بسم الله النور ...#موج_صد_سیزدهم_حضور #محرمیکشنبه ۳۱ خردادشربت آبلیموی خنک را جرعه جرعه نوشید و انگشت هایش را روی صورتش کشید و بسم الله گفت. سوره ی قارعه را خواند.قارعه؟یعنی کوبیدن سنگین. در هم کوبیدنی سنگین و عمیق در راه است.و شما چه می دانید چیست.روزی که در آن مردمان چون پروانه های پراکنده اند.کوه ها چون پشم حلاجی شده اند.کوه برای ما همیشه نماد استواری است و حالا قرآن می گوید مانند پشم حلاجی شده می شود.تکه تکه.اما عده ای حالشان بهتر است.قدم هایشان در این وانفسا نمی لغزد.
محکم است.وزنه های اعمالشان سنگین است و وزین. می توانند به تنها دارایی هایشان که همان اعمال است تکیه کنند.به تکیه گاه هایم فکر می کنم!به سنگینی اعمالم که مرا نجات خواهد داد!
ٱلْقَارِعَةُ(١) آن كوبنده
مَا ٱلْقَارِعَةُ(٢) چيست آن كوبنده ؟
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْقَارِعَةُ(٣) و تو چه مى دانى آن كوبنده چيست ؟
يَوْمَ يَكُونُ ٱلنَّاسُ كَٱلْفَرَاشِ ٱلْمَبْثُوثِ(٤) روزى كه مردم [در سراسيمگى] چون پروانه هاى پراكنده اند.
وَتَكُونُ ٱلْجِبَالُ كَٱلْعِهْنِ ٱلْمَنفُوشِ(٥) و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده گردد!
فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَٰزِينُهُۥ(٦) اما هركس اعمال وزن شده اش سنگين و باارزش است؛
فَهُوَ فِي عِيشَةࣲ رَّاضِيَةࣲ(٧) پس او در يك زندگى خوش و پسنديده اى است،
وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَٰزِينُهُۥ(٨) و اما هركس اعمال وزن شده اش سبك و بى ارزش است
فَأُمُّهُۥ هَاوِيَةࣱ(٩) پس جايگاه و پناهگاهش هاويه است،
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا هِيَهْ(١٠) و تو چه مى دانى هاويه چيست ؟
نَارٌ حَامِيَةُۢ(١١) آتشى بسيار داغ و سوزان است.
هدی_دولت آبادی #یک_عدد_خانم_کوهی_عاشق_قرآن #رزق_محرم#قرآن@ghasam_be_ghalam
محکم است.وزنه های اعمالشان سنگین است و وزین. می توانند به تنها دارایی هایشان که همان اعمال است تکیه کنند.به تکیه گاه هایم فکر می کنم!به سنگینی اعمالم که مرا نجات خواهد داد!
ٱلْقَارِعَةُ(١) آن كوبنده
مَا ٱلْقَارِعَةُ(٢) چيست آن كوبنده ؟
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْقَارِعَةُ(٣) و تو چه مى دانى آن كوبنده چيست ؟
يَوْمَ يَكُونُ ٱلنَّاسُ كَٱلْفَرَاشِ ٱلْمَبْثُوثِ(٤) روزى كه مردم [در سراسيمگى] چون پروانه هاى پراكنده اند.
وَتَكُونُ ٱلْجِبَالُ كَٱلْعِهْنِ ٱلْمَنفُوشِ(٥) و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده گردد!
فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَٰزِينُهُۥ(٦) اما هركس اعمال وزن شده اش سنگين و باارزش است؛
فَهُوَ فِي عِيشَةࣲ رَّاضِيَةࣲ(٧) پس او در يك زندگى خوش و پسنديده اى است،
وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَٰزِينُهُۥ(٨) و اما هركس اعمال وزن شده اش سبك و بى ارزش است
فَأُمُّهُۥ هَاوِيَةࣱ(٩) پس جايگاه و پناهگاهش هاويه است،
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا هِيَهْ(١٠) و تو چه مى دانى هاويه چيست ؟
نَارٌ حَامِيَةُۢ(١١) آتشى بسيار داغ و سوزان است.
۱۱۶
۱۶:۱۰
بسمالله النور #موج_صد_و_چهاردهم_حضور#محرم
دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵
آخرین جرعه ی شربت آبلیموی خنک را نوشید.صلواتی از مجلس گرفت و همه مان را دعوت کرد به خواندن سوره ی تکاثر.نوجوان که بودم در مدرسه مسابقهای بود برای حفظ این سوره.حفظش کرده بودم.آهنگ زیبایی داشت این سوره. اما هیچ از معانی اش نمی دانستم.بالیدن به کثرت نفرات و ثروت.به تحصیلات.به زیبایی.به اصل و نسب.به شغل. همه در ذهنم می چرخند و ور نفسانی ذهنم برای هر کدام یک مثال شناسنامه دار می آورد.این تفاخر حتی به بالیدن به تعداد قبرها و مردگان هم می کشد.ذهنم می رود به مراسم های ختم آن چنانی که کم از عروسی ندارند.از زخم هایی که دل و قلب آدم ها از این تفاخر ها می خورد و تا ابد دردش در سینه می ماند.فردای قیامت از تک تک این نعمت هایی که فقط با آن دلها را سوزانده اید سؤال می کنند!نسیم خنک هواساز، پرچم ایران بالای آشپزخانه را تکان می دهد و در دل من غوغایی است از نظرات و نگاه ها و حرف ها و کلمات.چه آنهایی که خودم صادر کننده اش بودم و چه آنها که تا ابد در قلبم زخم زده اند.
سوره تکاثرأَلْهَىٰكُمُ ٱلتَّكَاثُرُ(١) مباهات و افتخار بر يكديگر [به ثروت و كثرت نفرات] شما را [از پرداختن به تكاليف دينى و ياد آخرت] بازداشت
حَتَّىٰ زُرْتُمُ ٱلْمَقَابِرَ(٢) تا جايى كه گورها را ديدار كرديد [و به تعداد مردگان هم مباهات کردید]
كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ(٣) اين چنين نيست [كه شما مى پنداريد]، به زودى [به آثار شوم اين اوضاع و احوالى كه داريد] آگاه خواهيد شد
ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ(٤) باز هم اين چنين نيست، به زودى آگاه خواهيد شد:
كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ ٱلْيَقِينِ(٥) [زندگى واقعى] اين چنين نيست [كه مى پنداريد]، اگر به علم اليقين [كه علم استوار و غير قابل ترديد است به آخرت] آگاه بوديد [از تكاليف دينى و توجه به آباد كردن آخرت باز نمى مانديد ]
لَتَرَوُنَّ ٱلْجَحِيمَ(٦) بى ترديد دوزخ را خواهيد دید
ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ ٱلْيَقِينِ(٧) سپس [با وارد شدن در آن،] قطعاً آن را به ديدۀ يقين و باور خواهيد ديد
ثُمَّ لَتُسْـَٔلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ ٱلنَّعِيمِ(٨) آن گاه شما در آن روز از نعمت ها بازپرسى خواهيد شد
هدی_دولت آبادی #یک_عدد_خانم_کوهی_عاشق_قرآن #رزق_محرم#روضه_خانگی@ghasam_be_ghalam
دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵
آخرین جرعه ی شربت آبلیموی خنک را نوشید.صلواتی از مجلس گرفت و همه مان را دعوت کرد به خواندن سوره ی تکاثر.نوجوان که بودم در مدرسه مسابقهای بود برای حفظ این سوره.حفظش کرده بودم.آهنگ زیبایی داشت این سوره. اما هیچ از معانی اش نمی دانستم.بالیدن به کثرت نفرات و ثروت.به تحصیلات.به زیبایی.به اصل و نسب.به شغل. همه در ذهنم می چرخند و ور نفسانی ذهنم برای هر کدام یک مثال شناسنامه دار می آورد.این تفاخر حتی به بالیدن به تعداد قبرها و مردگان هم می کشد.ذهنم می رود به مراسم های ختم آن چنانی که کم از عروسی ندارند.از زخم هایی که دل و قلب آدم ها از این تفاخر ها می خورد و تا ابد دردش در سینه می ماند.فردای قیامت از تک تک این نعمت هایی که فقط با آن دلها را سوزانده اید سؤال می کنند!نسیم خنک هواساز، پرچم ایران بالای آشپزخانه را تکان می دهد و در دل من غوغایی است از نظرات و نگاه ها و حرف ها و کلمات.چه آنهایی که خودم صادر کننده اش بودم و چه آنها که تا ابد در قلبم زخم زده اند.
سوره تکاثرأَلْهَىٰكُمُ ٱلتَّكَاثُرُ(١) مباهات و افتخار بر يكديگر [به ثروت و كثرت نفرات] شما را [از پرداختن به تكاليف دينى و ياد آخرت] بازداشت
حَتَّىٰ زُرْتُمُ ٱلْمَقَابِرَ(٢) تا جايى كه گورها را ديدار كرديد [و به تعداد مردگان هم مباهات کردید]
كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ(٣) اين چنين نيست [كه شما مى پنداريد]، به زودى [به آثار شوم اين اوضاع و احوالى كه داريد] آگاه خواهيد شد
ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ(٤) باز هم اين چنين نيست، به زودى آگاه خواهيد شد:
كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ ٱلْيَقِينِ(٥) [زندگى واقعى] اين چنين نيست [كه مى پنداريد]، اگر به علم اليقين [كه علم استوار و غير قابل ترديد است به آخرت] آگاه بوديد [از تكاليف دينى و توجه به آباد كردن آخرت باز نمى مانديد ]
لَتَرَوُنَّ ٱلْجَحِيمَ(٦) بى ترديد دوزخ را خواهيد دید
ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ ٱلْيَقِينِ(٧) سپس [با وارد شدن در آن،] قطعاً آن را به ديدۀ يقين و باور خواهيد ديد
ثُمَّ لَتُسْـَٔلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ ٱلنَّعِيمِ(٨) آن گاه شما در آن روز از نعمت ها بازپرسى خواهيد شد
۱۰۹
۱۹:۲۵
بسمالله النور #موج_صد_و_پانزدهم_حضور #محرم سه شنبه ۲تیر ۱۴۰۵
قسم به سم اسب هایی که به تاخت در هوای گرگ و میش میروند و گام های محکم شان قسم گاه خداوند است.چه مردانی بر آن اسب ها سوارند.
مردهایی که خطوط گام هایشان در امتداد گام های مولاست.پیامبر علی را به رزمگاه فرستاده است و او چون همیشه گل کاشته است و جبرئیل بر پیامبر آیات والعادیات را آورده است.اما قطعا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است و همه ی این ناسپاسی ناشی از فهم نادرست انسان از خیر است.خیرهایی که انسان فکر می کند خیر است.
تنها آن خیری، خیر ستودنی خداست که هم راستا با خیری باشد که امام انجام می دهد.باید دقیق بود.کارخوبی که انجام می دهیم باید همان کار خوبی باشد که امام زمان انجام میدهد و انتخاب اوست.امام زمان غایب است ولی فقیه هست.
استکان های چای را مرتب روی میز چیده ام.چراغ آشپزخانه را خاموش می کنم.کلید را در قفل می چرخانم و در ماشین به سمت میدان انقلاب در حالیکه باید برخاست گوش می کنیم به خواسته های ولی زمانم فکر می کنم.به خیابانی که قاب مردمان پرچم بر دوش ایران است.
میدان مملو از جمعیت است.هوای گرم شب های تابستان حسابی خودنمایی می کند.نور قرمز در میدان بر جمعیت می تابد.زن هایی که کودکانشان را بر دوش گرفته اند و بر غم حسین می گریند.حنجره هایی که با حماسه فریاد الله اکبر سر می دهند و مشت هایی که همه ی انزجارشان از یزید زمانه را با فریاد مرگ بر آمریکا نشان می دهند.پرچم در دستم است و مداح می خواند:"واعطشا"عطش.روز دهم.ماه رمضان.نهم اسفند.آقایی که دیگر نیست.همه چیز در میدان روضه است
هدی_دولت آبادی #رزق_محرم#روضه@ghasam_be_ghalam
قسم به سم اسب هایی که به تاخت در هوای گرگ و میش میروند و گام های محکم شان قسم گاه خداوند است.چه مردانی بر آن اسب ها سوارند.
مردهایی که خطوط گام هایشان در امتداد گام های مولاست.پیامبر علی را به رزمگاه فرستاده است و او چون همیشه گل کاشته است و جبرئیل بر پیامبر آیات والعادیات را آورده است.اما قطعا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است و همه ی این ناسپاسی ناشی از فهم نادرست انسان از خیر است.خیرهایی که انسان فکر می کند خیر است.
تنها آن خیری، خیر ستودنی خداست که هم راستا با خیری باشد که امام انجام می دهد.باید دقیق بود.کارخوبی که انجام می دهیم باید همان کار خوبی باشد که امام زمان انجام میدهد و انتخاب اوست.امام زمان غایب است ولی فقیه هست.
استکان های چای را مرتب روی میز چیده ام.چراغ آشپزخانه را خاموش می کنم.کلید را در قفل می چرخانم و در ماشین به سمت میدان انقلاب در حالیکه باید برخاست گوش می کنیم به خواسته های ولی زمانم فکر می کنم.به خیابانی که قاب مردمان پرچم بر دوش ایران است.
میدان مملو از جمعیت است.هوای گرم شب های تابستان حسابی خودنمایی می کند.نور قرمز در میدان بر جمعیت می تابد.زن هایی که کودکانشان را بر دوش گرفته اند و بر غم حسین می گریند.حنجره هایی که با حماسه فریاد الله اکبر سر می دهند و مشت هایی که همه ی انزجارشان از یزید زمانه را با فریاد مرگ بر آمریکا نشان می دهند.پرچم در دستم است و مداح می خواند:"واعطشا"عطش.روز دهم.ماه رمضان.نهم اسفند.آقایی که دیگر نیست.همه چیز در میدان روضه است
۹۴
۲۱:۴۳
بسمالله النور...#شب_عاشورا#شب_دهم#محرم#موج_صد_و_شانزدهم_حضور چهارشنبه ۳تیر۱۴۰۵
خامنه ای دات آی آر را باز کرده ام.در قسمت جستجو.سمت راست بالا یک تقویم کوچک است.روی تقویم می زنم و تاریخ چهاردهم تیرماه هزار و چهارصد و چهار را جستجو می کنم.پیام های آن روز خواندن سوره ی فتح و روضه ی علی اصغر و ...مراسم شب عاشورا در حسینیه ی امام خمینی با حضور رهبر انقلاب برگزار شد.یک عکس قدی از آقا.کمی پایین تر فیلم حضور آقا. بعد تر با سر دویدن حاج محمود به سمت آقا.نجوای عاشقانه ی حاج محمود و آقا.ای ایران بخوان آقای کریمی.مداحی ای ایران حاج محمود.تک تک شان را نگاه می کنم.چقدر نعمت ها به چشم هایمان عادی بود.من با اینکه عکس و فیلم های آن شب را بارها دیده بودم اما لایک نکرده بودم ،چون شما بودید و سایه تان بر سر ایران بود.
تازه از روضه برگشته بودیم خانه.در دیوار خانه در وضعیت بدی بود.کاغذ دیواری هایی را کنده بودیم و بازسازی خانه به جنگ خورده بود.خبر را در خامنه ای دات آی آر دیدیم.من روی زمین جلوی تلویزیون نشسته بودم و زل زده بودم به صفحه ی تلویزیون.
مراسم حسينيه هر شب از تلویزیون پخش می شد.آقای عالی در حال سخنرانی بود که پرده کنار رفت و آقا آمد.تا روزها شیرینی دیدن تان بر جان مان دلبری می کرد.چقدر قشنگ و باصلابت آمدی آقا جان.
شب دهم.عکس هایت را هر جای خانه می بینم روضه است.مداح می خواند ای اهل حرم میر و علمدار نیامد.علمدار نیامد.جای خالی ات در بیت در چشمم پر رنگ می شود.اشک امان نمی دهد.
هدی_دولت آبادی #آقا_جان_من_است #پریشانم#رهبر_شهید#داغت_نمیشه_باورم@ghasam_be_ghalam
خامنه ای دات آی آر را باز کرده ام.در قسمت جستجو.سمت راست بالا یک تقویم کوچک است.روی تقویم می زنم و تاریخ چهاردهم تیرماه هزار و چهارصد و چهار را جستجو می کنم.پیام های آن روز خواندن سوره ی فتح و روضه ی علی اصغر و ...مراسم شب عاشورا در حسینیه ی امام خمینی با حضور رهبر انقلاب برگزار شد.یک عکس قدی از آقا.کمی پایین تر فیلم حضور آقا. بعد تر با سر دویدن حاج محمود به سمت آقا.نجوای عاشقانه ی حاج محمود و آقا.ای ایران بخوان آقای کریمی.مداحی ای ایران حاج محمود.تک تک شان را نگاه می کنم.چقدر نعمت ها به چشم هایمان عادی بود.من با اینکه عکس و فیلم های آن شب را بارها دیده بودم اما لایک نکرده بودم ،چون شما بودید و سایه تان بر سر ایران بود.
تازه از روضه برگشته بودیم خانه.در دیوار خانه در وضعیت بدی بود.کاغذ دیواری هایی را کنده بودیم و بازسازی خانه به جنگ خورده بود.خبر را در خامنه ای دات آی آر دیدیم.من روی زمین جلوی تلویزیون نشسته بودم و زل زده بودم به صفحه ی تلویزیون.
مراسم حسينيه هر شب از تلویزیون پخش می شد.آقای عالی در حال سخنرانی بود که پرده کنار رفت و آقا آمد.تا روزها شیرینی دیدن تان بر جان مان دلبری می کرد.چقدر قشنگ و باصلابت آمدی آقا جان.
شب دهم.عکس هایت را هر جای خانه می بینم روضه است.مداح می خواند ای اهل حرم میر و علمدار نیامد.علمدار نیامد.جای خالی ات در بیت در چشمم پر رنگ می شود.اشک امان نمی دهد.
۱۰۳
۲۲:۵۵
بسمالله النور...
روی زمین سفت به پهلو دراز کشیده ام.هالوژن های سالن روشن اند و هوهوی باد هواساز در خانه پیچیده است.عطر مشکین تاژ رخت های مشکی شسته شده به مشام می رسد.دست هایم بوی هل شکسته شده ای را می دهند که با انگشت بین برنج نیم دانه ی خیس کرده در گلاب پنهانش کردم.به کتیبه ی روی دیوار خیره شده ام.کاش به همه مان یک دروغ بزرگ گفته بودند.کاش آقا امشب به روضه ی بیت می آمد.اسم ها و لبخندها توی سرم ردیف می شوند.حاج قاسم، رئیسی عزیز، سید حسن، حاجی زاده، سلامی و هزار لبخندی که بوی خدا می داد. و حالا دل تنگ ترین مردم زمینیم بدون آقا
هدی_دولت آبادی #پریشانم#محرم#شهدا#رهبر_شهید#روضه
@ghasam_be_ghalam
روی زمین سفت به پهلو دراز کشیده ام.هالوژن های سالن روشن اند و هوهوی باد هواساز در خانه پیچیده است.عطر مشکین تاژ رخت های مشکی شسته شده به مشام می رسد.دست هایم بوی هل شکسته شده ای را می دهند که با انگشت بین برنج نیم دانه ی خیس کرده در گلاب پنهانش کردم.به کتیبه ی روی دیوار خیره شده ام.کاش به همه مان یک دروغ بزرگ گفته بودند.کاش آقا امشب به روضه ی بیت می آمد.اسم ها و لبخندها توی سرم ردیف می شوند.حاج قاسم، رئیسی عزیز، سید حسن، حاجی زاده، سلامی و هزار لبخندی که بوی خدا می داد. و حالا دل تنگ ترین مردم زمینیم بدون آقا
@ghasam_be_ghalam
۱۵۴
۲۳:۱۵
بسمالله النور...#موج_صد_و_هفدهم_حضور#محرمپنجشنبه ۴تیر۱۴۰۵
فکر می کردم با کارتی که توی دستم است از بین جمعیت رد می شوم و می روم دم گیت اصلی.از وصال ترافیک شديدی بود، البته ما هم دیر راه افتادیم.سر کشوردوست همان عکس بزرگ و زیبای آقا را زده اند.همان که تکیه داده به سیاهی های حسینه.انگار توده ای از نور در دل سیاهی است.انگار چشم های خدا در زمین آرامش می ریزد.
جای پارک گوهر گرانبهایی است که همسر در پی آن می رود و من و دختران با کارتهایی که در دست داریم به سمت بیت می رویم.سر کشوردوست تعداد زیادی از بانوان کفن پوش از اصفهان به خونخواهی آقا آمده اند.از اینجا راه بسته است.به سمت خیابان فلسطین می رویم.مانع های سر خیابان را برداشته اند.خیابان شلوغ است و تاریک.خانم ها در جای جای خیابان نشسته اند.مهدی سماواتی دعای توسل می خواند.همین که در خیابان قدم می گذارم.غم چنگ می اندازد به قلبم.همان جا توی سرم می زنم و هیچ کس عجیب نگاهم نمی کند.از قدم زدن در خیابان منتهی به بیت هیچ وقت گریه ام نمی گرفت، اما حالا.
تجمع و انتظار و شلوغی در صف هایش تلألویی از بهشت بود، اما حالا.دست چپ پارچه ی زردرنگی است که رویش نوشته ورودی خواهران.جمعیت ساکن آنجا ایستاده. به لطف وجود نورا از سد دفاعی برادران رد می شویم.وارد کوچه می شویم.شیشه های خرد شده.کوچه ی تاریک.نوری که خاموش است.به اولین گیت ورودی می رسیم.
کیف را داخل دستگاه می گذاریم و بعد وارد کوچه می شویم وهمان اول کوچه موکت پهن شده است.و انتهای کوچه همان زیلوهای آبی رنگ ساده است. پشت در بزرگ توسی رنگ زینبیه می نشینیم.در بسته است و اجازه ی ورود هم نمی دهند.سخنران از آقا می گوید.شعر می خواند.همه چیز اینجا روضه است.پرده ای که تصویری از آقا نشان نمی دهد.شعارهایی که بر لب نمی آید.این همه لشگر آمده.به عشق رهبر آمده.اما رهبر نیست.دیگر در این خاک و زمین نیست.
تکه های شیشه خرده روی زمین.پنجره های خاموش. پشت دیوارهای بلند زینبیه و ویرانه های حسینیه و خانه ی کوچک مردی که قلب تهران بود.همه چیز روضه است.حتی دوربین های پیرامونی بیت که چه تصاویری در دلشان گرفته اند از آمد و شد مردی که تکیه گاه یک ملت بود و خود تنها بر خدا تکیه داشت.آسمان تاریکتر از هر جای دیگر شهر است.چهره ها شبیه همان صبح دهم اسفند است که بیچاره شدیم.
هدی_دولت آبادی #آقا_جان_من_است #رهبر_شهید@ghasam_be_ghalam
فکر می کردم با کارتی که توی دستم است از بین جمعیت رد می شوم و می روم دم گیت اصلی.از وصال ترافیک شديدی بود، البته ما هم دیر راه افتادیم.سر کشوردوست همان عکس بزرگ و زیبای آقا را زده اند.همان که تکیه داده به سیاهی های حسینه.انگار توده ای از نور در دل سیاهی است.انگار چشم های خدا در زمین آرامش می ریزد.
جای پارک گوهر گرانبهایی است که همسر در پی آن می رود و من و دختران با کارتهایی که در دست داریم به سمت بیت می رویم.سر کشوردوست تعداد زیادی از بانوان کفن پوش از اصفهان به خونخواهی آقا آمده اند.از اینجا راه بسته است.به سمت خیابان فلسطین می رویم.مانع های سر خیابان را برداشته اند.خیابان شلوغ است و تاریک.خانم ها در جای جای خیابان نشسته اند.مهدی سماواتی دعای توسل می خواند.همین که در خیابان قدم می گذارم.غم چنگ می اندازد به قلبم.همان جا توی سرم می زنم و هیچ کس عجیب نگاهم نمی کند.از قدم زدن در خیابان منتهی به بیت هیچ وقت گریه ام نمی گرفت، اما حالا.
تجمع و انتظار و شلوغی در صف هایش تلألویی از بهشت بود، اما حالا.دست چپ پارچه ی زردرنگی است که رویش نوشته ورودی خواهران.جمعیت ساکن آنجا ایستاده. به لطف وجود نورا از سد دفاعی برادران رد می شویم.وارد کوچه می شویم.شیشه های خرد شده.کوچه ی تاریک.نوری که خاموش است.به اولین گیت ورودی می رسیم.
کیف را داخل دستگاه می گذاریم و بعد وارد کوچه می شویم وهمان اول کوچه موکت پهن شده است.و انتهای کوچه همان زیلوهای آبی رنگ ساده است. پشت در بزرگ توسی رنگ زینبیه می نشینیم.در بسته است و اجازه ی ورود هم نمی دهند.سخنران از آقا می گوید.شعر می خواند.همه چیز اینجا روضه است.پرده ای که تصویری از آقا نشان نمی دهد.شعارهایی که بر لب نمی آید.این همه لشگر آمده.به عشق رهبر آمده.اما رهبر نیست.دیگر در این خاک و زمین نیست.
تکه های شیشه خرده روی زمین.پنجره های خاموش. پشت دیوارهای بلند زینبیه و ویرانه های حسینیه و خانه ی کوچک مردی که قلب تهران بود.همه چیز روضه است.حتی دوربین های پیرامونی بیت که چه تصاویری در دلشان گرفته اند از آمد و شد مردی که تکیه گاه یک ملت بود و خود تنها بر خدا تکیه داشت.آسمان تاریکتر از هر جای دیگر شهر است.چهره ها شبیه همان صبح دهم اسفند است که بیچاره شدیم.
۶۶
۲۳:۲۶
بسم الله النور...#موج_صد_و_هجدهم_حضور #محرم#ایران#فوتبال_غیرتی
مربای هویج نارنجی براق خوش مزه ی دست پخت باباجی مهدی را روی میز گذاشته ام و صبحانه می خوریم. پسرک با چشم های پف کرده مقابلم نشسته و کاسه ی شله زردش را در دست دارد.صبحی که صبحانه هر چه باشد غیر از نان و پنیر مبارک سحری است برای او. امروز صبح نمی دانم اسمش را بگذارم عشق، غیرت، مسؤلیت یا وطن پرستی، خودش از خواب بیدار شده و نود دقیقه با تیم ملی فوتبال در سیاتل واشنگتن حرص خورده و ذوق کرده و افسوس خورده و بالا پریده و محکم روی پایش زده و یک ای واااااااااای بلند حسرت آمیز گفته و بعدش تلویزیون را خاموش کرده و کنترل را پرت کرده روی مبل و آمده کنار من خوابیده و در خواب دیده است که نتیجه ی وی ای آر به نفع ایران بوده و شجاع خلیل زاده با دندان های ردیف سفید روبروی دوربینهای یک دنیای بی معرفت لبخند زده و....رگ های گردنش بیرون زده و با نگاه حسرت بار برایم می گوید.از قائدی که وقتی ناراحت می شود بیرانوند را بغل می کند.از بغل پای توی کرنر رامین رضائیان که محشر بود.از هد های سعید عزتاللهی که گل نمی شد.از منطقه ی هجده قدم.از شوت با پای مخالف. از پیراهن در آوردن شجاع خلیل زاده بعد از گل.از گلی که همه ی تیم ملی را به آسمان برد اما فقط برای لحظاتی.من چای یخ کرده را می خوردم با مربایی که بوی مهربانی دست های بابا را می داد و پسرک قاشق قاشق شله زرد و حرص.از اشک های رامین رضائیان با آن کاکل های دهه ی شصتی اش بعد از بازی می گفت.فیلمش را نشانم داد.لقمه در گلویم بغض شد.فیلم را چند بار دیدم.از دست و پایی که در آفساید بود برایم گفت و داوری که انگار دلش با ایران نبود.مثل همه ی لشگریان ناحقی.قولوپ آخر چایی ام را با گریه خوردم.متن فاطمه رایگانی رادر ادراکات خواندم.دوباره گریه کردم.پسرک چشم هایش غم داشت و دخترک اشک.برای ایران.برای تیمی که برای یک بازی عادلانه در سرزمین دشمن باید این قدر تنش و فشار را تحمل کند و آخرش هم به خاطر این وی ای آر لعنتی گل هایش یکی در میان رد بشودیک بار، دوبار، ده بار فیلم بغض و اشکت را دیدم آقای رامین رضائیان.همه ی ما بودی.ما همه از نهم اسفند جنگیدیم برای بودنمان، برای ایرانی بودنمان،برای هویت مان.برای نظام مقدس مان.برای جمهوری اسلامی ایران.پسرک دوباره بازی را دید.من سینک را می شستم و او خواهش می کرد هفت دقیقه ی دیگر بیا و ببین گلی را که آفساید است.بوی خنک مشکین تاژ روی لباس های مشکی پاشیده شده و پسرک داد می زند:"مامانی بدو بدو بیا" جلوی تلویزیون سه تایی ایستاده ایم.من گریه می کنم برای حسرت در چشم های شجاع خلیل زاده.برای بغض رامین رضائیان.برای ایران.نورا از آن طرف داد می زند:"کاش این ترامپو اسرائیل پودر بشن ما راحت بشیم" با همه ی جانم الهی آمین می گویم.پسرک از کانال وهب یک عکس نشانم می دهد،جام مسابقات جهانی فوتبال به شکل مشت گره زده ی آقا و دورش پرچم ایران.می گوید:"مامانی کاش جام این شکلی بود!"می گویم:"کاش"
هدی_دولت آبادی#آقا_جان_من_است #ایران #جمهوری_اسلامی_ایران#فوتبال#جام_جهانی_مشت_گره_کرده_توست_رهبرم#رهبر_شهید #غیرت#وطن_دوستی@ghasam_be_ghalam
مربای هویج نارنجی براق خوش مزه ی دست پخت باباجی مهدی را روی میز گذاشته ام و صبحانه می خوریم. پسرک با چشم های پف کرده مقابلم نشسته و کاسه ی شله زردش را در دست دارد.صبحی که صبحانه هر چه باشد غیر از نان و پنیر مبارک سحری است برای او. امروز صبح نمی دانم اسمش را بگذارم عشق، غیرت، مسؤلیت یا وطن پرستی، خودش از خواب بیدار شده و نود دقیقه با تیم ملی فوتبال در سیاتل واشنگتن حرص خورده و ذوق کرده و افسوس خورده و بالا پریده و محکم روی پایش زده و یک ای واااااااااای بلند حسرت آمیز گفته و بعدش تلویزیون را خاموش کرده و کنترل را پرت کرده روی مبل و آمده کنار من خوابیده و در خواب دیده است که نتیجه ی وی ای آر به نفع ایران بوده و شجاع خلیل زاده با دندان های ردیف سفید روبروی دوربینهای یک دنیای بی معرفت لبخند زده و....رگ های گردنش بیرون زده و با نگاه حسرت بار برایم می گوید.از قائدی که وقتی ناراحت می شود بیرانوند را بغل می کند.از بغل پای توی کرنر رامین رضائیان که محشر بود.از هد های سعید عزتاللهی که گل نمی شد.از منطقه ی هجده قدم.از شوت با پای مخالف. از پیراهن در آوردن شجاع خلیل زاده بعد از گل.از گلی که همه ی تیم ملی را به آسمان برد اما فقط برای لحظاتی.من چای یخ کرده را می خوردم با مربایی که بوی مهربانی دست های بابا را می داد و پسرک قاشق قاشق شله زرد و حرص.از اشک های رامین رضائیان با آن کاکل های دهه ی شصتی اش بعد از بازی می گفت.فیلمش را نشانم داد.لقمه در گلویم بغض شد.فیلم را چند بار دیدم.از دست و پایی که در آفساید بود برایم گفت و داوری که انگار دلش با ایران نبود.مثل همه ی لشگریان ناحقی.قولوپ آخر چایی ام را با گریه خوردم.متن فاطمه رایگانی رادر ادراکات خواندم.دوباره گریه کردم.پسرک چشم هایش غم داشت و دخترک اشک.برای ایران.برای تیمی که برای یک بازی عادلانه در سرزمین دشمن باید این قدر تنش و فشار را تحمل کند و آخرش هم به خاطر این وی ای آر لعنتی گل هایش یکی در میان رد بشودیک بار، دوبار، ده بار فیلم بغض و اشکت را دیدم آقای رامین رضائیان.همه ی ما بودی.ما همه از نهم اسفند جنگیدیم برای بودنمان، برای ایرانی بودنمان،برای هویت مان.برای نظام مقدس مان.برای جمهوری اسلامی ایران.پسرک دوباره بازی را دید.من سینک را می شستم و او خواهش می کرد هفت دقیقه ی دیگر بیا و ببین گلی را که آفساید است.بوی خنک مشکین تاژ روی لباس های مشکی پاشیده شده و پسرک داد می زند:"مامانی بدو بدو بیا" جلوی تلویزیون سه تایی ایستاده ایم.من گریه می کنم برای حسرت در چشم های شجاع خلیل زاده.برای بغض رامین رضائیان.برای ایران.نورا از آن طرف داد می زند:"کاش این ترامپو اسرائیل پودر بشن ما راحت بشیم" با همه ی جانم الهی آمین می گویم.پسرک از کانال وهب یک عکس نشانم می دهد،جام مسابقات جهانی فوتبال به شکل مشت گره زده ی آقا و دورش پرچم ایران.می گوید:"مامانی کاش جام این شکلی بود!"می گویم:"کاش"
۳۹
۱۲:۱۸