دو هفته پیش یه رمانی خوندم بقدری سمی بود الان هرچی میخونم بشوره ببره هنوز سمش از مغزم خارج نشده

https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
۱۲۵
۸:۵۸
قبسات
دو هفته پیش یه رمانی خوندم بقدری سمی بود الان هرچی میخونم بشوره ببره هنوز سمش از مغزم خارج نشده 
https://ble.ir/ghabasat_s https://eitaa.com/ghabasat
.ناخوشآوازی به بانگِ بلند قرآن همیخواند.
صاحبدلی بر او بگذشت،
گفت: تو را مُشاهره چند است؟
گفت: هیچ.
گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همیدهی؟
گفت: از بهرِ خدا میخوانم.
گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی
#عطفبهپستقبلی
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
صاحبدلی بر او بگذشت،
گفت: تو را مُشاهره چند است؟
گفت: هیچ.
گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همیدهی؟
گفت: از بهرِ خدا میخوانم.
گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی
#عطفبهپستقبلی
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
۱۰۷
۳:۴۷
#همرزم
قابهایی از همنشینی میرزا و سرداردر انیمیشن کوتاهِ #سرباز
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
قابهایی از همنشینی میرزا و سرداردر انیمیشن کوتاهِ #سرباز
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
۹۹
۳:۳۹
بازارسال شده از انتشارات شهیدکاظمی
۱۲
۶:۰۳
تشرفنا و انبسطنا بشوفتکن
در اینجور مواقع وجه درونگرای وجودم حسابی میزند بیرون و گوشهگیر میشومچندان علاقهای به ارتباط گیری با توریستهای عرب ندارم(البته اینکه تقریبا صددرصدشان عراقیاند هم در این امر بی تاثیر نیست)اما دیشب مادرم اصرار داشت بیایم و با خانمی که وسط تجمع ایستاده و شعار میدهد صحبت کنم
به زحمت خودم را از کنج غرفهای که بعضی شبها آنجا کتاب میخوانم کندم و رساندم به میانه جمعیتزن عرب در چند قدمی خانوادهام ایستاده بود کنار همسر و دو پسرشتصور نمیکردم سلامم را اینقدر گرم و با اشتیاق پاسخ بدهد
انتو من وین؟از بغداد آمده بودندو تا جمعه مهمان رشت بودندآقای مترجمشان جلو آمد که ترجمه کند گفتمشلا لا مافي داعي، انا درست العربي و بقدر بحکي شوي لبنانيالقصه اینکه محترمانه گفتم زحمتتان نمیدهم و خودم بلدم گلیمم را از آب بیرون بکشم
انتو هلأ ب اوتيل؟ شو اسما؟اسم هتل را به خاطر نداشت ولی میدانست که زیاد از میدان شهرداری دور نیستشیفت کردم روی پسرهاشو اسمن؟گفت اسمشان رضا و مصطفی استبعدش گوشی را باز کرد و تصویری از مصطفی نشان داد که قلمدوش پدرش بود وسط بین الحرمین روز تشییع آقای شهید
حرف تشییع که به میان آمد گفتم:انا رحت ع طهران و قُم كرمال التشييع، بس مش على مشهد
و ادامه دادم:بس شفت التشييع بنجف و كربلاء ع التلفزيون
فکر کنم او هم مثل من طرف درونگرای وجودش غلبه داشتچون هردومان مدام لابلای جملات کوتاه به هم لبخند میزدیم و سکوت میکردیم
ازش پرسیدم ایران چه میکنندب جامعة تربیت مدرس در مقطع دکترا تحصیل میکردپرسیدم ب أي فرع؟ گفت ادارة الاعمالکه یعنی مدیریت کسب و کار
شماره داد و اسمش را پرسیدمگفت رنا
و من هم اسمم را گفتم:انا سعيدة و ايضا فرصة سعيدة! :)
دستش را گرفتم:تشرفنا بشوفتكن و بمعرفتكن
و برای خداحافظی گفتم:انشاءالله المرة الجایة منشوف بعضنا ب نجف و کربلا
رنا برای پیروزی جبهه مقاومت دعا کرد
الى اللقاء و مع السلامة و بخاطرك
داشتم برمیگشتم به کنج خلوت خودم در همان غرفه اما خوشحال بودم که به اصرارِ ورِ درونگرایم زیاد توجه نکرده بودمبا خودم گفتم کاش لااقل هفتهای یک بار از همین فرصتها پیش میآمد تا با یک عرب نیتیو همکلام شوم و زبانم را تقویت کنمکتاب را باز کردم که مطالعهام را ادامه بدهم اما مغزم هنوز داشت جملات عربی میساخت دلم برای دوستم یمان تنگ شده بود
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
در اینجور مواقع وجه درونگرای وجودم حسابی میزند بیرون و گوشهگیر میشومچندان علاقهای به ارتباط گیری با توریستهای عرب ندارم(البته اینکه تقریبا صددرصدشان عراقیاند هم در این امر بی تاثیر نیست)اما دیشب مادرم اصرار داشت بیایم و با خانمی که وسط تجمع ایستاده و شعار میدهد صحبت کنم
به زحمت خودم را از کنج غرفهای که بعضی شبها آنجا کتاب میخوانم کندم و رساندم به میانه جمعیتزن عرب در چند قدمی خانوادهام ایستاده بود کنار همسر و دو پسرشتصور نمیکردم سلامم را اینقدر گرم و با اشتیاق پاسخ بدهد
انتو من وین؟از بغداد آمده بودندو تا جمعه مهمان رشت بودندآقای مترجمشان جلو آمد که ترجمه کند گفتمشلا لا مافي داعي، انا درست العربي و بقدر بحکي شوي لبنانيالقصه اینکه محترمانه گفتم زحمتتان نمیدهم و خودم بلدم گلیمم را از آب بیرون بکشم
انتو هلأ ب اوتيل؟ شو اسما؟اسم هتل را به خاطر نداشت ولی میدانست که زیاد از میدان شهرداری دور نیستشیفت کردم روی پسرهاشو اسمن؟گفت اسمشان رضا و مصطفی استبعدش گوشی را باز کرد و تصویری از مصطفی نشان داد که قلمدوش پدرش بود وسط بین الحرمین روز تشییع آقای شهید
حرف تشییع که به میان آمد گفتم:انا رحت ع طهران و قُم كرمال التشييع، بس مش على مشهد
و ادامه دادم:بس شفت التشييع بنجف و كربلاء ع التلفزيون
فکر کنم او هم مثل من طرف درونگرای وجودش غلبه داشتچون هردومان مدام لابلای جملات کوتاه به هم لبخند میزدیم و سکوت میکردیم
ازش پرسیدم ایران چه میکنندب جامعة تربیت مدرس در مقطع دکترا تحصیل میکردپرسیدم ب أي فرع؟ گفت ادارة الاعمالکه یعنی مدیریت کسب و کار
شماره داد و اسمش را پرسیدمگفت رنا
و من هم اسمم را گفتم:انا سعيدة و ايضا فرصة سعيدة! :)
دستش را گرفتم:تشرفنا بشوفتكن و بمعرفتكن
و برای خداحافظی گفتم:انشاءالله المرة الجایة منشوف بعضنا ب نجف و کربلا
رنا برای پیروزی جبهه مقاومت دعا کرد
الى اللقاء و مع السلامة و بخاطرك
داشتم برمیگشتم به کنج خلوت خودم در همان غرفه اما خوشحال بودم که به اصرارِ ورِ درونگرایم زیاد توجه نکرده بودمبا خودم گفتم کاش لااقل هفتهای یک بار از همین فرصتها پیش میآمد تا با یک عرب نیتیو همکلام شوم و زبانم را تقویت کنمکتاب را باز کردم که مطالعهام را ادامه بدهم اما مغزم هنوز داشت جملات عربی میساخت دلم برای دوستم یمان تنگ شده بود
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
۶۹
۶:۴۶
شنیدم یکی از براندازهای اغتشاشگر گفته:- فکر میکردم ترامپ یه کاری میکنه ولی فهمیدم اونم هیچ غلطی نمیتونه بکنه
+ خسسسته نباشید! اینو امام خمینی ۵۰ سال قبل گفته بودن؛ بنظرت یه کم زود نیست برا روشن شدن؟
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
+ خسسسته نباشید! اینو امام خمینی ۵۰ سال قبل گفته بودن؛ بنظرت یه کم زود نیست برا روشن شدن؟
https://ble.ir/ghabasat_shttps://eitaa.com/ghabasat
۲۴
۱۰:۴۵