به قول هرسال حاج آقای فاطمینیا یه خط روضه بسه برای کل این ماه
ای فرس با تو چه رخداده که خود باخته ای
مگر اینگونه که ماتی،تو شه انداختهای؟
ای فرس با تو چه رخداده که خود باخته ای
مگر اینگونه که ماتی،تو شه انداختهای؟
۲۰۷
۲۱:۱۰
استیصال ؛کلمه پر رنج و بغضی است. تو با تمامِ منیت و دبدبه کبکبهات هیچکاره میشوی! نه چیزی را میتوانی تغییر دهی و نه از آینده خبر داری.
ناگهان میفهمی که "من" چقدر ناچیز است!استیصال مثل یک درد مزمن، تمام انرژی و توانت را میگیرد و تورا زندانیِ افکار و "اگر" ها میکند. به هرچیزی که بتوانی چنگ میاندازی تا کمی فراموشش کنی. غذای خوشمزه ای میخوری،موسیقی جدیدی گوش میدهی و کتابت را دست میگیری. اما هیچ چیز پاسخگو نیست.سایه جنگ کلمه استیصال را خوب برایمان تفهیم کرده است.
در این بحبوحه که "من" رنگ باخته و فهمیدهایم در این ساز و کار دنیا چقدر کوچک هستیم، فقط همانی که "منیت" را به ما داده راه چاره است.
یک آیه قرآن و یک یادش در تو شعله ای کوچک میافروزد. در حد تنفسی از زمین بلند میشوی و آن سیاهی از جلو چشمانت کنار میرود. در این استیصال و نمیدانم ترین حالتِ ممکن، به "من" نه که به "*رَبِّ*" این منیت باید پناه برد.
که خداوند عالم ترین به احوالِ غیب است!
#خودنویس@Ghasedaka
ناگهان میفهمی که "من" چقدر ناچیز است!استیصال مثل یک درد مزمن، تمام انرژی و توانت را میگیرد و تورا زندانیِ افکار و "اگر" ها میکند. به هرچیزی که بتوانی چنگ میاندازی تا کمی فراموشش کنی. غذای خوشمزه ای میخوری،موسیقی جدیدی گوش میدهی و کتابت را دست میگیری. اما هیچ چیز پاسخگو نیست.سایه جنگ کلمه استیصال را خوب برایمان تفهیم کرده است.
در این بحبوحه که "من" رنگ باخته و فهمیدهایم در این ساز و کار دنیا چقدر کوچک هستیم، فقط همانی که "منیت" را به ما داده راه چاره است.
یک آیه قرآن و یک یادش در تو شعله ای کوچک میافروزد. در حد تنفسی از زمین بلند میشوی و آن سیاهی از جلو چشمانت کنار میرود. در این استیصال و نمیدانم ترین حالتِ ممکن، به "من" نه که به "*رَبِّ*" این منیت باید پناه برد.
که خداوند عالم ترین به احوالِ غیب است!
#خودنویس@Ghasedaka
۱۷۵
۱۳:۲۷
جنوبیا وقتی میخوان بگن خیلی دوستت دارم؛ با تاکید زیادی روی حرف "ی" میگویند "خاطِرته خیلییی میخوام"
با خواندن هرخط خبر و هر صدای انفجاری که میگویند به گوش رسیده؛ همین جمله در سرم میآید. "خاطرته خیلی میخوام"مثل مادری که بچهاش تبکرده شب تا صبح بیدارم و اخبار جنوب را میخوانم. دلم تاب ندارد. به فکر بچه کوچک دبستانی هستم که در آنجا است، به فکر کنکوری ها و مادر ها. به فکر پدر ها و کارهایی که عقب افتاده.حتی من برای آهو هایی که از ترس صدای انفجار به خیابان آمده بودند هم ناراحتم!نمیدانم چطور میشود این غم را موثر کرد جز به دعا و صلوات به جان تک تک جنوبیهای عزیز. نمیدانم این غم کی از دلِ ما برداشته میشود. هرچه هست خدا بزرگ است؛ نگاهی به دل ماهم میاندازد، مگر نه؟
#خودنویس@Ghasedaka
با خواندن هرخط خبر و هر صدای انفجاری که میگویند به گوش رسیده؛ همین جمله در سرم میآید. "خاطرته خیلی میخوام"مثل مادری که بچهاش تبکرده شب تا صبح بیدارم و اخبار جنوب را میخوانم. دلم تاب ندارد. به فکر بچه کوچک دبستانی هستم که در آنجا است، به فکر کنکوری ها و مادر ها. به فکر پدر ها و کارهایی که عقب افتاده.حتی من برای آهو هایی که از ترس صدای انفجار به خیابان آمده بودند هم ناراحتم!نمیدانم چطور میشود این غم را موثر کرد جز به دعا و صلوات به جان تک تک جنوبیهای عزیز. نمیدانم این غم کی از دلِ ما برداشته میشود. هرچه هست خدا بزرگ است؛ نگاهی به دل ماهم میاندازد، مگر نه؟
#خودنویس@Ghasedaka
۱۱۹
۲۰:۴۴
<فالله خیرحافظا وهو ارحم الراحمین>
بخونیم برای تک تک مردم ایران
بخونیم برای تک تک مردم ایران
۱۴۴
۲۱:۱۵
<ماشین زمان>
بچهتر که بودیم میگفتیم سوار ماشین زمان بشویم و برویم به زمان دایناسورها !کمی بزرگتر که شدیم گفتیم برگردیم به زمان قبل فرجهها (کاش)الان اما هرچقدر فکر میکنم نمیدانم باید به کی برگردم و چکار کنم!برگردم سال ۹۸ پیش حاج قاسم؟ برگردم سال ۱۴۰۴ در جنگ ۱۲ روزه پیش تک تک شهدای هستهای و غیر نظامی؟ برگردم اسفند و برم به مدرسه میناب، زودتر زنگ مدرسه را بزنم و دست همه بچههارا بگیرم و ببرم یک جای خیلی دورتر از مدرسه که حتی موج موشک هم آسیبی نزند؟
من باید چکار کنم؟ چقدر برگردم عقب،تا کجا؟ برگردم کدام کار را بکنم؟
راوی بودن خیلی سخت است. راویِ درست بودن سخت تر. دیدن گودال و کاری نکردن طاقت فرسا است.زینبی(س) عمل کردن خیلی توان میخواهد! حماسه سازی اراده حیدری میطلبد؛ نظرِ حضرت زینب(س) میخواهد. بیرون گودال بودن و دیدنآن همه اتفاق سخت است.... نمیدانی اگر برگشتی عقب جلوی کدام یک را بگیری. یک گوشه خیلی کوچک و بلا تشبیهاش رو داریم میبینیم و برنمیتابیم! ببین زینب(س) بودن چقدر سخته...!
#خودنویس@Ghasedaka
بچهتر که بودیم میگفتیم سوار ماشین زمان بشویم و برویم به زمان دایناسورها !کمی بزرگتر که شدیم گفتیم برگردیم به زمان قبل فرجهها (کاش)الان اما هرچقدر فکر میکنم نمیدانم باید به کی برگردم و چکار کنم!برگردم سال ۹۸ پیش حاج قاسم؟ برگردم سال ۱۴۰۴ در جنگ ۱۲ روزه پیش تک تک شهدای هستهای و غیر نظامی؟ برگردم اسفند و برم به مدرسه میناب، زودتر زنگ مدرسه را بزنم و دست همه بچههارا بگیرم و ببرم یک جای خیلی دورتر از مدرسه که حتی موج موشک هم آسیبی نزند؟
من باید چکار کنم؟ چقدر برگردم عقب،تا کجا؟ برگردم کدام کار را بکنم؟
راوی بودن خیلی سخت است. راویِ درست بودن سخت تر. دیدن گودال و کاری نکردن طاقت فرسا است.زینبی(س) عمل کردن خیلی توان میخواهد! حماسه سازی اراده حیدری میطلبد؛ نظرِ حضرت زینب(س) میخواهد. بیرون گودال بودن و دیدنآن همه اتفاق سخت است.... نمیدانی اگر برگشتی عقب جلوی کدام یک را بگیری. یک گوشه خیلی کوچک و بلا تشبیهاش رو داریم میبینیم و برنمیتابیم! ببین زینب(س) بودن چقدر سخته...!
#خودنویس@Ghasedaka
۱۶۶
۵:۳۴
ای جگر سوختگان! خانهٔ پروانه کجاست؟قاصدِ دودِ دلم، مژدهٔ آتش دارم!
ناظم هروی
ناظم هروی
۹۲
۲۱:۳۱
فاصله سر تا ته تابوت یک دست نمیشود. اگر فردِ عقبی کمی قدم بلندی بردارد پایش به نفر جلویی گیر میکند.همگی یکجا دفن شدند؛چند کودک در یک قبر؟اصلا عزیزِ منمگر جای گل در گلدان نیست؟ تو چرا چنین در خاک مانده ای؟چقدر گفتی میخواهی تا ابد با آنها دوست باشی که درگور هم باهم خفتهاید؟
این بار کدام قسم تورا به خاک سپردم عزیزم؟نمیدانم.در این شهر،هر بار که تابوتی به خاک میرود برای تو گریه میکنم.آخر نمیدانم تو کجا هستی، در کدام نشانی و کدام پلاک.من هرروز برایت گریه میکنم جانم.امروز که این تابوت های کوچک روی قد و بالای خمیده بقیه دست به دست میشوند بیشتر!
آخر عزیزِ من؛ تو کجا و سردیِ خاک کجا.بیا که چندمین بار است برایت مراسم تدفین میگیرم....بیا به خوابِ من کودکم.
#خودنویس@Ghasedaka
این بار کدام قسم تورا به خاک سپردم عزیزم؟نمیدانم.در این شهر،هر بار که تابوتی به خاک میرود برای تو گریه میکنم.آخر نمیدانم تو کجا هستی، در کدام نشانی و کدام پلاک.من هرروز برایت گریه میکنم جانم.امروز که این تابوت های کوچک روی قد و بالای خمیده بقیه دست به دست میشوند بیشتر!
آخر عزیزِ من؛ تو کجا و سردیِ خاک کجا.بیا که چندمین بار است برایت مراسم تدفین میگیرم....بیا به خوابِ من کودکم.
#خودنویس@Ghasedaka
۱۵۱
۲۱:۳۹
۱_حدیثی که میگوید هرکسی به من حرفی بیاموزد تا آخر عمر مرا بنده خودش کرده برای من تقدس خاصی دارد! گاه و بیگاه سعی میکنم به یاد بیآورم که از چندنفر آموختهام و دعایشان کنم؛ که وسط این گیر و داری که نمیدانیم فردا دروازه جهنم توسط ابلیسِ مو زرد روبه ما باز میشود یا اف سی و پنجی بالای سرمان پرواز میکند، یا باید طبق روال بیدار شویم و خودمان را به آن راه بزنیم و زندگی "عادی" را پیش ببریم، کتابی با جلد آبیاش و اسم عجیب رویش نظر مرا به خود جلب میکند. "*رهش*"لبخندم کش میآید، این بار با کدام کلمه داستان گفته ای، نویسنده محبوب؟کتاب را دستم میگیرم و تا تمام نشود زمین نمیگذارم.همسایه. من نوشتار این کلمه را از آقای امیرخانی یاد گرفته ام. همسایه یعنی زیر سایه همدیگر باشید. یعنی صبح تا ظهر ما زیر سایه درخت بین دوخانه بنشینیم و ظهر تا عصر آنها. آنوقت ما میشویم "همسایه".
#خودنویس
#خودنویس
۷۴
۲۲:۱۶
قاصدک
۱_حدیثی که میگوید هرکسی به من حرفی بیاموزد تا آخر عمر مرا بنده خودش کرده برای من تقدس خاصی دارد! گاه و بیگاه سعی میکنم به یاد بیآورم که از چندنفر آموختهام و دعایشان کنم؛ که وسط این گیر و داری که نمیدانیم فردا دروازه جهنم توسط ابلیسِ مو زرد روبه ما باز میشود یا اف سی و پنجی بالای سرمان پرواز میکند، یا باید طبق روال بیدار شویم و خودمان را به آن راه بزنیم و زندگی "عادی" را پیش ببریم، کتابی با جلد آبیاش و اسم عجیب رویش نظر مرا به خود جلب میکند. "رهش" لبخندم کش میآید، این بار با کدام کلمه داستان گفته ای، نویسنده محبوب؟ کتاب را دستم میگیرم و تا تمام نشود زمین نمیگذارم. همسایه. من نوشتار این کلمه را از آقای امیرخانی یاد گرفته ام. همسایه یعنی زیر سایه همدیگر باشید. یعنی صبح تا ظهر ما زیر سایه درخت بین دوخانه بنشینیم و ظهر تا عصر آنها. آنوقت ما میشویم "همسایه". #خودنویس
۲_ جالب است.این چند وقته که ما از کشورهای اطرافمان سایهای جز جنگنده و سوخت رسان و سایه مرگ ندیدهایم! کاش شما بودید و کلمه ای جدید برای اینها میساختید. همسایه برایشان زیادی است! اینها حرمت نمیشناسند، نه مارا میفهمند نه سایه مشترک را !شاید اگر بودید از ارمیا مینوشتید که اینبار از زیر آوار یا شعلههای جنوب زنده بیرون آمده. یا مثلا از بچهای که زودتر از موعد از مدرسه بیرون زده.
کاش شما بودید تا قصه میکردید این روزهای مارا؛ما که گمان میبریم خواب میبینیم. امآ در همین حضورِ غیبیِ شما، بیشتر به همسایگی فکر میکنیم.شاید بتوانیم برای یکدیگر همسایه باشیم.یا اصلا همسنگِ هم باشیم. ما باید باهم باشیم. چون ما، شخصیت های یک قصه نانوشتهایم. عناصر داستان که همدیگر را وِل نمیکند به امانِ خدا!من خودم چشم دارم که بیدار شوید و بنویسید از ما، شخصیتهای پراکنده یک داستانِ ناتمام.
#خودنویس@Ghasedaka
کاش شما بودید تا قصه میکردید این روزهای مارا؛ما که گمان میبریم خواب میبینیم. امآ در همین حضورِ غیبیِ شما، بیشتر به همسایگی فکر میکنیم.شاید بتوانیم برای یکدیگر همسایه باشیم.یا اصلا همسنگِ هم باشیم. ما باید باهم باشیم. چون ما، شخصیت های یک قصه نانوشتهایم. عناصر داستان که همدیگر را وِل نمیکند به امانِ خدا!من خودم چشم دارم که بیدار شوید و بنویسید از ما، شخصیتهای پراکنده یک داستانِ ناتمام.
#خودنویس@Ghasedaka
۱۱۶
۲۲:۲۶
معمولی_
یک روز صبح بلند میشوم و در لیوان چای میریزم. با دقت که نگاهش میکنم احساس میکنم یک لیوانِ معمولی و دسته دار است. چون به تازگی لیوانها کج و معوج و بدون دسته و بدون نقطه ثقل شدهاند.نان و پنیرم را سق میزنم و لیوانِ نسکافه بین روزم را همان اول صبحی سر میکشم.با طعنه میگویم "این هم از صبحانه پینترستی" بعد از این گفتوگوی ذهنی درگیر میشوم؛ از کی تا به حال صبحانه باید "پینترستی" باشد؟ اصلا مگه صبحانه اول صبح و به منظورِ حفظ بقا نیست؟ آدمیزادِ گشنه سر صبح که به زور از تخت دل کنده هم برایش مهم نیست که بشقابش گلدار باشد یا ساده، گاها اصلا بشقابی درکار نیست! به لیوانِ ساده چای روی میزم نگاه میکنم. خیلی وقتاست که این لیوانِ بزرگ معمولی به نظر میرسد؛ اما خیلی وقت نیست که معمولی بودن جرم محسوب میشود!
زندگیهای امروزی هم مثل لیوانهای امروزی، کج و معوج و بدون نقطه ثقل شده! هرکسی به سمت و سویی با شتاب میرود و فکر نمیکند که چه بایدها و نبایدهایی را در طول روزش منطقی زندگی میکند. اصلا خیلی ها دیگر حال فکر کردن ندارند!
"معمولی" بودن در این وانفسا خودش مهارت است. قبول کردن اینکه معمولی بودن جرم نیست یک قدرت ماورایی است!
@Ghasedaka
یک روز صبح بلند میشوم و در لیوان چای میریزم. با دقت که نگاهش میکنم احساس میکنم یک لیوانِ معمولی و دسته دار است. چون به تازگی لیوانها کج و معوج و بدون دسته و بدون نقطه ثقل شدهاند.نان و پنیرم را سق میزنم و لیوانِ نسکافه بین روزم را همان اول صبحی سر میکشم.با طعنه میگویم "این هم از صبحانه پینترستی" بعد از این گفتوگوی ذهنی درگیر میشوم؛ از کی تا به حال صبحانه باید "پینترستی" باشد؟ اصلا مگه صبحانه اول صبح و به منظورِ حفظ بقا نیست؟ آدمیزادِ گشنه سر صبح که به زور از تخت دل کنده هم برایش مهم نیست که بشقابش گلدار باشد یا ساده، گاها اصلا بشقابی درکار نیست! به لیوانِ ساده چای روی میزم نگاه میکنم. خیلی وقتاست که این لیوانِ بزرگ معمولی به نظر میرسد؛ اما خیلی وقت نیست که معمولی بودن جرم محسوب میشود!
زندگیهای امروزی هم مثل لیوانهای امروزی، کج و معوج و بدون نقطه ثقل شده! هرکسی به سمت و سویی با شتاب میرود و فکر نمیکند که چه بایدها و نبایدهایی را در طول روزش منطقی زندگی میکند. اصلا خیلی ها دیگر حال فکر کردن ندارند!
"معمولی" بودن در این وانفسا خودش مهارت است. قبول کردن اینکه معمولی بودن جرم نیست یک قدرت ماورایی است!
@Ghasedaka
۶۵
۲۱:۲۶