در ۱۳ فروردین ۱۳۹۵ اوباش سوری زنده زنده قلب حمید قاسمپور را از سینهاش بیرون کشیدند. حمید شهید شد تا ناامنیها از مرزهای جمهوری اسلامی دور بماند.یقین دارم حمید قاسمپورها در نبرد نهایی سهم دارند و انشاءالله صبح پیروزی را با سپاهی از شهیدان جشن خواهیم گرفت.
یادداشت عبدالرسول محمدی محقق و نویسنده پروژه گردان حبیب(اعزامی از لشکر ۱۹ فجر فارس) بر صحبتهای پدر شهید قاسمپور
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz
۱.۷K
۱۷:۵۲
سلام به چراغداران کتابخوانی
درود به شرکتکنندگان دومین مسابقه چراغدار
سپاس از برگزیدگان صبور مرحله اول مسابقه 
درود بیکران به رهبر شهید کتابخوانمان که ما را توی این مسیر انداختند.
با شروع جنگ تحمیلی و شهادت رهبر عزیزمان مرحله دوم مسابقه به تعویق افتاد، تا اینکه بالاخره ۱۶ نفر برتر مشخص شدند.
برگزیدگان به ترتیب زیر میباشد:
۱- سیده عقیله سیدموسوی [خراسان شمالی - بجنورد]۲- سمیه امیری [فارس - شیراز]۳- نجمه علیزاده [خراسان رضوی - مشهد]۴- سجاد مازندرانی [مازندران - ساری]۵- رضا علیزاده [خراسان رضوی - مشهد]۶- براتمحمد محمدنژاد [خراسان رضوی - مشهد]۷- فاطمهسادات عبدالهی [تهران - تهران ]۸- محمدرضا ستوده مارشک [خراسان رضوی - مشهد]۹- آیدا خدائی [زنجان - ابهر]۱۰- نرگس عبداللهی [ ایلام - ایلام] ۱۱- نازنین زهرا رفیعی [ همدان - همدان]۱۲- صدیقه جمشیدی [ فارس - شیراز]۱۳- سجاد زعفرانی [ آذربایجان غربی - شاهین دژ]۱۴- جواد طهماسبی نوا [اردبیل - اردبیل]۱۵- زهرا دهستانی [یزد - ابرکوه]۱۶- آرزو خدائی [ زنجان - ابهر]
انشاءالله این عزیزان در راه انقلاب ثابتقدم باشند و مثل رهبر شهیدمان روزی را بدون مطالعه نگذرانند.
حافظهـ؛ رسانه حسینیه هنر شیراز:https://ble.ir/hafezeh_shz
۱- سیده عقیله سیدموسوی [خراسان شمالی - بجنورد]۲- سمیه امیری [فارس - شیراز]۳- نجمه علیزاده [خراسان رضوی - مشهد]۴- سجاد مازندرانی [مازندران - ساری]۵- رضا علیزاده [خراسان رضوی - مشهد]۶- براتمحمد محمدنژاد [خراسان رضوی - مشهد]۷- فاطمهسادات عبدالهی [تهران - تهران ]۸- محمدرضا ستوده مارشک [خراسان رضوی - مشهد]۹- آیدا خدائی [زنجان - ابهر]۱۰- نرگس عبداللهی [ ایلام - ایلام] ۱۱- نازنین زهرا رفیعی [ همدان - همدان]۱۲- صدیقه جمشیدی [ فارس - شیراز]۱۳- سجاد زعفرانی [ آذربایجان غربی - شاهین دژ]۱۴- جواد طهماسبی نوا [اردبیل - اردبیل]۱۵- زهرا دهستانی [یزد - ابرکوه]۱۶- آرزو خدائی [ زنجان - ابهر]
حافظهـ؛ رسانه حسینیه هنر شیراز:https://ble.ir/hafezeh_shz
۲.۴K
۷:۱۱
بازارسال شده از کاکوکتاب 📚📖
کتاب
مسجد رهبرتاریخ شفاهی مسجد کرامت مشهد
مسجد رهبر، کتابی که باید توسط همه ائمه جماعات، اعضای هیئت امناء، فرماندهان پایگاهها و مسئولان کانونهای فرهنگی و هنری مطالعه و مرور شود. از بند بند این کتاب میشود پی برد، آقا وقتی به کسوت امامجماعت مردم منصوب میشوند، مسجد را مرکز عالم میدانند و با دلوجان به بهترین نحو و با کمترین حاشیه، مسجد را اداره میکنند. مسجد رهبر حکایت آدمهایی است که پای کار مسجد ایستادهاند. از حاجی کرامت که خانه مسکونی خود را وقف مسجد میکند تا عبدالرضا غنیان که پیگیری امور مهم مسجد را عهدهدار است.بعد از مطالعه این کتاب میتوان پی برد تأکید آقا بر اداره مسجد توسط مردم بهجای تأسیس سازمان و اداره برای امور مساجد از تجربه موفق ایشان در مسجد کرامت و مسجد امام حسن (ع) نشئت میگیرد. آقا از یک راهرفته با مسئولان و متولیان امروز امر مسجد حرف میزند. الگوی موفق برگزاری جلسات قرآن که امروز در قالب توصیههای مکرر از سوی ایشان مطرح میشود از خاطرات خوب و اثرات مثبت جلسات قرآن مسجد کرامت است و سرمنشأ ایده هر مسجد پایگاه قرآن.
🟢 به روایت «بنیامین» در بهخوان [چکیدهشده]
خرید از کاکوکتاب با ۲۰% تخفیف:
kakoketab.com/product/FOR8542W
فروشگاه برخط کاکوکتاب
@KakoKetab
🟢 به روایت «بنیامین» در بهخوان [چکیدهشده]
۱۳
۲۱:۰۴
بازارسال شده از حسینیه هنر
۲۳
۲۰:۰۷
روزت مبارک آقامعلم
روزها و فصل ها و ساعت ها و ثانیه ها یکی پس از دیگری گذشتند من ماندم با مرور خاطراتمان دراین ده سال،چقدر زود همه چیز تمام شدانگار همین دیروز بود گره خوردن اولین نگاهمان به هم، اما نه بگذار بگویم تو من را با نفس ها وحرفهای عرفانی ات به اندازه هفتاد سال پخته کردی،همه از صبوری من بعد از خودت میگویند توصیف صبوری من بماند بین خودم وخودت وخدایمان که شاهد وناظر است، مرد من، قهرمانم این روزها نیستی ببینی حال و هوای ایران جانمان را، روزهای بعد از تو داغ های بزرگی بر دلمان نشست، داغ رفتن خیلی از بزرگان و فرماندهان، آه نگویم زبانم لال شود داغ آقای شهیدم، بچه های شهید بار دیگر طعم یتیمی را چشیدند،اما با رفتنشان ایرانمان جانی دوباره گرفت، جانی که در خواب غفلت مانده ها رو بیدار کرد، جانی که هرشب پرچم سه رنگ کشورم بالاتر میرود و دور افتخار را درکل دنیا میزند،جانی که سینه چاکان کشور برا انتقام از کفتارهای زمانه بیشتر شده است، جانی که دیگر جایی برای گردنکشی پای میز مذاکره نگذاشته، جانی که همه یک دل ویک صدا شده اندصدای ضجه های مادران کودکان معصوم مینابی ، همان دانش آموزانی که روح و جسم تو بودند، همان ها که مدتها طول کشید تا بهجای خالی میز و صندلی ات عادت کنند، همان ها که هیچ وقت آخرین جمله مقاومت یا تسلیم برروی تخته را فراموش نمیکنند، همان ها که هنوز نتوانسته اند نبودنت را باور کنند، همان ها که ساعت ها بازی های کودکانه شان با تو میگذشت، خلاصه بگویم جان دلم روز معلم فرا رسیده،با کدامین سلام شروع کنم وبا کدامین تبریک تمام ،تبریک برای تمام خستگی های وصف ناپذیرتان ،برای همه ی دلسوزی های بیدریغ ،تبریک برای تمام مظلومیتتان در عصر حاضر، اگرچه ریشه ی آموزش با شماهاست ولی انگار تقدیری بس ناچیز فراموش شده و در لابه لای کتاب تاریخ مانده، همان قشری که با کمترین توقع بیشترین دغدغه را برای پایه ریزی یک نسل آینده نگر را دارد، دانش آموزانت دلشان غمگین نبودنت هست، ساعت ها با خودم فکر کردم چه جمله ای بگویم تا غم دلشان سبک شود، هیچ چیز به ذهنم نرسید همان طور که برای التیام زخم های قلب خودم مرحمی پیدا نکردم، فقط میتوان گفت آفرین خوب رسم معلمی را به جا آوردی درس هایت را خوب در محضر امام زمانت پس دادی، چه نمره خوب وعالی گرفتی، میدانم روح پاکت زنده هست ومیبینی پس باش وبمان در کنارم برای همیشه وبه من یاد بده چگونه خوب زیستن وزیر بیرق حسین ماندن را...
مژگان حیدری؛ همسر شهید حسین بابری؛ ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
پ.ن: خاطرات شهید حسین بابری از شهدای حملات تروریستی آمریکایی-صهیونیستی ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴ در حال جمعآوری است و به زودی توسط حسینیه هنر شیراز منتشر میشود.
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz
روزها و فصل ها و ساعت ها و ثانیه ها یکی پس از دیگری گذشتند من ماندم با مرور خاطراتمان دراین ده سال،چقدر زود همه چیز تمام شدانگار همین دیروز بود گره خوردن اولین نگاهمان به هم، اما نه بگذار بگویم تو من را با نفس ها وحرفهای عرفانی ات به اندازه هفتاد سال پخته کردی،همه از صبوری من بعد از خودت میگویند توصیف صبوری من بماند بین خودم وخودت وخدایمان که شاهد وناظر است، مرد من، قهرمانم این روزها نیستی ببینی حال و هوای ایران جانمان را، روزهای بعد از تو داغ های بزرگی بر دلمان نشست، داغ رفتن خیلی از بزرگان و فرماندهان، آه نگویم زبانم لال شود داغ آقای شهیدم، بچه های شهید بار دیگر طعم یتیمی را چشیدند،اما با رفتنشان ایرانمان جانی دوباره گرفت، جانی که در خواب غفلت مانده ها رو بیدار کرد، جانی که هرشب پرچم سه رنگ کشورم بالاتر میرود و دور افتخار را درکل دنیا میزند،جانی که سینه چاکان کشور برا انتقام از کفتارهای زمانه بیشتر شده است، جانی که دیگر جایی برای گردنکشی پای میز مذاکره نگذاشته، جانی که همه یک دل ویک صدا شده اندصدای ضجه های مادران کودکان معصوم مینابی ، همان دانش آموزانی که روح و جسم تو بودند، همان ها که مدتها طول کشید تا بهجای خالی میز و صندلی ات عادت کنند، همان ها که هیچ وقت آخرین جمله مقاومت یا تسلیم برروی تخته را فراموش نمیکنند، همان ها که هنوز نتوانسته اند نبودنت را باور کنند، همان ها که ساعت ها بازی های کودکانه شان با تو میگذشت، خلاصه بگویم جان دلم روز معلم فرا رسیده،با کدامین سلام شروع کنم وبا کدامین تبریک تمام ،تبریک برای تمام خستگی های وصف ناپذیرتان ،برای همه ی دلسوزی های بیدریغ ،تبریک برای تمام مظلومیتتان در عصر حاضر، اگرچه ریشه ی آموزش با شماهاست ولی انگار تقدیری بس ناچیز فراموش شده و در لابه لای کتاب تاریخ مانده، همان قشری که با کمترین توقع بیشترین دغدغه را برای پایه ریزی یک نسل آینده نگر را دارد، دانش آموزانت دلشان غمگین نبودنت هست، ساعت ها با خودم فکر کردم چه جمله ای بگویم تا غم دلشان سبک شود، هیچ چیز به ذهنم نرسید همان طور که برای التیام زخم های قلب خودم مرحمی پیدا نکردم، فقط میتوان گفت آفرین خوب رسم معلمی را به جا آوردی درس هایت را خوب در محضر امام زمانت پس دادی، چه نمره خوب وعالی گرفتی، میدانم روح پاکت زنده هست ومیبینی پس باش وبمان در کنارم برای همیشه وبه من یاد بده چگونه خوب زیستن وزیر بیرق حسین ماندن را...
مژگان حیدری؛ همسر شهید حسین بابری؛ ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
پ.ن: خاطرات شهید حسین بابری از شهدای حملات تروریستی آمریکایی-صهیونیستی ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴ در حال جمعآوری است و به زودی توسط حسینیه هنر شیراز منتشر میشود.
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz
۱.۵K
۹:۲۱
بازارسال شده از برنامه تلویزیونی روایتخانه
در این روزها، خیلیها بیصدا کنار هم ایستادهاند.
اگر شما هم در این ایام، نشانهای از همدلی و مواسات دیده یا تجربه کردهاید، از مهلتدادن یک صاحبخانه تا گذشت یک طلبکار، از کمک به مستمندان و اقشار ضعیف تا کمک به اشتغال افراد یا هر همراهیِ بیمنت دیگری، قصهاش را برای ما با عکس و فیلم مرتبط بفرستید.
روایت شما میتواند در برنامه روایتخانه با مخاطبان به اشتراک گذاشته شود؛ برای یادآوری مهربانیهایی که هنوز میان مردم خوب ایران جریان دارد.
ارتباط با ما:@revayat_farstv_admin
@revayat_farstv
اگر شما هم در این ایام، نشانهای از همدلی و مواسات دیده یا تجربه کردهاید، از مهلتدادن یک صاحبخانه تا گذشت یک طلبکار، از کمک به مستمندان و اقشار ضعیف تا کمک به اشتغال افراد یا هر همراهیِ بیمنت دیگری، قصهاش را برای ما با عکس و فیلم مرتبط بفرستید.
روایت شما میتواند در برنامه روایتخانه با مخاطبان به اشتراک گذاشته شود؛ برای یادآوری مهربانیهایی که هنوز میان مردم خوب ایران جریان دارد.
ارتباط با ما:@revayat_farstv_admin
@revayat_farstv
۳۰
۱۴:۲۶
بازارسال شده از بوف| چشمی در تاریکی
۹
۱۶:۱۶
بازارسال شده از چریکـنوشت| پویان حسننیا
پاهایم را نمیتوانستم تکان دهم. به شکم و کمرم ترکش خورده بود و خون مثل رود ازم میرفت. روی زمین افتاده بودم و چشم میچرخاندم بلکه کسی را ببینم و ازش کمک بخواهم.ربع ساعت گذشت. بچهها ترس برشان داشته بود. آنقدر آتش دشمن سنگین بود که هرکس دنبال پناهگاهی برای خودش میگشت. دو سه تا از بچهها از کنارم رد شدند. صدایشان زدم ولی توجهی نکردند. دوتا از بچههای حمل مجروح برانکارد آوردند تا من را رویش بگذارند. برانکار حمل ویژه را کنارم گذاشتند. از ترس مدام سمت صدای خمپاره و تیربار دشمن بر میگشتند. چهرهشان مضطرب بود. نگاهی به وضعیت بد من کردند. شکم پاره شده بود. خون زیادی ازم میرفت. بدون اینکه چیزی بگویند، برانکارد را کنارم ول کردند و رفتند.چند دقیقه دیگر صبر کردم. با دست، به سمت جبهه خودمان سینهخیز رفتم. دهمتر رفتم. کاری از دستم بر نمیآمد. دیگر رمق حرکت نداشتم. خونریزیام بیشتر شده بود. نفسی میآمد و میرفت. سرگیجه داشتم.
پ ن۱: شروع نوشتن کتاب زندگینامه قهرمان، محمدرضا میرزاییپ ن۲: شاید این تیکه شروع کتابم باشه. تا خدا چی بخواد
پویان حسننیا
@cherik_nevesht
پ ن۱: شروع نوشتن کتاب زندگینامه قهرمان، محمدرضا میرزاییپ ن۲: شاید این تیکه شروع کتابم باشه. تا خدا چی بخواد
@cherik_nevesht
۲۱
۱۵:۲۶
بازارسال شده از بوف| چشمی در تاریکی
۱۰
۵:۴۹
بازارسال شده از کاکوکتاب 📚📖
۱۷
۱۰:۲۱