لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل همه باهم ایرانه
۲۹ عضو

همه باهم ایران

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ مرداد
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
thumbnail

۱

۲:۴۲

۶ مرداد
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
thumbnail
از شهرت تا مرجعیت؛ چرا نسل Z و آلفا به سلبریتی‌ها گرایش دارند؟
غلامرضا جعفری، کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین‌الملل عمومی
گرایش شتابان نسل‌های Z و آلفا به سلبریتی‌ها و اینفلوئنسرهای مجازی، بیش از آنکه نشانه سطحی‌شدن نسل جدید باشد، بازتاب جابه‌جایی در ساختار مرجعیت‌های اجتماعی و افول نهادهای سنتی معناساز است. تقلیل این پدیده به یک ذائقه زودگذر، خطایی تبیینی است؛ زیرا مسئله اصلی، زیست‌جهانی است که این نسل در آن رشد کرده است: جهانی شبکه‌ای که در آن خانواده، مدرسه، نخبگان فکری و متون کتاب‌محور، انحصار خود را در فرآیند جامعه‌پذیری از دست داده‌اند. در منطق اقتصاد توجه، الگوریتم‌ها تنها توزیع‌کننده محتوا نیستند، بلکه مهندسان ادراک‌اند. در این منطق، میزان دیده‌شدن به‌تدریج هم‌ارز با اعتبار تلقی می‌شود و پلتفرم‌ها به‌گونه‌ای طراحی می‌شوند که واکنش‌های هیجانی سریع، جنجال و نمایش را تقویت کنند. نتیجه آن است که عمق فکری و تأمل عقلانی جای خود را به جذابیت‌های نمایشی می‌دهد و «شهرت»، فارغ از هر صلاحیت معرفتی، به جایگاه الگو ارتقا می‌یابد.
یکی از ریشه‌های اصلی این وضعیت، فرسایش سنت مطالعه عمیق و کلاسیک است. مواجهه مستمر با کتاب و متون جدی، فقط انتقال اطلاعات نیست، بلکه تمرینی برای صبوری ذهنی، فهم لایه‌های پنهان پدیده‌ها و تحمل پیچیدگی است. ذهنی که به پیام‌های کوتاه، فوری و بصری شبکه‌های اجتماعی خو می‌گیرد، به‌تدریج از تمرکز، تأمل و تحلیل ساختاری فاصله می‌گیرد. این وضعیت با ضعف در سواد رسانه‌ای نقادانه تشدید می‌شود؛ یعنی ناتوانی در تشخیص میان محبوبیت مهندسی‌شده و شایستگی واقعی. در چنین فضایی، نوجوان و جوان سلبریتی را از یک چهره سرگرم‌کننده، به مفسر سبک زندگی، داور سلیقه و مرجع هویتی خود تبدیل می‌کند. از منظر روان‌شناسی رشد نیز نوجوانی مرحله بحران هویت، استقلال‌طلبی و نیاز به تعلق است؛ و سلبریتی‌ها با زبان روزمره، نمایش موفقیت زودهنگام و کاهش فاصله نمادین، پاسخی آسان و در دسترس به این نیازها می‌دهند. آنان برخلاف نهادهای رسمی که غالباً زبانی خشک، آمرانه و دور از زیست واقعی دارند، احساس صمیمیت و نزدیکی تولید می‌کنند؛ صمیمیتی که اگرچه اغلب کاذب است، اما برای ذهن جست‌وجوگر نوجوان جذابیت فراوان دارد.
این چرخش مرجعیت، ریشه‌های ساختاری عمیق‌تری نیز در بطن جامعه دارد. نخست، فرسایش طبقه متوسط به معنای فرسایش سرمایه فرهنگی جامعه است؛ خانواده‌ای که زیر فشار معیشت و فرسودگی اقتصادی قرار دارد، فرصت و فراغت لازم برای نظارت تربیتی و انتقال ذائقه فرهنگی را از دست می‌دهد و میدان تربیت را ناگزیر به رسانه‌های تجاری واگذار می‌کند. دوم، مدارس و دانشگاه‌ها در دام مدرک‌گرایی، آمارزدگی و کمّی‌سازی آموزش گرفتار شده‌اند و از کانون‌های پرورش شخصیت و عقلانیت نقاد، به دستگاه‌های تولید گواهی‌نامه تقلیل یافته‌اند؛ تجربه‌ای که با آموزش مجازی در دوران کرونا تشدید شد و پیوند حضوری، عاطفی و اقتدار تربیتی میان معلم و متعلم را بیش از پیش سست ساخت.
از این‌رو، اقبال به چهره‌های مجازی به‌خودی‌خود نشانه بحران هویت نیست، اما اگر به تنها منبع معنا و مرجعیت بدل شود، جامعه را به سمت بحران الگو سوق می‌دهد؛ وضعیتی که در آن تمایز میان شهرت و شایستگی، دیده‌شدن و اثرگذاری، و اعتبار و جلب توجه از میان می‌رود. مواجهه درست با این پدیده نه در طرد نسل جدید است و نه در سرزنش آن، بلکه در احیای مرجعیت‌های معتبر و درک‌پذیر نهفته است؛ امری که بازسازی کیفیت آموزش به‌جای تکیه بر آمارهای صوری، ارتقای سواد رسانه‌ای نقادانه، تقویت طبقه متوسط به‌مثابه حامل سرمایه فرهنگی، و تولید الگوهایی را می‌طلبد که بتوانند جذابیت ارتباطی را با عمق معرفتی و مسئولیت اجتماعی پیوند بزنند. جامعه‌ای که نتواند برای نسل‌های جدید خود مرجعیت معتبر تولید کند، ناگزیر مدیریت ذهن آنان را به بازارهای موقت شهرت واگذار خواهد کرد.
در این میان، باید به یک لایه پنهان‌تر نیز توجه کرد: سلبریتی‌ها نه فقط حاملان شهرت، بلکه واسطه‌های بازتولید میل‌اند. آنان با نمایش مداوم زندگی ایده‌آل، مصرف‌گرایی نرم را به‌مثابه سبک زیست جا می‌زنند و فاصله میان خواستن و داشتن را به موتور دائمی نارضایتی تبدیل می‌کنند. این چرخه، نوجوان را از نسبت‌سنجی انتقادی با واقعیت بازمی‌دارد و او را به مصرف‌کننده‌ای عاطفی بدل می‌سازد. در چنین وضعی، مرجعیت دیگر از دانش و فضیلت نمی‌آید، بلکه از قدرت اقناع تصویری و تکرار تهاجم الگوریتمی سرچشمه می‌گیرد. راه برون‌رفت، بازسازی منزلت عقل، صبر، و الگوهای زیست مسئولانه است.#از_شهرت_تا_مرجعیت #نسل_Z #نسل_آلفا #سلبریتی_زدگی #بحران_هویت #بحران_الگو #اقتصاد_توجه #جامعه_شناسی_رسانه #مهندسی_ادراک #فرسایش_سرمایه_فرهنگی #سواد_رسانه_ای_نقادانه #مدرک_گرایی #آسیب_های_آموزش_مجازی #اقتدار_تربیتی eitaa.com/sedayejomhoor/6928

۱

۲۲:۳۶

۸ مرداد
بازارسال شده از ایران ما
thumbnail
با عرض سلام و احترام به مدیران محترم کسب‌وکارها،
فرصتی استثنایی برای رشد بی‌دردسر کسب‌وکار شما:
undefined صفر تا صد رایگان؛ غرفه فروش اختصاصی در بزرگترین بازار الکترونیک روستایی کشور را به‌مدت یک سال کامل، بدون هیچ هزینه‌ای دریافت کنید.undefined بدون کارمزد؛ هرچه بفروشید، ۱۰۰٪ سود آن برای خودتان است.undefined پاداش نقدی؛ با معرفی هر غرفه جدید و بارگذاری حداقل ۳ محصول واقعی با محتوا، ۱۰۰,۰۰۰ تومان هدیه نقدی بگیرید.
چطور شروع کنید؟۱. روی لینک زیر بزنید:undefined https://bazardeh.com/pwa/install.php۲. حتماً از مرورگر کروم استفاده کنید.۳. کد معرف را وارد کنید:undefined [کد خود را اینجا وارد کنید = کدمعرف bz-۱۴]
undefined با ایجاد غرفه، کد معرف شما تولید شده و با اشتراکذاری با دیگران به روش فوق از مزایای آن بهره مند شوید. تعداد غرفه‌ها محدود است، الان با ایجاد غرفه از یک سال فروش رایگان لذت ببرید!
undefined بازارده؛ بازار الکترونیکی روستایی

۱

۳:۱۰

۱۰ مرداد
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
thumbnail
دکترین گذار در آنارشی نوین: از بن‌بست راهبرد تا معماری نظم جایگزین
غلامرضا جعفری — کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین‌الملل عمومی
نظم بین‌الملل پس از جنگ سرد نه به ثبات هنجاری موعود رسید و نه توانست رقابت قدرت‌های بزرگ، منازعات هویتی، اقتصاد تحریم و جنگ‌های ترکیبی را در چارچوبی پایدار مهار کند. مسئله اصلی امروز صرفاً بازگشت رقابت قدرت نیست، بلکه گسترش شکاف میان «جهان رسمیِ حقوق‌محور» و «جهان واقعیِ قدرت‌محور» است. در جهان رسمی، برابری حاکمیتی، منع توسل به زور و مسئولیت بین‌المللی دولت‌ها به رسمیت شناخته می‌شود؛ اما در جهان واقعی، اجرای این اصول تحت تأثیر قدرت نظامی، وزن اقتصادی، ائتلاف‌های سیاسی و دسترسی نابرابر به سازوکارهای تصمیم‌گیری قرار دارد.
ازاین‌رو، تعبیر «مرگ حقوق بین‌الملل» نباید به معنای نابودی معاهدات، عرف یا حقوق بشردوستانه فهم شود. منظور، مرگ کارکردی حقوق است؛ یعنی فروپاشی رابطه قابل اعتماد میان قاعده، اجرا، مسئولیت و جبران. حقوق بین‌الملل از حیث اعتبار هنجاری زنده است، اما از حیث کارآمدی نهادی فرسوده شده است. این فرسایش در چهار کارکرد آشکار می‌شود: الزام‌آوری، زیرا قواعد برای دولت‌ها به‌صورت برابر اجرا نمی‌شوند؛ بازدارندگی، زیرا هزینه نقض برای قدرت‌های مختلف یکسان نیست؛ داوری، زیرا تصمیم‌گیری در پرونده‌های حساس با گزینش سیاسی همراه است؛ و اعتمادسازی، زیرا دولت‌ها به جای اتکا به قاعده عام، به ترتیبات موقت پناه می‌برند. بحران کنونی، بحران اعتبار حقوق نیست، بلکه بحران قابلیت اتکای آن است.
توضیح این وضعیت مستلزم ترکیبی از نظریات روابط بین‌الملل است: رئالیسم، منطق توزیع قدرت را توضیح می‌دهد؛ سازه‌انگاری، نقش هویت‌ها و روایت‌های متعارض از مشروعیت را آشکار می‌کند؛ و لیبرالیسم نهادی، ضرورت قواعد و نهادهای میانجی را نشان می‌دهد. بن‌بست راهبردی عصر حاضر، نتیجه گره‌خوردگی بحران‌های نظامی، نهادی و اخلاقی است که خروج از آن نیازمند معماری نهادی تازه‌ای است که نه ایدئولوژیک باشد و نه ابزار حذف یک قدرت خاص. این سازمان پیشنهادی از طریق یک معاهده چندجانبه و بر پایه رضایت قراردادی اعضا تأسیس می‌شود. سازمان جدید جایگزین فوری سازمان ملل متحد نخواهد بود، بلکه به‌عنوان سازمانی مکمل و اصلاح‌گر، در چارچوب ترتیبات منطقه‌ای و بین‌المللی فعالیت می‌کند. عضویت فلسطین نیز در این ساختار نه بر مبنای ائتلاف سیاسی، بلکه بر اساس اصول عام «حق تعیین سرنوشت»، «منع تصرف سرزمینی با زور» و «حمایت بی‌تبعیض از غیرنظامیان» تعریف می‌شود.
پایه مادی این سازمان برای تضمین استقلال عمل، شامل صندوق توسعه و تثبیت، بانک سرمایه‌گذاری زیرساختی، نظام تسویه چندجانبه و سازوکار بیمه تجارت و کشتیرانی است. سرمایه این نهادها از حق عضویت پلکانی بر اساس توان اقتصادی، انتشار اوراق مشترک و درآمد خدمات مالی تأمین می‌شود تا مانع از کنترل سازمان توسط یک اقلیت قدرتمند شود. نظارت بر بودجه، حسابرسی مستقل و شفافیت در قراردادها، شروط لازم برای مشروعیت مالی این سازمان است که هدف آن ایجاد گزینه‌های مکمل برای کاهش تمرکز مالی جهانی و افزایش تاب‌آوری کشورهای عضو است.
قلب این معماری، شورای امنیتی با ۱۸ کرسی است: ۱۲ کرسی منطقه‌ای (آفریقا ۳، آسیا ۳، اروپا ۲، آمریکای لاتین ۲، خاورمیانه و شمال آفریقا ۲) و ۶ کرسی کارکردی (اقتصاد، فناوری، انرژی، دریانوردی، صلح‌سازی و حقوق بشردوستانه). کرسی‌ها با انتخاب مجمع عمومی و بر اساس معیارهای عملکردی، ظرفیت تخصصی و پایبندی به منشور تعیین می‌شوند. در این مدل، هیچ کرسی دائمی و حق وتوی مطلق وجود ندارد. تصمیم‌های امنیتی الزام‌آور به دو سوم آرای شورا و اکثریت مناطق، و تصمیم‌های حیاتی (مانند استفاده از زور یا تعلیق عضویت) به سه‌چهارم آرای شورا، اکثریت مناطق و اکثریت آرای وزنی مجمع عمومی نیازمندند. در این نظام رأی‌گیری، توازن میان «برابری حاکمیتی دولت‌ها» و «وزن جمعیتی ملت‌ها» به دقت رعایت شده و دولت طرف مناقشه حق رأی در پرونده خود را نخواهد داشت.
برای جلوگیری از استبداد سیاسی، دیوان مستقل سازمان صلاحیت دارد تصمیم‌های شورا را از حیث ضرورت، تناسب، منع تبعیض و رعایت قواعد آمره بررسی و ابطال کند. همچنین تعلیق حق نامزدی یا توقف مزایای عضویت در برابر نقض آشکار منشور (تجاوز، اشغال یا پاکسازی قومی)، تنها پس از احراز قضایی مستقل، رعایت حق دفاع و بر اساس استانداردهای دقیق ادله صورت می‌گیرد.
این سازمان با ایجاد مرکز مستقل مستندسازی و راستی‌آزمایی، ادله نقض حقوق بشردوستانه را گردآوری کرده و با نهادهای بین‌المللی و منطقه‌ای موجود در قالب توافق‌های تقسیم کار همکاری می‌کند.هدف نهایی، ساختن سازوکارهایی است که قدرت را پاسخ‌گو، هزینه نقض را واقعی و منفعت رعایت قواعد را ملموس کند؛ تنها از این مسیر است که می‌توان کارکرد حقوق جهانی را در آنارشیسم نوین احیا کرد.

۱

۳:۵۴

۱۲ مرداد
thumbnail

۶

۶:۴۲

بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
thumbnail
در جستجوی نظم «پساقانون»؛ از افول هنجارها تا معماری اقتدار ساختاری
غلامرضا جعفری؛ کرشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین‌الملل عمومی
نظم بین‌الملل در دوران پس از جنگ سرد، با وعده دستیابی به یک ثبات هنجاری و جهانی متحد تحت لوای حقوق بشر و دموکراسی پیش می‌رفت. اما امروز، ما با حقیقتی تلخ روبروییم: گسست بنیادین میان «حقوق صوری» (قواعد مکتوب در منشورها) و «قدرت واقعی» (اراده‌ی بازیگران هژمونیک). این گسست، وضعیتی را پدید آورده است که می‌توان آن را نظم «پساقانون» نامید؛ وضعیتی که در آن قانون هنوز وجود دارد، اما کارکردش از «تنظیم رفتار قدرت‌ها» به «ابزار legitimization یا مشروع‌سازی قدرت» تغییر یافته است.
در دهه‌های اخیر، ایدئالیسم‌های متأخر، از نظریه «پایان تاریخ» فوکویاما که پیش‌بینی می‌کرد دموکراسی لیبرال نقطه نهایی تکامل بشر است، تا رویکردهای ملایم‌تری چون «گفت‌وگوی تمدن‌ها»، در مواجهه با آنارشیسم ساختاری و رئالیسم زمخت شکست خوردند. این شکست، ناشی از نادیده گرفتن این واقعیت بود که در روابط بین‌الملل، «حق» بدون «قدرت»، تنها یک توصیه اخلاقی است و «قدرت» بدون «حق»، یک استبداد عریان. اما وقتی قدرت، خود را در لباس حق می‌پوشاند، ما با خطرناک‌ترین شکل مدیریت جهانی روبرو می‌شویم: «حقوقِ ابزاری».
این پارادوکس در تقابل دکترینال «ظریف‌یسم» و «ترامپیسم» به اوج خود رسید. ظریف‌یسم، به مثابه بازنمود لیبرالیسم نهادی، بر این باور بود که از طریق تعاملات دیپلماتیک و پذیرش قواعد بازی، می‌توان قدرت‌های بزرگ را به میز مذاکره کشاند و حقوق را به عنوان داور قرار داد. در مقابل، ترامپیسم، رئال‌پولیتیک تراکنشی را جایگزین کرد؛ رویکردی که در آن هیچ تعهد حقوقی ابدی نیست و هر معاهده‌ای، تنها تا زمانی اعتبار دارد که برای قدرتِ حاکم «سودمند» باشد. این تقابل، نه تنها تضاد دو شخص یا دو دولت، بلکه گواهی بر «مرگ کاربردی و ماهوی» حقوق بین‌الملل است. مرگ حقوق در اینجا به معنای نابودی متون قانونی نیست، بلکه به معنای فروپاشی رابطه میان «قاعده»، «اجرا» و «مسئولیت» است. وقتی قدرت‌های بزرگ، قواعد هوش مصنوعی: حقوق بشر و حقوق جنگ را تنها برای رقبای خود اجرا می‌کنند و برای خود استثنا قائل می‌شوند، حقوق بین‌الملل از یک «قانون جهانی» به یک «سلاح سیاسی» تبدیل می‌شود.
در فضای «پساقانون»، قواعد جهانی دیگر نه به عنوان «داور»، بلکه به عنوان «ابزار» در دستان قدرت‌های هژمونیک برای خلع سلاح رقبا به کار می‌روند. برای خروج از این بن‌بست راهبردی، جهانِ موج سوم نیازمند بازگشت به رئالیسم ساختاری است؛ دیدگاهی که در آثار دکتر ابوحامد عسگرخانی تجلی یافته و بر این باور است که صلح واقعی، نه در التماس به هنجارهای فرسوده و صلح‌های کاغذی، بلکه در «توازن قدرت» و «بازدارندگی مقتدرانه» نهفته است. رئالیسم در اینجا نه به معنای خشونت، بلکه به معنای پذیرش واقعیت‌های سخت قدرت برای رسیدن به یک نظم پایدار است.
بنابراین، گذارهای استراتژیک در نظم نوین، دیگر نمی‌توانند بر پایه توهمات حقوقی و امید به حسن‌نیت قدرت‌های استعمارگر بنا شوند. ما امروز بیش از هر زمان دیگری به یک «معماری نهادی جایگزین» نیازمندیم. سازمان‌هایی که فراتر از ساختارهای ناکارآمد سازمان ملل و شورای امنیت — که در واقع میزِ مذاکره‌ی پیروزان جنگ جهانی دوم است — عمل کنند. این سازمان‌های جایگزین باید دارای «پشتوانه‌ی مادی» و «الزام‌آوری سخت» باشند.
هدف این معماری نوین، ایجاد سازوکارهایی است که در برابر جنایات جنگی، نسل‌کشی، تروریسم و به‌ویژه در مواجهه با «امپریالیسم تراکنشی» دونالد ترامپ و «سیاست ویرانی و نسل‌کشی» صهیونیسمِ بنیامین نتانیاهو، دارای ابزارهای تنبیهی واقعی باشند. نظمی که در آن هزینه تجاوز، برای متجاوز، به قیمت «بقاء» او برگردانده شود. در واقع، باید از «حقوقِ التماس‌گونه» به سمت «حقوقِ بازدارنده» حرکت کرد.
فرجام سخن آن است که در جهانی که «حقوق» تنها در سایه‌ی «قدرت» معنا می‌یابد، بازسازی منزلت عقل و عدالت، مستلزم گذار از «پارادایم التماس حقوقی» به «پارادایم اقتدار ساختاری» است. ما نباید از حقوق بترسیم یا آن را کنار بگذاریم، بلکه باید حقوق را با «بازوی قدرت» تجهیز کنیم. تنها در این مسیر است که می‌توان از خاکسترِ حقوقِ مُرد‌ه‌، نظمی عادلانه، متکثر و بازدارنده را بنا کرد؛ نظمی که در آن قدرت، پاسخ‌گو و عدالت، اجرایی باشد.#پساقانون #رئالیسم_ساختاری #مرگ_حقوق_بین_الملل #نظم_جهانی_نوین #بازدارندگی #امپریالیسم #حقوق_جنگ #حقوق_بشر #ترامپیسم #صهیونیسم #روابط_بین_الملل #استراتژی_جهانی #حقوق_بین_الملل #دکترین_قدرت https://ble.ir/aslahtalaban_naghahenoo_1405/-53319671963366293/1785739463321

۱

۶:۵۳

۱۴ مرداد
thumbnail
امام حسین (ع) شهید در مکتب شهید دکتر علی شریعتی؛ سوگ تاریخ و رستاخیز عدالت غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین‌الملل عمومی
در مکتب فکری دکتر علی شریعتی، محرم صرفاً ماهِ ماتمِ یک واقعه در گذشته نیست؛ محرم، لحظه بیداریِ وجدان تاریخیِ انسان است. عاشورا در این نگاه، نه خاطره‌ای محزون و دوردست، بلکه حقیقتی زنده و تکرارشونده در متنِ تاریخ است؛ حقیقتی که هر سال، جامعه را فرا می‌خواند تا نسبت خود را با ظلم و عدالت، سکوت و مسئولیت، و ذلت و آزادی بازبینی کند. از همین منظر، اربعین ادامه طبیعیِ عاشوراست: اگر عاشورا لحظه انفجارِ حقیقت در برابر قدرت است، اربعین لحظه ماندگاریِ آن حقیقت در حافظه جمعی و وجدان اجتماعی است.
شریعتی، امام حسین(ع) را تنها شهیدِ یک واقعه نمی‌بیند؛ او را وارثِ راهِ پیامبران، آموزگارِ آزادی، و شهیدِ آگاهی می‌خواند. در این قرائت، کربلا صرفاً میدانِ نبرد نیست؛ صحنه انتخابِ انسان است. مسئله اصلی در عاشورا، شمارِ سپاهیان یا موازنه قوا نیست؛ مسئله، نسبتِ انسان با حقیقت است. از همین‌رو، عاشورا در خوانش شریعتی، از مرزِ رویداد عبور می‌کند و به «مکتب» بدل می‌شود: مکتبی که به انسان می‌آموزد چگونه در اقلیت بماند، اما در حقیقت بایستد.
در تاریخِ دین، عاشورا را می‌توان در امتدادِ سنتِ دیرپایِ شهادت، رنجِ مقدس و ایستادگیِ معنوی فهم کرد. در بسیاری از سنت‌های دینی، حقیقت با رنج آزموده می‌شود و ایمان، تنها با ادعا معنا نمی‌یابد، بلکه با هزینه‌دادن راست می‌آزماید. از این منظر، کربلا فقط حادثه‌ای در تاریخِ اسلام نیست، بلکه یکی از متعالی‌ترین تجلیاتِ آن سنتِ بزرگِ دینی است که در آن، حقیقت بدون قربانی، در تاریخ ماندگار نمی‌شود. اینجاست که تحلیل میرچا الیاده نیز راهگشاست: رخداد دینی، برای انسانِ مؤمن، فقط رویدادی در گذشته نیست؛ به «زمانِ مقدس» تبدیل می‌شود و در آیین، حافظه و مناسک، بارها احیا می‌گردد. عاشورا دقیقاً چنین حضوری دارد؛ هر سال بازمی‌گردد، نه برای تکرارِ اندوه، بلکه برای احیای معنا.
در فلسفه دین، عاشورا صحنه یک انتخابِ وجودی است. کی‌یرکگور از لحظه‌ای سخن می‌گفت که انسان باید میان امنیتِ ظاهری و حقیقتِ پرهزینه یکی را برگزیند. در منطقِ کربلا، ایمان دیگر یک تصدیقِ ذهنی نیست؛ یک تصمیمِ وجودی است. پل تیلیش نیز ایمان را «دل‌مشغولیِ نهایی» می‌نامید؛ امری که انسان برای آن حاضر است همه چیز خود را به مخاطره افکند. در عاشورا، این معنا به عالی‌ترین صورتِ خود متجلی می‌شود: حقیقت، تنها دانسته نمی‌شود؛ زیسته می‌شود، و اگر لازم باشد، برای آن جان داده می‌شود.
در روان‌شناسیِ دین، عاشورا و اربعین را می‌توان تجربه‌هایی برای پالایشِ وجدان، بازسازیِ معنا و بازیابیِ خویشتنِ اخلاقی دانست. ویلیام جیمز نشان داده بود که تجربه دینی، اگر اصیل باشد، صرفاً احساسی گذرا نیست، بلکه می‌تواند ساختارِ درونیِ انسان را دگرگون کند. سوگواریِ آگاهانه بر حسین(ع)، فقط گریه بر یک مصیبت نیست؛ نوعی تربیتِ عاطفه، بیدارسازیِ همدلی، و بازآفرینیِ مسئولیتِ اخلاقی است. در این سطح، اربعین تجربه‌ای عمیق از پیوندِ درون و برون است: انسان در راه، در جمع، و در یادِ رنجِ مقدس، خود را دوباره معنا می‌کند.
در جامعه‌شناسیِ دین، اربعین یکی از روشن‌ترین نمونه‌های تداومِ حیاتِ یک حقیقتِ قدسی در قالبِ کنشِ جمعی است. دورکیم آیین را سازنده و بازسازنده «وجدان جمعی» می‌دانست؛ اربعین نیز دقیقاً از همین سنخ است. میلیون‌ها انسان، از زبان‌ها، طبقات، ملت‌ها و تجربه‌های متفاوت، در یک افقِ مشترک به هم می‌رسند و نوعی همبستگیِ اخلاقی و ایمانی را بازتولید می‌کنند. ویکتور ترنر این وضعیت را «کمونیتاس» می‌نامید؛ وضعیتی که در آن، سلسله‌مراتب‌های متعارف کم‌رنگ می‌شوند و انسان‌ها در سطحی عمیق‌تر، یکدیگر را در نسبتِ وجودیِ مشترک بازمی‌یابند. اربعین، از این منظر، فقط یک مناسکِ جمعی نیست؛ بازسازیِ جامعه بر محورِ معناست.
اما در نهایت، پیامِ عاشورا و اربعین تنها در سوگ، عاطفه یا حتی همبستگیِ جمعی خلاصه نمی‌شود. شریعتی هشدار می‌دهد که دین، اگر در سطحِ عادت و آیینِ بی‌تعهد متوقف شود، از رسالتِ رهایی‌بخشِ خود تهی خواهد شد. بنابراین پرسشِ اصلی این است که آیا ما از عاشورا فقط یاد می‌کنیم، یا آن را در وجدان، اخلاق و مناسباتِ اجتماعیِ خود جاری می‌سازیم؟ آیا اربعین فقط حضور در یک راه است، یا تجدیدِ عهد با حقیقت، کرامت و عدالت نیز هست؟
عاشورا، در ژرف‌ترین معنای خود، دعوت به انتخاب است؛ و اربعین، دعوت به استمرارِ آن انتخاب در حافظه جمعی. اگر عاشورا زبانِ خون است، اربعین زبانِ حافظه است؛ و اگر عاشورا شهادتِ حقیقت است، اربعین بقایِ حقیقت در تاریخ است. در این معنا، محرم و اربعین هنوز پایان نیافته‌اند؛ زیرا پرسشِ حسین(ع) همچنان پیشِ روی انسان باقی است: در کربلایِ هر زمانه، کجا ایستاده‌ایم؟

۳۴۸

۱:۱۹

۱۶ مرداد
thumbnail
https://ble.ir/hamehbahamiran1405/1610233847256052485/1786119484015

۲۶۳

۱۶:۱۸

۱۸ مرداد
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
thumbnail

۱

۱۸:۲۰

۲۱ مرداد
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
thumbnail
حکمرانیِ شایسته در اتاقِ نشیمن؛ از مدیریت خانه تا تحول دولت
غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین‌الملل عمومی
یکی از عمیق‌ترین تناقض‌هایِ توسعه پایدار در جوامع، شکاف میان «گفتارِ عمومی» و «رفتارِ خصوصی» است. آن‌گونه که در آسیب‌شناسیِ حکمرانیِ برخی رؤسای جمهورِ پیشین مشاهده می‌شود، بسیاری در عرصه‌ی عمومی از آزادی، قانون و عدالت دفاع می‌کنند، اما در خانه، منطقِ تحکمِ دیکتاتوری و انحصارِ قدرتِ توتالیتریسم را بی‌پروا بازتولید می‌سازند. مردم، تا زمانی که شهروندی را در «خانواده» مشق نکرده باشند، دموکراسی را در نهادهای عمومی نیز مستقر نخواهند کرد. نظام‌هایِ اقتدارگرا و چهره‌هایِ خودکامه‌ای که در جهانِ سیاست ظهور می‌کنند، بازتابی از همان ساختارهایِ نابرابرِ خانوادگی هستند؛ جایی که «انسانِ سرکوب‌گر» پرورش می‌یابد.
جمهوریت، پیش از آنکه در قانون اساسی ثبت شود، باید در مناسباتِ روزمره زیسته شود. خانواده فقط نهادِ عاطفه یا اقتصاد نیست؛ نخستین واحدِ توزیعِ قدرت، مدرسه‌یِ عدالت و کارگاهِ شهروندسازی است. در بسیاری از جوامعِ منطقه، از افغانستان، پاکستان و عربستان تا ترکیه، آذربایجان، تاجیکستان و مصر، خانواده همچنان زیر سیطره‌یِ سلسله‌مراتبِ صلب و الگوهایِ پدرسالارانه قرار دارد؛ جایی که گفت‌وگو جایِ خود را به فرمان، و اقناع جایِ خود را به تحکم می‌دهد. در بازنمایی‌های فرهنگیِ معاصر، مانند خانواده‌ی «اونال» در سریالِ ترکیه‌ای «شربت زغال‌اخته» – که در بسیاری از کشورها بازتاب یافته است – می‌توان «اقتدارگراییِ عریان» را دید؛ خانواده‌ای که در ظاهر گرم است، اما در بطن با الگویِ «پدرسالاریِ پادگانی» اداره می‌شود. در این الگو، والدین نه‌تنها تصمیم‌گیرنده، بلکه مالکِ اراده‌یِ اعضا هستند و هر نشانه‌ای از استقلالِ رأی، تهدیدی علیه «نظمِ خانه» انگاشته می‌شود. این، آینه‌ای است از هزاران خانواده‌ای که انحصارِ قدرت را در اتاقِ نشیمن تئوریزه می‌کنند، غافل از اینکه این تمرینِ روزمره، بسترِ اصلیِ پذیرشِ اقتدارگرایی در سطوح کلانِ سیاسی است؛ چرا که هیچ ساختارِ سیاسیِ خودکامه‌ای در خلأ شکل نمی‌گیرد و از دلِ جامعه‌ای برمی‌خیزد که در نهادِ خانواده، «پاسخ‌گویی» و «مشارکت» را نیاموخته است.
اصلاحِ این وضعیت، نه به معنایِ نفیِ اقتدار، بلکه گذار از «زورِ خودکامه» به «قدرتِ مسئولانه» است. در خانواده‌یِ مردم‌سالار، اقتدار نه بر سن یا مالکیت، که بر مراقبت، خرد و انصاف استوار می‌شود. نقدِ این الگو بدون تمایز میان سنت، اعتقاد و خرافه ممکن نیست؛ خرافه آنجا شکل می‌گیرد که رسمی غیرمستدل، ابزارِ تحدیدِ آزادی شود. در سنتِ اسلامی، «حق‌الناس» فقط به مال محدود نمی‌شود؛ حیثیت، امنیتِ روانی و حقِ اعتراض را نیز دربرمی‌گیرد. هرجا عضوی از خانواده تحقیر شود، با تزلزلِ ساختارِ اخلاقی روبه‌روییم که بازتولیدِ همان نابرابری‌هایِ بزرگ‌تر است. برای گذار به خانواده‌یِ اندیشکده‌ای، باید ساختارِ تصمیم‌گیری تغییر کند؛ این هدف با تشکیلِ «شورایِ خانواده» محقق می‌شود؛ شورایی که در آن جلسات با دستورِ کارِ مشخص برگزار می‌شود، همه اعضا متناسب با سن حقِ اظهارنظر دارند، و مهم‌تر از همه، «شفافیت» اصلِ حاکم است. در این ساختار، مخالفتِ محترمانه نه یک گناه، که یک حق است و رجوع به میانجیِ متخصص، جایگزینِ قضاوت‌هایِ هیجانی می‌شود. این مدل، خانواده را بی‌نظم نمی‌کند؛ اقتدار را با مسئولیتِ مشترک مهار می‌سازد.
در کنارِ این تحول، باید از ساده‌سازی‌هایِ «روان‌شناسیِ زرد» پرهیز کرد؛ آثاری که تنها بر «لحن و مهارتِ ارتباط» تمرکز دارند، هنگامی که ساختارِ قدرتِ نابرابر باقی بماند، دردی را دوا نمی‌کنند. در خانواده‌ای که یک نفر حقِ وتویِ مطلق دارد، گفت‌وگو تنها شکلی نرم‌تر از سلطه است؛ مسئله فقط «چگونه حرف زدن» نیست، بلکه «توزیعِ عادلانه‌یِ قدرت» است. در عصرِ شبکه‌ها و هوش مصنوعی، نسل‌های نو پرسشگرند و آموزشِ تفکرِ انتقادی را طلب می‌کنند. کودکی که در خانه اطاعتِ محض می‌آموزد، در جامعه نیز آسان‌تر تسلیمِ فریبِ رسانه‌ای می‌شود؛ اما کودکی که مشارکت و مسئولیت را تجربه کند، شهروندی آگاه خواهد بود.
در «ایرانِ متعادل»، تربیتِ مطلوب بر سه پایه‌یِ پیوسته استوار است: جمهوریت (مشارکت)، ایرانیت (پیوندِ آگاهانه با منافعِ ملی) و اسلامیت (عدالت و کرامتِ انسانی). خانواده صرفاً حریمِ خصوصی نیست؛ نخستین میدانِ حکمرانی است. بازسازیِ ایران از دولت آغاز نمی‌شود؛ از لحظه‌ای آغاز می‌شود که پدر یا مادر به جایِ «چون من می‌گویم»، استدلال می‌آورد و کودک می‌آموزد که «مخالفتِ محترمانه»، طغیان نیست؛ حق است. خانه‌ای که گفت‌وگو و پاسخ‌گویی را تمرین کند، شهروندِ مسئول می‌سازد؛ شهروندِ مسئول، جامعه‌یِ مدنی می‌سازد؛ و جامعه‌یِ مدنیِ توانمند، تکیه‌گاهِ حکمرانیِ شایسته خواهد بود.جمهوریِ خانواده، بذرِ جمهوریتِ ایرانِ اسلامی است.

۱

۱۲:۱۷