کتاب «دوباره نگاه کن: قدرت توجه به چیزهایی که همیشه پیش چشممان بودهاند» (Look Again: The Power of Noticing What Was Always There) یکی از آثار مهم در حوزه روانشناسی و علوم رفتاری است که در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات Atria/One Signal برای نخستینبار منتشر شد. نویسندگان این کتاب، تالی شاروت (Tali Sharot) و کس آر. سانستاین (Cass R. Sunstein)، دو چهره برجسته در حوزه علوم شناختی و علوم اجتماعی هستند که تلاش کردهاند پدیدهای بهظاهر ساده اما بسیار عمیق را بررسی کنند: چرا ما در برابر بسیاری از چیزهایی که اطرافمان وجود دارد بیتفاوت میشویم و چگونه میتوان دوباره به آنها حساس شد؟این کتاب بهعنوان اثری توصیف شده که به ما نشان میدهد چگونه شگفتیهای اولیهای که در برخورد با اشیا، افراد و موقعیتها تجربه میکنیم، به مرور زمان از بین میرود. این فرایند در روانشناسی «عادتپذیری» (Habituation) نام دارد. نویسندگان توضیح میدهند که مغز انسان طوری طراحی شده که به محرکهای تازه واکنش شدید نشان دهد، اما در برابر محرکهای تکراری حساسیتش کاهش پیدا میکند. همین ویژگی که زمانی برای بقا ضروری بوده، در زندگی مدرن میتواند باعث بیلذتی، کاهش انگیزه و بیتوجهی به زیباییهای ساده روزمره شود.آنچه کتاب «Look Again» را از آثار مشابه متمایز میکند، ترکیب پژوهشهای علمی با مثالهای واقعی و کاربردی است. خواننده نهتنها با مبانی علمی این پدیده آشنا میشود، بلکه میآموزد چگونه میتوان با تکنیکهای مشخص، این فرایند «بیتفاوتی عصبی» را مهار کرد و دوباره از چیزهایی که همواره مقابل چشمانمان بودهاند، لذت برد.مفهوم مرکزی کتاب بر پایه پدیدهای است که روانشناسان آن را عادتپذیری (Habituation) مینامند. این پدیده توضیح میدهد که چرا انسان پس از مدتی قرار گرفتن در معرض یک محرک، واکنش هیجانیاش به آن کاهش مییابد. چیزی که در آغاز برایمان پرهیجان، زیبا یا تازه است، بهتدریج «عادی» میشود و مغز ما حساسیت خود را از دست میدهد. مثالی که در نقد Publishers Weekly آمده، بسیار ساده و ملموس است: فیلمی که بار اول اشک ما را درمیآورد، بار سوم دیگر به همان اندازه اثرگذار نیست. یا رابطهای عاشقانه که در ابتدا پر از هیجان است، پس از مدتی عادی و روزمره میشود. نویسندگان هشدار میدهند که این مکانیزم طبیعی مغز اگرچه در بقا مفید بوده، اما در زندگی مدرن میتواند منجر به بیتفاوتی، افسردگی خفیف و از دست دادن حس شگفتی شود.این کتاب تنها به توصیف مشکل بسنده نمیکند. نویسندگان نشان میدهند که میتوان از طریق تغییر زاویه نگاه، بازآفرینی شرایط و گاهی وقفهگذاری در تجربهها، دوباره حس تازگی و توجه را برگرداند. به گفته شاروت و سانستاین، مغز انسان ظرفیت بازآموزی دارد و اگر محرکهای قدیمی با شیوههای تازه در معرض توجه قرار گیرند، دوباره میتوانند شادی و انگیزه ایجاد کنند.یکی از نکات جالب این است که کتاب تنها یک اثر علمی خشک نیست، بلکه از مثالهای روزمره و حتی طنز برای توضیح پدیدهها بهره میبرد. از نگاه این منبع، نویسندگان بهخوبی نشان دادهاند که عادتپذیری میتواند هم در سطح فردی (مثل بیتوجهی به زیبایی خانه یا شریک زندگی) و هم در سطح اجتماعی (مثل بیتفاوتی نسبت به مشکلات سیاسی یا تغییرات اقلیمی) عمل کند.نویسندگان بهویژه روی مفهوم «بازگرداندن شگفتی» (Restoring Awe) تأکید کردهاند. آنها معتقدند بسیاری از ما در دنیای پرشتاب امروز آنقدر به محرکها عادت میکنیم که دیگر از دیدن چیزهای سادهای مثل طلوع خورشید یا حتی شنیدن موسیقی موردعلاقهمان لذت نمیبریم. کتاب نشان میدهد که تمرینهایی کوچک میتواند این حس را دوباره فعال کند و کیفیت زندگی را بهطور محسوسی بهبود دهد.سانستاین با سابقهاش در حوزه سیاستگذاری عمومی، بخش مهمی از کتاب را به این اختصاص میدهد که عادتپذیری چگونه میتواند جامعه را در برابر بحرانها بیتفاوت کند. مثلاً وقتی بارها درباره یک خطر میشنویم، دیگر واکنشی نشان نمیدهیم، حتی اگر آن خطر واقعی و جدی باشد. از این رو، «دوباره نگاه کن» نهتنها راهنمایی برای زندگی فردی است، بلکه برای سیاستگذاران و رهبران اجتماعی هم پیام دارد.یکی از جذابترین نکات از دست رفتن اثرگذاری محرکهای فرهنگی و شخصی است. بهطور مثال فیلمی که در نخستین تماشا ما را به گریه میاندازد، در تماشای سوم یا چهارم دیگر همان قدرت را ندارد. موسیقیای که زمانی قلب ما را تند میکرد، پس از بارها شنیدن دیگر تنها صدایی عادی به نظر میرسد. حتی در روابط انسانی نیز، هیجان روزهای اول جای خود را به عادت میدهد. این کتاب نشان میدهد که این پدیده طبیعی است و میتوان با وقفهگذاری یا تجربه دوباره از زاویهای متفاوت، تازگی را بازگرداند.
۲۸۷
۲۲:۳۰
زیباییهای ساده که ناپدید میشوند.
یکی از اهداف کتاب، یادآوری «زیباییهای ساده» است. طلوع خورشید، صدای پرندگان، بوی قهوه یا حتی لبخند یک دوست، همگی در نگاه نخست پر از تازگی هستند اما بهتدریج در پسزمینه ذهن ما محو میشوند. نویسندگان توضیح میدهند که بازگرداندن توجه به این جزئیات کوچک میتواند کیفیت زندگی را عمیقاً افزایش دهد.این کتاب را فراتر از یک متن روانشناسی فردی است. سانستاین بهویژه روی بعد اجتماعی تأکید دارد: جوامع وقتی بارها هشدارهای مشابه دریافت میکنند، در برابر آن بیتفاوت میشوند. مثلاً هشدارهای مکرر درباره تغییرات اقلیمی یا فساد سیاسی، حساسیت اولیه را از بین میبرد و شهروندان نسبت به خطری واقعی کمتوجه میشوند. این کتاب تلاش میکند نشان دهد چگونه میتوان این بیتفاوتی جمعی را شکست و دوباره حساسیت اجتماعی ایجاد کرد.شاروت که پژوهشگر علوم اعصاب است، بخش مهمی از کتاب را به توضیح این اختصاص داده که چرا مغز ما بهطور طبیعی برای نادیدهگرفتن محرکهای تکراری طراحی شده است. همانطور که در نقدها آمده، او با مثالهای علمی ساده نشان میدهد که این سازوکار در گذشته برای بقا لازم بوده، اما امروز گاهی به ضرر ما عمل میکند. بنابراین، یادگیری تکنیکهای «دوباره نگاه کردن» در واقع نوعی بازآموزی مغز است.
فاطمه ابوترابیان
یکی از اهداف کتاب، یادآوری «زیباییهای ساده» است. طلوع خورشید، صدای پرندگان، بوی قهوه یا حتی لبخند یک دوست، همگی در نگاه نخست پر از تازگی هستند اما بهتدریج در پسزمینه ذهن ما محو میشوند. نویسندگان توضیح میدهند که بازگرداندن توجه به این جزئیات کوچک میتواند کیفیت زندگی را عمیقاً افزایش دهد.این کتاب را فراتر از یک متن روانشناسی فردی است. سانستاین بهویژه روی بعد اجتماعی تأکید دارد: جوامع وقتی بارها هشدارهای مشابه دریافت میکنند، در برابر آن بیتفاوت میشوند. مثلاً هشدارهای مکرر درباره تغییرات اقلیمی یا فساد سیاسی، حساسیت اولیه را از بین میبرد و شهروندان نسبت به خطری واقعی کمتوجه میشوند. این کتاب تلاش میکند نشان دهد چگونه میتوان این بیتفاوتی جمعی را شکست و دوباره حساسیت اجتماعی ایجاد کرد.شاروت که پژوهشگر علوم اعصاب است، بخش مهمی از کتاب را به توضیح این اختصاص داده که چرا مغز ما بهطور طبیعی برای نادیدهگرفتن محرکهای تکراری طراحی شده است. همانطور که در نقدها آمده، او با مثالهای علمی ساده نشان میدهد که این سازوکار در گذشته برای بقا لازم بوده، اما امروز گاهی به ضرر ما عمل میکند. بنابراین، یادگیری تکنیکهای «دوباره نگاه کردن» در واقع نوعی بازآموزی مغز است.
۱۹۱
۲۲:۳۳
توماس هابز؛ فیلسوف «ترس» و «امنیت»
اگر قرار باشد مدال صریحترین و بیپردهترین فیلسوف تاریخ را به کسی اهدا کنیم، بیگمان آن شخص توماس هابز (۱۵۸۸-۱۶۷۹)، فیلسوف انگلیسی است. او با نگاهی سرد، واقعگرایانه و البته تلخ، ریشههای قدرت، خشونت و ضرورت وجود دولت را کالبدشکافی کرد. تجربهی زیستهی او در دوران جنگهای داخلی انگلستان، تأثیری عمیق بر اندیشهاش گذاشت و او را به این نتیجه رساند که هرجومرج، بزرگترین دشمن بشریت است.
اما هستهی اصلی تفکر هابز چیست؟
۱. انسان، گرگ انسان است.هابز با الهام از ضربالمثل لاتین «Homo homini lupus» معتقد بود که انسانها ذاتاً موجوداتی خودخواه، رقابتجو و قدرتطلبند. به باور او، اگر قانون و دولتی در کار نباشد، برای تأمین منافع و بقای خود، به جان یکدیگر میافتیم. در چنین وضعیتی، زندگی انسان «تنها، کثیف، خشن، کوتاه و حیوانی» خواهد بود. این جملهی مشهور او از کتاب «لویاتان» (۱۶۵۱) همچنان یکی از تأثیرگذارترین توصیفها از طبیعت وحشیِ بشر در غیاب نظم است.
۲. وضعیت طبیعی: جنگی همه علیه همههابز شرایط فرضیِ نبودن دولت را «وضعیت طبیعی» (State of Nature) نامید. در این حالت، هیچکس از جان و مال خود ایمن نیست، زیرا هر لحظه ممکن است همسایهات برای تصاحب لقمهای نان یا مقامی، تو را از پای درآورد. در این هراس دائمی، ترس از مرگِ خشونتبار، موتور محرکهی رفتار انسان میشود. به عبارت دیگر، انسانها نه از روی فضیلت، بلکه از روی ترس به سمت صلح حرکت میکنند.
۳. قرارداد اجتماعی و تولد «لویاتان»برای گریز از این هرجومرج، انسانها عاقلانه تصمیم میگیرند به توافقی جمعی تن دهند. آنها قراردادی اجتماعی امضا میکنند که بر اساس آن: «ما تمام قدرت و آزادی فردی خود را به یک حاکم مقتدر واگذار میکنیم و در مقابل، او امنیت و نظارت را برای ما تضمین میکند.»هابز این حاکم مطلق را «لویاتان» نامید؛ اشاره به هیولای عظیم دریایی در کتاب ایوب. لویاتان نماد دولتی است که از قدرت تکتک مردم ساخته شده، اما حالتی فراتر از انسان دارد و میتواند با زور مشروع، نظم را برقرار کند.
۴. امنیت بر آزادی ترجیح دارد.بزرگترین درس فلسفهی سیاسی هابز این است: استبداد بد است، اما هرجومرج (آنارشی) بدتر است. او معتقد بود حتی یک حاکم ظالم، بهتر از نبود هیچ حاکمی است؛ زیرا در سایهی همان حاکم ظالم، حداقل امنیت نسبی وجود دارد، اما در جنگ داخلی و هرجومرج، دیگر هیچچیز – نه تجارت، نه خانواده، نه فرهنگ و نه آرامش – معنا ندارد. به همین دلیل، هابز از مدافعان سرسخت دولت مرکزی قدرتمند بود، هرچند که آزادیهای فردی را فدای امنیت میکرد.
هابز به ما یادآوری میکند که تمدن بشری تنها لایهی نازکی روی غریزهی وحشی و خودخواهانهی ماست. این دولت، قانون و اجبار نهادینهشده است که از دریده شدنمان توسط یکدیگر جلوگیری میکند. شاید برخی او را بدبین بدانند، اما تجربهی تاریخی؛ از جنگهای جهانی تا فروپاشی دولتها، بارها نشان داده که ترس از آشوب، گاه پایهگذار استبدادهای جدید میشود و همچنان میتوان از هابز آموخت که «امنیت» نخستین شرط زیست جمعیِ انسان است.
فاطمه ابوترابیان
اگر قرار باشد مدال صریحترین و بیپردهترین فیلسوف تاریخ را به کسی اهدا کنیم، بیگمان آن شخص توماس هابز (۱۵۸۸-۱۶۷۹)، فیلسوف انگلیسی است. او با نگاهی سرد، واقعگرایانه و البته تلخ، ریشههای قدرت، خشونت و ضرورت وجود دولت را کالبدشکافی کرد. تجربهی زیستهی او در دوران جنگهای داخلی انگلستان، تأثیری عمیق بر اندیشهاش گذاشت و او را به این نتیجه رساند که هرجومرج، بزرگترین دشمن بشریت است.
اما هستهی اصلی تفکر هابز چیست؟
۱. انسان، گرگ انسان است.هابز با الهام از ضربالمثل لاتین «Homo homini lupus» معتقد بود که انسانها ذاتاً موجوداتی خودخواه، رقابتجو و قدرتطلبند. به باور او، اگر قانون و دولتی در کار نباشد، برای تأمین منافع و بقای خود، به جان یکدیگر میافتیم. در چنین وضعیتی، زندگی انسان «تنها، کثیف، خشن، کوتاه و حیوانی» خواهد بود. این جملهی مشهور او از کتاب «لویاتان» (۱۶۵۱) همچنان یکی از تأثیرگذارترین توصیفها از طبیعت وحشیِ بشر در غیاب نظم است.
۲. وضعیت طبیعی: جنگی همه علیه همههابز شرایط فرضیِ نبودن دولت را «وضعیت طبیعی» (State of Nature) نامید. در این حالت، هیچکس از جان و مال خود ایمن نیست، زیرا هر لحظه ممکن است همسایهات برای تصاحب لقمهای نان یا مقامی، تو را از پای درآورد. در این هراس دائمی، ترس از مرگِ خشونتبار، موتور محرکهی رفتار انسان میشود. به عبارت دیگر، انسانها نه از روی فضیلت، بلکه از روی ترس به سمت صلح حرکت میکنند.
۳. قرارداد اجتماعی و تولد «لویاتان»برای گریز از این هرجومرج، انسانها عاقلانه تصمیم میگیرند به توافقی جمعی تن دهند. آنها قراردادی اجتماعی امضا میکنند که بر اساس آن: «ما تمام قدرت و آزادی فردی خود را به یک حاکم مقتدر واگذار میکنیم و در مقابل، او امنیت و نظارت را برای ما تضمین میکند.»هابز این حاکم مطلق را «لویاتان» نامید؛ اشاره به هیولای عظیم دریایی در کتاب ایوب. لویاتان نماد دولتی است که از قدرت تکتک مردم ساخته شده، اما حالتی فراتر از انسان دارد و میتواند با زور مشروع، نظم را برقرار کند.
۴. امنیت بر آزادی ترجیح دارد.بزرگترین درس فلسفهی سیاسی هابز این است: استبداد بد است، اما هرجومرج (آنارشی) بدتر است. او معتقد بود حتی یک حاکم ظالم، بهتر از نبود هیچ حاکمی است؛ زیرا در سایهی همان حاکم ظالم، حداقل امنیت نسبی وجود دارد، اما در جنگ داخلی و هرجومرج، دیگر هیچچیز – نه تجارت، نه خانواده، نه فرهنگ و نه آرامش – معنا ندارد. به همین دلیل، هابز از مدافعان سرسخت دولت مرکزی قدرتمند بود، هرچند که آزادیهای فردی را فدای امنیت میکرد.
هابز به ما یادآوری میکند که تمدن بشری تنها لایهی نازکی روی غریزهی وحشی و خودخواهانهی ماست. این دولت، قانون و اجبار نهادینهشده است که از دریده شدنمان توسط یکدیگر جلوگیری میکند. شاید برخی او را بدبین بدانند، اما تجربهی تاریخی؛ از جنگهای جهانی تا فروپاشی دولتها، بارها نشان داده که ترس از آشوب، گاه پایهگذار استبدادهای جدید میشود و همچنان میتوان از هابز آموخت که «امنیت» نخستین شرط زیست جمعیِ انسان است.
۸۵
۲۰:۳۰
شکاف میان «آرمانگرایی» و «واقعگرایی»؛ درسی از ماکیاولینیکولو ماکیاولی، فیلسوف نامدار ایتالیایی، در اثر ماندگار خود «شهریار»، نگاهی عمیق و بیپرده به ماهیت قدرت و حکومت دارد. او با نقدی جسورانه بر اخلاقگرایی انتزاعی، معتقد بود که بزرگترین خطای یک رهبر، غرق شدن در دنیای «بایدها» و نادیده گرفتن واقعیت ملموس «هستها» است.
او هشدار میدهد: «کسی که بخواهد همواره و در همهحال خوب و نیک باشد، در میان انبوه کسانی که پایبند به اخلاق نیستند، ناگزیر به نابودی کشیده خواهد شد.» این سخن، دعوتی به شرارت نیست، بلکه تلنگری است به ضرورت بقا در عرصه دشوار سیاست؛ میدانی که جای فرشتگان پاکنهاد و بازندگان خوشنیت نیست.
شاید بحثبرانگیزترین مفهوم در اندیشه ماکیاولی، «ویرتوتا» (Virtù) باشد. این واژه که در نگاه نخست به «فضیلت» ترجمه میشود، در دستگاه فکری او معنایی کاملاً متفاوت مییابد. ماکیاولی با نگاهی رادیکال تعریفی تازه از فضیلت ارائه میدهد: از نگاه او، «ویرتوتا» تواناییِ عملِ قاطع و مؤثر در جهان واقعی است، حتی اگر این عمل در چارچوب اخلاقِ فردی «شرورانه» یا «مجرمانه» به نظر برسد. در حقیقت، یک حاکم گاهی مجبور است برای حفظ امنیت و یکپارچگیِ جامعه، دست به اقداماتی بزند که اخلاقِ معمول آنها را ناپسند میشمارد.
اما نکتۀ ظریف اینجاست؛ ماکیاولی این اقدامات را «بدِ ضروری» مینامد. از نظر او، فضیلت واقعی یک سیاستمدار در این است که تشخیص دهد چه زمانی «بدی کردن» برای جلوگیری از فاجعۀ بزرگتر، به یک «وظیفه» تبدیل میشود.این همان مفهوم کهن «Virtus» است که بر شجاعت، صلابت مردانه و تواناییِ شکستن هنجارها به خاطر هدفی برتر دلالت دارد. او معتقد است کسی که از ترسِ بدنامی، از انجامِ چنین اقداماتِ ناگزیری سر باز میزند، در حقیقت مسئولِ تباهیِ کلِ جامعه است؛ و این خود، نوعی بیاخلاقیِ نابخشودنی است.
در نگاه ماکیاولی، سیاست عرصۀ نمایشِ فضیلتهای فردی (به معنای رایجِ اخلاقی) نیست؛ بلکه سرزمینی است که در آن، مسئولیت «نتیجه» بر دوشِ حاکم است. او به ما میآموزد که سیاستمدارِ واقعی کسی است که شجاعتِ «آلوده کردن دست خود» را برای نجاتِ ثباتِ سیاسی دارد، بیآنکه در این مسیر، اسیرِ لذتِ قدرتطلبی شود. به بیان دیگر، «virtù» در برابر «Fortuna» (بخت و تصادف) قرار میگیرد، جایی که تنها نیروی عملِ هوشمندانه و بیپرواست که میتواند بر تلاطم روزگار چیره شود.
این نگاه، دعوت به تباهی نیست؛ بلکه هشداری است برای مواجهۀ شجاعانه با «آنچه هستیم». در دنیای واقعیتها، خیرخواهیِ بیتدبیر و پرهیزِ افراطی از صلابت، چیزی جز فروپاشی به بار نخواهد آورد.
فاطمه ابوترابیان
او هشدار میدهد: «کسی که بخواهد همواره و در همهحال خوب و نیک باشد، در میان انبوه کسانی که پایبند به اخلاق نیستند، ناگزیر به نابودی کشیده خواهد شد.» این سخن، دعوتی به شرارت نیست، بلکه تلنگری است به ضرورت بقا در عرصه دشوار سیاست؛ میدانی که جای فرشتگان پاکنهاد و بازندگان خوشنیت نیست.
شاید بحثبرانگیزترین مفهوم در اندیشه ماکیاولی، «ویرتوتا» (Virtù) باشد. این واژه که در نگاه نخست به «فضیلت» ترجمه میشود، در دستگاه فکری او معنایی کاملاً متفاوت مییابد. ماکیاولی با نگاهی رادیکال تعریفی تازه از فضیلت ارائه میدهد: از نگاه او، «ویرتوتا» تواناییِ عملِ قاطع و مؤثر در جهان واقعی است، حتی اگر این عمل در چارچوب اخلاقِ فردی «شرورانه» یا «مجرمانه» به نظر برسد. در حقیقت، یک حاکم گاهی مجبور است برای حفظ امنیت و یکپارچگیِ جامعه، دست به اقداماتی بزند که اخلاقِ معمول آنها را ناپسند میشمارد.
اما نکتۀ ظریف اینجاست؛ ماکیاولی این اقدامات را «بدِ ضروری» مینامد. از نظر او، فضیلت واقعی یک سیاستمدار در این است که تشخیص دهد چه زمانی «بدی کردن» برای جلوگیری از فاجعۀ بزرگتر، به یک «وظیفه» تبدیل میشود.این همان مفهوم کهن «Virtus» است که بر شجاعت، صلابت مردانه و تواناییِ شکستن هنجارها به خاطر هدفی برتر دلالت دارد. او معتقد است کسی که از ترسِ بدنامی، از انجامِ چنین اقداماتِ ناگزیری سر باز میزند، در حقیقت مسئولِ تباهیِ کلِ جامعه است؛ و این خود، نوعی بیاخلاقیِ نابخشودنی است.
در نگاه ماکیاولی، سیاست عرصۀ نمایشِ فضیلتهای فردی (به معنای رایجِ اخلاقی) نیست؛ بلکه سرزمینی است که در آن، مسئولیت «نتیجه» بر دوشِ حاکم است. او به ما میآموزد که سیاستمدارِ واقعی کسی است که شجاعتِ «آلوده کردن دست خود» را برای نجاتِ ثباتِ سیاسی دارد، بیآنکه در این مسیر، اسیرِ لذتِ قدرتطلبی شود. به بیان دیگر، «virtù» در برابر «Fortuna» (بخت و تصادف) قرار میگیرد، جایی که تنها نیروی عملِ هوشمندانه و بیپرواست که میتواند بر تلاطم روزگار چیره شود.
این نگاه، دعوت به تباهی نیست؛ بلکه هشداری است برای مواجهۀ شجاعانه با «آنچه هستیم». در دنیای واقعیتها، خیرخواهیِ بیتدبیر و پرهیزِ افراطی از صلابت، چیزی جز فروپاشی به بار نخواهد آورد.
۷۵
۱۹:۱۴
الا ای صبح آزادی، به یاد آور در آن شادیکزین شبهای ناباور منت آواز میدادم• هوشنگ ابتهاج
۶۳
۲۳:۰۰
مدرسه تابستانی لنز
هر کودکی جهان را از دریچهای متفاوت میبیند.
«لنز» فرصتی است برای پرسیدن، گفتوگو کردن و اندیشیدن. کودکان و نوجوانان در فضایی خلاق و گفتوگومحور میآموزند ایدههای خود را بیان کنند، به دیگران گوش دهند، بنویسند، فیلم ببینند و مهارت تفکر را تمرین کنند.
کارگاههای مدرسه تابستانی:
فلسفه برای نوجوانانتسهیلگران: حسین بیات، فاطمه ابوترابیان
۱۵ تا ۱۸ سال | ۹ تا ۱۰:۳۰
۱۲ تا ۱۴ سال | ۱۱ تا ۱۲:۳۰
۷ تا ۱۱ سال | ۱۲:۳۰ تا ۱۳:۳۰
نویسندگی خلاق تسهیلگر: فاطمه بهروز فخر
۱۲ تا ۱۴ سال | ۹ تا ۱۰:۳۰
۱۵ تا ۱۸ سال | ۱۱ تا ۱۳
فیلم، تفکر و گفتوگو ساعت ۱۴ تا ۱۶
English Lens | زبان انگلیسیکاووس بنکدار دارنده گواهینامه CELTA دانشگاه کمبریج
۱۲ تا ۱۴ سال | ۹ تا ۱۰:۳۰
۱۵ تا ۱۸ سال | ۱۱ تا ۱۳
امکان ثبتنام در هر کارگاه بهصورت مستقل یا در پکیج کامل مدرسه تابستانی وجود دارد.
شنبهها | ۹ تا ۱۶
آغاز دوره: ۶ تیر
مدت: ۱۰ هفته
محل: مؤسسه فرهنگی خانه آشنا
۲۲۲۲۲۳۰۰
۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
هر کودکی جهان را از دریچهای متفاوت میبیند.
«لنز» فرصتی است برای پرسیدن، گفتوگو کردن و اندیشیدن. کودکان و نوجوانان در فضایی خلاق و گفتوگومحور میآموزند ایدههای خود را بیان کنند، به دیگران گوش دهند، بنویسند، فیلم ببینند و مهارت تفکر را تمرین کنند.
کارگاههای مدرسه تابستانی:
امکان ثبتنام در هر کارگاه بهصورت مستقل یا در پکیج کامل مدرسه تابستانی وجود دارد.
۴۶
۲۰:۵۰
بازارسال شده از ایرانِ ما
نوحه اردبیلی زینب - موذن زاده.mp3
۱۰:۲۴-۹.۵۲ مگابایت
محمود فرجامی:
بر خلاف رفقای هوخشترهای، من با علاقه زیاد به بعضی نوحهها و قرائتهای قرآن گوش میدهم و ربطی هم بین اعتقادات مذهبی با موسیقی برقرار نمیکنم (و اصولا ژن هلوگرامدار آریایی هم ندارم که نگران مخدوش شدنش باشم). آنطوری باشد از بین موسیقیهایی تحت تاثیر کلیسا و یهودیت و بودیسم باید یکی را انتخاب کنیم بقیه را بگذاریم کنار، یا چون اعتقاد مذهبی نداریم لابد یک خاکنداز برداریم از باخ تا شجریان را بریزیم دور، چون یکی با ارگ کلیسا و دیگری با قرائت قرآن آموزش دیده و رشد کرده. البته شخصا بسیاری از نوحهها را هم نمیپسندم، ازین رپهای جدید که حسینحسین را حُسحُس کردند تا آنهایی که بیانیه سیاسی به اسم زینب میدهند (حتی آن اجراهای منظم و تمیز هیاتهای یزدی که اخیراً مشهور شدند را هم اصلا نمیپسندم).
از کارهای خیلی گوشنواز سنتی به نظرم همین کاری است که فایلش را میفرستم. متأسفانه هر چه گشتم به فایل اصلی یا ویدیو دسترسی نیافتم. ظاهرا تبیان این را ادیت کرده و متاسفانه کمی هم ضرب را در بُرش خراب کرده، با این حال بسیار دوستش دارم. به نظرم رسید ریتم و ضرباهنگ این «زینب... زینب... » بیارتباط نیست با سرود «ایران... ایران»ی که رضا رویگری خوانده و ممکن است یکی تحت تاثیر دیگری تنظیم شده باشد. از قدرت صدا و تحریرهای موذنزاده، و زیبایی آهنگین زبان ترکی (و آن تعبیر عجیب و دلآبکنِ زلف آغشته به خون) هم که هر چه بگویم کم گفتهام.
@v_ouriran
بر خلاف رفقای هوخشترهای، من با علاقه زیاد به بعضی نوحهها و قرائتهای قرآن گوش میدهم و ربطی هم بین اعتقادات مذهبی با موسیقی برقرار نمیکنم (و اصولا ژن هلوگرامدار آریایی هم ندارم که نگران مخدوش شدنش باشم). آنطوری باشد از بین موسیقیهایی تحت تاثیر کلیسا و یهودیت و بودیسم باید یکی را انتخاب کنیم بقیه را بگذاریم کنار، یا چون اعتقاد مذهبی نداریم لابد یک خاکنداز برداریم از باخ تا شجریان را بریزیم دور، چون یکی با ارگ کلیسا و دیگری با قرائت قرآن آموزش دیده و رشد کرده. البته شخصا بسیاری از نوحهها را هم نمیپسندم، ازین رپهای جدید که حسینحسین را حُسحُس کردند تا آنهایی که بیانیه سیاسی به اسم زینب میدهند (حتی آن اجراهای منظم و تمیز هیاتهای یزدی که اخیراً مشهور شدند را هم اصلا نمیپسندم).
از کارهای خیلی گوشنواز سنتی به نظرم همین کاری است که فایلش را میفرستم. متأسفانه هر چه گشتم به فایل اصلی یا ویدیو دسترسی نیافتم. ظاهرا تبیان این را ادیت کرده و متاسفانه کمی هم ضرب را در بُرش خراب کرده، با این حال بسیار دوستش دارم. به نظرم رسید ریتم و ضرباهنگ این «زینب... زینب... » بیارتباط نیست با سرود «ایران... ایران»ی که رضا رویگری خوانده و ممکن است یکی تحت تاثیر دیگری تنظیم شده باشد. از قدرت صدا و تحریرهای موذنزاده، و زیبایی آهنگین زبان ترکی (و آن تعبیر عجیب و دلآبکنِ زلف آغشته به خون) هم که هر چه بگویم کم گفتهام.
@v_ouriran
۱
۹:۱۹
و مگر من نگفتم که به چشم خود در يونسکو ديدم تمام روشنفکران موبور و چشم آبی غربی، چه آنان که شبها «کاپيتال» در بغل میخوابند و چه آنان که «انجيل» را هميشه به سينه میفشارند، طرفدار اسرائيل بودند؟ اين نکته ربطی به «حکومت»های غربی ندارد. روشنفکران به هر حال، از «مردم»اند. و مگر باز من نگفتم که سارتر، که در غرب به عنوان يکی از نمايندگان روشنفکران «ضد حکومت» شناخته شده است و در خيلی موارد در صدد بوده است که از «آزادیها» دفاع کند، درمورد اسرائيل، مثل ساير روشنفکران اروپايی، کر و کور است و از حکومتی دفاع میکند که اساس آن بر ظلم و ستم نسبت به مردم فلسطين استوار است؟ مگر سارتر و همفکرانش نمیدانند که اسرائيل بهطور کلی نژادپرست است؟ مگرنمیدانی که در اسرائيل بايد «يهودی» به دنيا آمد تا بتوان تبعهی اين کشور شد؟ و مگر نمیدانی که، در اسرائيل نه تنها «يهودی» از «غير يهودی»، بل که، حتی «يهودی غربی» نيز از «يهودی شرقی» تفکيک میشود؛ ... در کشوری همچون فرانسه، «افکار عمومی مردم» است که، به رهبری فرانسوا ميترانها و ژانپل سارترها، از اسرائيل دفاع میکند و حاضر نيست کوچکترين امتيازی به مردم فلسطين بدهد. اين همان آزادی آتنی است: «متروپول» آزادی «پریفری» را نابود میکند.البته برای اينکه سوءتفاهمی پيش نيايد، لازم میدانم در همينجا اضافه کنم که يهوديان در شرق، به خصوص در فلسطين و در کشورهای عربی، قرنها با مسلمانان در صلح و صفا زندگی کردهاند و هيچوقت در شرق احساس غير يهودی، به نوعی که در اروپا ديده شده، بهوجود نيامده است. غرب بود که با يهوديان جنايتکارانه رفتار کرد. و اکنون نيز، همين وجدان بيمار و معذب غربی است که ضديهود بودن گذشتهی خود را، به صورتی بيمارگونهتر، تبديل کرده است به يک يهودنوازی ضد عرب! طبيعت بيمار تمدن غربی، هميشه، در طول تاريخ، يا افراط کرده است يا تفريط. و همهی اينها از اينجاست که غرب به «حق» و «عدالت» توجهی ندارد. اگر غرب اسرائيل را به حال خود وامیگذاشت، مشکل فلسطين، قطعاً، حل میشد؛ و مثلاً، کنفدراسيونی از اسرائيل و اعراب بهوجود میآمد. علت اينکه اسرائيل حاضر نيست به هيچ قيمتی با اعراب کنار بيايد، در حقيقت، همين حمايت بيمارگونهايست که غرب از اين کشور میکند. ... »
ـ احسان نراقی؛ آزادی،حق و عدالت؛ ص۱۶۷-۱۷۰.
ـ احسان نراقی؛ آزادی،حق و عدالت؛ ص۱۶۷-۱۷۰.
۵۶
۲۰:۲۴
در این خاک، در این خاک، در این مزرعهٔ پاکبهجز مِهر، بهجز عشق، دگر تخم نکاریم
ـ مولانا
ـ مولانا
۲۶
۳:۲۶
4_5962980478909684853.mp3
۰۴:۴۶-۱۱.۴۸ مگابایت
۲۷
۳:۲۸