خیلی مشتاقم از شمام بشنوم که شما چی به ذهنتون رسید
اگه تو جنگ بودین یا هر زمان احساس خطر کردین...
اگه تو جنگ بودین یا هر زمان احساس خطر کردین...
۳۷۷
۱۷:۰۸
فاطمه جعفرپور _ روانشناس
اولین روزی که توی گلزار قدم می زدم وقتی رسیدم سر خاکش برام عجیب بود توی گلزار شهدای میناب اعضای خانواده رو کنار هم خاک کردن دور و برش دانش آموز هم فامیلی نبود که فک کنم بابای یکی از بچه هاست بهش زل زده بودم و دوست داشتم بدونم تو قصه مدرسه کجا بوده که چند روز بعد فهمیدم ایشون یعنی شهید محمود آقای غلامیان وقتی صدای انفجار رو شنیده و فهمیده مدرسه رو زدن رفته کمک و با تاکسیش بچه ها رو رسونده خونه و بیمارستان و ... تو مدرسه بوده که با موشک دوم که با فاصله زمانی زدن شهید شده من خانواده این شهید رو ندیدم اما دوستانی که دیده بودن گفتن مادر شهید گفتن هر وقت به محمود می گفتیم باید برات زن بگیریم می گفته من شهید میشم... سیبیل هایی که سر خورده به سمت پایین و موهای فرفریش تصویر شهید رو در ذهن من آپدیت کرد...
فاطمه جعفرپور #میناب 


@fatemejafarp00r
شهید محمود غلامیان رو یادتون هست؟
۲۸۴
۱۸:۱۸
این عکس جدید ایشونه که امشب گرفتم 
هیچ وقت یه پسر با موهای اینجوری تو خیابون میدیدین، تصور می کردین ممکنه شهید بشه؟!!! من فقط هر کی شبیه جواد هاشمی هست احساس می کردم شهید میشه
راستی ایشون متولد ۶۹ بودن ...
#میناب



@fatemejafarp00r
هیچ وقت یه پسر با موهای اینجوری تو خیابون میدیدین، تصور می کردین ممکنه شهید بشه؟!!! من فقط هر کی شبیه جواد هاشمی هست احساس می کردم شهید میشه
راستی ایشون متولد ۶۹ بودن ...
#میناب
۳۸۸
۱۸:۲۲
بازارسال شده از گاه گدار
بسمالله الرحمن الرحیم
از حرمله بن کاهل اسدی، تیرانداز سپاه عمر بن سعد، به توماس استوارت، فرمانده یگان موشکی ناوگان پنجم نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا در بحرین.
اما بعد، این را مینویسم به مردی که گمان میکنم مرا بهتر از بسیاری از همعصرانم بفهمد.
خبر آن مدرسه را که شنیدم، تو در خاطرم قهرمان شدی. نه ازآنرو که جنگ دیدهای که جنگ را بسیاری دیدهاند؛ و نه ازآنرو که فرماندهی کردهای که فرمانده بسیار بوده است. تو قهرمان شدی زیرا شنیدم تیری از تیرهای تو بر کودکان فرود آمد.این کار را هر کسی نمیتواند. من در کربلا مردی از میان لشکر نبودم. نزدیک عمر بن سعد میایستادم. هر کس را برای کاری میفرستادند و مرا برای کاری دیگر. مرا برای آن میخواستند که تیر خطا نرود. تیر بسیار انداخته بودم و میدانستم چطور تیرها را باید رها کرد. مرد جنگی اگر تیرش اندک باشد، آن را به هر سو نمیفرستد.آن روز نیز چنین بود.
حسین کودکش را بر دست گرفته بود. من میدیدم. فاصله چندان نبود که چشم خطا کند. کمان را کشیدم. پس از آن دیگر همه چیز چنان شد که خود میدانی. میدانی که میان رهاکردن تیر و رسیدنش به هدف، زمانی هست کوتاه؛ اما برای تیرانداز همان زمان از یکعمر درازتر است. چشم از تیر برنمیداری. رفتنش را میبینی. گویی هوا شکافته میشود و همه چیز خاموش میگردد تا آن لحظه که تیر بهجای خویش بنشیند.من آن لحظه را دیدهام. گمان میکنم تو نیز دیدهای.پس از آن، مردم بسیار کشته شدند. در کربلا خون بسیار ریخته شد. اما بعدها دانستم که مردمان بیش از همه از همان یک تیر یاد میکنند. نه از جنگ. نه از سپاه. نه از پیروزی. از تیر من.
بعضی خونها بر زمین نمیریزند. بر گردن مرد میمانند. من این را پس از سالها فهمیدم. وقتی دیدم نام بسیاری از جنگاوران آن روز از یاد رفت، اما نام آن کودک از یاد نرفت. وقتی دیدم بعضی از مردان لشکر، پس از آن واقعه دیگر مانند پیش از آن نبودند. وقتی دیدم زمزمه در میان سپاه افتاد. وقتی دیدم مردانی که از حسین نمیترسیدند، از یاد آن کودک میترسند. گمان میکنم شکست ما از همینجا آغاز شد.نه دمی که حسین کشته شد. نه ساعتی که اسبان بر بدنها تاختند. پیش از آن. در همان لحظه که تیر از کمان جدا شد و تو این سخن را بهتر از دیگران میفهمی. شنیدهام که پس از آن واقعه نیز بسیاری از کسان شما از خود پرسیدند که آن آتش چرا بر آنجا فرود آمد و آن کودکان چرا کشته شدند.
سالها تجربه جنگ به من آموخته است که خون مردان را گاه میتوان پشت سر گذاشت، اما خون کودکان راه خود را پیدا میکند. از خیمهها میگذرد. از لشکرها میگذرد. از سالها میگذرد و روزی به صاحب تیر میرسد.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا
.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱
۶:۵۱
قاب هولناک جنایت میناب برندۀ جایزۀ بهترین عکس سال جهان شد.
در دنیایی که از مرگ ۱۶۸ جان عزیز، فقط عکسهایی و جایزههایی باقی میماند، خیلی باید سخت دست و پا بزنیم تا بتوانیم با چسبیدن به ایدئولوژی و ارزشها زنده بمانیم. غیر از آن، هرچه که هست غم و تلخی فراتر از تحمل آدمیست.
یک روانشناس
در دنیایی که از مرگ ۱۶۸ جان عزیز، فقط عکسهایی و جایزههایی باقی میماند، خیلی باید سخت دست و پا بزنیم تا بتوانیم با چسبیدن به ایدئولوژی و ارزشها زنده بمانیم. غیر از آن، هرچه که هست غم و تلخی فراتر از تحمل آدمیست.
۲۴۵
۴:۱۸
گاهی بعدِ تمام تلاشی که میکنیم…بعد از آگاهیای که جمع میکنیم،بعد از کتاب و کلاس و کار کردن روی خودمون،میفهمیم هنوز چیزهایی هست که از دست ما خارجاند.جاهایی که فقط “توان انسانی” کافی نیست.
از بزرگان شنیدم که میگن:صدقه فقط برای دفع بلا نیست.گاهی صدقهدادن خیر رو سر راه بچههامون قرار بدهخیریعنی یه دوست خوب،یه معلم درست،یه کلاس مناسب،یه ویس بهموقع،یه کتابی که چیزی رو توی دل بچهمون روشن میکنه،یا حتی یه جمله ساده که فکرشو تکون میده.
به نیت نوجوونتون صدقه بدید.و از خدا بخواهید آدمهای خوب و مسیرهای خوب روسرراهش قرار بده.چون تأثیر محیط و آدمها،گاهی از صد تا نصیحت و صد تا کتاب بیشتره.
در مسیر تربیت بچههامون،فرقی نمیکنه کی باشیم،عالم، کارمند، دکتر، کارگر، خیاط و…با هر سطح مالی، علمی، اجتماعی یا اعتقادی،همهمون به دعا، توسل و توکل نیاز داریماتصال به یک پشتیبان بزرگتره.
گاهی یک “الهی به خیر بگذره” شما خیلی اثر داره
و مهمتر از همهبذارید مسیرشون با خیر پر بشه…از همونجاهایی که دست ما نمیرسه.




@fatemejafarp00r
از بزرگان شنیدم که میگن:صدقه فقط برای دفع بلا نیست.گاهی صدقهدادن خیر رو سر راه بچههامون قرار بدهخیریعنی یه دوست خوب،یه معلم درست،یه کلاس مناسب،یه ویس بهموقع،یه کتابی که چیزی رو توی دل بچهمون روشن میکنه،یا حتی یه جمله ساده که فکرشو تکون میده.
به نیت نوجوونتون صدقه بدید.و از خدا بخواهید آدمهای خوب و مسیرهای خوب روسرراهش قرار بده.چون تأثیر محیط و آدمها،گاهی از صد تا نصیحت و صد تا کتاب بیشتره.
در مسیر تربیت بچههامون،فرقی نمیکنه کی باشیم،عالم، کارمند، دکتر، کارگر، خیاط و…با هر سطح مالی، علمی، اجتماعی یا اعتقادی،همهمون به دعا، توسل و توکل نیاز داریماتصال به یک پشتیبان بزرگتره.
گاهی یک “الهی به خیر بگذره” شما خیلی اثر داره
و مهمتر از همهبذارید مسیرشون با خیر پر بشه…از همونجاهایی که دست ما نمیرسه.
۳۴۷
۱۱:۰۳
روضه مصور



۲۹۱
۹:۴۲
خودمو میندازم جلوی ماشین…
اگه به بابات بگی، ولتون میکنم…
تو غذاتون سم میریزم…
کاری میکنم دیگه منو نبینین…
اینها حرفهای یه مامان به بچه های کوچیکشه
مامان برای اینکه بچههای کوچکش توی جمع خوب رفتار کنن یا بعضی کارها رو نکنن، چنین جملههایی بهشون میگفته، اینا حرفهای مراجع هست و من ذهنم مدام میره سمت اون حجم از ناامنی که این بچهها تجربه کردن.
بچهای که قرار بوده مامانش پناهش باشه، هر لحظه باید مراقب میبوده که مبادا یه اشتباه، یه حرف، یه رفتار، باعث بشه مامان خودش رو بکشه، رهاشون کنه، یا بهشون آسیب بزنه.
تصور کنین بچه با چه اضطرابی زندگی میکنه وقتی عشق مامان، به جای اینکه امن و قابل اتکا باشه، تبدیل میشه به تهدید، ترس و باج عاطفی.
مامان واقعاً جلوی بچهها از ماشین پیاده شده و رفته وسط خیابون
حالا فکر کنین بعد از اون صحنه، این بچهها هر بار که مادر عصبانی میشده، هر بار که در ماشین باز میشده، هر بار که تنش بالا میرفته، درونشون چه آشوبی راه میافتاده...
این فقط استرس نیست
این یعنی سیستم عصبی کودک مدام در وضعیت خطر میمونه....
گاهی ما فکر میکنیم چون بچه است، یادش نمیمونه.اما بدنش یادش میمونه.سیستم عصبیاش یادش میمونه.احساس امنیتش یادش میمونه.
تهدید کردن بچه با خودکشی، رها کردن، مردن، آسیب زدن یا ناپدید شدن، تربیت نیست
کنترل رفتاری هم نیست
اینها شکلهایی از ناامنسازی عمیق روان کودکاند...



@fatemejafarp00r
اگه به بابات بگی، ولتون میکنم…
تو غذاتون سم میریزم…
کاری میکنم دیگه منو نبینین…
اینها حرفهای یه مامان به بچه های کوچیکشه
مامان برای اینکه بچههای کوچکش توی جمع خوب رفتار کنن یا بعضی کارها رو نکنن، چنین جملههایی بهشون میگفته، اینا حرفهای مراجع هست و من ذهنم مدام میره سمت اون حجم از ناامنی که این بچهها تجربه کردن.
بچهای که قرار بوده مامانش پناهش باشه، هر لحظه باید مراقب میبوده که مبادا یه اشتباه، یه حرف، یه رفتار، باعث بشه مامان خودش رو بکشه، رهاشون کنه، یا بهشون آسیب بزنه.
تصور کنین بچه با چه اضطرابی زندگی میکنه وقتی عشق مامان، به جای اینکه امن و قابل اتکا باشه، تبدیل میشه به تهدید، ترس و باج عاطفی.
مامان واقعاً جلوی بچهها از ماشین پیاده شده و رفته وسط خیابون
این فقط استرس نیست
این یعنی سیستم عصبی کودک مدام در وضعیت خطر میمونه....
گاهی ما فکر میکنیم چون بچه است، یادش نمیمونه.اما بدنش یادش میمونه.سیستم عصبیاش یادش میمونه.احساس امنیتش یادش میمونه.
تهدید کردن بچه با خودکشی، رها کردن، مردن، آسیب زدن یا ناپدید شدن، تربیت نیست
کنترل رفتاری هم نیست
اینها شکلهایی از ناامنسازی عمیق روان کودکاند...
۱۷۲
۱۳:۵۸
ممکن است بعضی والدین خودشون دردهای درماننشده، خشمهای قدیمی، اضطراب شدید یا تجربههای حلنشده داشته باشن. این قابل فهمه؛ اما قابل توجیه نیست که بچهها، ظرف اضطراب و خشم درماننشده ما بشن.
قبل از بچهدار شدن، یا حداقل وقتی میبینیم خشم، اضطراب، تهدید، قهر و ترساندن تبدیل به ابزار تربیتی ما شده، باید جدی به درمان فکر کنیم.
بچهها قرار نیست تاوان زخمهایی را بدن که ما هنوز برای درمانشون کاری نکردیم.



@fatemejafarp00r
قبل از بچهدار شدن، یا حداقل وقتی میبینیم خشم، اضطراب، تهدید، قهر و ترساندن تبدیل به ابزار تربیتی ما شده، باید جدی به درمان فکر کنیم.
بچهها قرار نیست تاوان زخمهایی را بدن که ما هنوز برای درمانشون کاری نکردیم.
۲۳۶
۱۴:۰۰