لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قصه مینوفنق
۱.۱ هزار عضو

قصه مینوفن

قدمی کوچک اما حرفه ای ، برای داشتن نسلی متعادل ، بر پایه ی سه ویژگی: شخصیت، تفکر و آزادگی
استفاده از مطالب این کانال فقط با ذکر منبع بلامانع است.
ادمین : @honar_andisheh
آدرس کانال ایتا ، بله ، روبیکا و تلگرام : @Ghesseminofen
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۶ خرداد
thumbnail
🪷نام قصه : هفت برادر۲
undefinedقصه گو : زینب انتظام undefinedنویسنده: مارگارت میundefinedناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان undefinedگروه سنی : ۹سال به بالاundefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفن undefinedکدقصه: ۳۷۵

undefinedیه تیکه از ماجرا...
وقتی پنجمین برادر با استخوان های آهنی و محکم اومد جای اولین برادر ، پادشاه دستور داد که ...

چیزایی که تو قصه هست undefined
#اتحاد#شجاعت#حریت#تفکر#تلاش#همدلی#کمک_به_هم_نوع

با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined
@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
undefined۱
undefined۱

۷۲۳

۱۶:۳۳

1_27637850686.mp3

۰۶:۵۰-۶.۶۵ مگابایت
undefinedقصه گو:#زینب_انتظام
undefinedنویسنده:#مارگارت_می
undefinedگروه سنی :#۹_سال_به_بالا
undefinedتدوین‌وصداگذاری:#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۷۵
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭
‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆
undefined۳
undefined۱

۷۸۲

۱۶:۳۴

۱۷ خرداد
به نام خدای کوچولو ها undefined
undefinedاسم قصه :چیکار کنم بهتره؟undefinedنویسنده: الهام بیات
توی یک جنگل قشنگ و سرسبز، حیوانات جنگل می‌خواستند جشن بگیرند. اما یک روز قبل از جشن، همه‌چیز به هم ریخت. یکی از میزهایی که سگ‌آبی درست کرده بود شکست و کلی برگ و شاخه روی میزها ریخت.
حیوانات که حسابی عصبانی شده بودند، دنبال مقصر می‌گشتند.
کلاغی گفت:ـ آهای! آهای! خبر، خبر! کسی که جشن را خراب کرده پیدا کردیم!
فندقی گفت:ـ آقا کلاغه! آقا کلاغه! بیا اینجا ببینم چه خبری داری؟
کلاغ گفت:ـ راسو! راسو جشن را خراب کرده. به خاطر همین هم عصر مجازات می‌شود.
فندقی گفت:ـ راسو؟ تو باور می‌کنی؟ شاید کار کس دیگری بوده باشد.
کلاغ گفت:ـ معلومه که باور می‌کنم! ما تصمیم گرفته بودیم راسو را توی جشن راه ندهیم، چون همه را اذیت می‌کند. حالا هم جشن ما را خراب کرده و ناراحتمان کرده است.
فندقی گفت:ـ خب، کسی دیده که راسو این کار را کرده باشد؟
کلاغ گفت:ـ حیوانات راسو را آن اطراف دیده‌اند. او خیلی بدجنس است. یادت نیست چقدر تو را اذیت می‌کرد؟
فندقی گفت:ـ حالا می‌خواهند چکارش کنند؟
کلاغ گفت:ـ از جغد شنیدم که می‌خواهند از جنگل بیرونش کنند.
فندقی گفت:ـ من همیشه آرزو می‌کردم راسو از جنگل ما برود، اما...
فندقی به سمت خانه‌اش راه افتاد و آرام با خودش شعری خواند:
«به من می‌گن فندقی،فندقیِ سنجابی.
باید یه راهی باشه،یه راه خوبی باشه.
راسو اگه بمونه،اذیتش هم می‌مونه.
بهتره که بیرونِجنگل ما بمونه.
اما آخه من دیدم،راسو بی‌گناهه.
راسو بی‌پناهه،اگه نگم گناهه...»
کلاغ گفت:ـ آهای! آهای! کجا می‌ری؟ وایسا! مگه نمی‌خوای مجازات شدن راسو رو ببینی؟ می‌خوان از جنگل بیرونش کنن!
فندقی گفت:ـ من راسو را دوست ندارم، اما دیروز روی درخت بلوط کنار محل جشن بازی می‌کردم.
کلاغ گفت:ـ آهان! فهمیدم. تو اونجا بودی و راسو را دیدی. حتماً تو را اذیت کرده، نه؟
فندقی گفت:ـ نه. من روی یکی از شاخه‌های خشک پریدم. شاخه ترک داشت. یهو شکست و همه‌چیز به هم ریخت. آن شاخه خیلی بزرگ بود و میز آقای سگ‌آبی را شکست.
کلاغ با تعجب گفت:ـ وای! یعنی منظورت اینه که راسو بی‌گناهه؟
فندقی گفت:ـ آره. او این کار را نکرده. من باید برم و به همهٔ حیوانات بگم.
کلاغ گفت:ـ اما اگه اینو بگی، راسو دوباره توی جنگل می‌مونه!
فندقی گفت:ـ آره، راسو دوباره توی جنگل می‌مونه؛ ولی نباید به خاطر کاری که نکرده تنبیه بشه. من باید حقیقت رو بگم.
بچه‌ها، چرا فندقی به راسو کمک کرد؟
در واقع، فندقی به راسو کمک نکرد؛ او تصمیم گرفت راستش را بگوید.
به نظر شما فندقی چه تصمیم بزرگی گرفت؟
آفرین!
او تصمیم گرفت حقیقت را بگوید، حتی اگر به نفعش نبود.

#قصه_متنی#قصه_شب
@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
undefined۱

۸۰۷

۱۶:۴۵

۱۸ خرداد
thumbnail
🪷نام قصه : یک روز یک...قسمت پنجم
undefinedقصه گو : مهربانوundefined نویسنده: زهره پریرخ undefinedگروه سنی : ۴_سال_به_بالاundefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفنundefinedکدقصه: ۳۷۷

undefinedیه تیکه از ماجرا...
یک روز یه شیره تصمیم بگیره از جنگل بره شهر و وقتی اونجا میرسه یکی شبیه خودش پیدا میکنه و.....
#قصه_شب
با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined

@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
undefined۱

۷۲۰

۱۶:۴۲

1_27695971097.mp3

۰۴:۰۰-۳.۶۳ مگابایت
undefinedقصه گو:#مهربانو
undefined نویسنده: #زهره_پریرخ
undefinedگروه سنی :#۴_سال_به_بالا
undefinedتدوین‌وصداگذاری:#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۷۷
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭
‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined

@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆

۷۵۶

۱۶:۴۴

۱۹ خرداد
جهت اطلاع پست تبلیغی متاسفانه خارج از اراده ما و توسط ربات پیام رسانه بله در کانال قرار گرفته

۵۹۹

۱۴:۱۹

به نام خدای کوچولو هاundefined
undefinedاسم قصه: تیر و کمان پر دردسر

علی کوچولو قراره با تیرکمانش قصه امشبمون رو بسازه. حتماً الان می‌پرسید: «چجوری؟»
خب، اگه یک کمی صبر کنید، براتون می‌گم.
اسم قصه امشبمون هست: تیرکمان پردردسر
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود.
علی کوچولو با پدر و مادرش توی تعطیلات آخر هفته رفتند تا مادربزرگ را ببینند. مادربزرگ توی یک روستای خوش‌آب‌وهوا زندگی می‌کرد؛ یک روستای سرسبز، پر از درخت‌های قشنگ و میوه‌های رنگارنگ.
مادربزرگ علی، مادربزرگ عجیبی بود بچه‌ها! یعنی یک کوچولو با بقیه مادربزرگ‌ها فرق داشت. او یک اتاق پر از وسایلی مثل آچار، پیچ‌گوشتی و ابزارهای مختلف داشت.
حتماً با خودتون می‌گید:ـ آخه اینا به چه درد مادربزرگ علی می‌خورد؟
اگر یک ذره تحمل کنید، حتماً جوابتون رو می‌گیرید.
یک روز مادربزرگ به علی گفت:ـ علی کوچولو، دوست داری با هم یک تیرکمان چوبی درست کنیم؟
علی حسابی خوشحال شد. رفت توی باغ و چند تا چوب خوب پیدا کرد و برای مادربزرگ آورد.
مادربزرگ با آن چوب‌ها یک تیرکمان قشنگ و محکم ساخت. بعد آن را به علی داد تا برود توی مزرعه و با آن بازی کند.
علی کوچولو، خوشحال و خندون، در حالی که بالا و پایین می‌پرید، دوید توی مزرعه و شروع کرد به این طرف و آن طرف تیر انداختن.
اما وسط بازی، یکی از تیرهایش اشتباهی رفت و رفت و رفت تا به اردک خوشگلی خورد که مادربزرگ خیلی دوستش داشت.
علی از ترس، اردک را برداشت و برد پشت باغچه قایم کرد.
اما همین که برگشت تا دوباره بازی کند، دید خواهرش، سارا، همه‌چیز را دیده است.
سارا فهمیده بود که علی چه کار کرده، اما چیزی نگفت و رفت.
فردای آن روز، موقع ناهار، مادربزرگ به سارا گفت:ـ بیا توی پهن کردن سفره کمکم کن.
سارا نگاهی به علی کرد و گفت:ـ مادربزرگ، علی گفته امروز می‌خواد به شما کمک کنه.
بعد آرام به علی گفت:ـ ماجرای اردک رو که یادت هست؟
علی کوچولو با دلخوری بلند شد و سفره را آماده کرد.
بعدازظهر همان روز، پدربزرگ به علی و سارا گفت:ـ می‌خوام شما رو ببرم دریاچه تا با هم ماهی بگیریم.
اما مادربزرگ گفت:ـ من می‌خوام شام درست کنم و سارا باید کمکم کنه.
سارا سریع گفت:ـ مادربزرگ، نگران نباش! علی قراره بمونه و بهتون کمک کنه.
علی هم از ترس اینکه کسی ماجرای اردک را نفهمد، هم کارهای خودش را انجام می‌داد و هم کارهای سارا را.
چند روز به همین شکل گذشت تا اینکه علی حسابی خسته شد.
با خودش گفت:ـ بهتره همه‌چیز رو به مادربزرگ بگم.
رفت پیش مادربزرگ، کنارش نشست و همه‌چیز را تعریف کرد؛ اینکه اشتباهی تیر انداخته و تیرش به آن اردک سفید و خوشگل خورده است.
اما وقتی حرف‌هایش تمام شد، دید مادربزرگ دارد لبخند می‌زند.
بعد مادربزرگ او را محکم بغل کرد و گفت:ـ علی جان، عزیزم! من همان روز پشت پنجره بودم و همه‌چیز را دیدم. فهمیدم که تو اشتباهی این کار را کردی. برای همین هم از همون روز تو رو بخشیدم.
علی کوچولو از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.
از آن روز به بعد، دیگر از اشتباه‌هایش نمی‌ترسید. یاد گرفت که به جای پنهان کردن اشتباهاتش، آن‌ها را بپذیرد و برای جبرانشان تلاش کند.

#قصه_متنی#قصه_شب
@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
undefined۱

۷۵۱

۱۶:۲۴

۲۰ خرداد
thumbnail
🪷نام قصه : هفت برادر _قسمت آخر
undefinedقصه گو : زینب انتظام undefinedنویسنده: مارگارت میundefinedناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان undefinedگروه سنی : ۹سال به بالاundefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفن undefinedکدقصه: ۳۷۸

undefinedیه تیکه از ماجرا...
برادر هفتم که ناراحت شده بود ، نتونست جلوی گریه شو بگیره و قطره های اشک اون که اینقدر بزرگ بودن ، سِیلی به بزرگی دیوار چین درست کرد و به دریای زرد سرازیر شد...
چیزایی که تو قصه هست undefined
#اتحاد#شجاعت#حریت#تفکر#تلاش#همدلی#کمک_به_هم_نوع

با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined
@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
undefined۱
undefined۱

۷۲۴

۱۶:۲۴

1_27753209232.mp3

۰۵:۳۸-۶.۰۹ مگابایت
undefinedقصه گو:#زینب_انتظام
undefinedنویسنده:#مارگارت_می
undefinedگروه سنی :#۹_سال_به_بالا
undefinedتدوین‌وصداگذاری:#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۷۸
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭
‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆
undefined۱

۷۹۵

۱۶:۲۴

۲۳ خرداد
به نام خدای کوچولو ها undefined
undefinedاسم قصه :فکری برای زمستون
یکی بود یکی نبود. کنار یه رود بزرگ، یه خونه کوچیک بود. توی این خونه کوچیک یه پیرزن و یه پیرمرد زندگی می‌کردن. پیرزن روزها توی خونه می‌موند و کارهای خونه رو انجام می‌داد و پیرمرد کشاورز بود و کنار رود کشاورزی می‌کرد.
پاییز بود. هوا سرد شده بود و برگ درخت‌ها زرد شده بودن.
یه شب پیرمرد اومد خونه و یه جیرجیرک هم با خودش آورد.
پیرزن گفت:«این جیرجیرکو از کجا آوردی؟»
پیرمرد گفت:«کنار رود پیداش کردم. سردش شده بود. آوردمش خونه. حالا آتیش روشن می‌کنم که گرم بشه، تو هم یه چیزی بهش بده بخوره. بعدش برامون آواز می‌خونه.»
پیرمرد آتیش رو روشن کرد. پیرزن به جیرجیرک غذا داد. جیرجیرک کنار آتیش نشست، گرم شد و غذاشو خورد، ولی آواز نخوند. چشم‌هاشو بست و خوابید.
پیرزن گفت:«پس چرا آواز نخوند؟»
پیرمرد گفت:«تازه اومده خونه ما. یکی دو روز بمونه حتماً آواز می‌خونه.»
اما یه روز گذشت، دو روز گذشت، یه هفته گذشت و جیرجیرک آواز نخوند.
پیرزن گفت:«این جیرجیرک که نمی‌تونه توی کارهای خونه کمکم کنه. اگه آواز هم نخونه، دیگه چه فایده‌ای داره؟ از امروز بهش غذا نمی‌دم.»
پیرمرد هم گفت:«توی کارهای کشاورزی هم که کمکی نمی‌کنه. اگه آواز نخونه، دیگه چه فایده‌ای داره؟ از امروز منم براش آتیش روشن نمی‌کنم.»
جیرجیرک حرف‌های اونا رو شنید و با خودش گفت:«این‌ها فکر می‌کنن آواز خوندن کار آسونیه! من باید پاهامو به بال‌هام بکشم تا صدا دربیاد. از این کار خوشم نمیاد، خسته می‌شم. من از اینجا می‌رم.»
جیرجیرک از خونه بیرون اومد و راه افتاد.
با خودش گفت:«کی حاضره برای یه اتاق گرم و یه کم غذا، این‌همه زحمت بکشه و آواز بخونه؟»
همون موقع یه صدای کوچیک گفت:«من که حاضر نیستم. من کار بهتری دارم.»
جیرجیرک این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و یه مورچه دید که یه دونه گندم رو می‌کشید و می‌برد خونه‌اش.
پرسید:«تو داری چیکار می‌کنی؟»
مورچه گفت:«دارم برای زمستونم فکر می‌کنم. چند روز دیگه هوا سرد می‌شه و باید توی خونه غذا داشته باشم. تو هم چند تا دونه گندم برای زمستون جمع کن.»
جیرجیرک گفت:«این کار آسون نیست. من ازش خوشم نمیاد، خسته می‌شم. تازه غیر از تو کی حاضره این کارو بکنه؟»
همون موقع یه صدای دیگه گفت:«من که حاضر نیستم. من کار بهتری دارم.»
جیرجیرک نگاه کرد و یه پرستو دید.
پرسید:«تو داری چیکار می‌کنی؟»
پرستو گفت:«دارم برای زمستون آماده می‌شم. چند روز دیگه هوا سرد می‌شه و من و بقیه پرستوها باید بریم جنوب. تو هم باهامون بیا.»
جیرجیرک گفت:«من از جنوب خوشم نمیاد. دوره، خسته می‌شم. تازه غیر از شما کی حاضره این همه راه بره؟»
همون موقع یه صدای کلفت گفت:«من که حاضر نیستم. من کار بهتری دارم.»
جیرجیرک برگشت و یه خرس بزرگ دید.
پرسید:«تو داری چیکار می‌کنی؟»
خرس گفت:«دارم برای زمستون آماده می‌شم. چند روز دیگه هوا سرد می‌شه و من باید تمام زمستون بخوابم. تو هم یه جایی پیدا کن و بخواب.»
جیرجیرک گفت:«تمام زمستون خوابیدن که کار آسونی نیست! من از این کارم خوشم نمیاد. خسته می‌شم. تازه غیر از تو کی حاضره تمام زمستون بخوابه؟»
جیرجیرک به راهش ادامه داد.
کم‌کم آسمون پر از ابرهای سیاه شد. باد سردی وزید و برگ‌های زرد رو روی زمین ریخت. بعد بارون شروع شد.
جیرجیرک این طرف و اون طرف رفت تا یه جایی برای پناه گرفتن پیدا کنه. زیر یه سنگ رفت، اما بارون می‌بارید و هوا سردتر و سردتر می‌شد.
با خودش گفت:«زمستون اومده. منم باید یه فکری برای زمستونم بکنم.»
یاد خونه پیرزن و پیرمرد افتاد. یاد غذای گرم و اتاق گرمشون.
راه افتاد و رفت تا به خونه اونا رسید.
در باز بود. رفت داخل و کنار آتیش نشست تا گرم بشه.
پیرزن گفت:«جیرجیرک ما برگشته!»
بعد براش غذا آورد.
جیرجیرک غذاشو خورد و به آتیش نگاه کرد. بعد پاشو به بال‌هاش کشید.
یه‌دفعه صدای یه آواز قشنگ توی اتاق پیچید.
پیرزن خندید و گفت:«می‌شنوی؟ جیرجیرک ما چه قشنگ آواز می‌خونه!»
پیرمرد گفت:«آره، می‌شنوم. خیلی قشنگ می‌خونه.»
جیرجیرک هم با خودش گفت:«آواز خوندن اون‌قدرها هم کار سختی نیست. از دونه به لونه بردن، رفتن به جنوب یا تمام زمستون خوابیدن خیلی آسون‌تره.»

#قصه_متنی#قصه_شب
@ghesseminofen undefinedبچه‌ها@cafeminofen undefinedبابامامانا
undefined۲
undefined۱

۸۱۷

۱۶:۳۷