لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل || قلمرو |||
۴۲ عضو

|| قلمرو ||

ارشد تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامیحوالی دین / تاریخ / تمدن / زندگی
@fateme_kaaf فاطمه کشاورزی
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۵ تیر
فراخوانی از یک قهرمان
نباید ریسک می‌کردم. از شنبه اتوبوس شیراز قم پیدا نمی‌شود. پنجشنبه صبح یازدهم تیرماه بلیط گرفتم و ساعت 19 راهی قم شدم. در اتپبوس، صندلی پشت سرم سه خانم چادری بود. معلوم بود مقصدشان تشییع تهران است. روی صندلی کنارم پیرمردی سیاه پوش بود. شبیه این پیرمرد‌ها که در فیلم‌های چینی و کره‌ای دیده بودم. همان پیرمردی دانا که با ریش بلند و سفید از ته غار یا سوار بر قایقی از انتهای برکه‌ی تاریک نزدیک می‌شود تا قهرمان داستان را ببیند.
پیرمرد مشکی پوش لاغر بود. ریش سفیدش تا زیر سینه‌اش می‌رسید. چفیه را به صورت یک لایه روی سرش گذاشته بود. با اینکه شب بود، کلاه آفتاب‌گیر تابستانی را روی چفیه گذاشته بود تا چفیه را نگه دارد. نشاط و توان پیرمرد به سنش نمی‌خورد. در سوار شد و پیاده شدن از اتوبوس فرز بود. با حرکت اتوبوس از جمعیت صلوات سلامتی امام زمان و راننده را گرفت. در طول دو سالی که به دانشگاه و قم رفت و آمد داشتم سابقه صلوات اتوبوسی ندیدم.
وقتی پیاده شدم، پیرمرد آمد تا کمک راننده اتوبوس که یک زن بود، ساکم را پایین بگذارد. ساک را خودم پیاده کردم. پیرمرد در فرصت توقف اتوبوس، سیگاری روشن کرد. تا الان تصور ذهنی‌ام این بوده که وقتی کسی آقا را دوست دارد، لابد نباید اهل سیگار باشد. آویز گردنبندش عکس رهبر شهید بود. مدل همان پیرمردهای اهل دل جنگ هشت ساله که گوشه‌ی لباسشان عکس حضرت امام خمینی بود.
ما همان سکانس ابتدای یک فیلم حماسی هستیم که اگر چه همدیگر را نمی‌شناسیم، اما قهرمان‌مان فراخوان داده و در مسیر همدیگر را دیده‌ایم. چند روز دیگر که به نقطه اوج این حماسه برسیم؛ همه‌مان با قهرمان‌مان شناس می‌شویم. انگار که قهرمان دستی بر سر همه‌ ما کشیده باشد و نسخه‌ای از خودش را در وجودمان تکثیر.
فاطمه کشاورزی، شیراز، پنجشنبه، ۱۱ تیر ۱۴۰۵
#روایت_بدرقه#باید_برخاست @ghalamro_fk

۴۹

۲۲:۳۸

۱۹ تیر
هدیه ما به رهبر شهیدمون
اگر کسی مایل به جزء خوانی قرآن هست لطفا بهم پیام بده تا به لیست اضافه بشه.
هر نفر ۱ جزء
تا فردا شب خونده بشه، در حد ۲۰ دقیقه وقت میگیره.
@fateme_kaaf

۵۱

۱۹:۴۲

۲۱ تیر
یعنی دستاش تو ریششه
با کاربر تماس گرفتم. با لهجه عربی غلیظ آدرس را داد. گفت خیابان دست به ریش. برای اینکه اشتباه نکرده باشم چند بار پرسیدم «دست به ریش؟» همزمان در گوگل هم سرچ کردم. پسر جوان با لهجه عربی گفت: «بله درسته، یعنی دستاش تو ریششه». ریز ریز لبخند داشتم. سعی کردم عادی باشم و ادامه آدرس را گرفتم.
«خیابان شهید دست بریش»
#کنارکارما #قصه_آدم_ها
@ghalamro_fk
undefined۲

۵۲

۹:۰۴

۴ مرداد
thumbnail
#شعرنوشت

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را؟

#فاضل_نظری@ghalamro_fk
undefined۲

۳۲

۱۴:۵۱

۷ مرداد
بازارسال شده از موکب جُوْنِ بْنِ حُوَی
thumbnail
آنهایی که با هیأت شناس می‌شوند
خوش به حال آنهایی که چند صباح دیگر به آقا نشانی می‌دهند و می‌گویند: «آقا منم! همان که به تأسی از «جُون» خادم هیأتت شد. همان که محرم نیامده پرچم و کتیبه‌ها را از انبار بیرون می‌کشید که به در و دیوار مسجد، حسینه و کوچه بزند.
همان که پرچم سبز متبرک حرم را در مجلس می‌گرداند تا همه به سر و صورتشان بکشند و صلواتی ختم کنند. همان که آتش زیر دیگ و آب جوش را تنظیم می‌کرد. همان که با دست راست دسته فلاکس و با دست چپ سر فلاکس را می‌گرفت و در فنجان‌های به‌صف‌شده در سینی استیل چای می‌ریخت، به دست نوجوان‌ها می‌داد تا ببرند و با چشم پی‌شان را می‌گرفت که نکند از دستشان سر بخورد.
همان که جلوی در می‌ایستاد تا روضه‌خوان از دور پیدایش بشود و به استقبالش برود و سفارش فلان مریض و فلان جوان و فلان مادر را بهش بگوید که بعد از مجلس سفارش‌ها را به عزاداران برساند.
همان که وقتی خسته می‌شد جلوی در لابه‌لای کفش و دمپایی‌ها جایی باز می‌کرد و می‌نشست که اگر کسی کمی‌ و کسری داشت دم‌دست باشد. همان که وقتی توان داشت زنجیرها را زیر و رو می‌کرد که ناب‌ترینشان را بردارد و زنجیر بزند. همان که...»
خوش به حال پیرمردهایی که عمری است هیئتی‌اند و دنباله‌رو هیئت. اینها که عقبه‌ی طولانی‌ای پای روضه و منبر دارند. همین‌ها که رزومه‌ای پر و پیمان دارند ولی سرشان پایین است، سینه می‌زنند، لنگان لنگان راه می‌روند و در دلشان ولوله است که «آیا محرم سال بعد زنده خواهم ماند؟ این عمر کفاف می‌دهد یک بار دیگر سیاه بپوشم و زیر علم آقا سینه بزنم؟» از اجل فرصتی دوباره می‌خواهند که یک محرم و صفر دیگر برای اباعبدالله سیاه بپوشند و این قامت خمیده را در تاسوعا، عاشورا و اربعین خمیده‌تر کنند.
محرم رفت، صفر هم. خوش به حال آنهایی که در دم و دستگاهت کاره‌ای بودند و همه‌شان نشانی‌ای دارند که یوم‌الورود بگویند: «من فلانی‌ام، نشان به آن نشان که...». من هیچ در چنته ندارم و امسال هم کما فی سابق در پس و پیش گناهانم گم و گور بودم؛ چگونه نامت را بر لب جاری کنم و بگویم: «اللهم أرزقني شفاعة الحسین یوم الورود»؟
undefined #روایت_شما undefined #فاطمه_کشاورزی
|| موکب جُوْنِ بْنِ حُوَی، شیراز ||https://ble.ir/jun_ibn_huwayhttps://eitaa.com/jun_ibn_huway

۱

۶:۲۲

۲۳ مرداد
انتظار برای دیدار آخر
اولین تجربه من از انتظار برای آخرین دیدار عزیز، وقتی بود که دایی تصادف کرد. سال نود و چهار بود. قبل‌تر هم از فامیل عزیز سفر کرده داشتیم و برایشان گریه کرده بودم. اما نسبت نزدیک فقط دایی بود.
گوشی‌ام زنگ خورد. دخترِ دایی دیگرم خبرش را داد. تمام سقف خانه روی سر من و مامان خراب شد. نمی‌دانم چطور لباس پوشیدیم و کی به خانه دایی رسیدیم. بعضی از زن‌های فامیل آمده بودند. بعضی‌ها هم یکی پس از دیگری با گریه و لباس مشکی وارد می‌شدند. مردها رفته بودن دایی را از فیروزآباد بیاوردند. هی انتظار پشت انتظار. چیست این آدمی که دلش نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد! امید داشتیم دایی زنده باشد. بعدتر در سردخانه و قبل از به خاک سپردن هم امید داشتیم معجزه شود و دایی بیدار. در دارالرحمه منتظر بودیم برای آخرین بار دایی را ببینیم.
این انتظار را وقتی بچه بودم زیاد دیدم. زن‌های روستا روی زمین خاکی قبرستان می‌نشستند. دست می‌زدند زیر چانه، نیمی از صورت را با چادر پوشانده می‌پوشیدند و خیره می‌شدند به پیچ جاده‌ی وسط جنگل تا آمبولانس را ببیند. انگار روزه‌ بودند؛ روزه‌ی سکوت. هیچ صدایی ازشان در نمی‌آمد. گاهی پچ‌پچ ریز و آرامی از دو نفر و چند نفر در می‌آمد. «آخِی» پشت «آخِی» تکه کلامشان بود. آخرین لحظات آن مرحوم را برای همدیگر روایت می‌کردند و آخرین آرزو و حرف‌هایش را؛ و «آخِی» می‌گفتند. این صحنه را از دوران بچگی‌ام مثل فیلم‌های صامت در ذهنم دارم. وقتی که دایی رفت، دیده‌های زمان بچگی وارد خانه و خانواده ما شده بود.
دیگر تجربه‌ای از داغ عزیز و انتظار برای آخرین دیدارش ندارم تا آن صبحی که در خوابگاه بودم و چشمم به آن پیامک افتاد. عضو سامانه پیامکی حضرت آقا بودم. گزیده بیاناتش در چند جمله برایم پیامک می‌شد. ایام امتحانات دانشگاه بود. از خواب بیدار شدم. مثل همیشه بین خواب و بیداری گوشی‌ام را دست گرفتم و چک کردم. پیامک آقا را خواندم. مجدد از اول خواندم. دوباره خواندم. بغض کردم. نمی‌توانستم دلخوش باشم خبر شایعه است. سامانه حضرت آقا پیام داده بود، کاملا موثق موثق. هنوز چند نفری در خوابگاه خواب بودند. چند نفری هم برای امتحان آماده می‌شدند. گفتم: «بچه‌ها سردار شهید شده». کسی باور نکرد. یکی گفت شایعه است. یکی رفت چک کند. پیام حضرت آقا را تا نیمه خواندم. صدایم به لرزه افتاد و آخر پیام حضرت آقا دیگر جاری نشد.
روز تشییع سردار در قم، مثل همان زن‌های روستا نشسته بودم روی جدول وسط خیابان و منتظر بودم. مثل همان زن‌ها لال شده بودم و صدایی از من در نمی‌آمد. خیره شده بودم به مردم داغ دیده. با این تفاوت که حالا امیدی نداشتم سردار مثل دایی با معجزه زنده شود. دایی موشک نخورده بود. جسمش کامل بود. اما آن تصویر دست سوخته و حدا شده‌ی سردار حکایت می‌کرد از جسم...
آمد. در اولین و آخرین دیدارم سردار عزیزم از دور می‌آمد. جمعیت زیاد بود. نتوانستم نزدیک‌تر بروم. وسط آن شلوغی، با صدای غم‌دیده، چشم گریه و گلوی خشک، داد زدم «خداحافظ سردااااار... خداحاااااافظ». یک تکه از دلم کنده شده بود و مثل آب روان داشت روی دست مردم جاری می‌شد و از من دور.
آقای شهیدم... آقای شهیدم... سه‌شنبه تشییع حضرت آقا در قم بود. من از پنجشنبه قبل راهی قم شده بودم. صبح دوشنبه میزبان تخم‌مرغ ربی با لیمو درست کرده بود. من و بچه‌ها عاشق این ترکیب صبحانه بودیم. همزمان بدرقه تهران از تلویزیون پخش می‌شد. چند لقمه خوردم. لقمه بعدی گلویم تنگ شده بود. زور می‌زدم پایین برود. تا آن لحظه من برای آقا گریه نکرده بود. بغض کرده بودم، چشمانم تر شده بود اما همه را قورت می‌دادم.
شاید بتوان جلوی آب باریکه را گرفت اما جلوی سیل را نه. باران چند ماهه پشت دلم و چشمانم جمع شده بود. سر سفره‌ی صبحانه جاری شد. سرم را پایین انداختم. لقمه برمی‌داشتم، بی‌صدا گریه می‌کردم تا بچه‌ها و میزبان حواسشان پرت نشود. بچه‌ها فهمیدند اما نپرسیدند: «خاله برای چی گریه می‌کنی». می‌دانستند انگار. هر شب در کوچه‌های پردیسان در فراق آقا شعار داده بودند و آمریکا را لعنت کرده بودند.
همه اهداف جوانی‌ و دهه بیست زندگی‌ام به حضرت آقا گره خوره بود. شور و اشتیاقم زندگی‌ام را از حضرت آقا گرفته بودم. برای خوشحالی آقا و آرمان‌هایش تلاش کرده بودم. حالا در نیمه‌های دهه سی سالگی‌ام به انتظار آخرین دیدار در دل خانه‌ای از ساختمان چند طبقه و مجتمعی در پردیسان قم، خیره به تلویزیون نشسته بودم. صفحه‌ی تلویزیون برایم مثل همان پیچ وسط جنگل روستا بود که زن‌ها بهش خیره می‌شدند.
#روایت_بدرقه@ghalamro_fk
undefined۱

۱۷

۱۲:۰۰

۲۴ مرداد
#شعرنوشت

گاه سربازی شجاعی، گاه شاهی نا امیدروز و شب چیزی به جز تکرار یک شطرنج نیست

#فاضل_نظری@ghalamro_fk

۱۵

۱۰:۴۹

سوره یاسین.mp3

۲۰:۰۸-۱۸.۴۴ مگابایت
#شنیدنی
شب‌ها دیر خوابم می‌برد. غرق در افکاری می‌شدم که یا از هسته‌ی زمین می‌آمد یا از انتهای کهکشان. کم‌خواب و بدخواب هستم و در طول روز همیشه خسته.
سوره یس را سرچ زدم و دنبال یک صدای آرام می‌گشتم. این تلاوت را پیدا کردم. هر شب موقع خواب پلی کرده و راحت خوابم می‌برد. نیاز بود یک صوت و صدایی کنارم باشد، ذهن و تمرکزم را سمت خودش بکشد تا دست از افکار دیگر بکشم.
حالا نه فقط موقع بدخوابی، وقت‌هایی هم که نگران‌ها دارم یا دلم بی‌قراری می‌کند، این صدای دلنشین آرامم می‌کند.
به گمانم شما هم از این تلاوت لذت ببرید.
#قرآن #حسام_الدین_عبادی
@ghalamro_fk
undefined۱

۲۵

۱۹:۵۴

۲۵ مرداد
#شعرنوشت

مزن تیر خط! آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

#فاضل_نظری@ghalamro_fk
undefined۲

۲۲

۸:۲۴

۳۰ مرداد
#شعرنوشت

یک بار دگر کاش به ساحل برسانیصندوقچه‌ای را که رها گشته در امواج

#فاضل_نظری@ghalamro_fk

۴

۲۰:۱۲