ساله که توی خونه تمرین مقاومتی انجام میدم؛ با دمبل، هالتر و کش. همیشه هم میدونستم یوگا میتونه مکمل خوبی برای این تمرینها باشه، اما به هزار دلیل هیچوقت سمتش نرفتم. تا اینکه با قطع اینترنت و کمی هم از روی اجبار، توی کلاس ثبتنام کردم.
این ترم وینیاسا یوگا و پاور وینیاسا کار کردیم و جلسه آخر هم یین یوگا بود.
از همون جلسههای اول فهمیدم با چیزی متفاوت از تصورم روبهرو شدم. اول و آخر هر کلاس چند دقیقه مدیتیشن داشتیم و در طول ترم احساسهای عجیبی رو تجربه کردم؛ از بغض و اشک گرفته تا یک جلسه که خوابم برد! یک بار هم از توانایی بدنم اونقدر شگفتزده شدم که چند روز ذوق داشتم.
شاید عجیبترین اتفاق این بود که متوجه قسمتهایی از بدنم شدم که انگار قبل از اون اصلاً حضورشون رو حس نمیکردم.
ورزش مقاومتی فواید زیادی برام داشته، اما چیزی که در یوگا تجربه کردم متفاوت بود؛ «در لحظه بودن». اون یک ساعت واقعاً ذهنم جای دیگهای نمیرفت. برای من که موقع درس خوندن یا حتی بین استراحتهای ورزش مقاومتی مدام حواسم پرت میشد، این تجربه خیلی ارزشمند بود. اوایل تمرکز کردن سخت بود، اما کمکم بهتر شد و جلسه آخر واقعاً از حضور در کلاس لذت بردم.
و اما یین یوگا درجلسه آخر این ترم که تو عکس نحوه چینش مت و اینا رو گذاشتم
حرکتها کم بودند، اما باید مدت زیادی در هر وضعیت میموندیم. اونقدر در بعضی حالتها میموندیم که حس میکردم ذهنم مهآلود شده. بعد از اون کششهای طولانی، وقتی به ریلکسیشن آخر رسیدیم، انگار میتونستم تکتک تارهای عضلانی بدنم رو حس کنم.
و شاید جالبترین کشفم این بود که فهمیدم با دو سمت بدنم یکسان رفتار نمیکنم. یک سمت همیشه منقبضتر، سفتتر و در وضعیتهای ناراحتتری قرار داره؛ چیزی که تا قبل از یوگا اصلاً متوجهش نشده بودم. :)
و تو این چند ماه یوگا برای من نجات دهنده بود...
تجربه یک ترم یوگا برای اولین بار...
من حدود ۴ ساله که توی خونه تمرین مقاومتی انجام میدم؛ با دمبل، هالتر و کش. همیشه هم میدونستم یوگا میتونه مکمل خوبی برای این تمرینها باشه، اما به هزار دلیل هیچوقت سمتش نرفتم. تا اینکه با قطع اینترنت و کمی هم از روی اجبار، توی کلاس ثبتنام کردم.
این ترم وینیاسا یوگا و پاور وینیاسا کار کردیم و جلسه آخر هم یین یوگا بود.
از همون جلسههای اول فهمیدم با چیزی متفاوت از تصورم روبهرو شدم. اول و آخر هر کلاس چند دقیقه مدیتیشن داشتیم و در طول ترم احساسهای عجیبی رو تجربه کردم؛ از بغض و اشک گرفته تا یک جلسه که خوابم برد! یک بار هم از توانایی بدنم اونقدر شگفتزده شدم که چند روز ذوق داشتم.
شاید عجیبترین اتفاق این بود که متوجه قسمتهایی از بدنم شدم که انگار قبل از اون اصلاً حضورشون رو حس نمیکردم.
ورزش مقاومتی فواید زیادی برام داشته، اما چیزی که در یوگا تجربه کردم متفاوت بود؛ «در لحظه بودن». اون یک ساعت واقعاً ذهنم جای دیگهای نمیرفت. برای من که موقع درس خوندن یا حتی بین استراحتهای ورزش مقاومتی مدام حواسم پرت میشد، این تجربه خیلی ارزشمند بود. اوایل تمرکز کردن سخت بود، اما کمکم بهتر شد و جلسه آخر واقعاً از حضور در کلاس لذت بردم.
و اما یین یوگا درجلسه آخر این ترم که تو عکس نحوه چینش مت و اینا رو گذاشتم
حرکتها کم بودند، اما باید مدت زیادی در هر وضعیت میموندیم. اونقدر در بعضی حالتها میموندیم که حس میکردم ذهنم مهآلود شده. بعد از اون کششهای طولانی، وقتی به ریلکسیشن آخر رسیدیم، انگار میتونستم تکتک تارهای عضلانی بدنم رو حس کنم.
و شاید جالبترین کشفم این بود که فهمیدم با دو سمت بدنم یکسان رفتار نمیکنم. یک سمت همیشه منقبضتر، سفتتر و در وضعیتهای ناراحتتری قرار داره؛ چیزی که تا قبل از یوگا اصلاً متوجهش نشده بودم. :)
و تو این چند ماه یوگا برای من نجات دهنده بود...
۶۸
۲۰:۵۴
ریشه تداوم، قدم های کوچیک
امروز فهمیدم یکی از ریشههای اهمالکاری من، تخمین اشتباه از تواناییهام و تعیین هدفهای غیرواقعبینانه در شروع نه بلکه در ادامه مسیره.
من خوب میدونم که توی چند سال دانشگاه، مطالعه منظم نداشتم. سبک درس خوندنم همیشه «بومباست» بوده؛ یعنی مدتهای طولانی تقریباً هیچ، بعد یک دوره کوتاه و پرفشار قبل از امتحانات تا بعد از امتحانات.
آمارش هم جالبه؛ میانگین مطالعه روزانه من در سال ۲۰۲۵ فقط ۸۱ دقیقه بوده اون هم سالی که اسمش رو گذاشته بودم جمع بندی کارشناسی! یعنی سالهای قبلش از این هم کمتر بوده!طولانیترین زنجیرهای که حداقل روزی ۱۰ دقیقه درس خوندم در این چند سال، فقط ۳۰ روزه؛ اون هم بعد از نوروز امسال.
هدف من برای کنکور امسال اصلاً ساعت مطالعه عجیب و غریب نبود. فقط میخواستم نظم یادگیری رو بسازم و در کنارش یک جمعبندی از مطالب کارشناسی داشته باشم.
اما مدام هدفم رو فراموش میکردم. کمالگرا میشدم و سعی میکردم یکباره ساعت مطالعهام رو خیلی بالا ببرم. در حالی که نه مهارتش رو داشتم، نه سبک زندگیم برایش آماده بود.
نتیجه؟ استرس، فشار و در نهایت بعضی روزها حتی صفر دقیقه درس.
هر بار که دوباره هدف اصلی و توانایی واقعی خودم رو به یاد میآوردم، استرسم کمتر میشد و انگیزهام برمیگشت. نهتنها حداقل هدفم رو انجام میدادم، بلکه خیلی وقتها بیشتر هم میخوندم، چون دیگه بار روانی روی دوشم نبود.
وقتی حداقل ساعت روزانهام تیک میخورد، راحت به خودم میگفتم: «خب، حالا که نشستم، فقط ۱۰ دقیقه دیگه هم بخونم.»
میدونم همین «کم اما پیوسته» در بلندمدت اثر بیشتری داره؛ همون چیزی که بهش میگن اثر مرکب.
۷۱
۲۰:۳۹
۵۲
۲۰:۵۸
۶۹
۲۰:۵۸
جهان، پیش از آنکه توضیح داده شود
فهمیدن، از کجا آغاز میشود.
اول، قسمت دوم: فهمیدن، از کجا آغاز میشود.
این روزها که برای کنکور ارشد میخونم، با نظریههایی آشنا شدم که هیچوقت در دانشگاه اونقدر عمیق به اونها نپرداخته بودیم. یکی از جذابترینشون برای من، نظریه ارگانیسمیِ تطبیقی ورنره؛ چون انگار به یکی از سؤالهای همیشگی ذهنم جواب میده.
ورنر میگه رشد از یک کلِ مبهم و نامتمایز شروع میشه. بعد، اجزا کمکم از هم تفکیک میشه و در نهایت دوباره در قالب یک کلِ منسجم و سازمانیافته کنار هم قرار میگیره.
مثال خیلی زیاده مثلا به نظرم یادگیری هم دقیقاً همین مسیر رو طی میکنه. بار اول که یک نظریه را میخونیم، فقط یک تصویر کلی و مبهم از اون داریم. با هر بار مطالعه، مفاهیم از هم تفکیک میشوند، نقش هر جزء رو بهتر میفهمیم و در نهایت همهی اونها در ذهنمون به یک ساختار منسجم تبدیل میشن.
شاید به همین دلیله که دیگه از نفهمیدنِ بار اول نمیترسم؛ چون میدونم ابهام، نقطهی شروعِ فهمه، نه نشانهی ناتوانی.اما چیزی که بیشتر از همه من رو جذب کرد، مفهوم میکروژنز بود.
ورنر معتقده این مسیر رشد فقط یکبار در طول زندگی اتفاق نمیافته. ما در مواجهه با هر تجربهی جدید، دوباره همین چرخه رو طی میکنیم.
مثلاً وقتی با یک زبان جدید، یک نظریهی پیچیده یا حتی یک ایدهی تازه روبهرو میشویم، ابتدا فقط یک حس کلی و مبهم از اون داریم. بعد کمکم اجزا را از هم تفکیک میکنیم، روابطشان را میفهمیم و در نهایت به یک درک منسجم میرسیم.
ورنر میگه تو رشد مراحلی رو طی میکنیم تا خودمون رو از جهان کم کم متمایز کنیم.یعنی نوزاد اول خودش رو جدای از جهان نمیبینه. بعد ادراکش در کودکی وابسته به هیجاناتش میشه.(مثلا نمیگه همون درخت بزرگ هزارساله میگه همون درخت آرامشی که بالای تپه است چون هردفعه زیرش ارامش داشته یا خونه آرامش، یا نمیگه ۳ مرد ۴۰ ساله میگه یک مرد بزرگ و خشمگین یک مرد خنده دار و...) مرحله بعدی که اتفاق میوفته سطح تفکر عینی و انتزاعیه که هرچیزی رو با اندازه و مهندسی طور و جدا از احساس میبینیم و استدلال میکنیم.اون مرد قد بلند ۱۹۰سانتی یا خونه ۱۰۰۰متر مربعی
از نگاه ورنر، ذهن سالم فقط در تفکر کاملاً منطقی و انتزاعی متوقف نمیشه؛ بلکه توانایی داره هنگام روبهرو شدن با مسائل جدید، دوباره وارد اون مرحلهی اولیهی ابهام بشه و از دل آن، فهم تازهای بسازد.مثلا دانشمندان خلاق میگن وقتی به مشکل میخورن به درونشون برمیگردن و تصورات خیالی میکنن.
شاید به همین دلیله که گاهی لازم نیست از نفهمیدن یا گیج شدن فرار کنیم؛ چون بسیاری از ایدههای خلاقانه دقیقاً از همان نقطهی ابهام شروع میشن.
حالا قسمت اول: جهان، پیش از آنکه توضیح داده شود.
شاید چیزی که بیشتر از خودِ نظریه، من رو عاشق ورنر کرد، جوابی بود که به یک سؤال قدیمی ذهنم رو داد.
همیشه فکر میکردم علم، هرچه دقیقتر و تجربیتر میشه، خشکتر هم میشه. انگار وقتی یاد میگیری ابرها چرا تشکیل میشه، یا رعدوبرق دقیقاً چطور به وجود میآد، دیگه اون شگفتیِ کودکانه از بین میره.
من همیشه از این میترسیدم که نکنه فهمیدن، جای احساس کردن را بگیره.
اما ورنر انگار میگه لازم نیست یکی رو فدای دیگری کنی.
میتونی جهان رو با منطق تحلیل کنی و در عین حال، گاهی دوباره به اون با همون نگاهِ شگفتزده و آمیخته با احساس برگردی. رشد، فقط حرکت به سمت تفکر منطقی نیست؛ تواناییِ رفتوآمد بین منطق و تجربهی زنده است.
شاید بعضی سؤالها رو فقط با تحلیل نشه جواب داد؛ گاهی باید دوباره اجازه بدیم جهان، قبل از اینکه «توضیح داده بشه»، ما را شگفتزده کنه.
من تو تلگرام بیشتر مینویسم.
https://t.me/fatemehkhadem_ir
فهمیدن، از کجا آغاز میشود.
اول، قسمت دوم: فهمیدن، از کجا آغاز میشود.
این روزها که برای کنکور ارشد میخونم، با نظریههایی آشنا شدم که هیچوقت در دانشگاه اونقدر عمیق به اونها نپرداخته بودیم. یکی از جذابترینشون برای من، نظریه ارگانیسمیِ تطبیقی ورنره؛ چون انگار به یکی از سؤالهای همیشگی ذهنم جواب میده.
ورنر میگه رشد از یک کلِ مبهم و نامتمایز شروع میشه. بعد، اجزا کمکم از هم تفکیک میشه و در نهایت دوباره در قالب یک کلِ منسجم و سازمانیافته کنار هم قرار میگیره.
مثال خیلی زیاده مثلا به نظرم یادگیری هم دقیقاً همین مسیر رو طی میکنه. بار اول که یک نظریه را میخونیم، فقط یک تصویر کلی و مبهم از اون داریم. با هر بار مطالعه، مفاهیم از هم تفکیک میشوند، نقش هر جزء رو بهتر میفهمیم و در نهایت همهی اونها در ذهنمون به یک ساختار منسجم تبدیل میشن.
شاید به همین دلیله که دیگه از نفهمیدنِ بار اول نمیترسم؛ چون میدونم ابهام، نقطهی شروعِ فهمه، نه نشانهی ناتوانی.اما چیزی که بیشتر از همه من رو جذب کرد، مفهوم میکروژنز بود.
ورنر معتقده این مسیر رشد فقط یکبار در طول زندگی اتفاق نمیافته. ما در مواجهه با هر تجربهی جدید، دوباره همین چرخه رو طی میکنیم.
مثلاً وقتی با یک زبان جدید، یک نظریهی پیچیده یا حتی یک ایدهی تازه روبهرو میشویم، ابتدا فقط یک حس کلی و مبهم از اون داریم. بعد کمکم اجزا را از هم تفکیک میکنیم، روابطشان را میفهمیم و در نهایت به یک درک منسجم میرسیم.
ورنر میگه تو رشد مراحلی رو طی میکنیم تا خودمون رو از جهان کم کم متمایز کنیم.یعنی نوزاد اول خودش رو جدای از جهان نمیبینه. بعد ادراکش در کودکی وابسته به هیجاناتش میشه.(مثلا نمیگه همون درخت بزرگ هزارساله میگه همون درخت آرامشی که بالای تپه است چون هردفعه زیرش ارامش داشته یا خونه آرامش، یا نمیگه ۳ مرد ۴۰ ساله میگه یک مرد بزرگ و خشمگین یک مرد خنده دار و...) مرحله بعدی که اتفاق میوفته سطح تفکر عینی و انتزاعیه که هرچیزی رو با اندازه و مهندسی طور و جدا از احساس میبینیم و استدلال میکنیم.اون مرد قد بلند ۱۹۰سانتی یا خونه ۱۰۰۰متر مربعی
از نگاه ورنر، ذهن سالم فقط در تفکر کاملاً منطقی و انتزاعی متوقف نمیشه؛ بلکه توانایی داره هنگام روبهرو شدن با مسائل جدید، دوباره وارد اون مرحلهی اولیهی ابهام بشه و از دل آن، فهم تازهای بسازد.مثلا دانشمندان خلاق میگن وقتی به مشکل میخورن به درونشون برمیگردن و تصورات خیالی میکنن.
شاید به همین دلیله که گاهی لازم نیست از نفهمیدن یا گیج شدن فرار کنیم؛ چون بسیاری از ایدههای خلاقانه دقیقاً از همان نقطهی ابهام شروع میشن.
حالا قسمت اول: جهان، پیش از آنکه توضیح داده شود.
شاید چیزی که بیشتر از خودِ نظریه، من رو عاشق ورنر کرد، جوابی بود که به یک سؤال قدیمی ذهنم رو داد.
همیشه فکر میکردم علم، هرچه دقیقتر و تجربیتر میشه، خشکتر هم میشه. انگار وقتی یاد میگیری ابرها چرا تشکیل میشه، یا رعدوبرق دقیقاً چطور به وجود میآد، دیگه اون شگفتیِ کودکانه از بین میره.
من همیشه از این میترسیدم که نکنه فهمیدن، جای احساس کردن را بگیره.
اما ورنر انگار میگه لازم نیست یکی رو فدای دیگری کنی.
میتونی جهان رو با منطق تحلیل کنی و در عین حال، گاهی دوباره به اون با همون نگاهِ شگفتزده و آمیخته با احساس برگردی. رشد، فقط حرکت به سمت تفکر منطقی نیست؛ تواناییِ رفتوآمد بین منطق و تجربهی زنده است.
شاید بعضی سؤالها رو فقط با تحلیل نشه جواب داد؛ گاهی باید دوباره اجازه بدیم جهان، قبل از اینکه «توضیح داده بشه»، ما را شگفتزده کنه.
من تو تلگرام بیشتر مینویسم.
https://t.me/fatemehkhadem_ir
۳۵
۸:۵۳