قصه های مهدیه
#رفیق_نارفیق قسمت ۱۵ با گفتن این جمله ی نادری که زهرا و پدرش سالم هستن انگار به یک باره بدنم خالی شد سبک شدم از ترس و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمهایم را باز کردم، نورِ ملایمِ اتاقِ بیمارستان باعث شد پلک بزنم. اولین چیزی که دیدم، صورتِ رنگپریدهیِ زهرا بود. او رویِ صندلیِ کنارِ تختِ پدرش نشسته بود. وقتی صدایِ حرکتِ من را شنید، با نگاهی که ترکیبی از وحشت، شادی و فرسودگی بود، به سمتِ من چرخید. «احمد…!» صدایِ او مثلِ یک نجوا بود، اما برای من مثلِ بلندترین فریادِ دنیا بود. او با لرزشِ دست، به سمتِ من آمد و دستش را رویِ دستِ من گذاشت. چشمانش خیس بود. من حتی توانِ حرکت دادنِ زبانم را نداشتم، فقط با نگاهی که میخواست به او بگوید «تو سالمی؟»، سعی کردم با او ارتباط بگیرم. پدرش هم در تختِ کنار، با چشمانی خسته اما با آرامشی که از پشتِ کوهی از درد میآمد، به ما نگاه میکرد. ما زنده مانده بودیم، اما قیمتِ این بقا، بسیار سنگین بود. زهرا… عزیزم… نگاه کن به من. من اینجا هستم. اونا رفتن… اونا دیگه اینجا نیستن. ولی من میخوام بدونم دقیقاً چه اتفاقی افتاد… میخوام بدونم چی بهتون گفتن تا بتونم بفهمم با کی روبرو هستیم. لطفاً… نترس، فقط بهم بگو… اونا چی میخواستن؟ کسی اسم آورد؟ یا از چیزی حرف زدن؟» زهرا ادامه داد: «احمد… اونا اسمِ خاصی نیاوردن، ولی وقتی گفتن “رئیس”… یه حسِ خیلی بدی بهم دست داد. انگار یه نفر هست که از پشتِ پرده همهیِ کارها رو کنترل میکنه. اونا… اونا فقط میخواستن ما رو بترسونن تا تو خودت بیای پیششون.»ولی من شناختمش منصور همون که اون روزا رفیق شیش دونگ تو بود یادت میاد ؟ اسم منصور را که آورد دوباره عرق شرم همراه با خشم روی پیشانیم نشست.کی این لکه ننگ از زندگیم پاک میشد اون روزهای تلخ پر از استرس به سختی گذشت و بالاخره دار و دسته منصور گیر افتادن .نادری طبق تعهدی که کرده بود من و زهرا را به بیمارستان منتقل کرد و برای جراحی پلاستیک آماده کرد .اما تمام اون خاطرات تلخ که به یادم میارم بخاطر یک رفاقت بود رفاقتی که طعم زهر را میداد الان که براتون میگم حدود بیست و پنج ساله از ازدواج من و زهرا میگذره.پدرش را از دست دادیم و من و زهرا هرروز بیشتر از قبل عاشق تر هستیم و حواسمون هست که دیگه کسی هوای زندگی ما را طوفانی نکنه.من دو سال بعد وارد نیروی انتظامی شدم با کمک آقای نادری او همیشه کنارم بوده و هست.چند ساله دیگه سرهنگ باز نشسته میشم.حاصل ازدواج من و زهرا دو پسر و یک دختر هست.و همیشه خاطره دوست ناباب را براشون گفتم که حواسشون به رفاقتها باشه . خانم آنتیکی نژاد روزی که سر فیلمبرداری برای کار فیلم نیروی انتظامی شما را دیدم و در مورد کارتون گفتین تصمیم گرفتم سهم کوچکی داشته باشم در دنیای کودکان و نوجوانان تا حواسشون به رفاقتهاشون باشه ممنونم بابت نوشتن داستان زندگیم پایان داستان زندگی جناب سرهنگ احمد.ن از اصفهان به قلم مهدیه آنتیکی نژاد ble.ir/join/2qZ79Mtf1s
سال گذشته برای بازی در یک فیلم برای نیروی انتظامی انتخاب شدم اونجا با جناب سرهنگ آشنا شدم وقتی در مورد کارم برای کودکان گفتم تشویقم کردن و گفتن اگه هر وقت خواستی داستان برای نوجوانان بنویسی بهم بگو تا برات تعریف کنم داستان زندگی خودمو تا اینکه با زدن این کانال بهشون پیام دادم و ایشون زحمت کشیدن و فرستادن امیدوارم درس خوبی برای نوجوانان باشه
۷۷۶
۱۹:۵۷
میدونی رفیق قضیه چیه؟ ما آدما وقتی از دور به زندگی بقیه نگاه میکنیم، انگار داریم یه ویترینِ شیک و مرتب رو میبینیم. همه چی براق و قشنگه؛ عکسای خوشرنگ و لعاب اینستاگرام، تعریفای نصفه و نیمه از موفقیتها، و خندههایی که معلوم نیست پشتش چه بغضی قایم شده.
اونوقت ما میشینیم تو خونهی خودمون، با کلی فکر و خیال و گرفتاری که فقط خودمون ازشون خبر داریم، و ناخودآگاه خودمون رو با اون «ویترین» مقایسه میکنیم. بعد یهو حس میکنیم: «فقط منم که دارم با این مشکلات میجنگم؟ بقیه چقدر خوشبختن! انگار زندگی اونا روی غلتک افتاده و فقط منم که دارم با بدبختی دست و پنجه نرم میکنم.»اما واقعیت اینه که اصلاً اینطور نیست. هر کسی رو که تو خیابون میبینی، هر کسی که باهاش سلام و علیک میکنی، یه دنیای پیچیده پشت سرش داره. ممکنه همون کسی که به نظر تو خیلی موفقه، همین دیشب تا صبح از نگرانی خوابش نبرده باشه، یا توی روابط خانوادگیاش یه گره کور داشته باشه که هیچکس ازش خبر نداره.
اونوقت ما میشینیم تو خونهی خودمون، با کلی فکر و خیال و گرفتاری که فقط خودمون ازشون خبر داریم، و ناخودآگاه خودمون رو با اون «ویترین» مقایسه میکنیم. بعد یهو حس میکنیم: «فقط منم که دارم با این مشکلات میجنگم؟ بقیه چقدر خوشبختن! انگار زندگی اونا روی غلتک افتاده و فقط منم که دارم با بدبختی دست و پنجه نرم میکنم.»اما واقعیت اینه که اصلاً اینطور نیست. هر کسی رو که تو خیابون میبینی، هر کسی که باهاش سلام و علیک میکنی، یه دنیای پیچیده پشت سرش داره. ممکنه همون کسی که به نظر تو خیلی موفقه، همین دیشب تا صبح از نگرانی خوابش نبرده باشه، یا توی روابط خانوادگیاش یه گره کور داشته باشه که هیچکس ازش خبر نداره.
۷۶۹
۲۰:۰۷
ما همهمون داریم توی یه مدرسهی بزرگ به اسم «زندگی» درس میخونیم. 🥺مشکلاتی که ما داریم، درسهای ماست؛ مشکلات اونها هم درسهای اونها. هیچکس، تأکید میکنم هیچکس، زندگیاش بدون چالش و سختی نیست. تفاوت فقط توی اینه که بعضیها یاد گرفتن چطور با این بار سنگین راه برن و چطور لبخند بزنن که بقیه نفهمن زیر این فشار چی میکشن.این حس «تنهابودن در رنج»، یه جور خطای دیدِ بزرگه. وقتی بفهمیم که این بارِ سنگین، بخشی از مسیرِ همه آدمهاست، اونوقت شاید کمتر سخت بگیریم. اونوقت یاد میگیریم که به جای مقایسه کردنِ «داستانِ زندگیمون» با «ویترینِ زندگیِ بقیه»، فقط روی نوشتنِ فصلِ خودمون تمرکز کنیم.
۷۵۹
۲۰:۰۸
خلاصه که، هر آدمی که از کنارت رد میشه، داره با یه جنگی میجنگه که تو ازش هیچ خبری نداری. پس مهربونتر باشیم با خودمون و با بقیه؛ چون ما همهمون، در عین اینکه خیلی با هم فرق داریم، توی یه چیز خیلی شبیه همیم: همهمون داریم سعی میکنیم آدمحسابیتری باشیم و از پسِ چالشهای روزگار بربیایم.
تو هم این روزها سعی کن فقط به اون صفحهای نگاه کنی که داری توش مینویسی؛ نه صفحاتی که بقیه دارن به دروغ یا راست، با رنگهای شاد نقاشیاش میکنن. باشه رفیق ؟
تو هم این روزها سعی کن فقط به اون صفحهای نگاه کنی که داری توش مینویسی؛ نه صفحاتی که بقیه دارن به دروغ یا راست، با رنگهای شاد نقاشیاش میکنن. باشه رفیق ؟
۷۵۶
۲۰:۰۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
خانمهای #اصفهانی سیاست مدارهای خوبی هستن البته الان در این برهه از زمان همه خانمهای ایران میدونن که در این شرایط سخت زندگی باید عاقلانه خرج کرد و عاقلانه پس انداز کرد بیاین ویدیو رو ببینین تا بهتون بگم چی کار کنین 







۷۷۳
۲۰:۱۹
چی ؟؟ طلا فروشی حاج ممد کجا ؟؟ طلا فروشی حاج ممد طلا فروشی حاجی ممد یکی از معتبر ترین و کم اجرت ترین و منصف ترین طلا فروشی های حال حاضر IRAN هستند که طلا رو بدون سود و مالیات و فقط با 3 درصد می فروشن تازه وقتی می خوای طلا بفروشی باقیمت منصفانه
تازه با 1 میلیون طلادارمیشی
گروه هم دارن ک می تونید نظرات مشتریانشون رو ببینید
آدرس:اصفهان انتهای کوچه یخچال جنب پارکینک ساروتقی اول بازارقهوه کاشیها پاساژ ونوس طبقه همکف پ 5
بزن رولینک
ble.ir/join/PVLhyYFjPible.ir/join/PVLhyYFjPible.ir/join/PVLhyYFjPi
گروه هم دارن ک می تونید نظرات مشتریانشون رو ببینید
آدرس:اصفهان انتهای کوچه یخچال جنب پارکینک ساروتقی اول بازارقهوه کاشیها پاساژ ونوس طبقه همکف پ 5
ble.ir/join/PVLhyYFjPible.ir/join/PVLhyYFjPible.ir/join/PVLhyYFjPi
۸۳۴
۲۰:۲۴
قصه های مهدیه
چی ؟؟ طلا فروشی حاج ممد کجا ؟؟ طلا فروشی حاج ممد طلا فروشی حاجی ممد یکی از معتبر ترین و کم اجرت ترین و منصف ترین طلا فروشی های حال حاضر IRAN هستند که طلا رو بدون سود و مالیات و فقط با 3 درصد می فروشن تازه وقتی می خوای طلا بفروشی باقیمت منصفانه
تازه با 1 میلیون طلادارمیشی
گروه هم دارن ک می تونید نظرات مشتریانشون رو ببینید آدرس:اصفهان انتهای کوچه یخچال جنب پارکینک ساروتقی اول بازارقهوه کاشیها پاساژ ونوس طبقه همکف پ 5
بزن رولینک
ble.ir/join/PVLhyYFjPi ble.ir/join/PVLhyYFjPi ble.ir/join/PVLhyYFjPi
از هر جای ایران هستین میتونین در طرح قلک طلا شون شرکت کنین و ۵ سوت طلا هم هدیه بگیرید یادتون نره بگین از طرف خاله مهدیه هستین
فلق گلد | طلای امروز، استایل فردا 
طلا و سکه پارسیان با بهترین قیمت
اجرت فقط ۳٪ تا ۱۲٪
کانال احراز هویتشده در ایتا
عضو کانال شو و شانس برنده شدن ۵ سوت طلا را داشته باش!
اصفهان، پاساژ ونوس، پلاک ۵
09351648138
کانال اصلی:https://eitaa.com/joinchat/3243574709Cae23b2596a
ارسال به سراسر کشور 
۹۱۱
۲۰:۲۸
این روانشناسا چرا زمان ما نبودن 
راست میگه #رخساره
چه نسلی بودیم
حالا زمانه ما دهه پنجاه شصتی ها یا زمانه دهه نود و ....ble.ir/join/2qZ79Mtf1s
راست میگه #رخساره
حالا زمانه ما دهه پنجاه شصتی ها یا زمانه دهه نود و ....ble.ir/join/2qZ79Mtf1s
۷۹۷
۱۰:۳۰
۸۲۴
۱۰:۳۲