بسم الله الرحمن الرحیم
برای «بُشری» غریبم
تو، در هفدهم آذرماه ۱۳۶۱، در خانوادهای که پس از چهار پسر، چشمانتظار آمدن دختری بودند، چشم به جهان گشودی؛ دختری که چشم و چراغ خانه پدر شد. دختری که زهرای شهیدش شبیه ترین به مادرش بود؛ لطیف و زیبا با لبخندی همیشگی.تو شدی چراغ خانه آقا، همدم مادر و پناه برادران.بُشری عزیزم، از همان کودکی با انرژی فراوان، هوش سرشار، شیطنتهای شیرین، زبان طنز و لبخند همیشگیات، همیشه نقل محافل بودی.
هنوز خاطره آن روزهای کودکی را به یاد دارم؛ روزهایی که با وجود هشت ساله بودنم، چهل روز دوری از خانه را در کنار خانواده شما گذراندم. اگر آن روزها برای من آسان گذشت، به خاطر آغوش گرم خانوادهتان و مهربانی و بیریایی تو و هدی عزیزم بود. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، دلم گرم میشود. شما مهمان نوازترین بودید .
سالها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من به تو، همیشه نگاه یک دوست بود؛ دوستی که از او یاد میگرفتم.از شعرهایی که از بر میخواندی... از کتابهایی که با اشتیاق مطالعه میکردی... از زمانی که یادگیری زبان دیگری را آغاز کردی... از خط زیبایی که با آن دفتری را برایم پر کردی... از شجاعتی که برای تغییر رشته داشتی... از انتخاب ادبیات فارسی به جای پزشکی ... از روزهایی که معلم شدی...هر مرحله از زندگیات، برای من درسی تازه بود.
یادت هست وقتی ۱۶ ، ۱۷ ساله بودی ، اصرار داشتی بری لبنان برای دفاع از مردم فلسطین و لبنان ، آخ شهید عزیزم ، تو حتی در نوجوانی هم برای دفاع از حق و حقیقت، روحیهای مبارز داشتی.
بعدها خداوند چهار امانت زیبا به تو سپرد؛ محمدحسین، محسن، زینب و زهرا.
هنوز صدایت در گوشم مانده است وقتی با ذوق از زهرا میگفتی؛ از اینکه چقدر شبیه خودت شده، چراغ خانه است و از آغوش هیچکس پایین نمیآید.بُشری عزیزم...
اگر بخواهم از اخلاق تو بگویم، از کجا شروع کنم؟از آرامشت؟از صبرت؟از مهربانی بیاندازهات؟یا از لبخندی که انگار هیچگاه از صورتت جدا نمیشد؟هر جمعی که تو واردش میشدی، جان تازهای میگرفت. بیآنکه تلاشی کنی، همه دور تو جمع میشدند؛ به خاطر صفای دلت. هنر عجیبی داشتی؛ با هر کسی به زبان خودش حرف میزدی و همین باعث میشد هر کس در کنار تو احساس آرامش و احترام کند.
لطیف بودی، اما استوار.شوخطبع بودی، اما باوقار.مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این هنر دلهای بزرگ است.وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم.
بُشری جان...تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی بیتاب نباشید. میگویی گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است
بُشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او، کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز، برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.و امروز،همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است.
دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.اما مطمئنم اکنون بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.بُشری غریب من، تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین، هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.اگر در این نوشته کوتاهی یا کاستی بوده است، مرا حلال کن.تا همیشه دلتنگ تو :دوست کودکی و بزرگسالیات.
@hampat_ir
تو، در هفدهم آذرماه ۱۳۶۱، در خانوادهای که پس از چهار پسر، چشمانتظار آمدن دختری بودند، چشم به جهان گشودی؛ دختری که چشم و چراغ خانه پدر شد. دختری که زهرای شهیدش شبیه ترین به مادرش بود؛ لطیف و زیبا با لبخندی همیشگی.تو شدی چراغ خانه آقا، همدم مادر و پناه برادران.بُشری عزیزم، از همان کودکی با انرژی فراوان، هوش سرشار، شیطنتهای شیرین، زبان طنز و لبخند همیشگیات، همیشه نقل محافل بودی.
هنوز خاطره آن روزهای کودکی را به یاد دارم؛ روزهایی که با وجود هشت ساله بودنم، چهل روز دوری از خانه را در کنار خانواده شما گذراندم. اگر آن روزها برای من آسان گذشت، به خاطر آغوش گرم خانوادهتان و مهربانی و بیریایی تو و هدی عزیزم بود. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، دلم گرم میشود. شما مهمان نوازترین بودید .
سالها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من به تو، همیشه نگاه یک دوست بود؛ دوستی که از او یاد میگرفتم.از شعرهایی که از بر میخواندی... از کتابهایی که با اشتیاق مطالعه میکردی... از زمانی که یادگیری زبان دیگری را آغاز کردی... از خط زیبایی که با آن دفتری را برایم پر کردی... از شجاعتی که برای تغییر رشته داشتی... از انتخاب ادبیات فارسی به جای پزشکی ... از روزهایی که معلم شدی...هر مرحله از زندگیات، برای من درسی تازه بود.
یادت هست وقتی ۱۶ ، ۱۷ ساله بودی ، اصرار داشتی بری لبنان برای دفاع از مردم فلسطین و لبنان ، آخ شهید عزیزم ، تو حتی در نوجوانی هم برای دفاع از حق و حقیقت، روحیهای مبارز داشتی.
بعدها خداوند چهار امانت زیبا به تو سپرد؛ محمدحسین، محسن، زینب و زهرا.
هنوز صدایت در گوشم مانده است وقتی با ذوق از زهرا میگفتی؛ از اینکه چقدر شبیه خودت شده، چراغ خانه است و از آغوش هیچکس پایین نمیآید.بُشری عزیزم...
اگر بخواهم از اخلاق تو بگویم، از کجا شروع کنم؟از آرامشت؟از صبرت؟از مهربانی بیاندازهات؟یا از لبخندی که انگار هیچگاه از صورتت جدا نمیشد؟هر جمعی که تو واردش میشدی، جان تازهای میگرفت. بیآنکه تلاشی کنی، همه دور تو جمع میشدند؛ به خاطر صفای دلت. هنر عجیبی داشتی؛ با هر کسی به زبان خودش حرف میزدی و همین باعث میشد هر کس در کنار تو احساس آرامش و احترام کند.
لطیف بودی، اما استوار.شوخطبع بودی، اما باوقار.مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این هنر دلهای بزرگ است.وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم.
بُشری جان...تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی بیتاب نباشید. میگویی گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است
بُشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او، کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز، برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.و امروز،همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است.
دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.اما مطمئنم اکنون بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.بُشری غریب من، تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین، هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.اگر در این نوشته کوتاهی یا کاستی بوده است، مرا حلال کن.تا همیشه دلتنگ تو :دوست کودکی و بزرگسالیات.
@hampat_ir
۷۱۵
۷:۴۴
کلینیک آکادمی همپات
فراخوان عمومی کلینیک آکادمی «همپات» برای حمایت پزشکی از مراسم تشییع رهبر معظم انقلاب: هموطنان عزیز، به ویژه پزشکان، پرستاران، امدادگران و نیکوکاران... در روز مراسم باشکوه تشییع پیکر مطهر رهبر عزیز انقلاب اسلامی، میلیون ها نفر از هموطنان در تهران حضور خواهند یافت. ما با برپایی یک موکب مردمی برای ارائه خدمات پزشکی، آماده خدمت هستیم و از پزشکان و کادر درمان دعوت میکنیم تا برای حضور و همکاری در این موکب، اعلام آمادگی کنند. فرصتهای خدمت و همیاری:
کادر درمان داوطلب: پزشکان (عمومی، اورژانس، قلب، داخلی)، پرستاران، فوریتهای پزشکی، امدادگران و دانشجویان علوم پزشکی. (تجربه کار در شرایط بحرانی مزیت است.)
عزیزانی که ساکن تهران نیستند، نگران اسکان نباشند، با افتخار میزبانشان خواهیم بود.
کمکهای مالی: برای خرید تجهیزات خنککننده، دارو، سرم، چادر و لوازم ضروری.
سهم شما در این مسیر، هر چقدر هم کوچک باشد، ارزشمند است.
کمک غیرنقدی: تجهیزات پزشکی (تخت، پایه سرم، پاراوان و...)، یا لوازم خنککننده (با هماهنگی قبلی).
چگونه کمک کنید؟
نیروی درمانی، اهدا یا امانت دادن تجهیزات: جهت اعلام آمادگی فرم زیر را تکمیل کنید؛ https://formafzar.com/form/9nztx
کمک مالی: مبالغ خود را بدون نیاز به ارسال فیش واریز به این شماره کارت واریز بفرمایید 6219861963266449 محدثه حاجی بانک سامان IR030560611828005616382301 التماس دعای فرج #بایدبرخاست
بسم الله الرحمن الرحیم
خادمانِ مسیرِ او
دستم را آنقدر محکم روی دهانم گذاشته بودم که صدای هقهقم در هیاهوی جمعیت گم شود. پیکر آرامآرام از مقابلم دور میشد و من فقط نگاه میکردمانگار با هر متر فاصله، تکهای از دلم هم میرفت.در ذهنم غوغایی بود باید میگفتم خداحافظ؟ باید از تمام کوتاهیهایم عذر میخواستم؟ باید میگفتم اگر در این مسیر کم آوردم، مرا ببخش؟ فقط یک جمله از ته دلم میجوشید: «رهایم نکن... در شلوغی دنیا، دستم را رها نکن کمکم کن اهل حرکت بمانم، نه اهل سکون»فشار جمعیت، گرمای هوا و سنگینی داغ، توان فکر کردن را از من گرفته بود. راه را گم کرده بودم.خسته، حیران و بیرمق، زیر لب گفتم: «آقا... خودت مسیر را نشانم بده.» همان لحظه به دلم افتاد نقشه را باز کنممسیر پیدا شد ...لبخندی زدم و با خودم گفتم: ما چقدر دیر جواب خدا را میبینیم گاهی اجابت دعا، فقط روشن شدن قدم بعدی استبه موکب که رسیدم، انگار وارد دنیای دیگری شدمدنیایی که بوی اخلاص میداد. بچهها را در آغوش گرفتم آغوشهایی که بیشتر از کلمات حرف میزدند. همه خسته بودیم، اما هیچکس خستگی را به زبان نمیآوردغم در چشمها موج میزد، اما دستها لحظهای از خدمت نمیایستادهر گوشه موکب، روایتی از عشق بودیکی با لبخند، لیوان آب را به دست عزاداری میرساند که از شدت گرما دیگر توان ایستادن نداشت آقای دکتر زخم پاهای تاولزده را پانسمان میکرد؛ با همان دقتی که انگار زخم عزیز خودش را میبنددیکی بیوقفه تولید محتوا میکرد یکی وسایل را جابهجا میکرد، یکی پذیرایی میکرد،یکی خدمات دارویی انجام میداد، و دیگری فقط با یک لبخند، خستگی را از دلها کم میکرد و....آنجا فهمیدم خدمت، فقط انجام یک کار نیست؛ خدمت یعنی دل خودت را کنار بگذاری تا دل دیگری آرام بگیرد.پیرمردی را دیدم که دستش در دست پسرش بود و با زحمت قدم برمیداشت. قامتش خم شده بود، اما دلش هنوز استوار ایستاده بودآنجا شکوه را دیدم؛ نه در فریادها، که در صبر مردم. در اشکهایی که بیصدا میریخت، در نگاههای مات، در داغ پدران، در بغض مادران و در نوجوانهایی که با تمام خستگی، پرچم خدمت را زمین نگذاشته بودند.موکب برای من فقط یک ایستگاه پذیرایی و خدماتی نبود تجلی یک ملت بود. ملتی که هرکس به اندازه وسعش، باری از دوش دیگری برمیداشت آنجا کسی نمیپرسید سهم من چیست؛ هرکس فقط میپرسید: «الان چه کاری از دستم برمیآید؟»همانجا فهمیدم عظمت، در کارهای بزرگ پنهان نیست؛ عظمت، در همان لیوان آبی است که با احترام تعارف میشود، در دستی است که زخم غریبهای را میبندد، در قدمهای خستهای است که با وجود درد، از حرکت نمیایستند.من آن روز با چشمان خودم دیدم که یک ملتِ داغدار، چگونه میتواند همزمان عزادار باشد و خدمتگزار. و این، زیباترین تصویری بود که از انسانیت در ذهنم ماندتصویری که هنوز در جانم طنین دارد و هر بار یادش میافتم، فقط یک دعا بر لبم میآید:خدایا... مرا هم از خادمانِ راهت قرار بده؛ از آنان که حتی با دلِ شکسته، باز هم دست از خدمت برنمیدارند.
روایتگر: همقلب پیشقدم۳➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست#موکب_همپات
دستم را آنقدر محکم روی دهانم گذاشته بودم که صدای هقهقم در هیاهوی جمعیت گم شود. پیکر آرامآرام از مقابلم دور میشد و من فقط نگاه میکردمانگار با هر متر فاصله، تکهای از دلم هم میرفت.در ذهنم غوغایی بود باید میگفتم خداحافظ؟ باید از تمام کوتاهیهایم عذر میخواستم؟ باید میگفتم اگر در این مسیر کم آوردم، مرا ببخش؟ فقط یک جمله از ته دلم میجوشید: «رهایم نکن... در شلوغی دنیا، دستم را رها نکن کمکم کن اهل حرکت بمانم، نه اهل سکون»فشار جمعیت، گرمای هوا و سنگینی داغ، توان فکر کردن را از من گرفته بود. راه را گم کرده بودم.خسته، حیران و بیرمق، زیر لب گفتم: «آقا... خودت مسیر را نشانم بده.» همان لحظه به دلم افتاد نقشه را باز کنممسیر پیدا شد ...لبخندی زدم و با خودم گفتم: ما چقدر دیر جواب خدا را میبینیم گاهی اجابت دعا، فقط روشن شدن قدم بعدی استبه موکب که رسیدم، انگار وارد دنیای دیگری شدمدنیایی که بوی اخلاص میداد. بچهها را در آغوش گرفتم آغوشهایی که بیشتر از کلمات حرف میزدند. همه خسته بودیم، اما هیچکس خستگی را به زبان نمیآوردغم در چشمها موج میزد، اما دستها لحظهای از خدمت نمیایستادهر گوشه موکب، روایتی از عشق بودیکی با لبخند، لیوان آب را به دست عزاداری میرساند که از شدت گرما دیگر توان ایستادن نداشت آقای دکتر زخم پاهای تاولزده را پانسمان میکرد؛ با همان دقتی که انگار زخم عزیز خودش را میبنددیکی بیوقفه تولید محتوا میکرد یکی وسایل را جابهجا میکرد، یکی پذیرایی میکرد،یکی خدمات دارویی انجام میداد، و دیگری فقط با یک لبخند، خستگی را از دلها کم میکرد و....آنجا فهمیدم خدمت، فقط انجام یک کار نیست؛ خدمت یعنی دل خودت را کنار بگذاری تا دل دیگری آرام بگیرد.پیرمردی را دیدم که دستش در دست پسرش بود و با زحمت قدم برمیداشت. قامتش خم شده بود، اما دلش هنوز استوار ایستاده بودآنجا شکوه را دیدم؛ نه در فریادها، که در صبر مردم. در اشکهایی که بیصدا میریخت، در نگاههای مات، در داغ پدران، در بغض مادران و در نوجوانهایی که با تمام خستگی، پرچم خدمت را زمین نگذاشته بودند.موکب برای من فقط یک ایستگاه پذیرایی و خدماتی نبود تجلی یک ملت بود. ملتی که هرکس به اندازه وسعش، باری از دوش دیگری برمیداشت آنجا کسی نمیپرسید سهم من چیست؛ هرکس فقط میپرسید: «الان چه کاری از دستم برمیآید؟»همانجا فهمیدم عظمت، در کارهای بزرگ پنهان نیست؛ عظمت، در همان لیوان آبی است که با احترام تعارف میشود، در دستی است که زخم غریبهای را میبندد، در قدمهای خستهای است که با وجود درد، از حرکت نمیایستند.من آن روز با چشمان خودم دیدم که یک ملتِ داغدار، چگونه میتواند همزمان عزادار باشد و خدمتگزار. و این، زیباترین تصویری بود که از انسانیت در ذهنم ماندتصویری که هنوز در جانم طنین دارد و هر بار یادش میافتم، فقط یک دعا بر لبم میآید:خدایا... مرا هم از خادمانِ راهت قرار بده؛ از آنان که حتی با دلِ شکسته، باز هم دست از خدمت برنمیدارند.
روایتگر: همقلب پیشقدم۳➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست#موکب_همپات
۳۹۱
۱۵:۰۱
کلینیک آکادمی همپات
فراخوان عمومی کلینیک آکادمی «همپات» برای حمایت پزشکی از مراسم تشییع رهبر معظم انقلاب: هموطنان عزیز، به ویژه پزشکان، پرستاران، امدادگران و نیکوکاران... در روز مراسم باشکوه تشییع پیکر مطهر رهبر عزیز انقلاب اسلامی، میلیون ها نفر از هموطنان در تهران حضور خواهند یافت. ما با برپایی یک موکب مردمی برای ارائه خدمات پزشکی، آماده خدمت هستیم و از پزشکان و کادر درمان دعوت میکنیم تا برای حضور و همکاری در این موکب، اعلام آمادگی کنند. فرصتهای خدمت و همیاری:
کادر درمان داوطلب: پزشکان (عمومی، اورژانس، قلب، داخلی)، پرستاران، فوریتهای پزشکی، امدادگران و دانشجویان علوم پزشکی. (تجربه کار در شرایط بحرانی مزیت است.)
عزیزانی که ساکن تهران نیستند، نگران اسکان نباشند، با افتخار میزبانشان خواهیم بود.
کمکهای مالی: برای خرید تجهیزات خنککننده، دارو، سرم، چادر و لوازم ضروری.
سهم شما در این مسیر، هر چقدر هم کوچک باشد، ارزشمند است.
کمک غیرنقدی: تجهیزات پزشکی (تخت، پایه سرم، پاراوان و...)، یا لوازم خنککننده (با هماهنگی قبلی).
چگونه کمک کنید؟
نیروی درمانی، اهدا یا امانت دادن تجهیزات: جهت اعلام آمادگی فرم زیر را تکمیل کنید؛ https://formafzar.com/form/9nztx
کمک مالی: مبالغ خود را بدون نیاز به ارسال فیش واریز به این شماره کارت واریز بفرمایید 6219861963266449 محدثه حاجی بانک سامان IR030560611828005616382301 التماس دعای فرج #بایدبرخاست
۳۹۱
۱۵:۰۱
کلینیک آکادمی همپات
فراخوان عمومی کلینیک آکادمی «همپات» برای حمایت پزشکی از مراسم تشییع رهبر معظم انقلاب: هموطنان عزیز، به ویژه پزشکان، پرستاران، امدادگران و نیکوکاران... در روز مراسم باشکوه تشییع پیکر مطهر رهبر عزیز انقلاب اسلامی، میلیون ها نفر از هموطنان در تهران حضور خواهند یافت. ما با برپایی یک موکب مردمی برای ارائه خدمات پزشکی، آماده خدمت هستیم و از پزشکان و کادر درمان دعوت میکنیم تا برای حضور و همکاری در این موکب، اعلام آمادگی کنند. فرصتهای خدمت و همیاری:
کادر درمان داوطلب: پزشکان (عمومی، اورژانس، قلب، داخلی)، پرستاران، فوریتهای پزشکی، امدادگران و دانشجویان علوم پزشکی. (تجربه کار در شرایط بحرانی مزیت است.)
عزیزانی که ساکن تهران نیستند، نگران اسکان نباشند، با افتخار میزبانشان خواهیم بود.
کمکهای مالی: برای خرید تجهیزات خنککننده، دارو، سرم، چادر و لوازم ضروری.
سهم شما در این مسیر، هر چقدر هم کوچک باشد، ارزشمند است.
کمک غیرنقدی: تجهیزات پزشکی (تخت، پایه سرم، پاراوان و...)، یا لوازم خنککننده (با هماهنگی قبلی).
چگونه کمک کنید؟
نیروی درمانی، اهدا یا امانت دادن تجهیزات: جهت اعلام آمادگی فرم زیر را تکمیل کنید؛ https://formafzar.com/form/9nztx
کمک مالی: مبالغ خود را بدون نیاز به ارسال فیش واریز به این شماره کارت واریز بفرمایید 6219861963266449 محدثه حاجی بانک سامان IR030560611828005616382301 التماس دعای فرج #بایدبرخاست
۳۹۲
۱۵:۰۱
این روزها بعد از ۹ اسفند، فریاد حیدر حیدر قلب ما را محکم میکند که یادمان میآورد به چه ریشههای محکمی وصل هستیم..ما خود را فرزندان او میدانیم و او پدر همه امت اسلامی است..
و اکنون سربازِ مخلصِ حیدر کرار، فرزند عزیزش در قلب نجف اشرف به آغوش پدر میشتابد تا بعد از سالها بار انقلاب را به دوش کشیدن، در محضر پدر آرام بگیرد.
عزیزدل ملت ایران بلاخره به زیارت رفتی، ببخش ما را که اکنون پیکرت به زیارت میرود..برایمان دعا کن آقای کشوردوست که خون حیدر کرار در رگهایمان بجوشد و بجوشد و برای هر سه مرحله انتقام خود را آماده کنیم.
این انتقام سه مرحله دارد:
عاملین جنایت را به سزای عمل برسانیم، سزایی که نصب العین همه آحاد مردم شود(انتقام الهی بجای خود، انتقامی لازم است که هر چشم کوری ببیند ظالمین و جنایتکاران روز خوش ندارند.)
پای انتقام بایستیم تا آنجایی که ایالاتمتحده به سرنوشت جماهیر شوروی دچار شود.
انتقام را تا براندازی اساس استکبار ادامه دهیم تا انشاءالله سنگلاخهای مسیر ظهور برداشته شود...
عزیزِ ما سلام ما را به مولایمان امیرالمومنین و مولایمان اباعبدالله برسانید.ما خودمان را مهیا میکنیم که بگوییم آقای عزیزِ شهید ایران، زیارتتان قبول، ما پای این انتقام خواهیم ایستاد.انتقام از آنهایی که به درستی در زیارت عاشورا لعن شدهاند و تا ابد لعن آنها ادامه دارد.
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ
➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
و اکنون سربازِ مخلصِ حیدر کرار، فرزند عزیزش در قلب نجف اشرف به آغوش پدر میشتابد تا بعد از سالها بار انقلاب را به دوش کشیدن، در محضر پدر آرام بگیرد.
عزیزدل ملت ایران بلاخره به زیارت رفتی، ببخش ما را که اکنون پیکرت به زیارت میرود..برایمان دعا کن آقای کشوردوست که خون حیدر کرار در رگهایمان بجوشد و بجوشد و برای هر سه مرحله انتقام خود را آماده کنیم.
این انتقام سه مرحله دارد:
عاملین جنایت را به سزای عمل برسانیم، سزایی که نصب العین همه آحاد مردم شود(انتقام الهی بجای خود، انتقامی لازم است که هر چشم کوری ببیند ظالمین و جنایتکاران روز خوش ندارند.)
پای انتقام بایستیم تا آنجایی که ایالاتمتحده به سرنوشت جماهیر شوروی دچار شود.
انتقام را تا براندازی اساس استکبار ادامه دهیم تا انشاءالله سنگلاخهای مسیر ظهور برداشته شود...
عزیزِ ما سلام ما را به مولایمان امیرالمومنین و مولایمان اباعبدالله برسانید.ما خودمان را مهیا میکنیم که بگوییم آقای عزیزِ شهید ایران، زیارتتان قبول، ما پای این انتقام خواهیم ایستاد.انتقام از آنهایی که به درستی در زیارت عاشورا لعن شدهاند و تا ابد لعن آنها ادامه دارد.
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ
➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
۳۸۰
۱۹:۱۲
هیچ کس دیگه نباید مثل قبل زندگی کنه!
بیاین چند بار به این جمله فکر کنیم. به زندگیمون، عادتهامون، الگوهای رفتاریمون هم همینطور.
اگر بخوای یه قدم کوچیک برداری که دیگه مثل قبل زندگی نکنی، اون قدم چیه؟
لحظه لحظهی زندگیمون رو دریابیم… و حواسمون باشه که قراره درموردش ازمون سوال بشه.
پ.ن: بیاین همینجا اقدامتون رو به اشتراک بذارین. از نیروی جمع کمک بگیریم، و توسل کنیم به روح بلند شهیدِ عظیمالشأن
گروه گفتگو همپات:ble.ir/join/2HJ8LSpMUU➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
بیاین چند بار به این جمله فکر کنیم. به زندگیمون، عادتهامون، الگوهای رفتاریمون هم همینطور.
لحظه لحظهی زندگیمون رو دریابیم… و حواسمون باشه که قراره درموردش ازمون سوال بشه.
پ.ن: بیاین همینجا اقدامتون رو به اشتراک بذارین. از نیروی جمع کمک بگیریم، و توسل کنیم به روح بلند شهیدِ عظیمالشأن
۵۳۹
۷:۳۱
بسم الله الرحمن الرحیم
عزت دست خداست
تا امروز ندیدم جایی بنویسند اما مطمئنم روزی نویسندگان بزرگی از این موضوع مینویسند.میپرسید از چه؟ میگویم از تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ در این روزهای تشییع.راستش را بخواهید من از جمعه که مراسم وداع شروع شده است بیشتر از آقا به آن ۴ عضو خانوادهاش فکر میکنم.بالاخره رهبر یک انقلاب اسلامی بودن آنقدر بزرگ هست که صاحب منصبش از همان اول عزتش را از خدا گرفته باشد.اما من دائماً در هر تصویری که از تشییع میبینم به آن ۴ نفر فکر میکنم.به سیده بشری خانم و زهرا خانم که فقط معلم مدرسه بودند.به آقای مصباحالهدی که استاد دانشگاه بودند.و زهرا خانم عزیز که کودکی به درازای تنفس یک سال بود.هرچه به این توصیفات نگاه میکنم آن را در قد و قوارهی شهادت در کنار رهبر شهید، تشییع میلیونی، طواف در قم و نجف و کربلا و مشهد نمیبینم. خدایا این ۴ تن چه کردند که لایق این مقامها شدند؟ کجا نفس خودشان را زمین زدند، کجا خودشان را آهسته و بیصدا فدای اسلام و مسیر ظهور کردند که اینطور بهشان عزت دادی؟ خدایا، چه کردند که به چشمت آمدند خدایا...؟شاید همان عهد وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ باشد، خدایا توان و بصیرت پیروی از تقوایت را به ما بده. خدا از رزقهای بیحسابت جلوی پای ما بگذار، خدایا ما را لایق تقوای عزتت قرار بده.
قلبم میگوید تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ولی ذهن سرکشم راضی نمیشود و میخواهد از زندگیشان بداند. یک سال بیشتر است که این ذهن سرکش من را به زندگی شهدا میکشد تا بدانم چه کردند که قد کشیدند، که ظرف روحشان از جسم دنیایی بزرگتر شد و پیش از آغوش مرگ، روحشان سبک شد و خودشان به سمت خدا پر کشیدند...
به قسمت بعدی آیه فکر میکنم، تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُخدایا آنقدر به ما عمر بده که مرگ خوار و ذلیلانهی دشمنانت را، قاتلان این ۵ شهید عصر ما و تمام شهدای سالهای اخیر را، ببینیم و بچشیم و جشن بگیریم.
روایتگر: همقلب پیشقدم۴➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
تا امروز ندیدم جایی بنویسند اما مطمئنم روزی نویسندگان بزرگی از این موضوع مینویسند.میپرسید از چه؟ میگویم از تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ در این روزهای تشییع.راستش را بخواهید من از جمعه که مراسم وداع شروع شده است بیشتر از آقا به آن ۴ عضو خانوادهاش فکر میکنم.بالاخره رهبر یک انقلاب اسلامی بودن آنقدر بزرگ هست که صاحب منصبش از همان اول عزتش را از خدا گرفته باشد.اما من دائماً در هر تصویری که از تشییع میبینم به آن ۴ نفر فکر میکنم.به سیده بشری خانم و زهرا خانم که فقط معلم مدرسه بودند.به آقای مصباحالهدی که استاد دانشگاه بودند.و زهرا خانم عزیز که کودکی به درازای تنفس یک سال بود.هرچه به این توصیفات نگاه میکنم آن را در قد و قوارهی شهادت در کنار رهبر شهید، تشییع میلیونی، طواف در قم و نجف و کربلا و مشهد نمیبینم. خدایا این ۴ تن چه کردند که لایق این مقامها شدند؟ کجا نفس خودشان را زمین زدند، کجا خودشان را آهسته و بیصدا فدای اسلام و مسیر ظهور کردند که اینطور بهشان عزت دادی؟ خدایا، چه کردند که به چشمت آمدند خدایا...؟شاید همان عهد وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ باشد، خدایا توان و بصیرت پیروی از تقوایت را به ما بده. خدا از رزقهای بیحسابت جلوی پای ما بگذار، خدایا ما را لایق تقوای عزتت قرار بده.
قلبم میگوید تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ولی ذهن سرکشم راضی نمیشود و میخواهد از زندگیشان بداند. یک سال بیشتر است که این ذهن سرکش من را به زندگی شهدا میکشد تا بدانم چه کردند که قد کشیدند، که ظرف روحشان از جسم دنیایی بزرگتر شد و پیش از آغوش مرگ، روحشان سبک شد و خودشان به سمت خدا پر کشیدند...
به قسمت بعدی آیه فکر میکنم، تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُخدایا آنقدر به ما عمر بده که مرگ خوار و ذلیلانهی دشمنانت را، قاتلان این ۵ شهید عصر ما و تمام شهدای سالهای اخیر را، ببینیم و بچشیم و جشن بگیریم.
روایتگر: همقلب پیشقدم۴➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
۳۲۶
۱۵:۰۷
بسم الله الرحمن الرحیم
و این، من نبودم
وقتی جور شد بروم مصلی (وقتی دعوتم کردید)، دیگر تمام مقدماتی که توی ذهنم بود گذاشتم کنارفقط یک چیز مهم بود: برویم، با همان لباسهای محل کارم، با همان اسبابی که همراهم بود، با همان کفشی که خیلی مناسب پیادهروی نبود، ...رسیدیم تهران. یک هفته بود روز و شب به مسیرهای رفتن فکر میکردم. از فشار مترو نگران بودم و تمام زورم را زدم که راه دیگری باز کنم اما بنبست پشت بنبست... نشد آنطوری که من دلم میخواست بشود!مهم بود؟ نه! این وسط مجبور شدم پدر و پسر را واگذارم و با "م" همراه شوم، و میدانستم اینطور رفتن برایم هزار جور دردسر و حاشیه دارد، که من با داستانهای این چند روز برای تحملش ناتوانترین بودم، اما آخرین فرصتم بود!
یادم نمیآید از لحظهی پیاده شدن از مترو، دقیقهای ایستاده باشم. میخواستم از ازدحام دوری کنم... ایستگاه هفت تیر که دورتر بود پیاده شدم به هوای اینکه بقیه مسیر سوار ون شویم، صف ون اما آنقدری طویل بود که من توان صبر برای سوار شدن نداشتم و بیوقفه و به سرعت قدم برداشتم...هرچه گفت کمی استراحت کنیم؟ گفتم نه من خوبم، وقت نداریماز گیت که رد شدیم، جرقه چالشهای من خورد و حالم بدجور دگرگون شد... قابل پیشبینی بود؟ بله! کاری میتوانستم بکنم؟ با عقل آن موقعم نه.. بجز صبر و نرمی..توانش را داشتم؟ نه... توانش را دادند؟ بله...
نفهمیدم از آنجا به بعد را چجوری رفتم، نفهمیدم آن لحظه که تصمیم گرفتم از همینجا برگردم چند قدمی بالکن شبستان اصلی بودمبا خودم قرارداد کرده بودم: تا هرجا شد میرویمخدا را شکر همراهی داشتم که نهیبم زد: فاطمه ما تا اینجا اومدیم، حیفه...چشم دوختم به پیکرها... از دور... هیچ نمیفهمیدممعلق بودمحتی یک قطره اشک نتوانستم بریزمفقط بُهت بوددلم نمیخواست اینطوری باشد... اما راستش، من مستِ یک چیز بودم و به بقیهاش فکر نمیکردم: من میخواستم بیایم آقا، و آمدم.....به همان سرعتی که آمده بودم برگشتمتوقف؟ اصلانمیفهمیدم چقدر راه رفتهامکل تنم داغ بودهمین که توی قطار ایستادم، تازه فهمیدم انگار دیگر نمیتوانم راه بروم از دردانگار لگنم دارد از هم باز میشودو اولین باری بود که وقتی از درد خوابم نمیبرد، نگفتم درد دارم! واقعا چه اهمیتی داشت!!.وقتی نشستم توی ماشین، بیاندازه آرام بودمصبور بودمنرم بودمو اصلا نگران این نبودم که قرار است چه چیزی بشنومو این من نبودم!
روایتگر: همقلب پیشقدم۵➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
وقتی جور شد بروم مصلی (وقتی دعوتم کردید)، دیگر تمام مقدماتی که توی ذهنم بود گذاشتم کنارفقط یک چیز مهم بود: برویم، با همان لباسهای محل کارم، با همان اسبابی که همراهم بود، با همان کفشی که خیلی مناسب پیادهروی نبود، ...رسیدیم تهران. یک هفته بود روز و شب به مسیرهای رفتن فکر میکردم. از فشار مترو نگران بودم و تمام زورم را زدم که راه دیگری باز کنم اما بنبست پشت بنبست... نشد آنطوری که من دلم میخواست بشود!مهم بود؟ نه! این وسط مجبور شدم پدر و پسر را واگذارم و با "م" همراه شوم، و میدانستم اینطور رفتن برایم هزار جور دردسر و حاشیه دارد، که من با داستانهای این چند روز برای تحملش ناتوانترین بودم، اما آخرین فرصتم بود!
یادم نمیآید از لحظهی پیاده شدن از مترو، دقیقهای ایستاده باشم. میخواستم از ازدحام دوری کنم... ایستگاه هفت تیر که دورتر بود پیاده شدم به هوای اینکه بقیه مسیر سوار ون شویم، صف ون اما آنقدری طویل بود که من توان صبر برای سوار شدن نداشتم و بیوقفه و به سرعت قدم برداشتم...هرچه گفت کمی استراحت کنیم؟ گفتم نه من خوبم، وقت نداریماز گیت که رد شدیم، جرقه چالشهای من خورد و حالم بدجور دگرگون شد... قابل پیشبینی بود؟ بله! کاری میتوانستم بکنم؟ با عقل آن موقعم نه.. بجز صبر و نرمی..توانش را داشتم؟ نه... توانش را دادند؟ بله...
نفهمیدم از آنجا به بعد را چجوری رفتم، نفهمیدم آن لحظه که تصمیم گرفتم از همینجا برگردم چند قدمی بالکن شبستان اصلی بودمبا خودم قرارداد کرده بودم: تا هرجا شد میرویمخدا را شکر همراهی داشتم که نهیبم زد: فاطمه ما تا اینجا اومدیم، حیفه...چشم دوختم به پیکرها... از دور... هیچ نمیفهمیدممعلق بودمحتی یک قطره اشک نتوانستم بریزمفقط بُهت بوددلم نمیخواست اینطوری باشد... اما راستش، من مستِ یک چیز بودم و به بقیهاش فکر نمیکردم: من میخواستم بیایم آقا، و آمدم.....به همان سرعتی که آمده بودم برگشتمتوقف؟ اصلانمیفهمیدم چقدر راه رفتهامکل تنم داغ بودهمین که توی قطار ایستادم، تازه فهمیدم انگار دیگر نمیتوانم راه بروم از دردانگار لگنم دارد از هم باز میشودو اولین باری بود که وقتی از درد خوابم نمیبرد، نگفتم درد دارم! واقعا چه اهمیتی داشت!!.وقتی نشستم توی ماشین، بیاندازه آرام بودمصبور بودمنرم بودمو اصلا نگران این نبودم که قرار است چه چیزی بشنومو این من نبودم!
روایتگر: همقلب پیشقدم۵➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
۲۳۲
۷:۵۷
دوست داشتم توی حسینیه امام وسط جمعیت برای دیدنت روی نوک پا بایستم عزیز دلم، نه بین جمعیت برای دیدن تابوتت...
سلام بر جوانی که به آرزویش نخواهد رسید
آه که این خونِ پاک سقفِ آرزوهایمان را چطور بلند و جهانی کردهاست… با کوله باری از غم و انده و حسرت، مشت گرهکردهایم، محکمتر از قبل و برای گرفتنِ انتقامت، کوتاه نمیآییم.و امید داریم به رهبریِ فرزند خلف شما، پرچم را به دست منجیِ عالم بدهیم.
دعایمان کنید آقا جان، خیلی بیشتر از قبل.➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
سلام بر جوانی که به آرزویش نخواهد رسید
آه که این خونِ پاک سقفِ آرزوهایمان را چطور بلند و جهانی کردهاست… با کوله باری از غم و انده و حسرت، مشت گرهکردهایم، محکمتر از قبل و برای گرفتنِ انتقامت، کوتاه نمیآییم.و امید داریم به رهبریِ فرزند خلف شما، پرچم را به دست منجیِ عالم بدهیم.
دعایمان کنید آقا جان، خیلی بیشتر از قبل.➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#باید_برخاست
۱۹۹
۱۵:۳۱
بسم الله الرحمن الرحیم
به رسم جمعهها، آخر هفتهمون رو متبرک کنیم به یک کلامِ نورانی
امام باقر (ع):« قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَأُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّةٍ فِی الْإِسْلَامِ أَطَاعَتْ إِمَاماً جَائِراً لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِی أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً وَ لَأَعْفُوَنَّ عَنْ كُلِّ رَعِيَّةٍ فِی الْإِسْلَامِ أَطَاعَتْ إِمَاماً هَادِياً مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِی أَعْمَالِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَةً.»
«امام باقر (ع) فرمود: خداى تبارك و تعالى فرموده است: «هر دسته از مسلمين، كه از امام (حاكم) جائرى كه از جانب خدا نيست اطاعت كرده است، هر چند در اعمالش نيكوكار و پرهيزگار باشد، عذاب خواهم كرد، و هر دسته از مسلمين، كه از امام هدایتكننده از جانب خدا اطاعت كرده است، خواهم بخشيد، هر چند آن دسته، در اعمال خود، ستمكار و گناهكار باشد.»
دارم فکر میکنم چقدر خوبه که در عصر و جغرافیایی هستم که میتونم حکومت ولایت فقیه رو درک کنم ،آقای غایب و غریبم ؛حتی نفس کشیدن در حکومت شما هم بزرگ شدن دارد ، ما این را در حکومت نائب شما مزه کردهایم .کجایی امام هدایتگر ما؟!
منبع:بحارالانوار/ کتاب الامامة/ابواب علامات الامام و صفاته/ باب۳/ حدیث۱➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#جمعه
به رسم جمعهها، آخر هفتهمون رو متبرک کنیم به یک کلامِ نورانی
امام باقر (ع):« قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَأُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّةٍ فِی الْإِسْلَامِ أَطَاعَتْ إِمَاماً جَائِراً لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِی أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً وَ لَأَعْفُوَنَّ عَنْ كُلِّ رَعِيَّةٍ فِی الْإِسْلَامِ أَطَاعَتْ إِمَاماً هَادِياً مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِی أَعْمَالِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَةً.»
«امام باقر (ع) فرمود: خداى تبارك و تعالى فرموده است: «هر دسته از مسلمين، كه از امام (حاكم) جائرى كه از جانب خدا نيست اطاعت كرده است، هر چند در اعمالش نيكوكار و پرهيزگار باشد، عذاب خواهم كرد، و هر دسته از مسلمين، كه از امام هدایتكننده از جانب خدا اطاعت كرده است، خواهم بخشيد، هر چند آن دسته، در اعمال خود، ستمكار و گناهكار باشد.»
منبع:بحارالانوار/ کتاب الامامة/ابواب علامات الامام و صفاته/ باب۳/ حدیث۱➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#جمعه
۱۰۸
۶:۳۹