لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل حافظ‌هـح
۲.۷ هزار عضو

حافظ‌هـ

ارتباط با ادمین:@hafezeh_shz_admin
تاریخ را به حافظه بسپارید!حسینیه هنر شیراز
مشاهده در وب بله
۱۴ مهر
از بزک دوزکی تا گردوپسکیundefinedزهرا قوامی‌فر
چهارشنبه اول مهر، آفتاب نزده بیدار شدم تا برادرزاده‌ام را ببرم دندانپزشکی. چند روز قبل، دندان جلویی‌اش شکست. پا توی یک کفش کرد که با دندان شکسته نمی‌روم مدرسه. قبل رفتن به دندانپزشکی، قطره‌های چشم پدرم را یکی یکی ریختم در چشمش؛ به پدرم تأکید کردم هر دو ساعت قطره‌ها را بریزد تا چشمش عفونت نکند و رفتیم دندانپزشکیِ سمت ستارخان. کار ترمیم دندان برادرزاده‌ام که تمام شد، برای رفتن به خانه، به ناچار اتوبوس را ترجیح دادم به مترو. اتوبوس سر خیابان بود و مترو یک کیلومتر آن طرف تر. گرما حسابی مغزم را پخته بود و توان یک قدم بیشتر برداشتن را نداشتم.زنگ آخر مدرسه خورده بود و اتوبوس پر شد از دانش آموزهای دختر و پسر.تعدادی از دخترها بیشتر شبیه مدلینگ آرایشی بودند تا دانش‌آموز. تنها شباهتشان با دانش‌آموز همان لباس فرم مدرسه بود. صورت پنکیک زده، موهای رنگ کرده، بینی عمل شده، پرسینگ روی لب، رژلب قرمز، ناخن‌ها و مژه‌های کاشت شده و چشمان ریمل زده.مقنعه هم از سر در آورده و دور گردنشان بود.
*دو سه روز بعد چشم پدرم کمی بهتر شد و بهانه‌ای جور شد تا بعد از سال‌ها مهرماه بروم روستای پدری.هرسال چند روز مانده به مهر، حجم کار‌های اهالی بادبر می‌افتد توی شیب و چهره‌ی روستا دیدنی می‌شود. پشت‌بام‌ها پر از انگورهای پهن شده و پره ی شفتالو و هلو بود و زمین با برگ‌های گردو و بادام و انگور فرش شده بود.با دیدن این صحنه‌ها پرت شدم به دوران نوجوانی.از کنار دکان محل که رد می‌شدیم، صدای کودکانه‌ی بچه‌ها توی فضا می‌پیچید. از گردوپسکی برگشته بودند. گردو می‌دادند مغازه‌دار و لوازم التحریر مورد نیازشان را می‌خریدند. ذوق می‌کردند که با دسترنج خودشان، وسایلشان را خریدند.از مادرم پرسیدم: «هنوزم بچه‌ها میرن گردوپسکی؟»گفت: «ها، نمی‌دونی چه خبره! مثل قدیم ندیما گردو میدن و کیف مدرسه و مداد و پاک‌کن و دفتر و خودکار می‌خرن»همان لحظه ذهنم رفت سمت دخترهایی که چند روز پیش توی اتوبوس دیدم.

undefinedگردوپسکی: بعد از تکاندن و جمع‌کردن گردو، اهالی می‌توانند توی زمین‌های کشاورزی بروند و گردو پیدا کنند. صاحب زمین هم راضی هست
تاریخ را به حافظه بسپارید:
حسینیه هنر شیراز

@hafezeh_shz
undefined۲۴
undefined۳
undefined۳
undefined۱

۸۵۲

۱۲:۳۴

۱۸ مهر
thumbnail
آدمِ خمینی؛ روایت یک جوان برانداز شیرازی!
undefined کتاب آدم خمینی؛ به قلم محمدصادق شریفی توسط حسینیه هنر شیراز به چاپ رسیدundefined

undefined محمدصادق شریفی محقق و نویسنده این کتاب می‌گوید:
undefinedفقر و بی‌سوادی دو روی سکه زندگی آدم‌های دهه 1320 تا 1350 بود. حاج‌نصرالله دوکوهکی و خانواده‌اش هم از این قصه مستثنی نبودند. با این حال این شرایط مانع حرکت و مبارزه این جوان شیرازی نشده و حاضر می‌شود برای چیزی که می‌دانید درست است، هر هزینه‌ای پرداخت کند. روایت این درگیری و کشمکش‌ها تا پیروزی انقلاب اسلامی جذاب است. حاج‌نصرالله ادامه این مسیر مبارزه را بعد از پیروزی انقلاب علی‌رغم تفاوت‌های ظاهری، به شیوه دیگری پیش می‌برد.undefinedاین کتاب 152 صفحه‌ای که فرآیند تدوین و نگارشش نزدیک به 7 سال زمان برده، حاصل 40 ساعت مصاحبه با راوی و برخی نزدیکان او است.
undefined شما می‌تونید با 20درصد تخفیف،؛ این کتاب رو از سایت کاکوکتاب خریداری کنید.لینک مستقیم فروش کتاب: https://kakoketab.com/product/NNEFCIDE/آدم-خمینی

تاریخ را به حافظه بسپارید:
حسینیه هنر شیراز

@hafezeh_shz
undefined۱۲
undefined۴

۱.۳K

۷:۲۰

thumbnail
قطعِ نخاع بدون قطعِ امیدundefinedپویان حسن‌نیا
روی زمین افتاد. هرچه تقلا کرد بلند نشد. فقط توانست کمی خودش را تکان دهد. دستش را بلند کرد. درد داشت. خون مثل رود از شکم و پشتش جاری بود. نای داد زدن نداشت ولی زد: «بهم کمک کنین. من رو هم با خودتون ببرید عقب.» آنقدر صدای خمپاره‌ها نزدیک بود و آنقدر آتش دشمن سنگین که ماندن و کمک کردن دِل می‌خواست.موقعی که در فیدیلیتیِ محمدرضا میرزایی، قهرمان چهار دوره پارالمپیک؛ قصه مجروحیتش را برایم تعریف می‌کرد، توی ذهنم صحنه دراماتیکی از یک فیلم سینمایی می‌دیدم. هنوز بیست سالش پر نشده بود که در عملیات کربلای‌5 برای همیشه زمین‌گیر شد. سال‌هاست دنبال روایت‌های امیدبخش هستم. روایت آدم‌هایی که زندگی؛ جایی محکم زمینشان زده، اما نگذاشته‌اند همان‌جا بمانند.سال‌هاست که با همین روایت‌ها زندگی می‌کنم. گذشته آدم‌ها را می‌شنوم تا آینده خودم را بسازم. انگیزه و امیدم به زندگی از صفر به صد می‌رسد.گذشته کسی مثل میرزایی. وقتی که با تبر بر درخت زندگی‌اش زدند. اما از ریشه قطع نشد. شش ماه طول کشید تا جوان 20 ساله عشایرزاده، برای اولین بار، بدون کمک دیگران، خودش را از تخت روی ویلچر کشاند. شش ماه طول کشید تا همین حرکت ساده، برایش تبدیل به یک پیروزی بزرگ شود. قطع نخاع اسمش هم ترسناک است اما برای آدم‌های سالم که از دور فقط شنیده‌اند غریب است.همین بلند شدن، امید دوباره برای محمدرضا شد تا خودش را پیدا کند. شش ماه افسرده بود و به خودش می‌پیچید. گاهی از درد و گاهی از فکر و خیال. از غم باد می‌کرد اما نمی‌ترکید. همسر بود و به زودی قرار بود پدر شود. پایش به سالن بسکتبال باز شد. جایی که هم سن و سال‌های خودش از روی ویلچر توپ را سمت سبد پرت می‌کردند. جایی که بعضی‌هایشان جفت پایشان قطع شده بود، بعضی‌ها مثل محمدرضا آسیب نخاعی داشتند و بعضی‌ها آسیب مغزی. اما امید همراه توپ داخل سبد می‌رفت و صدای خنده ورزشکارهای جانباز بلند می‌شد. او هم با آن‌ها تمرین کرد تا هم حالش خوب شود و هم از کسلی دربیاید.محمدرضا کلستومی بود. روده‌اش از شکمش آویزان بود و دفعش را توی کیسه‌های کلستومی که صبح تا شب بهش وصل بودند و وصله نچسب زندگی‌اش شده بودند انجام می‌داد. آسایشگاه شهید مازندرانی، جایی که بیماران نخاعی جنگ را تر و خشک می‌کردند، شده بود محل تمرین ورزشکارهایی که دوباره به زندگی برگشته بودند تا زندگی جدیدی را برای خودشان بسازند. به دید آن‌ها حتی بدون پا هم می‌شد با امید زندگی کرد و لذت برد.از اتاقش صدای داد زدن افرادی را می‌شنید که موقع پرتاب نیزه و دیسک بلند می‌شد. یک روز صبح تصمیم گرفت از نزدیک پرتاب‌هایشان را ببیند. همینجور که پرتاب‌های ورزشکارها را زیر نظر داشت، مربی دست گذاشت روی شانه‌اش و گفت:- دوست داری پرتاب کنی- تا حالا این کارو نکردم. نمیدونم بتونم یا نه- از نظر من جثه و هیکلت خیلی مناسب این ورزش هست. ضرر نمی‌کنیمحمدرضا قبول کرد. چند روز مربی باهاش کار کرد تا به فرم پرتاب برسد. روز پرتاب، در اولین پرتاب نیزه، مربی برایش دست زد و گفت: «آفرین خیلی خوب بود. بهت که گفتم تو استعداد این ورزش رو داری.» محمدرضا گفت: «من عشایرزاده‌ام شاید به خاطر همینه که خوب پرتاب کردم.» چندا از قدیمی‌ها هم آمدند پیشش و تشویقش کردند: «برای اولین پرتاب رکورد خیلی خوبی زدی.» مربی گفت: «اگه خوب تمرین کنی میتونی تو سال‌های آینده میتونی از مدال آورهای ما باشی.»آن شب محمدرضا خوابش نبرد. مدام به پرتاب فکر می‌کرد و هربار به کیسه‌ی کلستومی که شده بود آینه دقش. اما کم نیاورد. امید داشت که از پس تمام سختی‌هایش بر می‌آید.
پ ن: امروز، محمدرضا میرزایی، جزو ورزشکاران پرافتخار در رشته‌های انفرادی است. با چهار طلای پشت سر هم در چهار دوره پارالمپیک و مدال‌های زیادِ جهانی.

تاریخ را به حافظه بسپارید؛
حسینیه هنر شیراز

@hafezeh_shz
undefined۱۲
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱K

۱۲:۳۱

۲۱ مهر
بازارسال شده از بوف| چشمی در تاریکی
thumbnail
undefined ردپای مرگ؛ از هیروشیما تا لامرد

🧨 «سلاح کشتار جمعی»؛این عبارت اونقدر تکرار شده که کمتر درباره معناش سؤال می‌پرسیم!
undefined اما مرز میون سلاح متعارف و سلاح کشتار جمعی دقیقاً کجاست؟چه کسی این مرز رو ترسیم کرده؟چه زمانی تغییر کرده؟و مهم‌تر از همه: آیا این مرز برای همه یکسان بوده؟
undefinedبرای رسیدن به جواب، بهتون پیشنهاد می‌کنم این مستند کوتاه رو ببینید

@boof_tv
undefinedراستی یادت نره #بوف🦉 رو به دوستات معرفی کنی

۳۹

۱۸:۴۱

۲۲ مهر
بعثت میزundefinedسارا رمضانی
از بچگی توی بازی اسم فامیل حرفه‌ای بودم. اغلب، انتخاب اول من هم مثل خیلی‌ها، برای قسمت اشیا و حرف «میم»، واژه‌ی میز بوده.در نگاه من، برای نشان دادن انفعال چیزی، میز کارکردی شبیه دیوار دارد.مثلا به جای، «طرف انگار دیواره.» میشود گفت: «طرف انگار میزه.»البته که میز برایم کاربردهایی هم داشته. مثلا گاهی وسط و گاهی گوشه‌ی سالن خانه‌ام خاک خورده. ولی نمونه‌های مفیدتری از آن را هم داشته‌ام. مثل میز تحریر و میز کار هنری و...اما بیشتر از ۲۰۰ شب است که میز برایم حرمت پیدا کرده و جان گرفته‌است. میزهای فلزی هر شب بین مسجد و موکب محله‌ در رفت و آمدند.روی یکی از آن‌ها تصویر آقای شهید و رحل و قرآن است.دور یکی از آن‌ها، ما خانم‌ها می‌نشینیم و گعده می‌گیریم و راجع به نقش زنان کتاب می‌خوانیم و مباحثه می‌کنیم. یا بعضی شب‌ها کار هنری از هم یاد می‌گیریم.به گمانم دست کم وقتی «بزن که خوب می‌زنی» پخش می‌شود، بافت جامد میز هم کمی از درون جابه‌جا می‌شود و با زبان میزی خودش این عبارت را تکرار می‌کند و شاید هم مثل پیرمرد موکب نوآوری به خرج داده و با لهجه‌ی شیرازی می‌گوید: «بزن بویاش بوسوزونی.»و حتما او هم این شب‌ها همه‌ی سرودها و مداحی‌ها را از بَر شده.پشت این میزها، بعضی شب‌ها پزشک‌های جهادی، بصورت رایگان بیماران را دیدند و برایشان نسخه پیچیدند.
عید غدیر، میز، تزیین و سبزپوش شد و آبی رویش گذاشته شد تا خانم‌ها به نشانه بیعت توی ظرف آب دست بگذارند. ماه محرم او هم سیاه‌پوش شد. شب دویستم اجتماعات شبانه، او میزبان کیکی نذری، به رنگ پرچم ایران شد.
از تابستان، دور یکی از میزها معلم بازنشسته‌ای می‌نشیند و برای دانش‌آموزان رفع اشکال می‌کند و از شروع مهرماه مشق نوشتن آنها هم دور همان میز انجام می‌شود.
این شب‌ها به لطف اجتماعات، میز هم رنگ و نقش دیگری گرفته.انگار تک تک اشیاء موکب جان گرفته‌اند و به حد وسع خودشان نقش‌آفرینی می‌کنند.کاش از میز کمتر نباشیم!
undefinedتاریخ را به حافظه بسپارید؛
undefinedحسینیه هنر شیراز

@hafezeh_shz
undefined۱۱
undefined۵

۶۶۱

۱۸:۲۱

۲۷ مهر
بازارسال شده از انتشارات راه یار
thumbnail
undefined کتابی که مسئولین جمهوری اسلامی باید بخوانند
undefined معرفی کتاب «کت خاکی» به قلم پویان حسین‌نیا و محمدحسین عظیمی در رادیو جوان
undefined کتاب «کت خاکی» روایتی ماندگار از حماسه‌سازان جهاد سازندگی استان فارس است. روایت‌های دسته‌اول کتاب، به ما اطلاعات دقیقی درباره ساز و کار شکل‌گیری جهاد و ساختار آن می‌دهد. شما در مسیر مطالعه کتاب، با ایثار و اخلاص اعضای جهاد و خدمت مخلصانه آن‌ها برای پیشرفت و آبادانی کشور آشنا خواهید شد.
undefined برنامه رادیویی پشت جلدundefined کارشناس: میثم رشیدی مهرآبادیundefined گوینده: صاحبه عظیمی
undefined @Rahyarpub | Link

۴۱

۱۲:۱۹

۳۰ مهر
بازارسال شده از حافظ‌هـ
thumbnail
خیال‌تون راحت
undefined حاشیه‌نگاری مراسم وداع شهیده معصومه کرباسی در دانشگاه شیراز
انتشار به مناسبت ایام هفتمین روز تشییع شهیده معصومه کرباسی
تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz

۴۵

۱۳:۲۸

حافظ‌هـ
undefined خیال‌تون راحت undefined حاشیه‌نگاری مراسم وداع شهیده معصومه کرباسی در دانشگاه شیراز انتشار به مناسبت ایام هفتمین روز تشییع شهیده معصومه کرباسی تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: https://ble.ir/hafezeh_shz
بازنشر به مناسبت ایام سالگرد شهادت شهیده کرباسی@hafezeh_shz

۳۷۶

۱۳:۲۸

۳ آبان
thumbnail
کتاب چراغ‌دارروایت‌هایی از زندگی شهدای حادثه تروریستی حرم حضرت شاهچراغ(ع)
undefinedتحقیق و تدوین: جمعی از پژوهشگران و نویسندگان حسینیه هنر شیراز
undefinedانتشارات راه‌یار
انتشار به مناسبت سالگرد حادثه تروریستی
برای تهیه کتاب به کاکو کتاب سر بزنید.
حافظ‌ه‍ـ؛ رسانه حسینیه هنر شیرازhttps://ble.ir/hafezeh_shz
undefined۷
undefined۳

۵۷۷

۱۶:۱۰

۱۲ آبان
thumbnail
خانم لانچریundefined فاطمه زیانی
توی سیزده سالگی فقط یک چیز به خواستگار پاسدارش گفته بود: «می‌خوام با کسی ازدواج کنم که بره جبهه شهید بشه.»کمرش وقتی شکست که بعد از سقوط از ارتفاع، شوهرش حتی به بیمارستان هم نیامد و رهایش کرد.از چشم آقای خمینی می‌دید که یکی از سپاهی‌هایش این‌قدر نامهربان بود. توی نوزده سالگی خواب‌هایی دید که دوربرگردان مسیر زندگی‌اش شد. بعد از چهل سال وقتی ایران درگیر جنگ رمضان شد اینترنشنال گزینه خوبی بود تا از سپاه و ایران بد بگوید ولی کنار میدان روی صندلی چرخ‌دار، پرچم تکان می‌داد. قصه زندگی‌اش را توی چند دقیقه‌ای که با هم حرف زدیم، تعریف کرد. پسر نوجوانی با استکان‌های کافی‌میکس آمد سمتمان. از پذیرایی پسر استقبال کرد.برخلاف خیلی‌ها که از پرچم‌های موکب استفاده می‌کردند، پرچم قرمزی با عکس رهبر شهید داشت. روی سایبان بالای سرش هم پرچم ایران چسبانده بود. پرسیدم: «خونه‌تون این اطرافه؟»گفت: «نه. از یه خیابون اونورتر میام.»من که خانه‌مان نزدیک بود بعضی شب‌ها بهانه می‌تراشیدم برای نرفتن. پرسیدم: «تا حالا شده نیاید؟»بالای چادر و چانه مقنعه‌اش را کشید جلو و گفت: «اولش که کاروان ماشینی بود تا هر جا به ماشین‌ها می‌رسیدم، با صندلیم می‌رفتم. بعد خودم تنها ادامه می‌دادم. وقت‌هایی که بارندگی باشه، نمی‌تونم بیام. چون صندلیم برقیه. آب بره داخلش خراب می‌شه.»از چند شب قبل تعریف کرد: «یه شب که بارون زد، یه خانمی برام پلاستیک آورد، کشیدم روی دسته‌اش. خودم هم خیس آب شدم.»بعد ادامه داد: «اوایل با روبنده می‌اومدم. مسئول موکب گفت فکر می‌کنن جاسوسی، روبنده نزن. دیگه نزدم.»تنها می‌آمد ولی با همه دل‌آشنا بود. چند تا خانم که برای تجمع آمدند، سلامش کردند. گفت: «یه بار چند تا پسر بهم می‌خندیدن، پرسیدم چرا می خندید؟ گفتن از لانچرتون خنده‌مون گرفته.»منظورشان سایبان صندلی بود که با زاویه چهل و پنج درجه شبیه پرتاب‌گر موشک بود. گفت: «خیلی‌ها بهم می‌گن خانم لانچری.»با همه‌ی گله‌هایی که از همسر سابقش داشت، به خاطر تمام کسانی که پشت لانچر تکه‌تکه شدند، بغض کرد. رنج‌ کشیده بود ولی بی‌خیال خیابان نشده بود.

undefinedتاریخ را به حافظه بسپارید؛
undefinedحسینیه هنر شیراز

@hafezeh_shz
undefined۱۵
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۳۶۲

۷:۲۴